
اشاره:
در شماره های پیشین، شرح بخش هایی از سلسله بحث های اخلاق حضرت استاد در تبیین وصایای حضرت امام جعفر صادق(ع) به عبدالله بن جندب را به محضر اهل معرفت عرضه داشتیم. اکنون بخش دیگری از این روایت شریف را تقدیم می داریم:مفهوم خوف و رجاء و تاثیر انگیزه در انجام اعمال اختیاری انسان
امام صادق(ع) در بخشی از وصیت خود به ابن جندب، نجات یافتگان از عذاب الهی را کسانی معرفی می کند که خوف و رجاء حقیقی متعادل در دل هایشان وجود دارد: «یهلک المتکل علی عمله و لا ینجوالمجترء علی الذنوب الواثق برحمة الله. قلت فمن ینجو؟ قال الذینهم بین الرجاء والخوف کان قلوبهم فی مخلب طائر شوقا الی الثواب و خوفا من العذاب »; (1) کسی که به اعمال خود [اعمال خوب] اتکال دارد، به هلاکت می رسد و کسی هم که به امید رحمت خداوند، بر انجام گناهان تجری پیدا می کند نجات نخواهد یافت. [ابن جندب] سؤال کرد پس چه کسی نجات پیدا می کند؟ حضرت فرمودند: کسانی که حالشان میان خوف و رجاء باشد [یعنی نه خوف شان آن چنان است که از آمرزش گناهانشان ناامید باشند و نه رجاءشان آن چنان است که جرات ارتکاب گناه را داشته باشند]. حالت آن ها مانند حالت پرنده ای است که دانه ای را در منقار دارد [هر لحظه احتمال می رود دانه از منقارش رها شود و یا فرو رود]، هم شوق به ثواب در دل هایشان وجود دارد و هم خوف از عذاب.روایاتی از ائمه معصومین: آمده است که بیان می دارد در دل مؤمن دو نور وجود دارد; یکی نور خوف و یکی هم نور رجاء که اگر آن ها را در دو کفه یک ترازو قرار دهند، هیچ کدام از دیگری سنگین تر نخواهد بود.
انسان برای انجام کارهای اختیاری خود حتما باید انگیزه ای داشته باشد. به تعبیر فلاسفه، باید مبادی اراده یعنی حالاتی روحی و قلبی در فرد پدید آید تا وادار به انجام کاری شود. مهم ترین انگیزه ای که باعث می شود تا انسان کاری را انجام دهد و یااموری را ترک نماید، احساس لذت و درد است. اگر انسان اطمینان داشته باشد که با انجام یک کار خاص احساس لذتی برایش فراهم خواهد شد، با انگیزه و امیدواری آن کار را انجام می دهد و برعکس، برای در امان ماندن از ناراحتی و درد و رنج، یک سری کارها را ترک خواهد کرد. این حالت، یک عامل مشترکی است بین انسان و حیوان و هر موجودی که دارای قدرت اراده و اختیار می باشد. احساس لذت و درد در انسان قابل گسترش است; یعنی انسان برای رسیدن به لذت و یا فرار از درد، باید مقدماتی را انجام دهد. مثلا یک نفر که از صبح تا شب کار می کند و زحمت می کشد امید دارد تا لقمه نانی را به دست بیاورد و با خوردن آن لذت ببرد. فلاسفه بعضا برای این گونه لذت هایی که احتیاج به انجام مقدماتی دارد، تعبیر «نفع » را به کار می برند. مثلا می گویند خوردن دارو نافع است; یعنی صرف خوردن آن لذتی ندارد، بلکه مقدمه ای است برای این که انسان به سلامتی برسد. اما انگیزه انجام یک سری کارها، نه لذت است و نه نفع، بلکه «مصلحت » می باشد. مثلا کسی که بیمارستانی رااحداث کرده است،نه مستقیما از ساختن آن لذت برده و نه نفعی برای او خواهد داشت، اما کاری است که مصلحت دارد. او وقتی که می بیند بیمارانی با بستری شدن در آن بیمارستان از مرگ حتمی نجات پیدا می کنند و بهبودی می یابند، احساس رضایت و لذت می کند. اموری هم چون تحصیل علم و انجام عبادت نیز جزو این گونه کارها می باشند.
بنابراین، می توانیم بگوییم هر کاری که یک موجود زنده با اراده انجام می دهد، برای این است که به یک امر مطلوبی برسد و یا از امور نامطلوب در امان باشد. در امور مطلوب، تحقق خیر و صلاح انسان و جامعه ملاک عمل است و متقابلا در امور نامطلوب پرهیز از درد، ضرر و کارهایی که به صلاح جامعه نیست مدنظر می باشد.
گاهی اوقات انسان برای به دست آوردن برخی از امور مطلوب هیچ تلاشی نمی کند. مثلا برای همه ما مطلوب است که نفس بکشیم تا زنده بمانیم، اما هیچ تلاشی برای آن انجام نمی دهیم. در حالی که گاهی اوقات برای رسیدن به امری مطلوب باید مقدماتی فراهم کنیم تا در آینده از نتایج آن بهره ببریم. اگر بدانیم که تحقق یک کاری اصلا امکان پذیر نیست، برای رسیدن به آن هیچ گاه تلاش نمی کنیم، اما اگر یقین داشته باشیم که آن کار شدنی است و یا حتی احتمال تحقق آن را هم در آینده بدهیم، حتما برای آن تلاش خواهیم کرد. به وجود آمدن چنین حالتی در انسان، «امید» یا «رجاء» نام دارد. رجا، یعنی این که انسان به تحقق یافتن امری مطلوب، که یقین دارد یا احتمال می دهد در آینده به وقوع می پیوندد، امید داشته باشد. در مقابل، خوف یعنی این که انسان از تحقق یافتن امری نامطلوب، که یقین دارد یا احتمال می دهد در آینده به وقوع بپیوندد، ترس و واهمه داشته باشد.
بنابراین، انسان همواره برای انجام دادن و یا انجام ندادن اعمال اختیاری خود، به دو عامل امید و ترس توجه دارد; امید به این که در اثر یک کار خوب، امری مطلوب حاصل می شود و ترس از این که در اثر یک کار بد، امری نامطلوب تحقق می یابد. البته هر کدام از دو عامل امید و ترس دارای دو وجه می باشد; یعنی انسان هم می تواند امید داشته باشد که امر مطلوبی حاصل شود و هم امید داشته باشد که امر نامطلوبی دفع گردد. مثلا انسان هم می تواند امید داشته باشد که سلامتی اش را به دست آورد و هم امید داشته باشد که بیماری اش برطرف شود. از سوی دیگر، انسان هم می تواند از این که امر مطلوبی از دست برود و یا امر نامطلوبی حاصل شود ترس و واهمه داشته باشد; مثلا هم از این که سلامتی اش از بین برود، و هم از این که ناخوشی و مرضی پیدا کند، بترسد.
رابطه میزان شناخت افراد با امیدها و ترس ها
امید و ترس افراد به میزان شناخت و معرفت و نیازهایی که درک می کنند بستگی دارد. مثلا ترس و امید یک کودک دو سه ساله فقط در محدوده خواسته هایی که دارد شکل می گیرد. او هیچ وقت نسبت به مسائل بین المللی، مسائل اجتماعی، مسائل معنوی و اخروی و... ترس و امیدی ندارد; زیرا هیچ تصوری از آن ها ندارد. و یا مثلا، از یک سو، افراد عادی از بیماری، فقر، گرفتاری های زندگی و... ترس دارند و از سوی دگیر، امید دارند که پول دار بشوند و همسر خوب، خانه خوب و موقعیت اجتماعی خوبی به دست آورند. افرادی که یک مقدار معرفت شان بیش تر است، مسائل معنوی را هم در نظر می گیرند. برای مثال، از این که عقل و ایمان شان از بین برود می ترسند و امید دارند که بر معرفت و ایمان شان افزوده شود. کسانی هم که به آخرت ایمان دارند، به ثواب های اخروی امید دارند و از عذاب های اخروی می ترسند.فلسفه ارسال دین، برای این است که دایره امیدها و ترس ها را گسترش دهد; یعنی به انسان بفهماند که فقط نباید از گرسنگی، بیماری، صاعقه و... ترسید، بلکه بالاتر از این ها باید از این که به انسانیت انسان لطمه بخورد، روح و قلب انسان آلوده و سیاه شود، عذابی از ناحیه خداوند در دنیا و آخرت به انسان برسد و از همه مهم تر، خداوند از انسان ناراضی شود و به او اعتنایی نکند، ترسید. همه افراد به یک اندازه از این مسائل نمی ترسند. مثلا، بچه ها این گونه ترس ها را به هیچ وجه درک نمی کنند; زیرا آن ها نمی دانند برای چه خداوند از ما ناراضی می شود. انسان هایی که در درجات اول ایمان قرار دارند، از عذاب های آخرت و جهنم می ترسند، اما ترس کسانی که در مراتب عالی تر ایمان هستند، با آن ها فرق می کند; مثلا این گونه افراد می ترسند که محبوب شان از آن ها دلخور شود یا این که خداوند دیگر به آن ها اعتنایی نکند. البته، بچه ها هم توانایی درک بعضی مسائل در این حد را دارند. برای مثال، وقتی پدر یا مادرشان با آن ها قهر می کنند، تا حدودی دلیل آن را می فهمند. هیچ تنبیهی برای کودک بدتر از بی توجهی و قطع نوازش و مهر و محبت مادری نیست. بالاترین نیاز فطری انسان این است که خداوند به او عنایت داشته باشد.
قرآن کریم یکی از بزرگ ترین عذاب های الهی در روز قیامت را سخن نگفتن خداوند با افراد شقی ذکر کرده و می فرماید: «... و لایکلمهم الله ولاینظر الیهم یوم القیامة و لایزکیهم و لهم عذاب الیم » (آل عمران: 77) این عذاب، از هر عذاب جهنمی بدتر است. شاید ما الان به خوبی درک نکنیم که این چه نوع عذابی است، اما آن وقتی که این نیاز را در وجودمان احساس کردیم و از عنایت خداوند (سخن گفتن و نگاه و توجه خدا) محروم شدیم، آن گاه خواهیم فهمید که چه نعمتی را از دست داده ایم.
بنابراین، خوف و رجاء منحصر به امور دنیایی نیست; یعنی فقط اموری را که در دنیا از آن ها می ترسیم یا به آن ها امید داریم شامل نمی شود، بلکه ما با بالا بردن معرفت مان باید بفهمیم چه چیزهایی ترسیدنی و چه چیزهایی امید بستنی است.
خوف و رجاء از خدا، عامل حرکت انسانی
ما علاوه بر این که باید از برخی امور بترسیم، باید از کسانی هم که ممکن است این ترس از ناحیه آنان صورت گیرد حساب ببریم. مثلا، ما علاوه بر این که باید از عذاب آخرت بترسیم، باید از کسی که این عذاب را ممکن است وارد کند نیز حساب ببریم و او را بشناسیم. برای مثال، یک وقت انسان می ترسد از این که مبادا مبتلا به وبا، سرطان و یا ایدز گردد و یک وقت نیز کسی را می شناسد که می تواند عذابی را بر او وارد و یا از او دفع کند. از این روی، شناخت پیدا کردن نسبت به کسی که توانایی وارد کردن عذاب و یا دفع آن را دارد، امری لازم و ضروری است. کسانی که اعتقاد به معاد دارند; یعنی به زندگی پس از مرگ و نیز عذاب و ثواب آخرت معتقدند اما نمی دانند که اختیار این عذاب ها وثواب هادر دست کیست، در واقع خداوند را نمی شناسند. از شواهد و قراین موجود چنین به دست می آید که در هزاران سال قبل، انسان هایی می زیسته اند که به عالم آخرت معتقد بوده و می دانسته اند که در آن جا گرسنگی و ناراحتی هایی هست. برخی از باستان شناسان در کاوش های خود به خوشه های گندمی برخورد کرده اند که همراه با اجساد انسان هایی که گویا از افراد سرشناس زمان خود بوده اند، دفن شده بودند. در واقع آن ها با این کار خود خواسته اند تا هنگام زنده شدن مردگان در عالم پس از مرگ، برای رفع گرسنگی خود از این گندم ها تناول کنند تا از گرسنگی تلف نشوند!بنابراین، اسلام فقط منادی وجود جهانی پس از مرگ و این که در آن جا عذاب ها و ثواب هایی وجود دارد نیست، بلکه اسلام درصدد آن است تا به انسان بفهماند که اختیار این عذاب ها و ثواب ها در دست خداست; اگر می خواهید به آن عذاب ها مبتلا نشوید، باید از خدا بترسید. البته، این ترس اصالتا ناشی از اعمال خود افراد در این دنیاست; یعنی اگر انسان ها کار بدی بکنند، مبتلا به عذابی می شوند که آن عذاب را خداوند بر آن ها نازل خواهد کرد. انسان باید ترس از خدا داشته باشد تا هم به امور نامطلوب و ناپسندیده دنیا و آخرت مبتلا نشود و هم امور مطلوب و پسندیده دنیا و آخرت را به دست آورد و این امر، تنها در پرتو اطاعت از خداوند امکان پذیر است.
عامل حرکت انسانی در قالب معرفت اسلامی، خوف از خدا و رجاء از خدا است. دو عامل خوف و رجاء موجب می شود تا انسان ها بر حسب مراتب ایمان و معرفت خود، به عبادت خدا بپردازند; عبادت برخی افراد به دلیل ترس از عذاب جهنم است و کسانی که از درجات ایمان بالاتری برخوردارند، از ترس این که مبادا از چشم خدا بیفتند عبادت خدا می کنند: «فهبنی... صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک »; اگر بر عذابت صبر کنم، چطور می توانم بر فراقت صبر کنم؟
حد نصاب خوف و رجاء
خوف و رجاء امری تشکیکی و ذومراتب است و دارای حد نصابی است که حداقل مرتبه آن را باید مؤمن داشته باشد. اگر امید انسان به رحمت خداوند به گونه ای باشد که فکر کند کارهای او دیگر دخالتی در آن ندارد و آن قدر رحمت خدا واسع است که همه را می آمرزد، باعث می شود تا انسان گستاخ شود و از ارتکاب گناهان باکی نداشته باشد. این امید، در واقع یک رجاء کاذب است و واقعیت ندارد; زیرا خداوند از روی اعمال خود افراد، آن ها را می آمرزد و به بهشت می برد و یا عذاب نموده و به جهنم می برد. بنابراین، داشتن مرتبه ای از خوف که مانع از گناه می شود و نیز حدی از رجاء که موجب انجام اعمال خوب می گردد، واجب و لازم است. البته، بین این دو عامل باید توازن برقرار باشد; یعنی اگر رجاء طوری باشد که بر خوف غلبه کند و خوف کم شود به حدی که دیگر انگیزه ترک گناه در انسان باقی نماند، انسان مبتلا به گناه می شود که در آن هلاکت است. اگر خوف هم بیش از رجاء باشد خطاست; یعنی فرد نباید فکر کند که چون مرتکب گناهی شده است حتما خدا او را به جهنم خواهد برد. چنین فردی باید توبه کند و با انجام کارهای خوب، به رحمت و آمرزش خداوند امید و رجاء داشته باشد.مراتب دیگری از خوف و رجاء مخصوص کسانی است که درجه ایمان و معرفت شان بیش تر است. معرفت این گونه افراد بعضا تا بدان جا می رسد که حتی می توانند سرنوشت خودشان را ببینند و از این که خداوند در آن عالم چه چیزهایی به آن ها خواهد داد، خبر دار شوند. البته، شاید تصور این حالت برای ما مشکل باشد. کسانی هم هستند که صرف توجه به صفات جلالیه الهی موجب خوف شان می شود و یا از این که خداوند چه عذاب هایی دارد، لرزه به اندام شان می افتد.
توازن بین خوف و رجاء
کمال انسانیت این است که بندگی خدا در تمام وجود انسان ظهور پیدا کند. خوف یکی از ابعاد وجودی انسان است. این خوف باید به عنوان عبادت در وجود انسان ظهور پیدا کند. این خوف حتی در کسانی که اصلا گناهی مرتکب نشده و یا معصوم اند وجود دارد. آن ها با این که می دانند مورد آمرزش خدا قرار می گیرند، اما به دلیل توجه ای که به صفت هاریت خداوند دارند، فقط قهر خدا را می بینند و خودشان را فراموش می کنند. رجاء آن ها نیز در اثر توجه به صفات جمالیه خداوند است. البته، در این مرحله هم ممکن است در وجود بعضی افراد خوف بیش از رجاء ظهور پیدا کند و یا برعکس. کامل ترین افراد کسانی هستند که در وجودشان هر دو عامل خوف و رجاء در حد تعادل وجود داشته باشد.در این مورد داستانی را از گفت وگوی حضرت یحیی(ع)و حضرت عیسی(ع)، که هر دو پیامبر و تقریبا هم سن و هم زمان یکدیگر بوده اند، به این مضمون نقل می کنندکه روزی حضرت یحیی(ع) خطاب به حضرت عیسی(ع) عرض کرد: آیا از عذاب الهی نمی ترسید که این گونه آرام هستید؟ حضرت عیسی(ع) نیز در مقابل فرمود: آیا شما به رحمت خداوند امیدوار نیستید که این قدر گریه می کنید؟ اصل ماجرا به این مطلب برمی گردد که فرزند حضرت زکریا یعنی، حضرت یحیی(ع) از خوف خدا بسیار گریه می کرد به گونه ای که در اثر سوزش اشک چشم هایش، صورتش زخم شده بود و گوشت های صورتش ظاهر شده بود. ایشان آن قدر رقیق القلب بود که اگر حضرت زکریا(ع) قصد موعظه در مسجد را داشت و می خواست از عذاب الهی در آخرت سخن بگوید، مواظب بود که حضرت یحیی(ع) حضور نداشته باشد; زیرا اگر این سخنان را می شنید، آن چنان برآشفته می شد که دیگر نمی توانست تحمل نماید. حضرت یحیی(ع) از بکائین عالم است که آثار خوف و صفات جلالیه خداوند در او بیش تر ظهور را پیدا کرده بود. در مقابل، رجاء و رحمت خداوند; یعنی صفات جمالیه بیش تر در وجود حضرت عیسی(ع) تجلی یافته بود. اگر این نقل صحیح باشد، چنین برمی آید که اگرچه حضرت عیسی(ع) و حضرت یحیی(ع) هر دو از پیامبران الهی بوده اند، اما صفات جلال و جمال الهی به یک اندازه در آن ها ظهور پیدا نکرده بود. در حالی که پیامبر ما حضرت محمد(ص)ونیز ائمه معصومین: افضل از حضرت عیسی(ع) و حضرت یحیی(ع) هستند; زیرا این صفات هر دو به یک اندازه در آن ها متجلی شده بود. البته، اگر بعضا در روایاتی مشاهده می کنیم که آثار خوف و ترس از عذاب جهنم در نزد تعدادی از حضرات معصومین: بیش تر وجود دارد، به دلیل توجه به صفات جلالیه خداوند و نیز حالات خاص آنان است. متقابلا وقتی هم که حالت انبساط پیدا می کنند، فقط صفات جمالیه خداوند را می نگرند. اولیاء خداوند هم ممکن است بعضا توجه بیش تری به صفات جلالیه خدا داشته باشند و یا به صفات جمالیه خداوند، اما کامل ترین آن ها کسانی هستند که توجه شان به صفات جمال و جلال یکسان باشد.
پی نوشت
1- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 78منبع : حوزه نت


