بخشهایی از سخنان «آن بیتی» یکی از نویسندگان شناخته شده و تاثیر گذار آمریکا.

دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۰
تجربه های نویسندگی
تجربه های نویسندگی بخشهایی از سخنان «آن بیتی» یکی از نویسندگان شناخته شده و تاثیر گذار آمریکا. فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان «آن بیتی» داستان‌های خود را از سال‌های 1974 با چاپ داستان‌های کوتاهش در مجله «نیویورکر» آغاز می‌کند. او تا به امروز هم، همین شیوه را پیش گرفته است، از سال 1975 به این سو چاپ داستان‌هایش را آغاز می‌کند. داستان‌های او کوششی برای درون‌کاوی هنجارها و ناهنجاری‌های نسلی است که گویی از دهه 1960 آمده و در آغاز قرن 21 رسوخ کرده. مجموعه داستان‌های «آخر هفته» (ترجمه حسن ملکی، نشر تجربه)، «ساعت گرینویچ» (ترجمه احمد اخوت، نشر رسش) و «خواب گرگ» (ترجمه امیر امجد، نشر چشمه) و تک‌داستان‌هایی با ترجمه جعفر مدرس صادقی و اسداله امرایی تاکنون از این نویسنده به فارسی برگردانده شده است. آنچه می‌خوانید بخش‌هایی از گفت‌وگوی کریستوفر کاکس خبرنگار مجله «پاریس ریویو» است با آن بیتی، که در آوریل 2014 منتشر شده. نوشتن یک نوع متفاوت در اولین دیدارم با جان آپدایک، به من گفت: تو استعداد خیلی خوبی برای نوشتن یک نوع متفاوتی از داستان را داری. در حال حاضر من آرزو می‌کنم که ای کاش از او چیزهای زیادی می‌پرسیدم. وقتی من شروع به نوشتن جدی داستان کردم، نمی‌خواستم نویسنده داستان کوتاه باشم. از خیلی‌ها مثل آپدایک تقلید می‌کردم، اما به الگودهی به دیگران در داستان فکر نمی‌کردم. فکر می‌کنم اختصار در داستان کوتاه، یک شگفتی بسیار عمیق برای مخاطب بود که ما آن را خوب درک کردیم. من برای تحقق‌بخشیدن داستان به یک چیز بسیار ساده، سال‌ها و سال‌ها تلاش کردم. و فهمیده‌ام که داستان کوتاه قبل از هرچیز به طرح یک پرسش درباره خود مردم نیازمند است. برخلاف آنچه اغلب همین مردم فکر می‌کنند که به شکلی بازی‌گونه اتفاق می‌افتد. آنها نمی‌دانند که در کجای داستان طرح سوال می‌شود و در کجای داستان پاسخ صحیح را درمی‌یابند. اما شخصی مانند من در خوانش رمان اغلب سکوت می‌کنم و مثل یک آدم لال می‌مانم. چرا که به دنبال یک پیوند مشترک با مردم و زندگی‌کردن با آنها هستم. و زمانی که به این نقطه می‌رسم شروع به درک آنچه بین من و مردم است می‌کنم که البته این یک رابطه خویشاوندی نیست بلکه چیزی مانند یک خلیج است که آب‌های جهانی احاطه‌اش کرده‌اند. در فصل زمستان یا تابستان ناگهان فکر کردم زندگی چقدر مضحک است و این جمله«زندگی آنقدر سخت است که پیروزی‌های کوچک، مثل موفقیت‌های بزرگند» به ذهنم متبادر شد. آن را ننوشتم که تبدیل به یک شعار یا جمله شناخته شده شود. این حس من در آن لحظه نسبت به زندگی بود. حسی که تا امروز هم ادامه دارد. ساموئل بکت بخوانید من همیشه به همه توصیه می‌کنم که ساموئل بکت بخوانند. چرا که خودم همیشه بارها و بارها آن را می‌خوانم. نوشته‌های او آدم را شگفت‌زده می‌کند. این همان چیزی است که انسان را از هر طرف در جعبه پرسش‌های گوناگون قرار می‌دهد و به او می‌آموزد که هیچ چیز به طور موثر قطعی نیست. من همیشه به نویسندگان دهه1920 علاقه‌مند بوده‌ام. «گتسبی بزرگ» فیتس‌جرالد و «سرباز خوب» از رمان‌های مورد علاقه من هستند. همچنین «فانوس دریایی» الیوت و البته هر چیزی که به وسیله پیتر تیلور نوشته شده باشد، اگرچه موفق به دریافت جایزه «پولیتزر» نشد، اما به او لقب «چخوف آمریکا» را می‌دهم. در فصل زمستان یا تابستان ناگهان فکر کردم زندگی چقدر مضحک است و این جمله«زندگی آنقدر سخت است که پیروزی‌های کوچک، مثل موفقیت‌های بزرگند» به ذهنم متبادر شد. آن را ننوشتم که تبدیل به یک شعار یا جمله شناخته شده شود. وضعیت مطالعه در خانواده ام پدرم اغلب خواننده پروپاقرص صفحه‌های مالی «واشنگتن‌پست» است و البته صفحه ورزشی هم می‌خواند، اما در مواردی بسیار نادر. او همیشه با یک کتاب وارد خانه می‌شود. کتاب را در هرکجا بتواند می‌خواند، اما روزنامه را فقط باید در اتاق نشیمن بخواند. یک جای کوچک در بالای تخت او وجود دارد، کتاب‌هایی که شب‌ها می‌خواند را آنجا می‌گذارد، او شب‌ها کتاب‌هایی مثل «ستاره‌شناسی» و «چگونه خانه خود را بدون کمک نماینده املاک بفروشیم» می‌خواند. مادرم، اما خواننده جدی بود. او بیشتر به کتاب‌ها و ادبیات آفریقا علاقه‌مند بود. در جوانی توانست آزمون آکادمی آمریکایی هنر و ادبیات را قبول شود اما هیچ‌وقت نتوانست به آنجا برود و من همیشه از این بابت برای او غمگینم. مادرم یک نجیب‌زاده بود، روزی او به دانشگاه من آمد و «فیلیپ راث» در کنار من نشسته بود، مادرم راث را شناخت و گفت من آثار شما را خوانده‌ام. وقتی «صحنه‌های سرد زمستان»ام منتشر شد. مادرم به من زنگ زد و گفت: «خانم بیتی من اثر شما را خوانده‌ام، شما یک نویسنده تحسین‌برانگیز هستید.» من به او گفتم که به چه چیزی در «صحنه‌های سرد زمستان» فکر می‌کند؟ او گفت: «این یک جهنم است که هیچ کدام از صحنه‌هایش از یاد آدم نمی‌رود.» نوشتن، اصلی ترین کار زندگیم نوشتن تنها یک سرگرمی است برای روزهای بیکاری من. وقتی «صحنه‌های سرد زمستان» از همین نوشتن‌های سرگرمی‌وار به وجود آمد، تنها 80 صفحه بود. من آن را به دوستم دیوید ویگاند که دستی در نشر داشت، دادم. و او گفت این داستان بسیار عالی است و من باید آن را منتشر کنم. من در آن لحظه تنها می‌خندیدم و چند روز پیوسته برای آنکه داستان سروسامانی بهتر بگیرد مشغول نوشتن شدم؛ شرح این جریانات در دل داستان در فصل یک، و فصل دو آمده است. آن روز هیچ وقت فکر نمی‌کردم نوشتن تبدیل به اصلی‌ترین کار زندگی من شود. همکاری‌ام با «نیویورکر» هم درواقع با تلاش‌های دوستم «جی.دی اوهارا» که بدون اطلاع من یکی از داستان‌های کوتاهم را به آنها داده بود آغاز شد. اوهارا یک ویراستار دلسوز بود. بعد از آن «راجر آنجل» ویراستار ارشد مجله، در نامه‌‌ای به من نوشت: «در آینده به لطف داستان‌های شما ادبیات آمریکا متحول خواهد شد» او خواسته بود که من هرچه داستان دارم را به او بسپارم، و من تنها هفده داستان داشتم و همه آنها را برای اولین بار به آنجل سپردم. داستان‌ کوتاه مثل یک فیوز نیمه‌کاره هرگز تعداد داستانهای کوتاهم را شمارش نکرده‌ام، شاید بیش از 48 داستان در «نیویورکر» و در بسیاری جاهای دیگر بیش از 125 عدد باشد. به‌علاوه بسیاری داستان‌ کوتاه دارم که تا امروز هیچ کجا منتشر نشده است، شاید سه برابر آنچه که احتمال دادم. داستان‌ کوتاه مثل یک فیوز نیمه‌کاره است، این است که لحظه‌‌ای هست و لحظه‌‌ای نیست. فقط این را می‌دانم که به زودی داستان دیگری خواهد آمد. هنگامی که داستان‌های جدید من با واکنش افراد روبه‌رو می‌شود، من از آن با شکلی احساسی متاثر می‌شوم، اما فکر نمی‌کنم کسی این اطمینان را به من بدهد که اگر شخصی یک داستان را که من فوق‌العاده می‌دانم دوست نداشت، من برای متقاعدکردن او باید تلاش کنم به تغییر یا ویرایش داستان. داستان «خانه کوتوله‌ها»ی من از نظر خودم بهترین داستان کوتاه من است. اما بازخورد آن آنگونه که انتظار داشتم نبوده است، اما آن مشروعیت خودش را دارد و مهر و موم شده و من هیچ‌وقت تغییرش نخواهم داد. شروع داستان‌ها با یک گفت‌وگوی کوتاه اغلب این بحث را از زبان مردم می‌شنوم. همیشه گفت‌وگو اتفاق فوری را به ارمغان آورده است. اتفاقی که یک داستان کوتاه با آن پیش می‌رود. در «خانه در آتش» وقتی شوهر به بیان افکار درونی خود می‌پردازد، فکر کردم که اگر این بیان درونیات به یک دیالوگ تبدیل شود چقدر عمیق‌تر می‌تواند در مخاطب تاثیر بگذارد. من به شخصیت‌ها اجازه می‌دهم با هم حرف بزنند و داستان را به پایان ببرند. بگذارید به شما چیزی را بگویم. با گفت‌وگو بهتر می‌توان همه شخصیت‌های داستان‌هایم را به مردم بشناسانم. بهتر از هر چیزی. سوپرمن، مرد عنکبوتی و باک راجرز را در نظر داشته باشید. سوپرمن بخشی از آگاهی جمعی است. و آن آگاهی از حرف‌هایی ایجاد می‌شود که او با آنها عقایدش را به مردم می‌شناساند و در مقابل درک این‌ آگاهی با حرف‌های شخص دیگر ایجاد می‌شود. اگر او برای خودش حرف بزند، برای خودش حرف زده است. فقط حدیث نفسی است که یک شخص می‌گوید، نه چیز دیگری. همیشه پای یک غریبه در میان است اگر شما چند روزی با من زندگی کنید، خواهید دید که این اتفاق همیشه برای من می‌افتد، همیشه پای یک غریبه در زندگی من پرسه می‌زند. همین چند روز پیش بود. من در انتظار گرفتن غذا در صف اغذیه‌فروشی بودم و یک پسر آمد و من به او نگاه کردم و فکر کردم، وای، این همان پسری است که پیچ و تاب زمان در داستان جدیدم به آن نیاز دارم. چکمه‌های کار، بدون جوراب، برش در شلوار جین، نشانه‌های صلح در پیراهن او، او گفت: «از نگاه من تعجب می‌کند» و من گفتم «من از بی‌تفاوتی تعجب می‌کنم» و این آغاز یک گفت‌وگو بود برای داستان جدید. منبع: آرمان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها