در جبهه يک نوجوان بسيجي خدمت ايشان مي رسد و مي گويد آقا بيائيد با هم يک عکس برداريم، ايشان مي فرمايند : من به شرطي با شما عکس مي گيرم که يک قول به من بدهيد، قول بدهيد وقتي فرداي قيامت دست جواد را مي گيرند که به طرف جهنم ببرند، بيائيد و مرا شفاعت کنيد !

شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
عارف نامی در خط مقدم جبهه
عارف نامی در خط مقدم جبهه گوشه ای از فضایل و کرامات آیت الله میرزا جواد آقاتهرانی در جبهه یک نوجوان بسیجی خدمت ایشان می رسد و می گوید آقا بیائید با هم یک عکس بگیریم، ‌ایشان می فرمایند: من به شرطی با شما عکس می گیرم که یک قول به من بدهید، قول بدهید وقتی فردای قیامت دست جواد را می گیرند که به طرف جهنم ببرند، بیائید و مرا شفاعت کنید ! آن جوان قول می دهد و بعد آقا با او عکس می گیرد. شمه ای از حیات علمی آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی در سال 1283 شمسی در تهران متولد شد و پس از طی دوره ابتدایی برای ادامه تحصیل رهسپار شهر مقدّس قم گردید، پس از طیّ دروس مقدماتی و جهت تکمیل تحصیلات خود به نجف اشرف عزیمت نمود. از آنجا که این عالم وارسته، برای پیروی از دستورات والدین خود توجه ویژه ای قائل بود، به توصیه والده گرامی خود به ایران بازگشت و پس از ازدواج، به شهر قم عزیمت نمود و به مدت 10 سال از محضر درس آیت الله میرزا مهدی غروی اصفهانی [ در قالب دروس خارج فقه و اصول] استفاده کرد. در این برهه مرحوم میرزا جواد آقا تهرانی از محضر اساتید بزرگی چون حاج شیخ مرتضی طالقانی، حاج شیخ محمّد تقی آملی، میرزا مهدی اصفهانی، حاج شیخ هاشم قزوینی و شهاب الدین مرعشی نجفی بهره مند گردید. عالم اخلاقی این عالم بزرگوار علی رغم اشتغالات متعدد علمی، زمانی که از جانب برخی از شاگردان، دعوت به تدریس دروس اخلاقی می شود، با کمال میل می پذیرد و به اشاره می فرماید: "مطالبی برای خودم خواهم گفت، شاید برای آنان هم مفید باشد" و در همین راستا در مدرسه نواب مشهد به تدریس اخلاق اهتمام می نماید. کلام تأثیر گذار در رابطه با تأثیر پر معنویت ایشان نقل شده: روزی آقای طاهانی به منزل آمدند و گفتند: امروز در خدمت آقا شاهد ماجرای عجیبی بودم! دو نفر برای طرح شکایتی نزد ایشان آمده بودند، آنکه شاکی بود وقتی خواست مسئله خود را عنوان کند. یک روز در واحد ادوات، خمپاره 120، ایشان 14 گلوله شلیک می کنند بنام چهارده معصوم (ع) که به ترتیب گلوله ها را از نام مبارک پیامبر اکرم (ص) شروع و به نام حضرت مهدی (عج) ختم می کنند. پس از این که 14 گلوله تمام می شود، دیده بان به وسیله بی سیم سئوال می کند چه کسی گلوله ها را شلیک نمود؟ می گویند: آیت الله میرزا جواد آقاتهرانی! دیده بان اضافه می کند، علت سئوال من این بود که با دوربین می دیدم که کلیه گلوله های شلیک شده به هدف اصابت نمود و تاکنون چنین چیزی سابقه نداشته است آقا فرمودند: اجازه بدهید من چند کلمه ای صحبت کنم بعد شما بفرمائید. و خود اینگونه آغاز فرمودند: «وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَكَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ » یعنی بدی و نیکی مساوی نیستند، بدی را به نیکی دفع کن پس در این هنگام آنکه دشمن توست، دوست صمیمی تو خواهد شد. تا این آیه به وسیله ایشان خوانده و ترجمه شد، یک مرتبه اشک از دیدگان آن دو نفر فرو ریخت؛ برخاستند و یکدیگر را در آغوش کشیده و گفتند: ما دیگر با هم دشمن نیستیم، دوست و برادریم و شکایتی نداریم. و رفتند. حضور در خط مقدم جبهه هنگامیکه برای عزیمت به جبهه های جنگ از ایشان سئوال شد که آقا حال شما مساعد نیست و کهولت سن اجازه نمی دهد که در صف رزمندگان اسلام باشید، در پاسخ گفتند: به این مسئله واقف هستم اما می خواهم مثل آن پرستوئی باشم که موقع پرتاب حضرت ابراهیم (علیه السلام) به طرف آتش، یک قطره آب به منقار خود گرفته بود، به او گفتند کجا می روی؟ گفت: می روم این قطره آب را روی آتش بریزم! گفتند: این قطره آب که اثر نمی گذارد در این انبوه آتش، پرستو گفت: من هم می دانم تأثیر ندارد، اما می خواهم ابراهیمی باشم. سپس اضافه می کردند. من هم می دانم که در جبهه تأثیر چندانی ندارم اما من هم می خواهم در صف ابراهیمیان زمان باشم. در بازدید منطقه جنگی ناگهان صدای خمپاره ای برای فرود آمدن به گوش رسید در همین لحظه فرمانده مسئول گفت: همه بخوابید! همه خیز برداشتند و خوابیدند و از آن جمله آقا میرزا. پس از رفع خطر، همه برخاستند ولی آقا بلند نشدند، گفتند: آقا خطر برطرف شده بلند شوید؛ ایشان فرمودند: تا فرمانده دستور ندهد بلند نمی شوم، همان فرمانده آمد و گفت: آقا خواهش می کنم بلند شوید. آنگاه برخاستند و بازدید را ادامه دادند. این عمل به خاطر این بود که امام (ره) فرموده بودند: اطاعت از فرماندهی لازم و واجب است و سرپیچی از آن خلاف شرع است. در جبهه یک نوجوان بسیجی خدمت ایشان می رسد و می گوید آقا بیائید با هم یک عکس بگیریم، ایشان می فرمایند: من به شرطی با شما عکس می گیرم که یک قول به من بدهید، قول بدهید وقتی فردای قیامت دست جواد را می گیرند که به طرف جهنم ببرند، بیائید و مرا شفاعت کنید! آن جوان قول می دهد و بعد آقا با او عکس می گیرد. در هنگامه جنگ ایران و عراق، ایشان در جبهه بعنوان یک بسیجی لباس رزم پوشیده و در سنگر حق علیه باطل می جنگیدند. یک روز در واحد ادوات، خمپاره 120، ایشان 14 گلوله شلیک می کنند بنام چهارده معصوم (علیهم السلام) که به ترتیب گلوله ها را از نام مبارک پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شروع و به نام حضرت مهدی (عج) ختم می کنند. پس از این که 14 گلوله تمام می شود، دیده بان به وسیله بی سیم سئوال می کند چه کسی گلوله ها را شلیک نمود؟ می گویند: آیت الله میرزا جواد آقاتهرانی! دیده بان اضافه می کند، علت سئوال من این بود که با دوربین می دیدم که کلیه گلوله های شلیک شده به هدف اصابت نمود و تاکنون چنین چیزی سابقه نداشته است. این عالم بزرگوار علی رغم اشتغالات متعدد علمی، زمانی که از جانب برخی از شاگردان، دعوت به تدریس دروس اخلاقی می شود، با کمال میل می پذیرد و به اشاره می فرماید: "مطالبی برای خودم خواهم گفت، شاید برای آنان هم مفید باشد" و در همین راستا در مدرسه نواب مشهد به تدریس اخلاق اهتمام می نماید احترام و فروتنی نسبت به سادات یک روز هنگام درس، سیدی، سئوالی می کند، آقا پاسخ او را می دهند، ولی آن سید بزرگوار، جواب را قبول ندارند و انکار آن مطلب را می نماید، و آقا اصرار بر صحت جواب دارند تا اینکه بحث داغ می شود، آقا کمی با صدای بلندتر پاسخ می دهند و آن سید جلیل القدر دیگر سکوت اختیار می کند؛ پس از اینکه درس تمام می شود، آقا نزد آن سید می روند و از او پوزش و عذرخواهی می کنند و به او می گویند: دست تان را بدهید تا من به بوسم که چرا من با فرزند زهرا (سلام الله علیها) با تندی صحبت نمودم. یک روز دیگر پای درس، شخصی که سید بود، چیزی گفت که بقیه، طلاب به حرف او خندید و او خجالت کشید و شرمنده شد، در آن موقع آقا طوری حرف های او را تصحیح و توجیه کردند که آبروی سید نرود و او خجالت نکشد، از تمامی حرکات ایشان محسوس و معلوم بود که عشق و محبت و ارادتشان به فرزندان حضرت زهرا (سلام الله علیها) بسیار است. نقل شده ایشان هیچگاه در طول عمرشان، پایشان را در هنگام خوابیدن به طرف همسر سیده شان دراز کرده باشند؛ البته ایشان آنقدر کمال اخلاق و ادب و لطافت روحی داشتند و مؤدب بودند که پایشان را جلوی کسی ولو از اهل خانه، دراز نمی کردند. احترام به کودکان سادات شخصی از اقوام سببی ایشان که از سادات محترم است نقل می کرد: روزی به دیدن آقا آمده بودم و به همراه من برادر کوچکم که در آن موقع سنش حدود 7 یا 8 سال می شد بود، داخل اطاق با آقا مشغول صحبت بودیم، هر چندگاه آقا با تمام قامت از جایشان برمی خاستند و می نشستند. این کار را چند بار با اندک فاصله ای تکرار کردند، وقتی دقت کردم فهمیدم علت قیام و قعود ایشان بخاطر برارد کوچکم می باشد، چون او بازیگوش بود و چندین باز از اطاق خارج شد و برگشت و هر نوبت که وارد اطاق می شد، آقا به احترام سیادت او می ایستاد و بعد می نشست. بعد از اینکه متوجه قضیه شدم، دست او را گرفتم و پهلوی خودم نشاندم که دیگر رفت و آمد نکند تا مزاحم آقا نشود، ایشان با مهربانی و عطوفت فرمودند: «بگذار بچه آزاد باشد و مزاحم او نشو آزادش بگذارید تا بازی کند.» فرآوری: محمدی بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان منابع: سایت حکایات صالحان وبلاگ گنجینه(مخزن اللطائف و المعارف) سایت فطرت

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها