نماز اول وقت جواز شهادتش شد
وارد شهر نور که می شوی بنرهایی از یک جوان حدود بیست ساله به نام «علی جمشیدی» که برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) خود را به سوریه رسانده بود.
بخش فرهنگ پایداری تبیان
بعد از مدت کوتاهی در منطقه خان طومان شهید شده بود. ما برای صحبت با خانواده او به این شهر آمده بودیم و طبق آدرسی که داشتیم وارد منزلی شدیم که مقابلش یک حجله چراغانی برای این جوان مدافع حرم نصب شده بود. داخل خانه پر بود از همسایه ها و آشنایانی که برای سر سلامتی گفتن به مادر و پدر شهید به آنجا آمده بودند.
حین گفت وگو متوجه شدیم داماد این خانواده که جوانی محجوب بود، پاسدار و خود از مدافعین حرم است؛ و همچنان می خواهند که راه علی ادامه پیدا کند. شهید جمشیدی 21 فروردین امسال توانسته بود در اوج جوانی به قول حضرت روح الله (ره) راه صد ساله را یک شبه طی کند و برای همیشه زنده شود.
بسیجی خان طومان
خواهر شهید جمشیدی اولین کسی بود که شروع به صحبت کرد و گفت: علی فرزند دهم و آخر خانواده بود که سال 69 با خواهر آخرمان که دوقلو بودند متولد شد. در بین شهدای خان طومان علی تنها بسیجی آن جمع بود که به شهادت رسید.
برادرم بسیار بچه فعالی بود و از دوران ابتدایی در بسیج و ستاد امربه معروف رفت و آمد می کرد. گاهی که مناسبتی پیش می آمد به ستاد می رفت و شب ها همان جا می خوابید و صبح به مدرسه می رفت. درسش که تمام شد کنکور داد و در رشته معماری ساختمان ادامه تحصیل داد و لیسانسش را از دانشگاه چالوس گرفت. البته بین مقطع فوق دیپلم و کارشناسی دوران سربازی اش را هم طی کرد. سختی های رفتن به سوریه علی یک سال و نیم پیگیر بود که برود سوریه، خیلی هم تلاش می کرد که هرزمانی شد برود. تا اینکه برادر دیگرم که پاسدار است به او گفت اول باید در شهر خودمان آموزش ببینی، بعد بروی استان، ازآنجا اعزامت کنند. یکسری آموزش هایی مثل دفاع شخصی دید اما برادرم گفت این ها آموزش محسوب نمی شوند باید بروی در شرایط سخت و خودت را برای آن موقعیت آماده کنی. علی با سه چهار نفر از دوستانش سه روز رفته بودند در یک جنگل بدون آب و غذا و در شرایط سخت و باران خودشان را آماده کرده بودند.
برادرم گفت باید تیراندازی هم یاد بگیری. علی به قدری مشتاق رفتن بود که آموزش تیراندازی هم دید آن هم در حدی که وقتی مسابقه داد جزو 3 نفر برتر شهر شد و تا جایی پیش رفت که توانست در استان مازندران هم جزو سه نفر اول شود.
او وقتی می دید هر چه می گوید علی انجام می دهد و بیشتر اصرار می کند می خواست او با آمادگی بیشتر با همه چیز آشنا شود. علی تمام آموزش ها را دیده بود، حتی تلاش کرد با بچه های تیپ فاطمیون اعزام شود. بالاخره برادر بزرگ ترم گفت: کارهایت را برای رفتن درست می کنم و این شد که عاقبت تیرماه رفت.
برش می گرداندند
4، 5 ماه قبل از شهادتش برادر بزرگم در خان طومان از ناحیه کتف مجروح شده بود و علی در بیمارستان پیش او می ماند و پرستاری اش را می کرد. فروردین یکی از بچه ها به او زنگ زد و گفت فردا مازندران 105 نفر اعزام داریم اما علی گفت چون من بسیجی هستم اعزامم نمی کنند. قبل از آن سه بار برش گردانده بودند. زنگ زد تهران، مسئول تهران به او گفت: تو بیا اینجا من فردا صبح می فرستمت.
اردوهای جهادی
او بسیجی بود و با دوستانش یک موسسه شهدای گمنام هم تشکیل داده بودند که سه سال و نیم آنجا کارکرد. اردوهای جهادی را حتماً می رفت. هرسال تابستان با گروهی به سیستان و بلوچستان می رفتند. می گفت چفیه را با یخ خیس می کردیم تا بتوانیم چند دقیقه برویم بیرون اما بلافاصله خشک می شد.
وقتی تعریف می کرد می گفت برخی از مردم آنجا خیلی محروم هستند. آن قدر محروم بودند که ظرف یک بارمصرف تابه حال ندیده بودند. عبدالرضا جمشیدی برادر شهید: علی نیم ساعت قبل از عملیات، یعنی روز پنجشنبه ساعت 12:35 دقیقه با من تماس گرفت. گفت به مامان زنگ زدم جواب نداده، کجاست؟ گفتم: سرزمین است. گوشی را می برم، چند دقیقه دیگر تماس بگیر بتوانی با او حرف بزنی؛ اما گفت: نه دیگر نمی توانم زنگ بزنم، سلامم را برسان.
دشمن به آتش بس عمل نکرد
صالحی (داماد خانواده): بنده خودم مدتی را در خان طومان کنار دیگر برادران می جنگیدم. درواقع 26 آذر بود که وارد شهر خان طومان شدیم. آن روز بعد از نماز صبح با چند گروه از بچه های فاطمیون و رزمندگان پاکستانی و نیروهای حزب الله به خط زدیم و از چند نقطه حمله را آغاز کردیم که شک عجیبی به دشمن وارد شد. سپس توانستیم شهر را تا شب آزاد کنیم. خان طومان شهر مهمی بود و مقر فرماندهی جبهه النصره هم همان جا مستقرشده بود زیرا به لحاظ موقعیت سیاسی و استراتژیک برایشان اهمیت فراوانی داشت.
این منطقه 5 ماه دست ما بود و بچه های لشکر 25 کربلا خط پدافندی آنجا را تشکیل داده بودند که در این مدت حدود 5 بار دشمن به ما حمله کرد و آخرین دفعه توانست تعدادی از بچه ها را به شهادت برساند و بقیه هم عقب نشینی کردند. تروریست ها تصمیم داشتند به هر ترتیبی شده خان طومان را بگیرند که طبق گفته ها و شنیده ها بالغ بر 1700 نفر نیرو به این منطقه اعزام کرده بودند. در حالی که رزمندگان ما کمتر از 500 نفر بودند اما با این حال تا آخرین لحظه و تیری که داشتند ایستادند و جنگیدند.
انصافاً اگر ایستادگی همین تعداد اندک از بچه ها نبود یقیناً هم اسیر می دادیم و هم تعداد جانبازان و شهدا بیشتر می شد. دلیل عقب نشینی باقی بچه ها هم تمام شدن مهمات بود.
درست زمانی که رزمندگان توانستند محاصره خان طومان را بشکنند اعلام آتش بس شد و ما آموخته ایم که در زمان آتش بس از پشت به کسی خنجر نزنیم و حمله نکنیم اما دشمن به آتش بس عمل نکرد و ما شکست خوردیم.
اجر شهدای طلاییه
صالحی: علی تمام کارهایش خالصانه بود و با تمام توان و قدرتش بدون هیچ ادعایی کار می کرد. شهدای غواص که آمدند او خیلی تلاش کرد تا دو شهید در شهرمان دفن شوند. سال گذشته، سال دیگری برای او بود. علی اجرش را از شهدای غواص و طلاییه گرفت. 5، 6 روز آخر قبل از اعزامش به سوریه از طلاییه آمده بود. به او گفته بودم طلاییه رفتی سرمزار شهدا از طرف من زیارت عاشورا بخوان. گفت: 4 روزی که آنجا بودم به نیابت از تو هرروز زیارت عاشورا می خواندم. واقعاً علی آقا خیلی مخلص، شجاع و فداکار بود.
وقتی دید اعزامش نمی کنند تصمیم گرفت با تیپ فاطمیون اعزام شود اما آن ها متوجه شده بودند و برگشت.
خودم رضایت دادم
مادر شهید: محترم کاویانپور هستم مادر شهید علی جمشیدی. علی فرزند نهم ما بود که به دلیل علاقه مان به اهل بیت (ع) این نام را برایش انتخاب کردیم. او پسر درس خوانی بود و به قدری به فعالیت در بسیج علاقه داشت که گاهی کتابش را در کلاس می گذاشت و می رفت در ستاد امربه معروف برای شان چای درست می کرد، استکان ها را می شست. مسئولان ستاد هم به من اطمینان می دادند که بگذارید علی بیاید اینجا و مشغول باشد، درست تربیت شود. البته خودم هم دوست داشتم او در این مسیر برود، الآن هم که رفت سوریه اصلاً ناراضی نیستم. خودم رضایت دادم و خدا هم کمک کرد که این راه را برود.
خبر شهادت
مادر شهید: همسرم کارگر ساختمان است و زمین شالیزاری هم داریم. اتفاقاً وقتی هم خبر شهادت او را برایم آوردند من سرزمین مشغول شالی کاری بودم. از سرزمین که آمدم دیدم خانه پر از جمعیت است و که قضیه را فهمیدم. همان لحظه خدا را شکر کردم و گفتم: این بچه را دادم برای دفاع از حرم حضرت زینب (س)، برای دین اسلام، خدا و رهبر و اگر 6 پسرم هم مانند علی بروند راضی هستم. افتخار می کنم خدا چنین فرزندی به من داده است.
قلبم به پرواز درآمد
مادر شهید: اول که از من اجازه خواست برود سوریه گفتم: تو اینجا پشت جبهه باش و خدمت کن؛ اما گفت: مامان رضایت بده بروم، آن زمانی که امام حسین (ع) شهید شد حضرت زینب (س) را به اسارت بردند. همه در عزاداری ها می گویند ما آن لحظه کنار اهل بیت (ع) نبودیم اما الآن که هستیم نمی گذاریم دوباره به حریم حضرت زینب (س) تجاوز کنند.
گریه می کرد، چه گریه هایی! و می گفت: بی بی جان من را بطلب، بگذار بیایم از حرمت پاسداری کنم. من هم دوست داشتم در این راه برود و راضی شدم. روزی که علی رفت، 15 فروردین بود. بعد از رفتنش رفتم مسجد دو رکعت نماز شکر و زیارت عاشورا و دعای توسل خواندم و بدرقه راهش کردم، احساس می کردم قلبم در حال پرواز است.
گفتم: خدایا شکرت که چنین فرزندی به من دادی. بااینکه از اول هم راضی به رفتنش نبودم. نمی دانم آن روز چرا آن قدر خوشحال بودم، بااینکه از اول هم راضی به رفتنش نبودم.
شرط مادر برای رفتن علی
خواهر شهید: مادرم ابتدا راضی نبود برای همین برای علی شرط گذاشت که اگر نماز صبح هایش را اول وقت بخواند اجازه رفتن می دهد. خب من هیچ وقت ندیدم علی نماز صبحش قضا شود اما برای اینکه اول وقت بخواند خیلی سختش بود. مانده بود چه کند؟ گفتم: «علی قول بده و نذر کن می توانی انجام بدی، مامان هم راضی میشِ.»
منبع: فارس (باتلخیص)