دنیای سینما در تئاتر
درباره نمایش «نام همه مصلوبان عیسی است»

نویسنده و كارگردان برای فاشساختن دنیای پر رمز و راز اثر، به تاریخ و افسانه و سینما روی آورده است؛ از اینرو و با این نگاه میتوان كلیدهایی را برای گشودن دنیای پر رمز و راز اثر به دست داد. عنوان نمایش برداشتی از شعر معروف «نام همه مردگان یحیی است» از محمدعلی سپانلو است، كه به طور غیرمستقیم با مضمون مرگ در نمایش ارتباط نزدیك دارد. از دیگر نشانههای فرامتنی در «نام همه مصلوبان عیسی است» یكی ستایش سینما است كه مدام تماشاچی را ارجاع میدهد به سینمای كلاسیك دهه 40 و 50 میلادی و در كنار این ستایش، كارگردان به فضای اجتماعی/سیاسی ایران سرك میكشد.
در همان آغاز «ناصری» با ضربههای ممتد چكش بر تختههای نجاریاش لابهلای حرفهایی كه بین دو كاراكتر اصلی ردوبدل میشود، به فضای امنیتی اشاره میكند؛ زبانی خشن كه با صداهای شلیك اسلحه بیرون از متن، به تماشاچی این فضا را القا میكند؛ هرچند استفاده مكرر از صداها، القای فضای امنیتی را لوث كرده است. این صداها یادآور نشانههای فرامتنی در «كاغذ بیخط» تقوایی است كه عنوانهای روزنامههای توقیفشده كشور درباره قتلهای زنجیرهیی با نورپردازی و طراحی صحنه به شكلی واقعیتر و خشنتر همراه میشد در همزمانی با ضربههای ممتد چاقو بر ماهی آویزان كه از آن خون میریخت و تكهتكه میافتاد بر روزنامهها. درواقع كاربرد دو طراحی صحنه كاملا متفاوت، درهم آمیختگی خیال و واقعیت، وهم و عینیت همه برای انتقال این مفهوم است كه رخدادهایی از این جنس سالیانی دراز جلوی چشم ما – و گاه در خفا – اتفاق افتادهاند و ما بسان رهگذرانی كه از مقابل فروشندگان دورهگرد میگذرند، گاه نگاهی از سر كنجكاوی به آنها انداختهایم و گذشتهایم و گاه نزدیكتر، در یك خانواده درگیرش شدهایم.
این ویژگی شاید مهمترین شاخصهیی است كه در ما ایرانیها و به طور كل جامعه ایرانی وجود دارد و از این نظر «نام همه مصلوبان عیسی است» یكی از نمایشهای متفاوتی است كه به جامعهشناسی و روانشناسی فردی ایرانی (و در اینجا یك شهروند یهودی/ایرانی) میپردازد. نمایش با چهار راوی كه گویی با تماشاچیها (كه نمادی از جامعه ایرانی است) حرف میزنند، از یك یهودی به نام «ناصری» میگویند كه به عنوان «روزنامهچی» در روزنامه «مرد امروز» به صاحبامتیازی «محمد مسعود» كه در 21 بهمن 1326 به ضرب گلوله كشته شد، قلم میزند. ناصری كیست؟ سوالی است كه راویان نمایش هم به آن پاسخی سرراست نمیدهند. ما تنها اینها را میدانیم: یك نجار، كه عاشق سینماست و سینما مولنروژ در كنار نجاری او قرار دارد، و او همزمان با كار نجاریاش در روزنامه هم مینویسد. او یك یهودی/ایرانی است كه درنهایت به اتهام قتل یك یهودی اعدام میشود. راوی اول «فردوس» دوست ناصری است و به قول ناصری یكی از كسانی كه او را انكار میكند.
بعد از روایت مرگ ناصری توسط فردوس، نمایش فلاشبك میخورد به نجاری ناصری و داستان اینكه چه شد كه او به اعدام محكوم شد. راوی دوم «یحیی» دوست و معرف ناصری به محمد مسعود است. این راوی نیز به بخشی از زندگی و شخصیت ناصری میپردازد و داستان دوباره فلاشبك میخورد و ادامه مییابد. راوی سوم «مریم مجد» دوست ناصری است كه اشارهیی مستقیم به مریم مجدلیه است كه نكته بارز در روایت راوی سوم این است كه در اینجا زمان حال با گذشته یكی میشود.

یعنی داستان همزمان كه راوی، مریم مجد، برای تماشاچیها از ناصری و عشقش كه سینماست حرف میزند، با صدای ناصری كه پشت صحنه او را صدا میزند، از زمان حال به گذشته میرود تا داستان در پیوند این دو زمان، ادامه پیدا كند تا به زعم كارگردان، بیننده به سرنوشت محتوم «ناصری»ها نزدیك شود و با او همذاتپنداری كند، اما متاسفانه همان طور كه در اول نوشتار گفتم، زبان روایی داستان آنقدر رو و تزیینی است كه بیننده كمتر خودش را جزیی از نمایش میبیند و حتی نمیتواند با ناصری كه تمثیلی مستقیم از عیسی است، همذاتپنداری كند. راوی چهارم یك خاخام یهودی است كه به شكلی كمیك، ناصری را برای تماشاچیها تصویر میكند. او تنها كسی است كه ناصری را مستحق اعدام میداند.
در پایان نمایش علاوه بر چهار راوی، مادر ناصری هم به جمع راویان میپیوندد تا درد مشتركش را در همراهی با راویان دیگر با تماشاچیها فریاد كند. در اینجا راویان از رفتار بد خود نسبت به ناصری ابراز ندامت میكنند، اما همچنان خاخام یهودی بر حق اعدام ناصری به شكل كمیكش پافشاری میكند. همزمان با راویان كه از ناصری میگویند، ما در نجاری شبح ناصری را میبینیم كه نشان میدهد او زنده است؛ چونان مصلوبشدن عیسی كه تجسد یافته در خداوند و روح او زنده و جاری است؛ تاكیدی كه در زبان راویان نیز هست كه «جسد ناصری گم شده» و اثری از آن نیست. «انوشا»، یك از كاراكترهایی است كه استعاره یهودا است.
ناصری نیز چون عیسی، انوشا را خائن میداند كه او را یك روز لو خواهد داد. انوشا بعد از لودادن ناصری، دچار عذاب وجدان میشود و چون یهودا خودكشی میكند. بارزترین و برجستهترین نكتهیی كه میتوان در این نمایش به آن اشاره كرد همان «فرم روایی» نمایش و ارتباط و پیوند با سینماست. در هر بار كه راویان، به روایت زندگی ناصری مینشینند، به طور همزمان، گویی در سالن سینمای مولنروژ نشسته باشی، در كنار ناصری نیز داری فیلم میبینی. به نظر من فرمی كه كارگردان برای روایت زندگی «ناصری روزنامهچی عاشق سینما» انتخاب كرده، نشانگر خلاقیت او در بازنمایی از وضعیت روزنامهنگاران دیروز و امروز است، اماای كاش این فرم روایی، با یك زبان شعارگونه - كه در سطحی رو و به شكلی تزیینی قرار دارد- تصویر نمیشد تا تماشاچیای كه همزمان خودش را در سالن سینما و تئاتر میبیند، در پایان نمایش در مواجهه با لحن عاطفی مریم مجد كه رو به تماشاچیها گویی میخواهد «وجدان آگاه» و «جان آزاده»شان را بیدار كند، منفعل نباشد، وقتی میخواهد آنها را با این پرسش به تامل وادارد كه: «راستی، شما اسم كوچیكشو میدونین؟ ع. ناصری!»
بخش سینما و تلویزیون تبیان
منبع: روزنامه اعتماد


