ABC سرواژهی واژگان انگلیسی زیر است:
Adversity: سختی
Beliefs: باورها
Consequences: عواقب
به طور خلاصه، ما با سختی (یا مطابق مدل اصلی دکتر اِلیس، یک رویداد فعالکننده) مواجه میشویم. نحوه تفکر ما درباره این سختی، باورهای ما را ایجاد میکند. سپس، این باورها بر رفتارهای ما اثر میگذارند و حاصل کار، عواقب است.
بگذارید با یک مثال این تعاریف را روشن کنیم: شما سرِ دستیار خود داد میکشید، چون فراموش کرده است پرینت یک گزارش مهم را پیش از جلسه به دستتان برساند (سختی/Adversity). سپس، با خودتان فکر میکنید: «من واقعا یک رئیس بداخلاق هستم» (باور/Belief). حالا حین جلسه، شما در نتیجهی این باور، عملکرد ضعیفی از خودتان نشان میدهید، زیرا اعتماد به نفس شما کم شده است (عواقب/ Consequences).
نکته مهم میان سختی و باور نهفته است. وقتی با سختی مواجه میشوید، نحوه درک و توضیح این سختی برای خودتان، مستقیما بر ذهنیت و روابط شما اثر میگذارد. سِلیگمان این مرحله را «سبک توضیحی» مینامد و میگوید عادتی است که روی دیدگاه کلی شما به زندگی اثر میگذارد.
سبک توضیحی ما، سه بُعد دارد:
۱. دوام
بدبینها به طور ناخودآگاه فرض میکنند که دلایل اتفاقات بد دائمی است؛ در حالی که خوشبینها باور دارند که اتفاقات بد موقتی هستند.
۲. فراگیری
بدبینها وقتی با بدبیاری یا مشکل مواجه میشوند، جملات کلی درباره زندگیشان به زبان میآورند؛ در حالی که خوشبینها جملات خاصی را در ارتباط با یک رویداد خاص به زبان میآورند.
۳. شخصی کردن
وقتی یک اتفاق بد را تجربه میکنیم، دو راه برای فکر کردن به آن داریم. میتوانیم خودمان را به خاطر این اتفاق بد سرزنش کنیم (صورت درونی به آن بدهیم) یا میتوانیم چیزی یا کسی را غیر از خودمان سرزنش کنیم (صورت بیرونی به آن بدهیم).
بدبینها معمولا به سرزنش، صورت درونی میدهند. آنها فکر میکنند «همهش تقصیر منه» یا «من برای انجام این کار خیلی خنگ هستم». خوشبینها عزت نفس بالاتری دارند، زیرا معمولا به سرزنش، صورت بیرونی میدهند و مثلا با خود فکر میکنند: «همهش تقصیر فلانی است» یا «من هنوز برای کسب این مهارت نیاز به تمرین دارم، برای همین است که الان نمیتوانم این کار را به خوبی انجام بدهم».
مرحله ۱: دنبال کردن سِیر گفتوگوهای درونی
با یک دفتر یادداشت شروع کنید. کار شما این است که چند روز به گفتوگوهای درونیتان گوش دهید؛ بهویژه وقتی با یک موقعیت دشوار یا استرسزا مواجه میشوید. سپس، این گفتوگوها را در دفتر یادداشت کنید.
عواقب میتواند هر چیزی باشد؛ از افکار و احساسات شاد یا غمگین گرفته تا اقدامات خاصی که انجام میدهید
سختی: یک همکار حین جلسه هفتگی، جلوی تیم از ایده محصول من انتقاد کرد.
باور: حق با اوست. این یک ایده احمقانه بود. تخیل من قوی نیست و حالا همه میدانند من اصلا آدم خلاقی نیستم. اصلا نباید حرف میزدم. اشتباه کردم!
عواقب: من احساس حماقت کردم و تا پایان جلسه اصلا حرف نزدم. دیگر نمیخواهم در هیچیک از جلسات گروهی این هفته شرکت کنم. حتی برای برای حاضر نشدن در جلسه فردا بهانه هم دارم.
مرحله ۲: تحلیل نتایج
وقتی پس از چند روز، موقعیتهای مختلف را با شرحِ سختی، باور و عواقبشان ثبت کردید، به نوشتههایتان نگاهی کلی بیندازید.
در این مرحله، باید در شیوه تفکرتان به دنبال الگوهایی باشید؛ بهویژه به این موضوع دقت کنید که چگونه هر یک از این باورهای کلی منجر به عواقب خاصی شدهاند.
مرحله ۳: استفاده از مشغولیت ذهنی و بحث
همانطور که میتوانید ببینید، باورهای شما پس از مواجهه با سختی، نقش مهمی در زندگی شما دارند و معرفِ خوشبین یا بدبین بودن شما هستند. این امر حاکی از اهمیت مدیریت الگوی ABC منفی و اصلاح آن است.
دو راه برای اصلاح الگوی منفی افکار وجود دارد: مشغولیت ذهنی و بحث.
مشغولیت ذهنی
اگر میخواهید جلوی افکار منفی خود را بگیرید، باید فکرتان را به چیز دیگری مشغول کنید. اینکه صرفا به خودتان بگویید «منفی فکر نکن» فایده ندارد. باید در چرخه افکار منفی، وقفه ایجاد کنید.
برای ایجاد وقفه، به محض شکلگیری باورهای منفی، فکرتان را به چیز دیگری مشغول کنید.
بحث
با اینکه مشغولیت ذهنی برای ایجاد وقفه در تفکر منفی مفید است، اما راهحل دائمیتر، سروکله زدن با آنهاست. پس از سختی، باورها و عواقب، بحث (D(Disputation در جایگاه چهارم قرار دارد.
برای این کار، باید به صورت منطقی با خودتان بحث کنید و عناصر این فرایند را به چالش بکشید. به طور خاص، در سبک توضیحی خودتان که پیش از این گفتیم، به دنبال فرضیاتی باشید که اشتباه هستند.
در ادامه از مثالهای قبل برای روشن شدن این ایده استفاده میکنیم.
سختی: همکار حین جلسه هفتگی، جلوی تیم از ایده محصول من انتقاد کرد.
باور: حق با اوست. این یک ایدهی احمقانه بود. تخیل من قوی نیست و حالا همه میدانند من اصلا آدم خلاقی نیستم. اصلا نباید حرف میزدم. اشتباه کردم!
عواقب: من احساس حماقت کردم و تا پایان جلسه اصلا حرف نزدم. دیگر نمیخواهم در هیچیک از جلسات گروهی این هفته شرکت کنم. حتی برای برای حاضر نشدن در جلسه فردا بهانه هم دارم.
بحث: من قضیه را بیش از حد گنده کردهام. همکار من حق داشت از ایده من انتقام کند. انتقاد او جنبه شخصی نداشت و دقیق و حسابشده بود. او پس از پایان جلسه، حتی از تفکر خلاق من تعریف کرد. تنها کاری که من باید انجام بدهم این است که بار دیگر بیشتر درباره ایدههایم فکر کنم.
منبع: وبسایت چطور


