شهید اسدالله قره محمدی از شهدای مسجد باب الحوائج در جنوب غرب تهران است. بسیج این مسجد كه از فعال ترین پایگاه های مقاومت منطقه 17 تهران به شمار می رفت، شهدای زیادی را در دوران دفاع مقدس تقدیم كرده است

شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۱:۲۵
ساده  زندگی کرد و سبك پر كشید
ساده‌ زندگی کرد و سبك پر كشید شهید اسدالله قره‌محمدی از شهدای مسجد باب‌الحوائج در جنوب‌غرب تهران است. بسیج این مسجد كه از فعال‌ترین پایگاه‌های مقاومت منطقه 17 تهران به شمار می‌رفت، شهدای زیادی را در دوران دفاع مقدس تقدیم كرده است بخش فرهنگ پایداری تبیان شهید اسدالله قره‌محمدی از شهدای مسجد باب‌الحوائج در جنوب‌غرب تهران است. بسیج این مسجد كه از فعال‌ترین پایگاه‌های مقاومت منطقه 17 تهران به شمار می‌رفت، شهدای زیادی را در دوران دفاع مقدس تقدیم كرده است. تصویر شهید قره‌محمدی در شبستان مسجد باب‌الحوائج آشنای هر بیننده‌ای است. سال‌ها بود این تصویر را می‌دیدم و دوست داشتم از این شهید بزرگوار بیشتر بدانم. عاقبت سعادتی نصیبم شد تا در یك بعد از ظهر تابستانی دقایقی همكلام مریم قره‌محمدی خواهر شهید شوم. حاصل همكلامی‌مان را پیش رو دارید. عكس شهید قره‌محمدی را سال‌هاست در مسجد باب‌الحوائج می‌بینم، ایشان بسیجی همین مسجد بودند؟ بله، من و خواهر و برادرانم زاده و بزرگ شده همین منطقه هستیم. برادرم از وقتی نوجوان بود به این مسجد رفت و آمد می‌كرد. متولد 1348 بود و دوران انقلاب 9 سال بیشتر نداشت اما به قدر خودش همراه برادر بزرگ‌ترمان فعالیت می‌كرد. اسدالله تا كلاس پنجم ابتدایی درس خواند و بعد وارد انقلاب و جنگ شد. بعد از انقلاب مدتی در خیاطی كار می‌كرد تا اینكه به جبهه رفت. دیگر درسش را ادامه نداد؟ چرا بعد از ورود به جبهه چون فهمیده بود رزمنده باید از همه لحاظ خودش را تقویت كند، تصمیم گرفت ادامه تحصیل بدهد. در همان جبهه هم درسش را می‌خواند و هم به كارهای رزمی‌اش می‌رسید. كلاً بچه پرتلاشی بود. در مقطعی برادر بزرگ‌ترمان جانباز شد، اسدالله هم در خیاطی كار می‌كرد و هم به او كمك می‌كرد. پس برادر بزرگ‌تان هم جانباز دفاع مقدس هستند؟ بله او كه جانباز شد اسدالله هنوز سنش به جبهه نمی‌رسید. وقتی مادرم فهمید اسدالله قصد جبهه رفتن دارد، به او گفت پسرم تو دیگر نرو، برادرت كه جانباز شده، تو لااقل اینجا بمان اما اسدالله قبول نكرد. اصرار داشت كه برود. سال 63 كه برای اولین بار اعزام شد، 15 سال داشت. با رئیس بسیج پایگاه‌شان هماهنگ كرده بود تا در شناسنامه‌اش دستكاری كند و دو سال سنش را بزرگ‌تر نشان بدهد. عاقبت با همین كار توانست برود. آن روزها ما خبر نداشتیم كه شب‌ها بعد از تعطیلی خیاط‌خانه به دوره آموزشی تخریب و خنثی‌سازی مین می‌رود. فكر می‌كردیم شب‌ها كه دیر می‌آید در مسجد فعالیت می‌كند اما یك شب كه مادرم رفت مسجد دنبالش، دوستانش گفتند اسدالله به دوره تخریب می‌رود. چند بار به جبهه اعزام شدند؟ در والفجر 8 شهید شد. 21 بهمن 1364. پیكرش را برای‌مان نیاوردند. تا سال‌ها فكر می‌كردیم اسیر شده اما شهریور 1376 باقی مانده پیكرش را آوردند. او را در قطعه 50 بهشت زهرا دفن كردیم. پدر مرحومم و مادرم كه اكنون بیمار است، سال‌ها در انتظار آمدن اسدالله چشم به راه ماندند و عاقبت به تكه‌هایی از استخوانش بسنده كردند. بین سال 63 تا 64 سه بار اعزام شد. یك بار زانویش زخمی شد كه در بیمارستان بستری‌اش كردند. تا خوب شد دوباره به جبهه برگشت. بار سوم هم كه رفت شهید شد. مادرم تعریف می‌كند دفعه آخری كه اسدالله می‌خواست برود، شب قبل از اعزام خواب امام حسین(ع) را می‌بیند كه از او یاری می‌طلبد. صبح با اصرار مادرم این خواب را برایش تعریف می‌كند. بعد صبحانه‌اش را طبق معمول، خودش آماده می‌كند و موقع حاضر شدن می‌گوید می‌روم تا كربلا. مادرم می‌گوید وقتی برادرت از خانه خارج شد حرف عجیبی زد. گفت مادرجان من عكس ندارم! فقط یك عكس دارم. نفهمیدم منظورش چیست. بعد از گفتن این حرف انگار می‌خواست چیز دیگری بگوید كمی مكث كرد ولی حرفش را نزد و برای همیشه رفت. در چه عملیاتی شهید شدند؟ در والفجر 8 شهید شد. 21 بهمن 1364. پیكرش را برای‌مان نیاوردند. تا سال‌ها فكر می‌كردیم اسیر شده اما شهریور 1376 باقی مانده پیكرش را آوردند. او را در قطعه 50 بهشت زهرا دفن كردیم. پدر مرحومم و مادرم كه اكنون بیمار است، سال‌ها در انتظار آمدن اسدالله چشم به راه ماندند و عاقبت به تكه‌هایی از استخوانش بسنده كردند. شهید اسدالله قره‌محمدی را چطور تعریف می‌كنید؟ نوجوانی بود مثل باقی نوجوان‌های كشورمان الا اینكه شور انقلابی و سختی‌های جنگ آبدیده‌اش كرده بود. موقع شهادت 16 سال داشت اما مردی شده بود برای خودش. اسدالله اهل نماز و روزه و قرآن و مسجد بود. قرآن راه درست را نشانش داد. او رفت تا راه را به ما هم نشان بدهد. برادرم یك جوان ساده‌زیست بود. مادرم می‌گوید یك بار برای خودش لباسی در خیاط‌خانه دوخت اما آن را نپوشید و به برادر دیگرمان داد چراكه می‌ترسید پوشیدن این لباس نو تجمل‌گرایی باشد. جوان ساده‌ای بود. ساده‌زیست و سبك از میان‌مان رفت. منبع: جوان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها