گفتگوی خود با استاد گرانقدر حضرت آیة الله سید حسن مصطفوی را در خصوص موضوع جبر و اختیار در ششمین مقاله با بررسی دیدگاه عرفاء که از معتقدان به جبر هستند ادامه می دهیم. خلاصه سخن عرفاء این است که انسان دارای اعیان ثابت کلی و جزئی است که اعیان ثابته ی ما هما
آیا عرفا ادعای الوهیت و خدایی می کنند؟
گفتگوی خود با استاد گرانقدر حضرت آیة الله سید حسن مصطفوی را در خصوص موضوع جبر و اختیار در ششمین مقاله با بررسی دیدگاه عرفاء که از معتقدان به جبر هستند ادامه می دهیم. خلاصه سخن عرفاء این است که انسان دارای اعیان ثابت کلی و جزئی است که اعیان ثابته ی ما همانطور که هستند ذات حق، واجد همه آنهاست یعنی عین همه اینهاست و تفصیل پیدا می کند. این اعیان ثابته در تجلی اول که فیض الله مقدس است در آنجا بروز می کنند و سپس در خارج ظاهر می شوند سپس به ایمان ثابته که مرتبه دوم فیض است تنزل پیدا می کند، پس اختیاری وجود ندارد .
مصاحبه از: دکتر جعفری - بخش اعتقادات شیعه تبیان
بررسی ادعای عرفاء
در پاسخ به عرفا باید گفت ما اعیان ثابته را قبول نداریم و اصلا چه دلیلی بر وجود آنها هست؟ اگر منظور شما صور مرتسمه در ذات حق است که غلط است. در ذات حق صوری مرتسم نیست. اگر مقصود شما از این اعیان ثابته بافتن یکسری مطالب است از کجا معلوم که این بافتنها واقعیت داشته باشد؟ شما چقدر علم دارید که ظهور را معنا می کنید و می گوئید خدا ظاهر شده است. در واقع این افراد ظهورات حق را قیاس کرده می گویند: عین ثابت من در ذات خدا هست و نمی شود آن را تغییر داد. در عین ثابت تمام لوازم وجودی ما هست و انسان نیز مطابق آنچه که در آن هست عمل می کند.
تعبیر عین ثابت بنابر سخن عرفا یعنی تغییر در ذات خدا که او تنها می تواند شهود کرده و احاطه به عین ثابت پیدا کند که این عالی ترین مرتبه عارف است. این صحبت ها جوابی ندارد مگر آنکه مبنای آنها را قبول نکرده و بگوییم چه دلیلی وجود دارد که عین ثابت داریم، برهان شما چیست؟ موضوع اعیان ثابته را تقریباً از فلاسفه اقتباس کرده اند که در علم خدا قائل به صور مرتسمه در ذات حق هستند و آن را به اعیان ثابته تبدیل کردند و برای سخن خود برهانی ندارند. عرفاء می گویند شهود کردیم ولی شهود آنها برای خودشان حجت است. از طرفی سؤال این است که چگونه شهود می کنند؟ در شهود آیا عین ثابت خود را شهود کرده اند؟ اگر ذات حق را شهود کرده اند که اشتباه و غیر قابل قبول است زیرا ذات حق یک مقام الوهیت مطلقه است که کسی در آنجا اصلاً حضور ندارد.
می گویند وقتی شهود به جائی می رسد که علم خدا ظهور پیدا می کند، ما شهود کرده ایم. اما در ذات حق نه زیرا هیچ کس جز خدا نمی تواند شهود کند، چون عین ثابت در ذات خدا است. اما بر این باورند که در بیرون و در عین ثابت شهود می کنند
اینها می گویند وقتی شهود به جائی می رسد که علم خدا ظهور پیدا می کند، ما شهود کرده ایم. اما در ذات حق نه زیرا هیچ کس جز خدا نمی تواند شهود کند، چون عین ثابت در ذات خدا است. اما بر این باورند که در بیرون و در عین ثابت شهود می کنند . اما دلیل آنها چیست؟ عرفاء برهان ندارند و چون برهان ندارند نمی توانیم حرف آنها را بپذیریم. اینها العیاذ بالله تقریباً از جهتی خدا را با مخلوق مقایسه کرده اند. فرض کنید یک شخص، دانشمند، شاعر، نویسنده، فیلسوف، طبیب و هنرمند است ولی فعلاً بیکار است. به خود نگاه می کند می گوید چرا بیکار نشسته ام این هنرها را دارم. اول هنرهایش برای او ظهور می کند، من عالمم و .... سپس می گوید چرا از آنها استفاده نمی کنم؟ باید بنویسم، نقاشی کنم و ... . ظهور اسماء او را به انجام این کارها وادار می کند. وقتی انجام می دهد در بین مردم مشهور می شود. اینها خدا را هم این گونه خیال کرده و پیش خود خیال بافی می کنند. این برداشت از حرف های آنهاست. بنابراین خدا هم بیکار ننشسته بلکه با قدرتش موجودات را خلق کرد (این سخنان در تورات وجود دارد و اینها هم این مطالب را از تورات گرفته اند) و خود را از تنهایی در آورد. این حرفها درباره خدا اشتباه است. اگر این مطالب در ما وجود دارد به این دلیل است که وجود ما تدریجی است. اما خدا این گونه نیست که یک حالی و حسی داشته باشد. خداوند یک حقیقت یکنواخت است "لیس کمثله شی". البته خودشان هم این را نمی گویند. اینها می گویند عارف این را می فهمد. عارف خدا را نمی تواند درک کند. می گویند ذات خدا کمالات زیادی دارد کمالاتش به اسمائش تبدیل می شود. کمالش به واسطه تشططی که در افعال است می شود اسماء، بعد وقتی این اسماء را خلق می کند می شود ظهور. از این جا می توان فهمید بافته اند چرا که اگر موجودات ظهور دارند، ظهور آنها در ذات حق است و این قیاس مع الفارق است. به همین دلیل است که نه تنها مورد تایید فقهاء بلکه فلاسفه هم قرار نگرفته اند بلکه با آنها مخالف هم هستند. ابوعلی سینا می گوید سخن اینها دلیل و برهان ندارد. در واقع حرف های بی پایه و بی اساس می زنند. ما دین خود را نمی توانیم بر این چیزها بنا کنیم زیرا دین باید بر حقایق بنا شود. لذا وقتی بحث عقل مطرح می شود می گویند اینجا عقل کار نمی کند. به اینها باید گفت اگر عقل کار نمی کند پس چه چیز کار می کند؟ اگر اینجا جای عقل نیست و عقل را کنار بگذاریم برای ما چه می ماند؟ حتی گاهی تعبیر می کنند عقل حجاب اکبر است. روشن تر بگوئیم منظور اینها این است که مردم خل شوند تا شما هر چه می خواهید، بگویید. بنابر آنچه گفته شد حرف عرفاء هیچ پایه و اساسی ندارد. ما نیز به آن اعتقاد نداریم و تنها در مقام نقل این سخن ها هستیم. گروهی در عرفان ذوقی علمی هستند یعنی از چیزهای ظریف معنوی خوششان می آید. عارف هم نیستند چه بسا اهل شراب و گناه هم باشند اما ذوق ظریف دارند. اما کسانی هم هستند که در عرفان عملی در اثر اعمال درست و منظمی که در دین تعیین شده، به نقطه ای می رسند که تمام تعلقات و زوائد را از خود دفع می کنند. ممکن است عامی هم باشند اما تحت نظر یک عالم دینی تمام مسائل را یاد می گیرند. سپس همه تعلقات را قطع می کنند تا به جایی می رسند که تعلق به خودشان هم ندارند و قرآن در وصف آنها می گوید "یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة "، تزکیه ای پیدا می کنند که قرآن می گوید " ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون " ای لیعرفون . انسان از طریق عبادت و بندگی به مقام معرفت خدا می رسد و فقط خدا را می بیند و به او توجه دارد و غیر از خدا همه چیز برای او هیچ است، این مقام، مقام بسیار بلندی است. مقامی است که در آن هیچ چیز نمی گنجد، حتی خودش هم نمی بیند. این که می گویند فانی می شود، نه در خدا، بلکه فانی شدن خود را هم نمی بیند. یک وقت شیء را که هست، نمی بینیم یعنی شیء را اعتبار نمی کنیم در حالی که وجود دارد. کسانی که به این مقام می رسند فقط خدا و حقیقت ایمان را می بینند. اما دسته دیگری که مورد نظر ما هستند معلوم نیست رسیده اند یا نه؟ اما شروع می کنند به بافتن و آن را عرفان نظری می گویند و منظورشان این است که به این حقایق رسیدیم و بحث های فیض الله اقدس را به برهان هم در آوردیم و بر اساس آن ادعا می کنند همه چیز جبر است.
موجودات ظهور علم خدا هستند. همان طور که علم و قدرت عین ذات شد و همانطور که موجودات ظهور حق هستند، موجودات ظهور علم خدا و قدرت خدا هستند
بر اساس سخن این افراد اگر جبر وجود دارد باب تکلیف بسته است و تکلیف ظلم است و چه لزومی دارد که حدود اسلامی اجرا شود ، و " السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما " و امثال این آیات چه معنائی دارد؟ آفرینش جهنم چه معنایی دارد؟ با این باور غلط بعثت پیامبران هم لغو می شود؟ زیرا پیامبر می گوید دروغ نگو ولی این کار دست ما نیست ما نمی توانیم، خدا ما را مجبور کرده و دروغ را در دل ما انداخته و این ظلم از ناحیه خداست. زیرا خودش دزدی را در ما گذاشته بعد دست ما را قطع می کند . همانطور که گفتیم عین ثابت را قبول نداریم. اما قبول داریم که عالم ظهور علم خداست. عالم معلومات خدا نیست بلکه علم خداست. عالم، ظهور علم حق است نه اینکه معلومات جدا از خداست بعد بگوییم علم به این دارد یا بگوییم بعد از علم، قبل از علم، در واقع این، خود علم خداست که ظهور پیدا کرده است. همانطور که وجود موجودات ظهور خداست، موجودات، وجودتشان ظهور حق و ظهور وجود حق است، نه اینکه وجود ما و موجودات دیگر یک چیز جدا از ذات حق باشد که خدا بعدا اینها را خلق کرده بلکه این ظهور حق است و ظهور به معنایی که شیء ظاهر می شود و تجلی می کند. ظاهر از یک جهت عین شیء است و از جهت دیگر غیر شیء است، مثلا صورت که در آیینه می تابد، به آیینه که نگاه می کنید صورت خود را می بینید، این ظهور شماست. اما صورت در آیینه، هم با ماست و هم غیر ماست. با ماست یعنی تمام خصوصیات صورت ما را نشان می دهد. اما غیر ماست زیرا نه عاقل است نه متحرک و نه متفکر، در واقع نمایشی از ماست. عالم، ظهور حق و تجلی حق است، معنایش این است که عالم نمایشی از خداست نه اینکه خدا است و به این صورت در آمده باشد، این حرف اشتباهی است خدا به این صورت نیست بلکه جلوه و ظهور حق است، از آن حیث که ظهور شیء است و با شیء یکی است از آن جهت که ظاهر واقعا عین آن نیست، غیر اوست. لذا موجودات ظهور علم خدا هستند. همان طور که علم و قدرت عین ذات شد و همانطور که موجودات ظهور حق هستند، موجودات ظهور علم خدا و قدرت خدا هستند.
نتیجه :
این سخن حکماء اشتباه است که موجودات و معلومات را غیر از خدا گرفته سپس می گویند آیا خدا به اینها قبلا علم داشته یا نداشته و آیا بعداً علم دارد یا نه؟ اینها همه مربوط به آن تخیلاتی است که موجودات را معلومات حق گرفته اند در حالی که موجودات معلومات حق نیستند بلکه علم حق هستند و این سخن لطیفی است که مرحوم ملاصدرا در جلد ششم اسفار اربعه توضیح داده است.


