شهادت بی حساب نیست
شهادت چیزی نیست که بی حساب وکتاب به هرکس بدهند؛ برای گرفتن این برات باید گام به گام خود را بسازی تا لایق آن بشوی. طلبه و خبرنگار بسیجی شهید «سیدمحمد حسین نواب»، یکی الگوی عیار بالا برای عاشقان شهادت است.
فرآوری: سامیه امینی- بخش فرهنگ پایداری تبیان
وی سال 1345 در شهرضای اصفهان متولد شد و در هشتمین روز ماه شهریور 1373 در بوسنی و هرزگوین به دست صرب های جنایتکار به شهادت رسید.
گام اول؛ خانواده
شهید سید محمدحسین نواب در خانواده ای به دنیا آمد که پدر، روحانی و شاگرد مرحوم حضرت امام و بسیار آدم محتاط و متعهد و متدینی بود. مادرش هم یکی از بانوان متدینی بود. در این خانواده بچه ها تقریباًهمه یا طلبه بودند و یا بعدازاینکه حوزه را گذراندند، به سراغ کارهای دیگر رفتند. پدرش ارادتمند امام بود و در قم و نجف، با امام مراوده داشت. کسی که خودش شیفته امام باشد، فرزندانش را نیز شیفته تربیت می کند. حسین چهارمین فرزند پسر از پنج پسر خانواده بود و خود بارها می گفت که پنج نفر، یکی اش خمس است و باید پرداخت شود!
ناخواسته چشمم روی جواب سوالی افتاد که یکی از بچه ها نوشته بود. جواب را هم بلد بودم، ولی چون چشمم روی جواب افتاد، احتیاط کردم و ننوشتم. بااین حال، دنبال حل این مسئله بود که اگر مرتکب حرامی شده، آیا این نمره در زندگی اش تأثیر منفی خواهد داشت یا نه؟ چه قدر روی این مسئله نگران بود! این نشان می دهد که افراد، بی حساب شهید نشدند
گام دوم؛ مراقبه شخصی
در دوّم دبیرستان طلبه شد و به حوزه علمیه قم رفت و در مدرسه حقّانی مشغول به تحصیل شد. بعد مدرک تحصیل دیپلم را هم گرفت و دانشگاه هم قبول شد. مصطفی فرهودی، هم بحث و هم حجره شهید می گوید: آن اوایل یک امتحان هفتگی که از برکات و ابتکارات شهید قدوسی بود، در مدرسه حقّانی برگزار می شد. دیدم که شهید نواب، بعد از یکی از این امتحانات هفتگی، به شدّت ناراحت است. پرسیدم: چه شده؟ گفت: ناخواسته چشمم روی جواب سوالی افتاد که یکی از بچه ها نوشته بود. جواب را هم بلد بودم، ولی چون چشمم روی جواب افتاد، احتیاط کردم و ننوشتم. بااین حال، دنبال حل این مسئله بود که اگر مرتکب حرامی شده، آیا این نمره در زندگی اش تأثیر منفی خواهد داشت یا نه؟ چه قدر روی این مسئله نگران بود! این نشان می دهد که افراد، بی حساب شهید نشدند. درس اخلاق مرحوم حضرت آیت الله بهاءالدینی «ره» را هیچ وقت فراموش نمی کرد و در یک مقطعی هم درس اخلاق آیت الله مظاهری «حفظه الله» را شرکت می کرد. در کنار درس با آن مرارت های زیادی که در اثر میگرن می کشید، برنامه های اخلاقی خود را هم پی می گرفت.
گام سوم؛ وظیفه شناسی
جبهه را فراموش نکرد؛ این در حالی بود که نگاه های مخالفی هم در این زمینه وجود داشت. البته در همان مدرسه شهیدین، مجموعه ای بودند که واقعاً جبهه رفتن، کار اصلی شان بود و زمانی که برمی گشتند، درس هایشان را خیلی خوب و مرتّب و منظّم می خواندند. گاهی اوقات عملیات می شد، یک ماه قبل از عملیات می رفت و یک هفته، دو هفته بعد از عملیات می آمد و گاهی هم ماندنش طولانی می شد؛ اما وقتی که برمی گشت، جبران می کرد. جبرانش هم این بود که همین مجموعه طلبه هایی که جبهه می رفتند، چون همدیگر را می شناختند، به یکدیگر در جبران عقب ماندگی درسی کمک می کردند. اگرچه تا حدودی هم عقب می ماندند؛ اما چون مسئله دفاع از اسلام و کشور اسلامی در بین بود و تمام کیان اسلام وابسته بدان بود، جنگ نابرابری بود که تمام توجّه امام امّت بدان بود و از مردم و طلاب خواسته بودند تمام توجّه شان بدان مسئله باشد، همه این ها باعث می شد که طلابی مثل شهید نواب به این مسئله، به عنوان یک موضوع محوری و اصلی نگاه کنند.
