به تعبير اميرالمومنين(ع) : اعرف الحق تعرف اهله اعرف الباطل تعرف اهله. حق را بايد ملاك سنجش نسبت به افراد قرار داد نه افراد را ملاك ارزيابي حقيقت.

چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰
چرایی تعداد مسلمانهاي اهل تسنن و تشیع
چراتعداد مسلمانهاي اهل تسنن خيلي بيشتر از تعداد اهل تشيع است؟
بيشتر بودن تعداد اهل سنت در برابرشيعه علل تاريخى مهمى دارد؛ از جمله: الف) حكومت‏هاى جور در طول تاريخ مانع جدى تبليغ و شناسايى مكتب اهل بيت(ع) بوده و به هر شكل ممكن از آن جلوگيرى مى‏ كردند.لاجرم جهانيان آن‏سان كه بايد و شايد در طول تاريخ با اين فرهنگ غنى آشنايى نيافتند. ب ) بر اثر فشار و سختگيرى ‏هاى فزون از حد حكام، شيعه در طول تاريخ در رعب وحشت و رنج به سر مى‏ بردند. اين مسأله نيز مانع نزديك شدن ديگران به شيعه و گسترش تشيع مى‏ گرديد. ج ) در بسيارى از موارد بر اثر جور و ستم شديد حكام، شيعيان به شدت در تقيه بوده و ناچار به عمل براساس برخى از مكاتب فقهى ‏اهل سنت‏ بودند. استمرارطولانى اين ‏وضعيت موجب ‏شد پس‏ از گذشت‏ مدتى، نسل‏هاى‏ بعدى‏ اصالت‏ شيعى ‏خود را فراموش كرده و آيينى را كه توسط آباى آنها به خاطر تقيه برگزيده شده بود، عين حقيقت تلقى كنند و براى هميشه به آن پاى بند باشند. اين مسأله در بسيارى ازنقاط جهان اسلام به ويژه در هند و بنگلادش و سريلانكا و سوريه و تركيه وجود داشته است. البته بايد توجه داشت كه كثرت عدد هيچ ارتباط لزومى با حقانيت ندارد: اولا : كثرت وجود افراد و حتى علماى يك مذهب دليل بر حقانيت آن نيست همان گونه كه تعداد كشيش ها و علماي مسيحى در سراسر جهان بسيار بيشتر از علماى اسلام است. بلكه ملاك حقانيت يك آيين محتوا و پيام آن و براهين استوارى است كه براى اثبات آن دارد هر چند طرفدارانش اندك باشند. به تعبير اميرالمومنين(ع) : اعرف الحق تعرف اهله اعرف الباطل تعرف اهله. حق را بايد ملاك سنجش نسبت به افراد قرار داد نه افراد را ملاك ارزيابي حقيقت. ثانيا : اين كه چرا بسياري مسلمانان سني هستند ، نسبت به افراد مختلف ممكن است علل متفاوتى داشته باشد از جمله: 1- عدم دستيابى به برخى از منابع.2- عدم جديت در تحقيق و كاوش پيرامون مذاهب مخالف. 3- دارا بودن روح تعصب و عناد در برابر ديدگاه مخالف هر چند با دلايل محكم صحت آنها ثابت شده باشد. براى روشن شدن بسياري از موضوعاتي كه در اين زمينه مطرح مي شود به آن چه در زير مى‏ آيد توجه نماييد: 1ـ على(ع) فرمود: ايها الناس! لاتَسْتَوحِشُوا فى طريق الهُدى لِقِلَّةِ اَهلِه اى مردم! در طريق هدايت، از كمى تعدادِ هدايت يافته‏ ها دلتنگ نشويد نهج البلاغه دشتى، ص 422، خطبه 201. اين سخن، مى‏ رساند كه كم بودن پيروان حق و هدايت، نشانه باطل و گمراهى نيست و حتى اين سخن مى ‏فهماند كه پيروان حق، هميشه كم هستند. و نيز آن حضرت در نامه‏ اش به مالك اشتر آورده است: والحقُّ كُلُّهُ ثقيلٌ و قد يخفّفه اللّه‏ على اقوام طلبوا العاقبة فصبّروا انفسهم و وَثِقوا بصدقِ موعوداللّه‏ لهم حق، همه ‏اش سنگين است و خداوند آن را بر كسانى كه آخرت را مى ‏خواهند، نَفس خود را به صبر و شكيبايى وا مى ‏دارند و به وعده هاى پروردگارشان درباره بهشت و جهنم اطمينان دارند، آسان و سبك مى ‏سازد. نهج البلاغه دشتى، ص 582، بند17، نامه به مالك اشتر، نامه 53. اين جمله از حضرت امير(ع) مى‏رساند كه زير بار حق رفتن آسان نيست و تا انسان به كمك خدا به مقامات والاى معنوى نرسد، نمى‏تواند آن را به دوش بكشد. از اميرمؤمنان على(ع) نقل شده كه فرمود: انّ الحق ثقيل مرى‏ءٌ و انّ الباطل خفيف و بى‏ءٌ ظاهر حق سنگين و باطن آن گوارا است و ظاهر باطل سبك و باطن آن كشنده است نهج البلاغه دشتى، ص 720، حكمت 376 / نهج البلاغه فيض الاسلام، يك مجلدى، ص 1265، حكمت 368 . در غررالحكم و دررالكلم از اميرمؤمنان(ع) آورده است: اِصبِرْ عَلى مَرارَةِ الحقّ و اِيّاكَ اَنْ تَنخَدِعَ لحَلاوةِ الباطل به تلخى حقّ صبر كن و بپرهيز از اين كه فريب شيرينى باطل را بخورى شرح غرر و درر، ج 2، ص 237، چاپ دانشگاه تهران، هفت مجلدى لايَصبرُ عَلى مُرِّ الحقّ الاّ من ايقَنَ بحلاوَةِ عاقبته ؛ بر تلخى حق صبر نمى‏كند، مگر آن كس كه به شيرين عاقبت اين صبر، يقين داشته باشد» (شرح درر و غرر، ج 6، ص 423). از اين سخنان به دست مى‏آيد كه حق، سنگين و تلخ است و براى همين هر كسى نمى‏تواند زير بار آن برود. 2ـ كثرت پيروان، معيار حقانيت نيست و كم بودن پيرو هم معيار حقانيت نيست. تعداد پيرو، ربطى به حقانيت يا باطل بودن ندارد. همين الآن كه قرن پانزدهم هجرى قمرى است، تعداد غيرمسلمانان بيشتر از تعداد مسلمانان است و حتى تعداد ماركسيست‏هاى چين، شوروى سابق و بعضى از كشورهاى ديگر، بيشتر از سنّى مذهب‏ها است. آيا مى‏توان گفت: غيرمسلمانان حقّ‏اند؟ آن هنگام كه پيامبر اسلام ظهور كرد، يك نفر بود، در حالى كه مخالفان هزاران نفر بودند. آيا پيامبر به خاطر اين كه در اقليت بود، حق نبود؟! در قرآن آياتى آمده كه اكثريت را محكوم و نكوهش مى‏كند. برخى از اين آيات چنين است: ... و انَّ كثيراً لَيُضلّون باهوائهم بغير علم... انعام، آيه‏ى 120 و ما يؤمن اكثرهم باللّه‏... يوسف، آيه‏ى 106 و لاتَجِدُ اكثرهم شاكرين... اعراف، آيه‏ى 17... اِنْ اوليائُهُ الاّ المتقون و لكن اكثرهم لايعلمون انفال، آيه‏ ى 34 . و آياتى در قران هست كه اقليّت را مدح مى‏كند مانند: ... كَم مِنْ فِئةٍ قليلةٍ غَلَبَتْ فئةً كثيرةً باذن الله والله مع الصابرين بقره، آيه‏ى 249 و ما آمن معه الاّ قليل هود، آيه‏ ى 40 و قليل من عبادى الشكور سبأ،آيه 13 ما فعلوه الا قليل نساء، آيه 66 فشربوا منه الاّ قليلاً منهم درباره ‏ى اين آيات به «الايضاح» نوشته فضل بن شاذان، ص 125 مراجعه كنيد). اين آيات تصور كسانى را كه كثرت جماعت را علامت حقانيت به حساب مى‏آورند، باطل مى‏سازد. 3ـ به خليل بن احمد گفتند: چرا اصحاب پيامبر با همديگر مانند برادران اَبَوينى بودند، ولى على(ع) در ميان آنان مانند نابرادرى بود؟ خليل در جواب گفت: چون على(ع) از همه آنان عالم‏تر، شريف‏تر و حليم ‏تر بود و زودتر از آنان اسلام آورد و براى همين اصحاب پيامبر نسبت به او حسد مى ‏ورزيدند، زيرا مردم به همفكر و هم‏سليقه‏ى خود مايل‏ترند الشيعة والحاكمون، ص 21، چاپ پنجم، بيروت واز مسيلمة بن نميل پرسيدند: چرا با اين كه (ع) از همه برتر بود، او راترك كردند؟ در جواب گفت: چون آنان طاقت ديدنِ او را نداشتند الشيعة والحاكمون، ص 21، چاپ پنجم، بيروت. پيامبر اسلام(ص) در غدير خم فرمود: مَن كنتُ مولاهُ فهذا علىٌّ مولاهُ . اين حديث را همه علماى شيعه و سنى آورده‏اند و كمتر حديثى به قوّت اين حديث مى‏رسد. اين حديث مانند آفتاب ظهر است و هيچ‏كس نمى‏تواند در آن ترديد كند. از نظر علماى شيعه اين حديث نصّ صريح و روشن براى خلافت بلافصل على(ع) است و از نظر علماى سنى، كلمه «مولا» به معناى دوست داشتن است. اگر فرض كنيم كه اين كلمه به اين معناست، آيا پس از پيامبر با على(ع) دوستى كردند؟ در جواب بايد گفت: نه تنها دوستى نكردند، بلكه دشمنى كردند، آن هم نه دشمنى ساده، بلكه به خانه ‏اش هجوم بردند، هتك حرمت كردند و آن حضرت را با شمشير به بيعت فرا خواندند و پس از آن كه على(ع) به خلافت رسيد و مردم بيعت كردند، باز هم دوستى نكردند، بلكه به جنگ او برخاستند، جنگ جمل را برپا كردند، جنگ صفين را راه‏انداختند، جنگ نهروان را پيش آوردند و خود او را در مسجد در حال نماز به شهادت رساندند. نه تنها با على(ع) چنين رفتار كردند، فرزندان او را نيز كشتند، فرزندزاده‏ هاى او را كشتند و اين كشتار تا به امروز ادامه دارد. براى نمونه به چند مورد اشاره مى‏كنيم: امام حسين(ع) به معاويه نوشت: اى معاويه! تو «زياد» را بر عراق حاكم كردى، در حالى كه او دست و پاى مسلمانان را قطع و چشمانشان را كور مى‏كرد و آن‏ها را بر شاخه‏هاى نخل به دار مى‏آويخت. تو به او نوشتى كه هر كس بر دين على است او را بكش و او نيز به دستور تو آن‏ها را كشت و به امر تو مثله كرد(به تاريخ تشيع در ايران، جعفريان، ص 39 به نقل از طبقات و انساب الاشراف مراجعه شود. امام باقر(ع) فرمود: هميشه ما را تحقير مى ‏كنند، ما مورد ظلم و ستم هستيم، ما را تبعيد مى‏كنند، از حقوق خودمان محروم مى‏ سازند و مى‏ كشند. ما بر خون خود و دوستانمان تأمين نداريم. شيعيان ما را كشتند، دست و پايشان را قطع كردند، نام هر كس در زمره‏ى اصحاب ما برده مى‏شد، زندانى مى‏گرديد، يا مالش غارت مى‏شد يا خانه‏اش را ويران مى‏ساختند. اين بلا همچنان بود تا زمان عبيداللّه‏ بن زياد. پس از او حجاج آمد. حجاج شيعيان بسيارى را كشت ( همان، ص 40 ). خوارزمى در نامه‏اى كه به شيعيان نيشابور نوشته، به بهترين شكل اين مظلوميت را ترسيم كرده است. او مى‏نويسد: هيچ شهرى از شهرهاى كشور اسلامى نيست، مگر آن كه علوى مظلومى به شهادت رسيده وبنى ‏اميه و بنى‏عباس در قتل او شريك‏اند و عدنانى و قحطانى بر آن متفق‏اند. معاويه حجر بن عدى كندى و عمرو بن حمق خزاعى را بعد از آن كه قسم‏ هاى مؤكد و عهدهاى شديد كرده بود، به شهادت رساند. و زياد بن سميه هزاران نفر از شيعيان بصره را اعدام كرده و بيشترين اسير و زندانى را از آنان داشت. او بنى‏هاشم را به بازى گرفته بنى‏فاطمه را تهديد مى‏كرد و شيعيان على را مى‏كشت و آثار اهل بيت رسول‏اللّه‏ را محو مى‏نمود(تاريخ تشيع در ايران، ص 41. منصور خليفه‏ى عباسى، محمد بن ابراهيم بن حسن را كه يكى از سادات بود، احضار كرد و به او گفت: تو را به شكلى خواهم كشت كه تاكنون كسى را آن گونه نكشته‏ام. پس از آن دستور داد محمد را خواباندند و بر بدن او ستونى را ساختتد و محمد در زير آن ستون جان داد الشيعه و الحاكمون، ص 147. حالا شما بينديشيد و بگوئيد كه آيا همه كس مى‏تواند راه على و خاندان على(ع) را برود؟ آيا هر كسى مى‏تواند تحمل اين شكنجه‏ها، زندان‏ها و كشتارها را داشته باشد؟ آيا هر كسى مى‏تواند مانند حسين بن على و يارانش در برابر حكومت باطل يزيد قد علم كند و با آن درافتد؟ به طور طبيعى، روندگان اين راه نمى‏توانند، زياد باشند، چون تحمل سختى از هر كسى برنمى‏آيد. 4ـ پيامبر اسلام(ص) سيزده سال در مكه مردم را به اسلام دعوت كردند و در اين مدت تعداد كمى مسلمان شدند. دشمنان پيامبر تصميم به كشتن آن حضرت گرفتند، پيامبر نتوانستند بيش از آن در مكه بمانند و به مدينه هجرت كردند. دشمنان پس از هجرت نيز از آن حضرت دست برنداشتند و با او مبازره كردند. نيروهاى شمشير زن دشمن، جنگ بدر را به راه انداختند و در آن جنگ با اين كه از نظر نفرات و تداركات، بسيار هم قوى بودند، ولى از مسلمانان شكست خوردند و به مكه برگشتند. پس از آن دوباره با نيروهاى جنگى براى نابودى پيامبر ومسلمانان به مدينه حمله كردند و در اين جنگ كه در منطقه اُحد روى داد، مسلمانان، در ابتدا دشمن را عقب راندند، ولى دشمن با استفاده از فرصت به دست آمده، حمله‏ى ديگرى را تدارك ديد و در اين حمله مسلمانان غافلگير و شكست خوردند. در جنگ احد نيروهاى پيامبر اسلام در هجوم دوباره‏ى دشمنان معركه را خالى كردند و پيامبر را تنها گذاشتند. جز تنى چند، همه فرار كردند. اسامى آنان كه در جنگ احد فرار كردند و پيامبر را يارى نكردند، در كتاب‏هاى تاريخى آمده است. از اين افراد، همين الآن از نظر برخى از مسلمانان، انسان‏هاى بزرگ به شمار مى‏روند، ولى از نظر برخى اين اصحاب جزو انسان‏هاى بدكار به شمار مى‏روند. دشمنان پيامبر، دست از آن حضرت نكشيدند و جنگ‏هاى ديگرى هم بر آن حضرت تحميل كردند و پيامبر اسلام در برابر آنان ايستاد و تسليم نشد. روزها، ماه‏ها و سال‏ها گذشت تا اين كه سال هشتم هجرت رسيد. پيامبر اسلام با ده هزار نفر نيروى شمشيرزن به مكه حمله و بدون خونريزى مكه را فتح كرد، همه آنان كه تا آن روز با پيامبر اسلام مخالف بودند و 21 سال با آن حضرت مبارزه كرده بودند، ناگهان شكست خوردند و اسير پيامبر اسلام گرديدند و پيامبر هم همه‏ى آن‏ها را آزاد كرد و فرمود: انتُمُ الطُّلَقاء شما همه آزاديد ، سردسته‏ هاى كفر به ظاهر مسلمان شدند و با پيامبر همراه گرديدند. پس از وفات رسول خدا، همين بنى‏اميه به تدريج بر سر كار آمدند و در زمان معاويه قدرت بيشترى يافتند و شروع به انتقام از پيامبر گرفتند. پيامبر از بنى‏هاشم بود و بنى‏اميه همواره با بنى‏هاشم دشمنى داشت. بنى‏اميه همه‏ى شكست‏هاى خود را از بنى‏هاشم مى‏ديدند و حال كه قدرت را به دست گرفته‏اند، بايد از بنى‏ هاشم انتقام بگيرند. معاويه تا توانست بر بنى ‏هاشم ضربه زد و تا آخرين توان با على(ع) جنگيد. پس از على(ع)، با امام حسن مجتبى(ع) جنگيد. معاويه از دنيا رفت و پسرش يزيد بر سر كار آمد. او هم از همان روزهاى اول خلافت خود با امام حسين(ع) مخالفت كرد و آن حضرت را با همه‏ى فرزندان، فاميل‏ها و يارانش در كربلا به بدترين شكل به قتل رسانيد و پس از يزيد خلفاى اموى ديگر همين رويّه را ادامه دادند. حكومت به دست عباسيان رسيد، آنان نيز با علويان مخالفت كردند، و به نسل‏كشى پرداختند و هر كجا سيد و علوى يافتند، كشتند. با توجه به اين مطالب، روشن مى‏گردد كه چرا على(ع) را پس از پيامبر تنها گذاشتند و با اين كه همه‏شان مى‏دانستند كه پيامبر، على(ع) را به امامت و خلافت معرفى كرده است، با اين حال قبول نكردند و كسان ديگرى را بر سر كار آوردند و خلاصه جواب اين سؤال اين است كه آنان با اين كه مى‏دانستند پيامبر اسلام على(ع) را به خلافت نصب كرده، ولى آنان نسبت به خود پيامبر، ايمان نداشتند و در سال هشتم هجرت، از ترس شمشير اسلام آوردند و پيامبر هم كه نمى‏توانست در مدت دو سال، آنان را تربيت كند و به مقامات عالى معنوى برساند. رسول خدا 13 سال در مكه و هشت سال در مدينه تلاش كرد، ولى دشمنان همواره با او درگير مى‏شدند و از آن حضرت فرصت تربيت اسلامى مسلمانان را مى‏ گرفتند و در دو سال باقى‏مانده‏ى عمر، نمى‏توان عادت‏هاى هزار ساله‏ى جاهلى را از آنان گرفت. بنابر اين اگر در غدير خم يكصد هزار نفر هم حضور داشته اند، ولى چون از تربيت اسلامى كامل برخوردار نبودند، گوش به حرف پيامبر نداده اند. در تاريخ اسلامى، موارد فراوانى هست كه صحابه پيامبر، گوش به حرف آن حضرت نكرده‏اند. براى نمونه به يك مورد از آن كه شيعه و سنى هم قبول دارند مى‏آوريم: ابن عباس مى‏گويد: «هنگامى كه بيمارى رسول خدا(ص) سخت شد، آن حضرت فرمود: لوازم كتابت بياوريد تا مكتوبى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد. عمر گفت: درد بر او مستولى شده است، كتاب خدا كافى است. صحابه اختلاف كردند و سر و صدا بالا گرفت. پيامبر فرمود: از من دور شويد، پيش من قيل و قال سزاوار نيست». ابن عباس مى‏گفت: «سخت‏ترين مصيبت آن لحظه‏اى بود كه بين كتابت و پيامبر حائل شدند» صحيح بخارى، به شرح كرمانى، جز 2-1، ص 126، باب كتابة‏العلم، چاپ دوم، بيروت، 1401 هجرى قمرى). در «صحيح مسلم» به اين صورت آمده است: «روز پنج‏شنبه، چه روز سختى بود!! در حالى كه اشك از چشمان ابن‏عباس مى‏ريخت: گفت رسول خدا فرمود: لوازم كتابت بياوريد تا مكتوبى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد. آنان كه در خدمت پيامبر بودند گفتند: پيامبر هذيان مى‏گويد (صحيح مسلم، به شرح نووى، جزء 12-11، ص 94، طبع بيروت، 1392). در صحيح مسلم، اين روايت به اين صورت هم آمده است: سعيد بن جبير از ابن عباس نقل مى‏كند كه او گفت: روز پنج‏شنبه چه روز غم‏انگيزى بود!! گفت: بيمارى پيامبر سخت شد. پس از آن فرمود: لوازم كتابت بياوريد تا مكتوبى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد. صحابه با هم اختلاف كردند، در حالى كه سزاوار نبود كه در محضر پيامبر سر و صدا به پا كنند و با هم به تنازع برخيزند. آنان كه در خدمت پيامبر بودند، گفتند: پيامبر را چه شده؟! آيا هذيان مى‏گويد؟! از خودش بپرسيد. پيامبر فرمود: رهايم كنيد، مرگ برايم بهتر است (صحيح مسلم، به شرح نووى، جزء 12-11، ص 89، طبع بيروت، 1392). كتاب صحيح بخارى و صحيح مسلم را اهل سنت، بسيار مهم مى‏ دانند. در اين دو كتاب اين حديث به اين صورت‏ها آمده است. و اين حديث به خوبى نشان مى‏دهد كه گوش به حرف پيامبر نكردند. گرچه ممكن است هر كسى هر جور بخواهد توجيه كند، ولى در هر صورت گوش به حرف پيامبر نكردند و قلم و كاغذ نياوردند. اين حديث در تاريخ طبرى به اين صورت آمده است: پيامبر خدا فرمود: لوازم كتابت بياوريد تا مكتوبى بنويسيم كه پس از آن گمراه نشويد. صحابه با هم به منازعه برخاستند و گفتند: او چه مى‏گويد؟ آيا هذيان مى‏گويد؟! از خودش بپرسيد. از پيامبر توضيح خواستند. آن حضرت فرمود: رهايم كنيد، اين حال كه دارم بهتر از آن چيزى است كه مرا به آن مى‏خوانيد (تاريخ طبرى، ج 3، ص 192، ده مجلّدى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، 1962 ميلادى، چاپ مصر). ابن ابى‏الحديد مى ‏گويد: از ابن‏عباس نقل شده كه گفت: عمر بن خطاب از من پرسيد: آيا پسرعمويت على بن ابى‏طالب باز هم به خلافت مى ‏انديشد؟ گفتم: بله. اى عمر بن خطاب! از پدرم درباره ادعاى پسرعمويم على پرسيدم. پدرم گفت: على در ادعاى خود صادق است. عمر بن خطاب گفت: البته از پيامبر خدا هميشه در مورد خلافت او، تكّه كلامى صادر مى‏شد كه چيزى را به عنوان حجت ثابت نمى‏كرد و قاطع عذر نبود و پيامبر سعى داشت درباره خلافت على بن ابى طالب از هر فرصتى استفاده كند و حتى در حال بيمارى خواست به اسم او تصريح كند كه من مانع شدم، زيرا دلم به حال اسلام سوخت. به خداى اين خانه قسم، قريش دور او جمع نمى‏شوند و اگر او خلافت را به دست بگيرد از هر سو بر او مى‏شورند... (شرح نهج ‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 12، ص 21، چاپ بيروت، دار احياءالتراث العربى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم). ابن ابى ‏الحديد از علماى بزرگ اهل سنّت است و در شرح نهج‏البلاغه او، بسيارى از حقايق تاريخ صدر اسلام آمده است. از آن‏چه گذشت معلوم شد كه انسان گاهى با اين كه حق را مى ‏داند، ولى هواهاى نفسانى و دشمنى‏هاى ديرينه مانع قبول حق مى‏گردد و چنين نيست كه اگر كسى حق را دانست عمل بكند. 5ـ نكته آخر اين است كه بايد توجه داشته باشيم كه در زمان پيامبر اسلام(ص)، زمان حضرت علي(ع) و زمان امام حسن(ع) و امام حسين(ع) مسأله شيعه و سني به اين صورت كه الان مطرح است، مطرح نبود و صفوف شيعه و سني به اين صورت از هم جدا نشده بود و از زمان امام باقر و امام صادق(ع) به تدريج صفوف شيعه و سني از يكديگر به صورت منظم وحساب شده جدا شد. در آن زمان نيروهاي رزمي مسلمانان به دستور خلفاي بني اميه و بني عباس به كشورهاي ديگر هجوم بردند و آنها را از نظر نظامي شكست دادند. مسلمانان فاتح پس از فتح آن كشورها آن را بين مسلمان شدن و به دين خود ماندن مخير مي ساختند. هر كس كه مسلمان نمي شد به دين خود مي ماند و هر سال جزيه پرداخت مي كرد. آنان كه مسلمان مي شد، اسلامشان اسلام اموي وعباسي بود و آنان نمي دانستند كه در ميان مسلمانان اختلافاتي پيدا شده و عده اي معتقد به اسلام علي هستند و تنها علي را حق مي دانند و ابوبكر و عمررا حق نمي دانند به اين جهت هر كس كه مسلمان مي شد، اسلامش همان بود كه حاكمان بني اميه و بني عباس تبليغ كرده بودند. به عنوان مثال، كشور ايران در سال 31 ه.ق به طور كامل فتح شد. همان سال هاي فتح كه مسلمان نشدند. سال هاي طولاني گذشت و مردم ايران به تدريج مسلمان شدند. اوج اسلام مردم ايران قرن سوم هجري قمري است. سيصد سال طول كشيد تا مردم ايران مسلمان شدند. در آن زمان كه مسلمان مي شدند چنين نبود كه بفهمند اسلام آنان اسلامي است كه حاكمان اموي و عباسي تبليغ كرده اند. بلكه سال هاي طولاني سپري شد تا فهميدند كه در ميان مسلمانان اختلافاتي بوده و اين مردم به تدريج راه علي را تشخيص دادند و آن راه را رفتند. اوج تشيع مردم ايران قرن چهارم است و مبلغان شيعه در اين قرن و قرن هاي بعد توانستند به مردم بفهمانند كه راه حق راه علي(ع) است و از آن زمان ها تا به امروز به تدريج مسلمانان ديگر هم شيعه مي شوند. بر اين اساس بسيار طبيعي است كه از ميان آن همه مسلمان اموي و عباسي، به تدريج به سوي اسلام علي و اولاد علي(ع) كشانده شوند. اين نكته هم مورد توجه قرار بگيرد كه از پيامبر و علي(ع) عده اي بودند كه علي را حق مي دانستند و در هر قرني هم حضور داشتند ولي اين حضور چشمگير نبود و از قرن چهارم به بعد در كل كشور اسلامي آن روز عده زيادي به سوي تشيع گرايش يافتند. 6- تعداد شيعيان، در جهان كم نيستند، بلكه در جهان بيش از 200 ميليون نفر شيعه است، گر چه در مقايسه با اهل سنّت كم هستند، همان طورى كه اهل سنت در مقابل با مسيحيان كم هستند (به اعيان الشيعه، ج 1، ص 194، البحث الثانى عشر و كتاب‏هاى ديگر مراجعه شود).

منبع:پرسمان

پربازدیدها

پربحث‌ها