در عصر دونالد ترامپ و اخبار جعلی، حقیقت کالایی است که ارزشش روزبه‌روز بیشتر می‌شود و مورد موافقت و اعتراض عدۀ برابری از انسان‌ها قرار می‌گیرد.

یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷ - ۰۰:۰۰
حقيقت كالايي كمياب در عصر ترامپ
در قرن نوزدهم، افراد قدرتمندی که بی‌عدالتی‌های وحشتناک را مجاز می‌دانستند گمان می‌کردند جمجمه‌شناسی علمی عینی است. وقتی پیامدهای «اخبار تقلبی» کاملاً حس می‌شود و یکی از ترول‌های اینترنتی در توئیتر به قدرتمندترین انسان روی زمین تبدیل می‌شود، جز مقاومت در برابر نظر عينيت و بي طرفي دانشمندان کار دیگری نمی‌توان کرد. درعین‌حال، «سیاست‌های پساحقیقت» احتمالی را که همواره کوشیده‌ایم کتمان کنیم پیش رویمان گذاشته است: اینکه، به بیان نیچه، هیچ حقیقتی وجود ندارد، تنها تفسیرها هستند، وانگهی این تفسیرها رونق می‌یابند، نه به این خاطر که عادلانه و منصفانه‌اند، بلکه از آن رو که قدرت بی‌خردانۀ یک اتفاق‌نظر حامی آن‌ها است. شاید مجبور شویم از بتِ عینیت چشم بپوشیم آیا بی‌طرفی محکوم به شکست است؟ و چطور از اتاق‌های پژواک چندجانبۀ خود بگریزیم تا به فضای مشترک لازم برای دموکراسی دست یابیم؟ شاید مجبور شویم از بتِ عینیت چشم بپوشیم. این بت در قرن هجدهم ساخته شد، زمانی که چند انسان همفکر علم را کلیدی به آزادی فردی دانستند و کم‌کم امیدوار شدند که خرد جهانی جانشین دیدگاه‌های آشکار فرقه‌ای در ایمان مذهبی یا خرافه شود. البته، از آن زمان تاکنون اتفاقات زیادی افتاده که سبب می‌شود در این اعتقادِ عصر روشنگری به معیارهای عینی مبتنی بر الگوهای علمیِ بی‌طرف تردید کنیم. ما اکنون جمجمه‌شناسی را شبه‌علم می‌نامیم؛ اگر به قرن نوزدهم بازگردیم، افرادی قدرتمند که به بی‌عدالتی‌های بی‌رحمانه مشروعیت می‌بخشیدند بر این باور بودند که جمجمه‌شناسی به‌شکل خلل‌ناپذیری عینی است. تاریخ مدرن تا حد زیادی نشان داده علم، که اعتقاد به عینیت، ابتدا از آن اقتباس شد، ممکن است مُخلِ آزادی فردی باشد. در قرن نوزدهم از علم برای توجیه تعصب‌های خشن نژادپرستانه استفاده می‌شد. ما اکنون جمجمه‌شناسی را شبه‌علم می‌نامیم؛ اگر به قرن نوزدهم بازگردیم، افرادی قدرتمند که به بی‌عدالتی‌های بی‌رحمانه مشروعیت می‌بخشیدند بر این باور بودند که جمجمه‌شناسی به‌شکل خلل‌ناپذیری عینی است. اعجاب‌انگیزترین نمونۀ اخیر سیاست پساحقیقت همچنان حمله به عراق است یکی از شگفتی‌های تاریخ مدرن این است که طبقۀ حاکم ایالات متحده قاطعانه‌تر از هر کس دیگر از عینیت حمایت می‌کردند. گویی نخبه‌های سفیدپوست و پروتستان این کشور، به‌طور خاص، نیازمند حقه‌های لفاظانۀ انصاف و بی‌طرفی بودند تا در جامعه‌ای متنوع و چندپاره شایستۀ تأیید باشند و تعصب‌های خود را پنهان کنند .