صدای مادر از آشپزخانه می آید . هنوز پشت سر هم حرف می زند و فرصتی نمی دهد نا جوابش را بدهی ، البته اگر فرصت هم می داد من جوابش را نمی دادم .

شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰
پسرم بزک دوزک می کنه!
پسرم بزک دوزک می کنه! صدای مادر از آشپزخانه می آید . هنوز پشت سر هم حرف می زند و فرصتی نمی دهد نا جوابش را بدهی ، البته اگر فرصت هم می داد من جوابش را نمی دادم . مرضیه ولی حصاری -بخش زیبایی تبیان « خجالت هم خوب چیزیه پسر ، خوبه ادعای دین و ایمانت هم می شه . الان 2 ساعته داری جلوی آینه چه می کنی ؟ آخر الزمان شده به خدا، قبلاً ها دختر ها جلوی آینه بودن حالا جاشون دادن به پسر ها ، آخر انقدر به این موها ور برو تا کچل شی، هم من راحت شم هم خودت .» آخرین نگاه را در آیینه می اندازم ، شیشه عطر را بر می دارم ، هنوز مادر در حال نصیحت است . « پسر باید سنگین باشه ، الان اکرم خانم تو رو تو کوچه ببینه، صد تا حرف و حدیث درست میشه که پسر مریم خانم وقتی می خواد بره دانشگاه، مثل دختر ها بزک دوزک می کنه .» جلوی در آشپزخانه نگاهی به مادر می کنم و با نرمی می گویم : آخه مادر من همچین می گی بزک دوزک، یکی ندونه فکر می کنه رژلب و ریمل زدم . من فقط موهام و مرتب می کنم و عطر می زنم ، بَده می خوام ظاهرم خوب و مرتب باشه ، مگه چه ایرادی داری مادر گلم . مادر چپ چپ نگاهی به سرتا پای من می اندازد و بعد سری به حالت تاسف تکان می دهد . پسر باید سنگین باشه ، الان همه می گن پسر مریم خانم وقتی می خواد بره دانشگاه، مثل دختر ها بزک دوزک می کنه حرف های مادر ذهنم را مشغول کرده است ، باید هر طوری شده برای او جا بیندازم، اسلام منافاتی با زیبایی ندارد. البته بنده خدا حق هم دارد چشمش را که باز کرده پدر بزرگ را دیده که همیشه موهاش را از ته می تراشیده و می گفته مرد باید سنگین باشه ، شوهرش هم که پدر ما باشد، موهایش در جوانی ریخته ، حالا این شده دردسر من که مو دارم ! جلوی در دانشگاه از اتوبوس پیاده می شوم سری به کتابخانه می زنم با یه جستجو کتابی رو که می خواهم پیدا می کنم . نگاهی به ساعت می اندازم، باز کلاسم دیر شد. خانه در سکوت فرو رفته است ، مادر مشغول قرآن خواندن است و بابا هم که همیشه خسته به نظر می رسد روی مبل چرت می زند . کتاب را از کیفم بیرون می آورم و صفحه 437 را علامت می گذارم و روی برگه ای کوچک می نویسم : « مادر خوبم ، لطفاً صفحه رو که علامت زدم بخونید اگه قانع نشدید از این به بعد هر طور که شما دوست داشته باشید، لباس می پوشم و موهام کوتاه می کنم و دیگه اصلنم جلوی آیینه نمی رم» برگه را روی کتاب می چسبانم و منتظر میشوم تا همه بخوابند ، آرام به داخل آشپزخانه می روم . کتاب را طوری روی میز می گذارم تا با اولین نگاه دیده شود. چراغ ها را خاموش می کنم و به رختخواب می روم. مریم خانم در حالی که خمیازه می کشد وارد آشپزخانه می شود تا برای صبحانه چایی دم کند . هنوز دستش به سماور است که کتاب روی میز توجه اش را جلب می کند. یادداشت را می خواند ، تکیه اش را به میز می دهد و صفحه 437 را باز می کند : خدا دوست دارد هنگامی که بنده مؤمنش نزد برادر خود می رود، خود را مرتّب و آراسته کند. «امام صادق علیه السلام نقل می کند: مردی در خانه پیامبر صلی الله علیه و آ له آمد و اجازه ورود خواست. چون آن حضرت خواست بیرون بیاید، در اتاق خود، کاسه چرمین کوچکی دید که آب داشت، کمی ایستاد و در آن نگاه کرد تا ریش خود را صاف و مرتّب کند. هنگامی که به درون خانه بازگشت، عایشه گفت: «ای رسول خدا! تو سرور فرزندان آدم و فرستاده پروردگار جهانیانی! در برابر این کاسه چرمین (که کمی آب دارد) می ایستی و سر و ریشت را صاف می کنی؟ پیامبر فرمود : إِنَّ اللَّهَ تعالی یُحِبُّ مِنْ عَبْدِهِ إِذَا خَرَجَ إِلَی إِخْوَانِهِ أَنْ یَتَهَیَّأَ لَهُ وَ یَتَجَمَّلَ؛ خدا دوست دارد هنگامی که بنده مؤمنش نزد برادر خود می رود، خود را مرتّب و آراسته کند. (تصنیف غررالحکم، ص 437) مادر کتاب را می بندد و لبخندی می زند و با خود می گوید: « چقدر این پسر و اذیت کردم ، راست می گفت بچه ام، پیامبر هم همین توصیه رو کرده » چشمانم را که باز می کنم ، مادر را می بینم که در حال پاک کردن آیینه است . خوشحالی تمام وجودم را پر می کند ، معلوم است حدیث امام صادق (علیه السلام ) کار خودش را کرده است. مادر که متوجه بیداری ام شده است می گوید : پاشو مادر دیرت میشه ، آب و جاروی موهاتم که وقت گیره و بعد با خنده ای زیبا از اتاق خارج می شود.

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها