هومر و لنگی آشغال جمع کن
دربارهی «هومر و لنگلی»؛ رمان دکتروف
دکتروف با انتشار رمان «هومر و لنگلی» بار دیگر توجه منتقدان و علاقهمندان ادبیات را به آثار خود جلب کرده است. وی در «هومر و لنگلی» به واقعهای رجوع کرده که خود او هم آن را از کودکیهایش به خوبی به یاد میآورد. ماجرا از این قرار است که در دههی چهل میلادی داستان زندگی دو برادر به نامهای هومر و لنگلی کالیر توجه ساکنان شهر نیویورک را به خود جلب میکند.
«جویس کرول اوتس» همزمان با انتشار «هومر و لنگلی» رمان جدید دکتروف، در هفتهنامهی «نیویورکر» یادداشتی نوشته و دکتروف را بهخاطر روایت داستان اسطورههای تاریخ صد و پنجاه سال پیش آمریکا ستایش کرده و او را اسطورهی وقایعنگاری آمریکا لقب داده است.
دکتروف با انتشار رمان «هومر و لنگلی» بار دیگر توجه منتقدان و علاقهمندان ادبیات را به آثار خود جلب کرده است. وی در «هومر و لنگلی» به واقعهای رجوع کرده که خود او هم آن را از کودکیهایش به خوبی به یاد میآورد. ماجرا از این قرار است که در دههی چهل میلادی داستان زندگی دو برادر به نامهای هومر و لنگلی کالیر توجه ساکنان شهر نیویورک را به خود جلب میکند. هومر و لنگلی برادران عجیبغریبی بودند که در محلهی هارلم منهتن شهر نیویورک زندگی میکردند و از سالیان سال قبل ارتباطشان را با همهی دوستان و آشنایانشان قطع کرده بودند و سر کار نمیرفتند و بهشدت گوشهگیر بودند. این دو برادر در طول زندگی خود میزان قابل توجهی زباله، وسائل کهنه و عتیقه و اشیاء و ابزارآلات مستعمل جمع آوری میکردند و همهی آنها را در خانهاشان در خیابان 128 ام منهتن انبار میکردند تا شاید روزی به کارشان بیاید. همسایههای برادران کالیر بارها آنها را دیده بودند که در خیابانهای اطراف پرسه میزدند و از سطل زبالههای خیابانهای نیویورک تکه نان و پسماندهی غذا جمع میکردند اما با وجود تمام شایعات هیچکس فکر نمیکرد که پس از مرگ برادران کالیر در سال 1947 و پیدا کردن جسد آنها و تخلیهی کامل همهی این زبالهها از منزلشان، نزدیک به 150 تن آت و آشغال، روزنامه باطله، کالسکه بچه، اشیاء قدیمی، وسائل بدردنخور و خلاصه هزار جور زباله از خانهی آنها بیرون بیاید. داستان زندگی برادران کالیر پس از مرگشان دهان به دهان گشت و حتی تخلیهی خانهاشان بیش از یک هفته طول کشید و هزاران نفر با کنجکاوی فراوان فرایند تخلیه این زبالههای را از نزدیک نگاه کردند و بعد روزنامهی تایمز دربارهاشان مقاله نوشت و تکهای از تاریخ و افسانه شهر نیویورک شدند.
واقعیت این است که برادران کالیر که چهار سال با هم اختلاف سن داشتند، فرزندان خانوادهی متمولی بودند. پدرشان هرمان کالیر متخصص بیماریهای زنان بود و هردوی این برادرها از تحصیلات خوبی برخوردار بودند. هر دو در دانشگاه کلمبیا تحصیل کردند، هومر حقوق خواند و لنگلی مهندسی گرفت و علاقه زیادی هم به اختراع داشت. لنگلی پیانو میزد و چندین و چند وسیله هم ساخت که یکی از آنها ژنراتوری الکتریکی بود که از روی ژنراتور مدل «فورد» شبیهسازی شده بود. خانوادهی کالیر در سال 1909 به محلهی هارلم منهتن نقلمکان کردند که در آن زمان برخلاف این روزها، محلهی خوبی بود و ساکنان ثروتمندی داشت. در سال 1919 پدر برادران کالیر خانواده را ترک کرد و چند سال بعد هم درگذشت. جزئیات دقیقی از این اقدام پدر در دست نیست و معلوم نیست که آیا مادر برادران کالیر هم همراه با پدر از آنها جدا شده بود یا نه اما با مرگ پدر در سال 1923 و سپس مرگ مادر در سال 1929 هومر و لنگلی وارث منزل پدری شدند و از آن زمان بود که شروع کردند به جمعآوری آت و آشغال.
با وجود تمام شایعات هیچکس فکر نمیکرد که پس از مرگ برادران کالیر در سال 1947 و پیدا کردن جسد آنها و تخلیهی کامل همهی این زبالهها از منزلشان، نزدیک به 150 تن آت و آشغال، روزنامه باطله، کالسکه بچه، اشیاء قدیمی، وسائل بدردنخور و خلاصه هزار جور زباله از خانهی آنها بیرون بیاید.
با شروع این کار شایعات دربارهی زندگی این دو برادر قوت گرفت و دزدان زیادی به طمع پیدا کردن عتیقه و وسائل قیمتی چند بار شیشه خانهاشان را شکستند و تلاش کردند که وسائلاشان را بدزدند. از این زمان هومر و لنگلی در و پنجرهی خانهاشان را آهن کشیدند و چفت و بست زدند و برای مقابله با دزدان و مزاحمان احتمالی، تله دستساز درست کردند و آنها را در قسمتهای مختلف منزلشان جاسازی کردند. در سال 1932 هومر کور شد و چندی بعد هم رماتیسم گرفت و مسئولیت پیدا کردن غذا و احتیاجاتشان افتاد بر گردن لنگلی. از سال 1939 قبضهایشان را نپرداختند و شهرداری برق و آب و گاز و تلفنشان را قطع کرد و برای ادامهی حیات به روشهای دستساز و خانگی پناه بردند و برای گرمکردن خودشان از چراغ نفتی استفاده کردند و تلاش کردند که با موتور ماشین، برق تولید کنند و آب مورد نیازشان را هم از پارکهای اطراف فراهم میکردند.
نخستین بار نام برادران کالیر در سال 1938 در روزنامهی نیویورکتایمز درج شد. علتش هم دعوایی بود که آن دو با شهرداری و بر سر پرداخت عوارض و پسدادن وامهایشان پیدا کردند . همسایهها هم شایعه درست کرده بودند که این دو میلیونها پول جمع کردهاند و نمیخواهند که آنها را توی بانک بگذراند و روی خروار خروار اسکناس زندگی میکنند. در سال 1942 روزنامهی نیویورکهرالد تریبیون با لنگلی گفتوگو کرد و دربارهی جمعآوری روزنامهی باطله از او پرسید که وی این چنین جواب داد: «این روزنامهها را برای هومر جمع میکنم. جمع میکنم که وقتی قدرت دیدش را دوباره بهدست آورد بتواند خبرها را دنبال کند.» در 21 مارس سال 1947 شخصی که خودش را معرفی نکرد با پلیس هارلم تماس گرفت و گفت که تصور میکند برادران کالیر مردهاند.
پلیس کار را آغاز کرد اما بهخاطر آهنکاریهای در و پنجره نتوانست وارد خانه شود و در نهایت گروهی هفتنفره دستبهکار شدند و با شکستن پنجره و میلههای آهنی آن اقدام به تخلیه زبالههای خانه کردند چرا که همهی خانه را آت و آشغال گرفته بود. طبق گزارشهایی که بعدا منتشر شد، تعداد زیادی روزنامه، پنجره، در، طناب و وسائل مستعمل در اتاقخوابهای برادران کولیر انبار شده بود. ابتدا جنازهی هومر پیدا شد و طبق گزارش پزشک قانونی علت مرگش هم گرسنگی، کمبود آب بدن و سکته قلبی گزارش شد . تیم تخلیه کارش را ادامه داد و ابتدا نزدیک به 19 تن زباله و وسائل کهنه از خانه بیرون آورد اما اثری از لنگلی نبود. شایعاتی سرگرفت که لنگلی ناپدید شده و حتی کسی هم گفت که او را دیده که سوار قطار شده است اما یک هفته بعد و با خروج بیش از صد تن از این جنس وسائل، جنازهی لنگلی هم تنها چند متر آن طرفتر از مکانی که جنازهی هومر قرار داشت، پیدا شد. جنازهی وی در حالی پیدا شد که انگار لنگلی خودش گرفتار یکی از تلههای دستسازی شده بود که خودشان ساخته بودند.
سالها پس از پیدا شدن جنازهی برادران کالیر و تخلیهی کامل خانه، شهرداری منزل آن دو را خراب کرد و پارک کوچکی در آن محل ساخت به نام برادران کالیر. بعدها ماجرای زندگی برادران کالیر در سال 1954 توسط «مارسیا داورنپورت» کتاب شد و تا به امروز چندین و چند کتاب و فیلم بر اساس زندگی آنها ساخته شده است اما ایدهی رمان «هومر و لنگلی» وقتی برای دکتروف شکل گرفت که چند سال پیش گزارشی در تایمز خواند که همسایههای محلهی پارک برادران کالیر در هارلم شکایت کردهاند که نام پارک باید عوض شود.
دکتروف در معرفی کتاب خود مینویسد : وقتی جنازه برادران کولیر در خانهشان کشف شد من نوجوان بودم. آنها خیلی سریع تبدیل به فولکلور شدند. در نتیجه آنها به دو صورت موجودیت دارند؛ یک موجودیت تاریخی و یک موجودیت اسطورهای. در آن زمان هرگز فکر نمیکردم روزی درباره آنها بنویسم اما میدانستم که رازی در مورد این دو وجود دارد... چیزی زیر صدها تن آت و آشغالی که در خانهشان جمع کرده بودند پنهان بود. زیر انبوه کتابها و روزنامهها. این دو برادر آشغال جمعکن معمولی نبودند. آنها عزلتنشینی را انتخاب کرده بودند. خانواده کولیر ثروتمند بودند و همه امکانات در اختیار فرزندانشان بود اما هومر و لنگلی درها را بسته، پردهها را کشیده و تصمیم گرفته بودند که تنها زندگیکنند. انتخابی مثل مهاجرت، اما مهاجرت به کجا؟ مانند اسطورهها این دو برادر به جای ترک مسکن خود تصمیم به تفسیر و تعبیر موقعیت خود گرفتند.
جای دیگری هم میگوید : «مابین آتوآشغالهای تخلیه شده پس از مرگ برادران کالیر، دفترچهای بانکی هم بود که مقدار زیادی پول درش بود. برایم خیلی جالب است که هومر و لنگلی پول داشتند اما میرفتند دنبال ماندهی غذای دیگران. برایم جالب است که اینهمه وسائل کهنه جمع میکردند برای آیندهشان.»
ای.ال. دکتروف میگوید که داستان خیلی ساده برایش شروع شد، شروع کرده به نوشتن و اولین جمله این بوده: «من هومر هستم، برادر کوره.» رمان «هومر و لنگلی» دکتروف از زبان هومر نوشته شده و دکتروف برای نوشتناش تحقیق خاصی نکرده، همه را بر اساس همان جزئیاتی نوشته که از کودکی یادش مانده، به همین خاطر دست خودش را در داستانسرایی بازگذاشته و کمی واقعیت را هم تغییر داده است. میگوید: «وقتی داستان مینویسید، دستتان باز است. هیچ مرزی در کار نیست، میشود به همهجا پرواز کرد. میتوانید مثل یک گزارشگر بنویسید، میتوانید اعتراف کنید، میتوانید ادای فیلسوفها یا انسانشناسها را دربیاورید، میتوانید هر کاری که بخواهید بکنید.»
دکتروف تا به امروز یازده رمان نوشته و از معدود نویسندگانیست که برخلاف کهولت سنش همچنان خوب مینویسد و این روزها با همسرش هلن در منهتن نیویورک زندگی میکند و همچنان دوست دارد که کتاب را کاغذی بخواند تا اینترنتی و الکترونیکی. میگوید: «یک چیز بینظیری دربارهی کتاب وجود دارد و آن این است که وقتی که نوشته شد دیگر برای ادامهی حیاتش به انرژی خاصی احتیاج ندارد. کافیست خوب نگهاش دارید تا یک عمر برایتان همانطور مفت و مجانی کار کند. من کماکان دلم میخواهد که کتاب را کاغذی بخوانم. از تجربهی گردش در کتابفروشی لذت میبرم. وقتی که وارد کتابفروشی میشوی و با کتابهایی روبرو میشوی که اصلا دنبالشان نبودی و با چیزهای آشنا میشوی که فکرشان را هم نمیکردی، واقعا خیلی فوقالعاده است.»
فرآوری: مهسا رضایی
بخش ادبیات تبیان
منابع: سیب گاززده، کتاب نیوز