خاطراتِ گل آقا از امامِ گل ها(1)
گوشههایی از خاطره دیدارهای گل آقا با حضرت امام(س) را برگزیدهایم که بیانگر روح لطیف امام گل هاست.
«کیومرث صابری فومنی» که در میان تودههای مردم به «گل آقا» شهرت دارد در سال 1320 در صومعهسرا چشم به جهان گشود. پس از دریافت دیپلم کشاورزی از دانشسرای ساری به تدریس در دبستانهای فومنات پرداخت. سپس راهی تهران شد و ضمن تدریس در دبیرستانهای تهران به تحصیل در دانشگاه پرداخت و موفق به دریافت لیسانس علوم سیاسی و فوق لیسانس ادبیات تطبیقی از دانشگاه تهران شد. پس از پیروزی انقلاب به مدیر کلی دفتر آموزش و بازرگانی و حرفهای وزارت آموزش و پرورش رسید و پس از آن در دولت شهید رجایی مشاور نخستوزیر شد.
وی در سال 1362، در حالی که شانس به دست آوردن پست وزارت را نیز داشت، ناگهان از همهء مسئولیتهای دولتی خود کناره گرفت و پس از مدتی، از روز 23 دی سال 1363 شروع به نوشتن یادداشتهای روزانهء طنز با نام مستعار «گل آقا» و تحت عنوان «دو کلمه حرف حساب» با محتوای انتقاد از دستگاههای دولتی و مشکلات موجود جامعه در صفحهء سوم روزنامه اطلاعات کرد، که نقطه عطفی در طنز نویسی ایران و احیاگر طنز مطبوعاتی بعد از انقلاب بود.
در ادامه خاطرات شیرین و جالبی را از امام ره و گل آقا بیان می کنیم.
خاطرات شیرین گل آقا از امامِ خوبیها
گوشههایی از خاطره دیدارهای گل آقا با حضرت امام(س) را برگزیدهایم که بیانگر روح لطیف امام گل هاست در ارتباط با ادیبان و ادبیات است:
1- نخستین دیدار با امام
اولین دیدار عمومی من با امام در مدرسه رفاه بود. تا اینکه روزی در معیت آقای رجایی ملاقات جانانهای با امام کردیم. همان صبح ریش تراشیدم و ادکلن زدم. گفتم نکند من این جور بروم بگویند: برو گم شو. اما امام بصیرت داشت، میدید که در دل آدم چه جوری است. اتفاقا به خود امام هم گفتم که آقای رجایی به من گفته است این ریش ندارد ولی ریشه دارد. جریان از این قرار بود که به آقای رجایی گفته بودند که این کی است که مشاور شما است؟ اینکه ریش ندارد این قدر به این بنده خدا گفتند که گفت: این ریش ندارد، ریشه دارد ول کنید ما را. من به امام همین مطلب را عرض کردم.
اولین دیدار خیلی خصوصی ما با امام که میتوانم بک خاطره شیرین از آن بگویم زمانی بود که ایشان به قم تشریف بردند. ما شهریور آن سال رفتیم که با امام صحبت کنیم که یک پیامی ایشان بدهد. آقای رجایی تمام مدیران کل شهرستانها را همراه برد. من هم مدیر کل ستادی در آموزش و پرورش بودم. یک خاطره شیرینی دارم؛ نشستیم در آن اتاق، همان پتوی چهارخانهای که در تصاویر دیده میشود. گفتند حضرت امام آمد و ما نگاه کردیم و از لای دَر عبای امام را دیدیم. داشتیم میآمدیم تو کوچه که مردم خیلی به شدّت شعار میدادند که «ملاقات اختصاصی مُلغی باید گردد»؛ مُردم زیر آفتاب قم. آقای رجایی برگشت به طرف مردم، گفت: من برای کار شما دارم میروم دیگه، که مردم صلوات فرستادند. گفتیم الحمدللّه. امام آمدند. ما بلند شدیم، دیدیم امام نیامد، ای داد بیداد، که من همیشه میگویم امام یک تو دهانی محکمی به ما زد؛ یعنی امام مردم را نشان داد. آقای رجایی گفت: امام رفت اول جواب آن مردم را بدهد که بعد تشریف آوردند، دست شان را بوسیدم، 20،30 نفر بودیم. من اولین بار خنده امام را آنجا دیدم.
در آن دیدار آقای رجایی گزاش داد و امام در باب دانشآموزان سخن گفتند و پیام دادند. بحث دیگری نشد ولی یک درس عملی گرفتم که انقلاب آنجاست که مردم کوچه و بازار در آن جا هستند.
2- دیدن امام برایم کافی است
من دیگر مزاحم امام نشدم جز دو بار در ملاقاتهای عمومی. یک بار با آقای رجایی رفتیم خدمت امام و یک بار در معیّت آقای خامنهای وقتی که رئیس جمهور بود، داستانش جالب است. به من میگفت: من میروم، چرا تو نمیآیی جماران. من گفتم: من این جوری از امام سیراب نمیشوم که بنشینم امام برای همه ما نطق بکند، این برای من خسته کننده میشود. اصلا دلم میشکند، احساساتی هستم، شاعر مسلکام. اگر من امام را رو در رو ببینم، دست شان را ببوسم و بیایم بیرون، برای من کافی است...
3- چَپلکی کار کردن و خنده امام
در مورد طنز، من یک جمله چپلکی کار کردن دارم. میدانید امام نگارش شان با شفاهیشان فرق میکرد. وقتی من در سال 1363 شروع کردم به طنزنویسی دوسه تا از برادران روحانی بعد از مدتی آمدند، گفتند که: گاهی یک جملاتی را تو مینویسی که یادآور حرف امام است کلماتی هم که به کار میبری مثل «لهذا، هکذا، فلذا، فلذاست» که این را یک مقدار احتیاط کن. من از طریق آقای دعایی به احمدآقا پیغام داد. احمد آقا گفت: ابداً چنین چیزی نیست. اگر بوده باشد هم، امام خوششان میآید. یک موردی هم هست که احمد آقا همان موقع به آقای دعایی گفته بود که پیش امام بودیم و خاتمی آمد گفت: آقا ببین گل آقا چی نوشته است. و من فکر میکنم که به شما نوشته است. الان یادم نیست گفت: امام خواندند و گفتند احتمالا با من است و خندیدند.
4- دست خطی از خانم طباطبایی
من دست خطی از خانم طباطبایی دارم در باره اینکه نظر امام در مورد گل آقا چیست. این را به هیچ جا ندادم. هر چی گفتند که آقا این را چاپ کن. گفتم: مگر دیوانهام این را چاپ کنم؟ این را نگه میدارم. من از سال 63 شروع کردم همیشه هر ماهی یکی دو بار تلفن به آقای دعایی میکردم و اصرارم این بود که دل پیرمرد را نرنجانده باشم. میگفت: نه! حاج احمد آقا میگوید مطلب را امام میخواند و خیلی هم خوششان میآید.
5- توی خانه ما خیلی طرفدار داری
یک بار هم احمد آقا به من گفت: تو توی خانه ما خیلی طرفدار داری. ضمن اینکه همه پاسدارهای بیت گلآقا خوان هستند، خانم من هم از خوانندگان گل آقا است و دو کلمه حرف حسابت را میآورد برای امام میخواند. به هر صورت شیوه نگارش من به نام سبک گلآقایی جا افتاد و هیچکس تا این لحظه دیگر نگفت که ببین تو از نوشتههایت معلوم است که به بیان امام زدی. البته در این روش من یادم نیست که تحت تاثیر نگارش امام کاری کرده باشم و نوشتههای امام را از این زاویه خوانده باشم و به سبک نگارش ایشان توجه کنم.
ادامه دارد...
منبع: پایگاه خبری و اطلاع رسانی جماران
تهیه و تنظیم: جواددلاوری، گروه حوزه علمیه تبیان