اما رضایت ملی‌ای که ساخته بودند، مدت‌ها پیش از آنکه ثروتمندی اهل منهتن آن را از بین برد، رو به ضعف گذاشته بود. اولین‌بار، جنبش‌های حقوق مدنی آن را به چالش کشیدند و سپس قالب‌های بسیاری که امروزه با عنوان «لیبرالیسم هویت» ریشخند می‌شوند. همچنین حقیقت دارد که در سال‌های اخیر، خود نخبگان هم مرجعیت خود را به‌عنوان داعیه‌داران خرد جهانی تضعیف کرده‌اند. زمامداری بوش آشکارا «اجتماع واقعیت‌محور» -یعنی تمام افراد دارای فرضیات مشترک دربارۀ عقلانیت- را به سخره می‌گرفت. بی‌شک، تعجب‌انگیزترین نمونۀ اخیر سیاست پساحقیقت همچنان حمله به عراق است، زمانی که مطبوعات جریان اصلی و همچنین سیاست‌مداران دست به ساخت یک «حقیقت» دربارۀ سلاح‌های کشتار جمعی زدند که وجود نداشتند. ما همواره، برای تبادل‌نظر، مناظره و گواه بودن، به معیارهای مشترک نیاز خواهیم داشت. اما ظاهراً دیگر فایده ندارد که وانمود کنیم یک موضع ایدئولوژیک بی‌طرفِ عینی وجود دارد. ظاهراً دیگر فایده ندارد که وانمود کنیم یک موضع ایدئولوژیک بی‌طرفِ عینی وجود دارد. در اين ميان ترامپ، باوری توخالی دربارۀ دانش بی‌طرف را از بین برده است؛ ظهور فرقه‌گرایی از تنوع واقعی تجربه‌ها و دیدگاه‌ها در پسِ ژست فریبندۀ بی‌طرفی پرده برداشته است. ما همواره، برای تبادل‌نظر، مناظره و گواه بودن، به معیارهای مشترک نیاز خواهیم داشت. اما ظاهراً دیگر فایده ندارد که وانمود کنیم یک موضع ایدئولوژیک بی‌طرفِ عینی وجود دارد. حالا مسیر ناهموار کثرت‌گرایی اصیل در مقابلمان گشوده است و راهی نداریم جز کشیدن نقشۀ آن. توهمِ عینیت فشاری ایجاد می‌کند تا سرپوش بی‌طرفی و علم مطلق را حفظ کند. اینکه نویسنده‌ای به محدودیت‌های دیدگاه خود اعتراف کند، ممکن است مسئله‌ای عمیقاً نگران‌کننده باشد. ظاهراً خودمحوری یا تحریفِ عمدی است، اما اغلب تنها روشی برای شفافیت دربارۀ تحریف‌هایی است که خواه‌ناخواه رخ می‌دهند. توهمِ عینیت فشاری ایجاد می‌کند تا سرپوش بی‌طرفی و علم مطلق را حفظ کند. اما به خوبي می‌دانيم در هر نوشته‌ای که تولید می‌کنيم تاثير ساير امور را با خود می‌آوريم، خواه آن نوشته روایت شخصی باشد، داستان تاریخی، نقد ادبی خواه گزارش: به‌خصوص تأثیر انحراف‌دهندۀ تاریخ، فکروذکرهای همیشگی، و دلبستگی‌ها را با خود می‌آوريم. ا حساسات، تعصب‌ها و تفسیرها، برایشان کارت دعوت فرستاده باشید یا نه، همیشه سروکله‌شان در مهمانی پیدا می‌شود. آیا این بدان معناست که برای روشنفکری و تحلیل منصفانه، دقت شایسته، تحقیق و گزارش مناسب جایی وجود ندارند؟ البته که هست. باید باشند. مثلاً می‌توانید آنچه را افراد مصاحبه‌شونده به شما گفته‌اند در نظر بگیرید، و نه آنچه شما می‌خواستید که بگویند. ، ناممکن دانستن عینیت گذرگاهی نیست تا هر کار که می‌خواهم انجام دهيم: با شواهد گزینشی برخورد کنيم، حقایق یا عقاید سوژه‌هایم را تحریف کنيم، جهان را به سوی نظریات خودم خم کنيم. بلکه راهی است برای اینکه تا حد ممکن آشکارا ترازهای ذهنی خود، چگونگی اعمال تغییر، و تأثیرش را بر آنچه می‌نویسيم را در نظر بگیريم؛ پس پاسخگویی در مقابلِ همۀ چیزهایی که ورای ذهنیت ما هستند افزایش می‌یابد، نه کاهش . من با تصدیق