یکی از ضروری ترین اقدامات در زندگی ؛نشان دادن احساسات به همسر می باشد. همسر ؛یکی از بهترین کسانی است که در زندگی ، فرد را همراهی می کند و او را تنها نمی گذارد .

شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰ - ۰۰:۰۰
  بهترین شعرهای عاشقانه برای ابراز احساسات به همسر
 همه ما در زندگی خود عزیزانی را داریم که بسیار برایمان عزیز هستند و ما به آنها علاقه داریم.پدر ،مادر، همسر ،فرزند،خواهر و برادر.روش ابراز علاقه و احساسات برای هر یک از این افراد (پدر ،مادر، همسر ،فرزند،خواهر و برادر) متفاوت است ؛اما همه آنها یک مفهوم مشترک دارند و آن نشان دهنده محبت و حتی انتظارات است.   راه‌های زیادی برای محبت کردن به همسر و ابراز علاقه به او وجود دارد که با کمک آنها می‌توانید شعله‌ی عشق را روشن نگه دارید و کاری کنید همسرتان احساس کند برای شما فرشته‌ای ارزشمند است.بهتر است این احساسات را به زبان بیاورید. با به زبان آوردن علاقه و احساسات خود ؛باعث می شوید که همسرتان مطمئن شود که شما به او علاقه مند هستید. یکی از مهمترین افرادی که در زندگی باید نسبت به او ابراز علاقه و احساس داشته باشید همسر شماست. راه‌های زیادی برای محبت کردن به همسر و ابراز علاقه به او وجود دارد که با کمک آنها می‌توانید شعله‌ی عشق را روشن نگه دارید و کاری کنید همسرتان احساس کند برای شما فرشته‌ای ارزشمند است.بهتر است این احساسات را به زبان بیاورید. با به زبان آوردن علاقه و احساسات خود ؛باعث می شوید که همسرتان مطمئن شود که شما به او علاقه مند هستید.  یک از راه ها برای ابراز احساسات ،شعرهای عاشقانه می باشد. در این مطلب می خواهیم تعدادی از این اشعار عاشقانه را در اختیارتان قرار می دهیم. بوی شور انگیز باران می دهی با نگاهت بر دلم جان می دهی بسکه خوب و مھربان و صادقی بر دلم عشقی فراوان می دهی خواهشا با قلب تنھایم بمان چون فقط تو بوی انسان می دهی ****** عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید از غم رسوا شدن سر در گریبان میکنم دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان کاین سیه کاری به موی نقره افشان میکنم سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین زیر چتر نسترن آتش فروزان میکنم دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق این حباب ساده را سرپوش طوفان میکنم این من و این دامن و این مستی آغوش تو تا چه مستوری من آلوده دامان میکنم دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای نعمت وصل تو را اینگونه کفران میکنم ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق در وجودت خویش را چون قطره ویران میکنم تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است هرچه میخواهی بگو آن میکنم آن میکنم **** چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست آغاز عشق یک نظرش با حلاوتست انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم با هر که عشق جفت ست زین هر دو فرد نیست شهدیست با شرنگ و نشاطی‌ست با تعب داروی دردناکست آنرا که درد نیست آنکس که عشق بازد و جهان بازد و جهان بنمای عاشقی که رخ از عشق زرد نیست سنایی ****** از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود  این دایره‌ ی کبود اگر عشق نبود  از آینه‌ها غبار خاموشی را عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟ بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود از دست تو در این همه سرگردانی  تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟  قیصر امین پور **** هرچه میخواهد دل تنگت بگو از بدی هایی که من کردم بگو تو بگو من نشینم تا سحر گوشش دهم هرچه کردم از بدی خوبی بگو مینشستم بر سره بالین تو التماست را کرده بودم تو بگو وقتی رفتی بغض من ترکیده بود از برایت خون گریه کردم تو بگو دست من در دست تو بودش ولی … دست تو بودش ز دست دیگری این را بگو  من بدی بسیار کرده ام راست گفته ای دوست داشتن جرم من بود آری بگو *** ای روی خوب تو سبب زندگانی‌ ام یک روزه وصل تو طرب جاودانی‌ ام جز با جمال تو نبود شادمانی‌ ام جز با وصال تو نبود کامرانی‌ ام بی‌ یاد روی خوب تو ار یک نفس زنم محسوب نیست آن نفس از زندگانی‌ ام دردی نهانی‌است مرا از فراق تو ای شادی تو آفت درد نهانی‌ ام انوری *** ای در شب تاریک دلم، ماه‌ترینم بین ِتو و مهتاب، پر از شکّ و یقینم عالم همه در حیرت و انگشت به دندان رفته ست به تاراج ِنگاهت دل و دینم یا در پی گیسوی توأم سایه به سایه یا در خم ِابروی تو هر شب به کمینم بگذار شبی را به تماشا گذرانم تا صبح فقط چشم ِتو را سیر ببینم… **** گفته بودی که چرا محو تماشای منی آن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی فریدون مشیری *** صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم  *** تو را با قلب و جانم برگزیدم وزین نا مردمی ها دل بریدم به شوق دیدن روی تو ای دوست هزاران غمزه و نازت خریدم **** امشب از آسمان دیده‌ی تو روی شعرم ستاره می‌بارد در زمستان دشت کاغذ ها پنجه‌هایم جرقه می‌کارد شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم شرمگین از شیار خواهش‌ها پیکرش را دوباره می‌سوزد عطش جاودان آتش‌ها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست شب پر از قطره‌های الماس است از سیاهی چرا هراسیدن آنچه از شب به جای می‌ماند عطر سکرآور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه‌ی من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من آه بگذار زین دریچه باز خفته بر بال گرم رویاها همره روزها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیاها دانی از زندگی چه می‌خواهم من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو.. بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریایی ست کی توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگین طوفان کاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو می‌خواهم بروم در میان صحراها سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها بس که لبریزم از تو می‌خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه به تو آویزم آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست ***   تو را دارم ای گل، جهان با من است تو تا با منی، جان جان با من است کنار تو هر لحظه گویم به خویش که خوشبختی بی‌ کران با من است *** اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل داند و من خاک من گل شود و گل شکفد از گل من تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من ****  من سردم و سردم ، تو شرر باش و بسوزان من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را جان را که مه آلود و زمستانی و قطبی ‏ست‏ با گرم‏ترین پرتو خورشید بیارا از دیده بر آنم همه را جز تو برانم‏ پاکیزه کنم پیش رخت آینه‏ ها را من برکه ی آرام وُ تو پوینده نسیمی‏ دریاب ز من لذت تسلیم و رضا را گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد آمد که کند شاد و دهد شور فضا را هر لحظه که گل بشکفد آن لحظه بهار است‏ فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را می ‏خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم‏ پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را از باده اگر مستی جاوید بخواهی‏ آن باده منم، جام تنم بر تو گوارا سیمین بهبهانی **** تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هر شب دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب محمد علی بهمنی *** کمی با من بنشین تا در آن نقشه جغرافیایی عشق تجدید نظر کنیم بنشین تا ببینیم تا کجاها مرز چشمان توست تا کجاها مرز غم‌های من کمی با من بنشین تا بر سر شیوه‌ای از عشق به توافق برسیم نزار قبانی ***** اگر دریای دل آبی ست تویی فانوس زیبایش اگر آیینه یک دنیاست تویی معنای دنیایش   تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن تو یعنی یک کبوتر را ز تنهایی رها کردن خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی تو یعنی در زمستان ها به فکر پونه افتادن اگر یک آسمان دل را به قصد عشق بردارم میان عشق و زیبایی ترا من دوست می دارم **** با همه‌ ی بی سر و سامانی‌ ام باز به دنبال پریشانی‌ ام طاقت فرسودگی‌ ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ ام آمده‌ ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه‌ ی طوفانی‌ ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده‌ ام تا تو بسوزانی‌ ام آمده‌ ام با عطش سال‌ ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی‌ ام خوب‌ ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ ترین حادثه می‌دانی‌ ام؟ حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی‌ ام حرف بزن، حرف بزن، سال‌ هاست تشنه‌ ی یک صحبت طولانی‌ ام ها به کجا میکشی‌ ام خوب من؟ ها نکشانی به پشیمانی‌ ام! **** بگیر این گل از من یاد بودى که تنها لایق این گل تو بودى فراوان آمدند این گل بگیرند ندادم چون عزیز من تو بودى ****** ای روی خوب تو سبب زندگانی‌ ام یک روزه وصل تو طرب جاودانی‌ ام جز با جمال تو نبود شادمانی‌ ام جز با وصال تو نبود کامرانی‌ ام بی‌ یاد روی خوب تو ار یک نفس زنم محسوب نیست آن نفس از زندگانی‌ ام دردی نهانی‌است مرا از فراق تو ای شادی تو آفت درد نهانی‌ ام انوری **** عشق یعنی گم شدن پیدا شدن عشق یعنی غرق در رویا شدن عشق یعنی حسرت دیدار تو عشق یعنی من شوم بیمار تو *****  به جان جوشم که جویای تو باشم خسی بر موج دریای تو باشم تمام آرزوهای منی، کاش یکی از آرزوهای تو باشم محمدرضا شفیعی کدکنی *** چو به خنده بازیابم اثر دهان تنگش صدف گهر نماید شکر عقیق رنگش بکنند رخ به ناخن بگزند لب به دندان همه ساحران بابل ز دو چشم شوخ و شنگش خاقانی *** تو را من چشم در راهم شباهنگام که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم شباهنگام در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم **** تو تمنای من و یار منو ای جان منی پس بمان تا که نمانم به تمنای کسی تو خودت روح و روانی تو آرامش جانی پس بمان تا که نمانم به تماشای کسی مولانا *** فال حافظ زدنت از پی دلتنگی کیست؟ من که هر لحظه به یاد تو و دلتنگ تو ام هر ستاره یه نشان از غم و دلتنگی من آسمان را بفرستم که بدانی همه جا یاد تو ام؟ *** ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند دولت احمدی و معجزه سبحانی جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی حافظ *** بخند محبوب من، تو که می‌ خندی زندگی من رنگ دیگری به خود می‌ گیرد غم‌ هایم فراری می‌ شوند تا می‌ توانی بخند من از دارِ دنیا، جز لبخند تو چیزی نمی‌ خواهم بخند محبوب من **** چه شد درمن نمیدانم فقط دیدم پریشانم فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم نجمه زارع *** مانند یک بهار مانند یک عبور از راه می رسی و مرا تازه می کنی همراه تو هزار عشق از راه می رسد همراه تو بهار بر دشت خشک سینه من سبز می شود وقتی تو می رسی، در کوچه های خلوت و تاریک قلب من مهتاب می دمد وقتی تو می رسی ای آرزوی گم شده بغض های من من نیز با تو به عشق می رسم

پربازدیدها

پربحث‌ها