گام چهارم؛ محبت اهل بیت (علیه السلام)
در حاج عمران، مجروح و بستری شد. در عملیات های والفجر 8، کربلای 5، بیت المقدس 7 و کربلای 10 حضور فعال داشت. بیشتر به تیپ ولیعصر دزفول می رفت. به سرعت خودش را برای عملیات ها می رساند و به صورت گمنام شرکت می کرد. به شدت علاقه مند به حضرت زهرا (س) بود. دائماً انگشترهای عقیقی می گرفت که روی آن ها یا زهرا نوشته شده بود و این ها را به فرمانده هان و رزمنده ها هدیه می داد. در لشکر ولیعصر گردانی بود به نام «یا زهرا». آن گردان را برای خود انتخاب کرده بود.
گام پنجم؛ شناخت زمانه
بعد از جنگ، کاملاً متوجّه شد که الآن دیگر وقت تفنگ نیست. صحنه? جنگ کاملاً متفاوت شده. من دریکی از سخنان مقام معظّم رهبری هم دیده بودم که می فرمودند شکل مبارزه مابعد از جنگ، کاملاً تغییر کرد؛ کاملاً به یک شکل فرهنگی تبدیل شد. به همین جهت، شروع کرد به خواندن فلسفه و گاهی که باهم صحبت می کردیم، می گفت که الآن مبارزه در این صحنه است. این تیزبینی شهید نواب بود که تشخیص داد در این زمان چه باید بکند. شخصیتی جامع داشت. علاوه بر توجه به درس و اخلاق، به مسائل روز علمی و اجتماعی هم اهمیت می داد. مثلاً تازه بحث کامپیوتر مطرح شده بود. اواخر سال 69 بود و افراد کمی هم بودند که کار با کامپیوتر را بلد باشند. ولی شهید نواب به توصیه یکی از بزرگان حوزه، جزو اولین کسانی بودند که کار با کامپیوتر را یاد گرفتند. همچنین از ابتدای جنگ، شروع کرد به یادگیری زبان انگلیسی. الآن اگر به طلبه ای بگوییم که باید زبان انگلیسی بخوانی، ضرورتش روشن است؛ اما اوایل دهه? هفتاد، این ضرورت ملموس نبود، او به این درک ضرورت می رسید. شش سال که باهم در یک حجره بودیم، می دیدم چقدر تلاش می کند که این زبان را یاد بگیرد. امکانات آ ن موقع که مثل حالا نبود که خیلی راحت با سی دی، کار خود را پیش می برید. آن موقع، گیر آوردن یک نوار مکالمه انگلیسی خیلی سخت بود. به هرحال ازجمله برنامه هایی که شهید بهشتی و شهید قدوسی در مدرسه حقّانی داشتند، برنامه زبان بود. معمولاً چهار سال مکالمه عربی و چهار سال مکالمه انگلیسی بود. شهید نواب هم در این برنامه شرکت می کرد. لذا هم به زبان انگلیسی و هم به زبان عربی مسلط بود. البته نکته مهم دیگر برای طلابی که می خواهند در عرصه بین الملل وارد شوند، بنیه دینی بسیار قوی است. چون در برخورد با یک فرهنگ مهاجم و جذاب باید سازنده باشد نه این که تحت تأثیر قرار بگیرد.
گام ششم؛ صله رحم
در مهربانی و توجه به دیگران، عنایت خاصی داشت. حالا امکان دارد طرف مقابل، ازنظر وضعیت مالی در اوج هم باشد، ولی ازنظر روحی و روانی آسیب پذیر است. حسین آقا سراغ همین افراد می رفت. در فامیل می گشت و احیاناً برخی از خانم هایی که مَحرم بودند و مثلاً سالی بود یا چند سالی بود که زیارت حضرت امام رضا نرفته بودند، خودش شخصاً رانندگی این ها را بر عهده می گرفت و به مشهد می برد. برخی از بستگان نیاز داشتند که وی در رسیدگی به برنامه های درسی، کمکشان بکند. شاید آن ها خودشان هم چنین فکری نمی کردند، ولی شهید احساس می کرد که الآن می تواند به این ها خدمت بکند. گاهی 400-500 کیلومتر راه می رفت که به کسی کمک کند. یک باره، چهارشنبه با خستگی تمام به مسافرت می رفت، برای این که دل یک نفر را که در دوردست هست، به دست بیاورد. رفت وآمد و هدیه بردن، طرف را برای مدتی شارژ می کرد.
اگر عکس زمانی که پیکرش را به فرودگاه مهرآباد آوردند، ببینید، وقتی پیکر را بر زمین گذاشتند، بچه های فامیل ازجمله بچه های برادر و خواهرش، دور جنازه را گرفته بودند و همه عین این که پدرشان فوت شده، زار می زدند. اطرافیان از گریه این بچه ها، گریه شان گرفته بود.
هفتم؛ آزادی از تعلقات دنیایی
تعلقات دنیوی نداشت. وسایل خوبی داشت که به راحتی آن ها را می بخشید. با همان شهریه که خیلی هم کم بود، برای افراد مختلف، هدیه می خرید. در سفرهایی که با ایشان داشتیم، تمام پولی که داشت را هزینه می کرد. آخرسر هم هر مقدار باقی می ماند، به خادم آن مثلاً مهمان سرا می داد. در سفر حجی را که مشرّف شد، چون بی تکلف بود، بسیار کم هزینه انجام داد. خودش می گفت که همراهان ما کلی بار و چمدان داشتند و ما تنها یک ساک دستی داشتیم که حوله های احرام و لباسمان بود! قاعدتاً در اولین سفر، انتظار بر این است که سوغاتی مفصّلی آورده شود و خود شخص هم علاقه دارد که سوغات بدهد؛ اما به خاطر مسئله مهم تری، اجتناب می کرد. یک حریت خاصی داشت.
گام هشتم؛ آرمان گرایی
وقتی حرم حضرت امام رضا (ع) را منفجر کردند، تأسّف می خورد که یکی از زائرهای حرم حضرت، نبوده. در جبهه و جنگ هم وقتی شرکت می کرد، با شعف می رفت. وقتی عملیات تمام می شد، با خستگی برمی گشت و می گفت این دفعه هم قسمت ما نشد. روحیه شهادت طلبی اش، روحیه ویژه ای بود که باید از آن یادکرد.
در ابتدای همه سررسیدهایش، این جمله را نوشته که «سال جدید را با یاد خدا و آرزوی شهادت، آغاز می کنم.»
در ابتدای همه سررسیدهایش، این جمله را نوشته که «سال جدید را با یاد خدا و آرزوی شهادت، آغاز می کنم.» یک بار در منطقه عملیاتی والفجر 8 باهم سوار بر موتور می رفتیم. یک خمپاره آمد نزدیک موتور و هر دوی مان روی خاک ریز پرت شدیم. گردوخاک شد و وی نگران آمد بالای سر من و گفت: چیزی ات نشد؟ گفتم: نه. شروع کردیم به خندیدن و آنجا از من قول گرفت که اگر شهید شد، من لباس مشکی نپوشم و عزاداری نکنم. طبق همین وصیتی که کرد، بنده در زمان شهادتش، در هیچ کدام از مراسم ها و برنامه ها، لباس مشکی نپوشیدم. چراکه عشق و علاقه اش را به شهدا و شهادت می دانستم.
درنهایت رشد در تمامی ابعاد انسانی
در نیروهای تبلیغی، بعضی ها تک کانال هستند؛ مثلاً فقط با کودکان کار می کنند. بعضی ها با گروه های هم سنّ خودشان کار می کنند. بعضی ها با بزرگ تر از خود، ارتباط برقرار می کنند. ولی حسین با همه گروه ها ارتباط عمیقی داشت؛ بهترین چیزی که هدیه می داد، کتاب بود. در ارتباط با بزرگ ترها، آنچه آموخته بود را برای خودش بلوکه نمی کرد. مثلاً یادم هست اولین زمانی که کار با کامپیوتر را فراگرفته بود، سعی می کرد بستگان و آشنایان و دوستان را با آنچه یاد گرفته، آشنا کند.
وقتی که برادر کوچک ترش، داماد آیت الله امینی شد، در تمام مراسم و برنامه ها واقعاً حق برادری را ادا کرد و خیلی خوشحال بود که می تواند برادر کوچک تر را خوشبخت ببیند.
منابع: وبسایت: شهید رسول/تابناک