دستور کار خود، راه را برای شواهد مقابل آن می‌گشایم. آگاهی آلاینده‌ای نیست که لازم باشد از این نظام زدوده شود فرهنگ انگلیسی آکسفورد «objective» عینی را چیزی تعریف می‌کند که «به آگاهی عرضه می‌شود، و نه خودِ آگاهی»؛ چیزی که «ابژۀ درک یا تفکر است و با سوژه تفاوت دارد.» اما وقتی من چیزی می‌خوانم، خودِ آگاهی همانی است که در جست‌وجویش هستم و وقتی می‌نویسم، خود آگاهی همانی است که می‌کوشم ابراز کنم، جدای از جهان نیست، اما آن را به حساب می‌آورد. آگاهی آلاینده‌ای نیست که لازم باشد از این نظام زدوده شود؛ موجب و ضرورت محرک یک رویارویی است. وقتی می‌نویسم، نمایش رویارویی آگاهی‌ام با جهان را روی صحنه می‌برم -اغلب ناشیانه است و بیشتر مضحک تا حماسی- نه اینکه پاورچین‌پاورچین روی صحنه راه بروم، و بکوشم وانمود کنم که اصلاً آنجا حضور ندارم. چگونه پاریس ریویو و دیگر مجله‌ها از دهۀ ۱۹۵۰ به بعد توسط سیا حمایت مالی و پشتیبانی می‌شدند و بدل به نیرویی مرکزی شدند تا به نویسندگان برجستۀ آن دوران فشار بیاورند که برای مخاطبانی گرسنه اما از همه‌جا بی‌خبر، پروپاگاندا تولید کنند نمونه اين موضوع را در كتاب "خبرکِش‌ها: چگونه سیا بهترین نویسندگان جهان را فریب داد"، نوشتۀ جوئل ویتنی، به خوبي مي توان ديد. کتابی مهم دربارۀ بخشی کوچک اما کلیدی از پیش‌تاریخِ این راهزنیِ فرهنگی است: داستانِ اینکه چگونه پاریس ریویو و دیگر مجله‌ها از دهۀ ۱۹۵۰ به بعد توسط سیا حمایت مالی و پشتیبانی می‌شدند و بدل به نیرویی مرکزی شدند تا به نویسندگان برجستۀ آن دوران فشار بیاورند که برای مخاطبانی گرسنه اما از همه‌جا بی‌خبر، پروپاگاندا تولید کنند. سیا حتی کلکسیون هنری بزرگی را در راستای رویکرد نامعمولش به سلطۀ فرهنگی تهیه کرد. ویتنی به شکلی موجز توضیح می‌دهد که چگونه دولت آمریکا در طول جنگ سرد دائماً نگران روحیۀ شهروندان بود و می‌ترسید بعضی‌ها جذب نظام شوروی شوند. «آزادی ستیزه‌جویانه» عبارتی بود که برای تزریق پروپاگاندا به مجله‌ها، فیلمنامه‌ها و فرهنگ عمومی استفاده می‌شد تا به تبلیغ ارزش‌های آمریکایی و تقبیح زندگی تحت کمونیسم در آمریکای مرکزی، خاورمیانه و آسیای شرقی و البته آمریکا بپردازد. پنتاگون و دیگر بازوهای دولت باور داشتند که مردم این مناطق ممکن است، با خواندن دربارۀ شکوه زندگی در شهرهای کوچک آمریکا، خشونت آمریکا را نادیده بگیرند. ذهنیت پروپاگاندیست‌های امروز تفاوت کمی کرده است و هدفشان همچنان فریفتن مردم با دروغ‌های زمان جنگ است . کودتای تحت حمایت سیا در گواتمالا در سال ۱۹۵۴ نمونه‌ای کلاسیک از سیاست گمراه و جنایت‌کارانه‌ای است که درعین‌حال به‌عنوان اقدامی شرافتمندانه بازنمایی شده است کودتای تحت حمایت سیا در گواتمالا در سال ۱۹۵۴ نمونه‌ای کلاسیک از سیاست گمراه و جنایت‌کارانه‌ای است که درعین‌حال به‌عنوان اقدامی شرافتمندانه بازنمایی شده است. تاريخ نشان می‌دهد که به تعدادی از نشریه‌ها فشار آوردند تا، با وجود شواهد گسترده مبنی بر شکستِ این کودتا، از آن حمایت کنند. مجله‌ای به نام نیو لیدِر آمریکا را به دخالت در این کشور تشویق می‌کرد و مدعی وجود نقشه‌ای از سوی شوروی برای طراحی اصلاحات ارضی خلاف منافع آمریکا بود.. تنها عدۀ کمی از چهره‌های فرهنگی که با سیا همکاری کردند، بابت اقداماتشان بازخواست شدند. آثار این نویسندگان، درست مثل روزنامه‌نگارانی که امروز به جریان خبررسانی کاخ سفید متصل هستند، به مشروعیت‌بخشیِ سیاست‌های متوهمانۀ آمریکا کمک کرد. این سیاست‌ها پیامدی مستقیم و ویرانگر بر زندگی میلیون‌ها انسان داشتند. در اواخر دهۀ ۱۹۶۰، با اوج‌گیری جنبش ضدجنگ در آمریکا و عدم محبوبیت فزایندۀ مناقشۀ ویتنام، روزنامه‌نگارانِ ضدجنگ به‌شدت دیدگاهِ دستگاه سیاسی را به چالش کشیدند. پول همیشه موفقیت یا برتری اخلاقی نمی‌خرید و سیا برای پیروزی در نبرد اندیشه‌ها به زحمت افتاد. اما با تجدید تلاش‌های سیا در فیلم و تلویزیون مشخص شد که این مقاومت «بی‌دوام و قابل چشم‌پوشی» بوده است. شاید عجیب‌ترین و قانع‌کننده‌ترین افشاگری این است که چگونه جان ترین، مدیر تحریریه و بنیان‌گذار پاریس ریویو، در دهۀ ۱۹۸۰ با مجاهدینِ تحت حمایت سیا در افغانستان همکاری کرد تا فیلمی دربارۀ جنگ و علیه حضور شوروی بسازد. نویسنده به‌درستی می‌گوید که ترین، در حد کم، در حمایت از نیروهایی ایفای نقش کرد که نهایتاً القاعده را بنیان گذاشتند. ویتنی نتیجه می‌گیرد که از گواتمالا تا افغانستان، کارنامۀ آمریکا در حمله و مداخله در دوران جنگ سرد رشته‌ای بلند از شکست‌هایی است که باید توسط پروپاگاندیست‌ها بازنویسی می‌شد. ا ین مجله‌های کوچک، خدمۀ تلویزیونی که برای جنگ به کار گرفته می‌شدند، و دیگر ابزارهای پروپاگاندای مخفی نقش مهمی در پاک کردن -و فراموشی همگانی- این اشتباه‌ها داشتند. از گواتمالا تا افغانستان، کارنامۀ آمریکا در حمله و مداخله در دوران جنگ سرد رشته‌ای بلند از شکست‌هایی است که باید توسط پروپاگاندیست‌ها بازنویسی می‌شد پاریس ریویو و دیگر مجله‌های لکه‌دارشده و مسلما در راس آنها نويسندگان بايد، صادقانه و بدون ترس یا لطف، گذشته‌شان را بررسی کنند. این حساب‌کشی رادیکال از گذشته هنوز به واقعیت نپیوسته است. در عصر دونالد ترامپ و اخبار جعلی، حقیقت کالایی است که ارزشش روزبه‌روز بیشتر می‌شود و مورد موافقت و اعتراض عدۀ برابری از انسان‌ها قرار می‌گیرد. پی نوشت: اين مقاله خلاصه اي است از مقاله «Hijack: The CIA and Literary Culture» كه در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکز منتشر و در وب‌سایت ترجمان با عنوان «خبرکِش‌ها: چطور سیا بهترین نویسندگان جهان را فریب داد؟» ترجمۀ و منتشر شده است و نیز مقاله «?Is It Possible for a Writer to Be Objective» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر و با عنوان «آیا نویسنده می‌تواند بی‌طرف باشد؟» در سایت ترجمان ترجمه و منتشر کرده است.

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها