قرار شهید مهدی جعفری و پدرش جهاد تا شهادت بود. این پدر و پسر با هم سلاح به دست گرفتند، با هم بندهای پوتین شان را بستند و با هم سربند یا زینب(س)و یا زهرا( س) را به پیشانی می بستند، اما...

چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶ - ۰۹:۴۵
قرار عاشقی پدر و پسر جهاد تا شهادت بود
قرار عاشقی پدر و پسر جهاد تا شهادت بود قرار شهید مهدی جعفری و پدرش جهاد تا شهادت بود. این پدر و پسر با هم سلاح به دست گرفتند، با هم بندهای پوتین‌شان را بستند و با هم سربند یا زینب(س)و یا زهرا(‌س)‌ را به پیشانی می‌بستند، اما... بخش فرهنگ پایداری تبیان قرار شهید مهدی جعفری و پدرش جهاد تا شهادت بود. این پدر و پسر با هم سلاح به دست گرفتند، با هم بندهای پوتین‌شان را بستند و با هم سربند یا زینب(س)و یا زهرا(‌س)‌ را به پیشانی می‌بستند، اما عملیات بصرالحریر كه آغاز شد، محاصره و شهادت تعدادی از فاطمیون رخ داد كه مهدی جعفری هم بین شهدای این واقعه بود. خبر شهادتش را هم پدر به خانه برد با ساكی كه بدون صاحبش به خانه بازگشت و خود روضه‌خوان شهادت مهدی شد. روایتی كه پیش‌رو دارید ماحصل همكلامی ما با فاطمه جعفری خواهر شهید مدافع حرم مهدی جعفری است. بصرالحریر ما دو خواهر و چهار برادر هستیم كه مهدی فرزند اول خانواده متولد سال 1372 بود. مهدی در 31 فروردین ماه سال 1394 در روند اجرای عملیات بصرالحریر در حالی كه در كنار پدر بود و می‌جنگید به شهادت رسید. مهندس كامپیوتر خانواده ما یك سال بعد از تولد مهدی راهی ایران شدند. پدر مشغول كار كشاورزی و بنایی شد. حقیقتش را بخواهید هرچه از دستش بر می‌آمد انجام می‌داد تا رزق حلال به خانه بیاورد. روزها از پس هم گذشت تا اینكه مهدی بزرگ شد و به مدرسه رفت. شاگرد ممتاز كلاس و مدرسه بود. آنقدر خوب بود كه وقتی مجبور شد در دوران متوسطه درس و مشق را به خاطر كمك مالی به خانواده و رفع مایحتاج خانه رها كند دل همه را سوزاند. این نهایت از خود‌گذشتگی مهدی بود. مهدی دوست داشت مهندس كامپیوتر شود، اما به خاطر خانواده از این خواسته‌اش چشم پوشید. برادرم كتاب‌های كامپیوتر را تهیه كرد و در خانه به تنهایی مطالعه و كار می‌كرد تا بحمدالله در این زمینه تبحر لازم را به دست آورد. خادم هیئت حضرت زهرا‌(س) مهدی مداح هیئت‌مان هم بود. هیئت فاطمه زهرا(س) كه از ابتدای محرم تا روز دهم یعنی عاشورا مراسم ویژه دارد. مهدی هر كاری از دستش برمی‌آمد برای هیئت انجام می‌داد از مداحی گرفته تا پخش چای و خادمی در هیئت اباعبدالله‌الحسین‌(ع). پدر و پسر همرزم از پدر سراغ مهدی را گرفتم گفت دارد با دوستانش فوتبال بازی می‌كند. هر بار بهانه‌ای می‌آورد تا اینكه دو روز بعد از آخرین تماسش به خانه آمد. پدر ساك و كوله‌پشتی مهدی را با خودش آورده بود. مادرم گفت چرا مهدی نیامد؟ پدر در پاسخ گفت مهدی چند وقت دیگر می‌آید. اما وقتی بی‌تابی‌های مادر را دید، گفت مهدی را كجا فرستاده بودی؟ فرستاده بودی برای دفاع ازحرم حضرت زینب(س) حالا بی‌بی زینب(س) مهدی را نگه‌داشته است. مهدی شهید شده و پیكرش مفقود‌الاثر است. سال 1392بود كه همه خانواده به افغانستان سفر كردند و پدر و مهدی در ایران ماندند. همان زمان پدر با ما تماس گرفت و گفت می‌خواهم به سوریه بروم. ما اطلاعات زیادی از اوضاع كنونی سوریه نداشتیم. وقتی به ایران بازگشتیم دو هفته‌ای می‌شد كه پدر به سوریه اعزام شده بود. هر بار كه پدر تماس می‌گرفت از رشادت‌های بچه‌های فاطمیون برایمان می‌گفت. از جو خوب و صمیمی بچه‌ها. از مجاهدت‌ها و دلاوری‌شان و هربار كه به مرخصی می‌آمد به هفته نرسیده دوباره راهی می‌شد. می‌گفت نمی‌توانم اینجا بمانم. پدر به مهدی می‌گفت چرا نشسته‌ای بیا اینجا. دایی‌مان هم كه جانباز مدافع حرم بود مهدی را ترغیب می‌كرد راهی شود، اما مهدی منتظر رضایت مادر بود. وقتی می‌گفت می‌خواهم بروم ما با گریه و بی‌تابی مانعش می‌شدیم و می‌گ فتیم اگر شما بروید و ما گرفتاری برایمان پیش بیاید چه؟ می‌گفت نه من می‌روم و ان‌شاء‌الله گرفتاری پیدا نمی‌كنید. وقتی مادر راضی شد، به سوریه رفت و با پدرم همگروه شد و با هم در یك مقر بودند. هر بار كه تماس می‌گرفتند از بچه‌ها و اوضاع فاطمیون به خوبی یاد می‌كردند. سعی می‌كردند ما را ناراحت نكنند. مهدی سه ماه در سوریه بود كه شهید شد. هدیه روز مادر روز مادر كه شد مهدی آخرین تماسش را گرفت و به مادر تبریك گفت. برادرم هر سال با خریدن هدیه از زحمات مادر قدردانی می‌كرد. بعد كه من گوشی را گرفتم به مهدی گفتم امسال نیستی تا با هم برای مادر هدیه بخریم. مهدی گفت اشكال ندارد. چند وقت دیگر می‌آیم و برای مادر هدیه می‌خریم. بعد هم گفت قرار است همراه پدر به عملیاتی بروند و شاید نتوانند تا چند روز آینده تماسی بگیرند. من هم گفتم باشد داداش. كوله‌بار شهادت بعد از آن تماس، دو هفته‌ای خبری از مهدی و پدر نشد. نگران و دلواپس بودیم تا اینكه پدر تماس گرفت و گفت كه حالشان خوب است. در صورتی كه مهدی آن زمان شهید شده بود. از پدر سراغ مهدی را گرفتم گفت دارد با دوستانش فوتبال بازی می‌كند. هر بار بهانه‌ای می‌آورد تا اینكه دو روز بعد از آخرین تماسش به خانه آمد. پدر ساك و كوله‌پشتی مهدی را با خودش آورده بود. مادرم گفت چرا مهدی نیامد؟ پدر در پاسخ گفت مهدی چند وقت دیگر می‌آید. اما وقتی بی‌تابی‌های مادر را دید، گفت مهدی را كجا فرستاده بودی؟ فرستاده بودی برای دفاع ازحرم حضرت زینب(س) حالا بی‌بی زینب(س) مهدی را نگه‌داشته است. مهدی شهید شده و پیكرش مفقود‌الاثر است. مهدی یك سال مفقودالاثر بود. یك سال تا آمدن پیكرش صبر كردیم كه خیلی سخت گذشت. مادرم بارها سر گلزار شهدا می‌رفت. پدرم هم بعد از یكی، دو هفته به منطقه برگشت. بوسه‌های مادرانه یك‌سال بعد از شهادت مهدی به ما اطلاع دادند پیكر چند شهید از لشكر فاطمیون را آورده‌اند و ما باید برای شناسایی به معراج شهدای قم برویم. من، مادر و پدر رفتیم. كمی نگران بودیم كه نكند پیكر طوری باشد كه نشود آن را شناسایی كرد. پدر خیلی مادر و من را دلداری می‌داد. پیكر مهدی سالم بود. مادر پیكر مهدی را غرق در بوسه كرد. خوب به یاد دارم مهدی احترام زیادی برای مادر قائل بود و همیشه به ما سفارش می‌كرد كه احترام مادر را حفظ كنید. خیلی مادر را دوست داشت. منبع: روزنامه جوان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها