طلبه شهید محمود برجعلیزاده صبوری، فرزند حجةالاسلام والمسلمین ابوالشهیدین محمدتقی برجعلیزاده، سال 1339ش در شهر مقدس قم در یک خانواده روحانی به دنیا آمد. پساز طی دوران کودکی به مدرسه رفت و دوره ابتدایی را فرا گرفت. در همین ایام با موافقت پدرش، تحصیلات حوزوی را در مدرسه علمیه آیةاللهالعظمی گلپایگانی قم آغاز کرد. او حین اشتغال به مطالعات و کسب علوم و معارف حوزوی به فراگیری زبان عربی اهتمام میورزید و همینطور برای کمک به معیشت خانوادهاش، مدتی را به کار در کارخانه سپری نمود. در سال 1356 که اوج بروز خشم مردم این سرزمین علیه رژیم سفاک پهلوی بود، او تنها هفدهسال داشت، لکن به برکت فهم درست و قوت بدنی بالا، توانست رشادتها و کارهای بزرگی را از خود به یادگار نهد. خود او یکی از اتفاقات پاییز سال 56 را اینطور بیان کرده است: روزی گاردهای شاه را در خیابان چهارمردان (خیابان انقلاب فعلی در شهر قم) دیدیم که دستور تیراندازی هم داشتند، ما که گروه ضربت را تشکیل داده بودیم، در این لحظه شعار «مرگ بر شاه» سردادیم. آنها دیوانهوار شروع به تیراندازی به طرف ما کردند و در این اثنا یکی از دوستان شهید شد و دو نفر از گاردیها به تعقیب من ادامه دادند. برای فرار از آنها به سوی کوچهای دویدم که بعد متوجه شدم بنبست است. در یک لحظه مرگ را جلوی چشمانم دیدم. در اینوقت چشمم به درب خانهای افتاد که نیمهباز بود، بلافاصله خود را به داخل خانه انداختم که در همان لحظه رگبار مسلسل به در و دیوار خانه اصابت کرد...» این شهید بزرگوار بههنگام ورود امام خمینی رحمةاللهعلیه به میهن، در کمیته استقبال نقش ایفا نمود و نیز پساز پیروزی انقلاب اسلامی، به کارهای انقلابی خود ادامه داد و در حفظ آرمانهای شهدای نهضت کوشید. این طلبه مجاهد که ستیز با ظالم را محدود به مرزها نمیدانست، تنها حدود یکسال پساز طلوع فجر انقلاب، بههمراه تنی چند از مجاهدان ایرانی و افغان، روانه افغانستان شد تا از ملت مظلوم این کشور که تحت اشتغال کمونیستهای شوروی بودند، دفاع کند. پساز بازگشت از افغانستان، به سپاه پاسداران پیوست و در غائله کردستان با دیگر پاسداران به سنندج رفت. با برافروختهشدن آتش جنگ تحمیلی از سوی صدام، شهید صبوری در مهر 1359 با گروه بهداری عازم خرمشهر شد و پساز بازگشت به قم، مجدداً در آبانماه روانه جبهه فارسیات اهواز گردید و در بخش توپخانه –که از قبل آموزشهای لازم را آموخته بود- به نبرد پرداخت. بهخاطر مهارت بالا و نیز به لطف قدرت بدنی و نظامیاش، فرماندهی توپ 105 را عهدهدار شد، ضمن آنکه به اتفاق شهید امینی بیات در عملیات چریکی و شکار تانک دشمن و پاکسازی میادین مین شرکت داشت. در همین ایام، سنت حسنه ازدواج را در کمال سادگی برپا نمود و نوشتهاند که هزینه عروسی را با مقدار پولی که از طرف خانواده همسرش به او رسیده بود، به حساب دولت شهید رجایی واریز کرد. این شهید عزیز، با ورود به بخش حفاظت سپاه قم در سال 1360 مأموریت حفاظت از بیت امام خمینی رحمةاللهعلیه در جماران را بهعهده گرفت. در پاییز همان سال مسئولیت مدیریت داخلی پادگان امام حسین علیهالسلام و پساز چندی محافظت از بیت حضرت آیةالله مشکینی رحمةاللهعلیه را قبول نمود. البته این مسئولیتها مانع پیوستن او به سرزمین پاک جبههها نشد و چند روز قبل از نوروز 61 عازم آن دیار گردید. ابتدا به جبهه شوش رفت و به نیروهای بسیجی و سپاهی و ارتش آموزش میداد تا آنکه عملیات فتحالمبین آغاز شد و او در این عملیات با اصابت تیر دشمن مجروح گردید و در حالیکه لبانش مشغول ذکر و تسبیح خداوند بود، بر اثر شدت جراحات و خونریزی به مقام شهادت نایل شد. پیکر پاک این شهید پساز چند روز به قم منتقل و پساز تشییع باشکوهی در قبرستان شیخان به خاک سپرده شد. فرازهایی از وصیتنامه شهید: اکنون آنروز فرارسیده که انتظارش را میکشیدم تا شاید بتوانم به دیار همیشه زندگان بپیوندم و دینم را به اسلام و قرآن ادا کنم. این ناجوانمردان که نتواسنتد به ما ضربه کاری بزنند، اگر بخواهند از نظر اقتصادی چاههای نفت ما را بگیرند، آنقدر میجنگیم تا خونمان با طلای سیاه آموخته شود و کارشان را مختل سازد و اینگونه اسلام را به آنها بنمایانیم و جهان را به حیرت واداریم و ... / پدرم و مادرم برای اسلام نگران باشید نه برای من و... تا زنده هستید از خدمتکردن به اسلام سستی نورزید./ و درود خدا و رسولش بر شهیدی که برای حفظ دین جان داد. منبع: وبسایت افق حوزه