فقه اگر تكليفي دارد نسبي است نه نفسي (اولاً)، از منظر فقيه كه نگاه بكنيد همه اينها حق است (ثانياً)، آنگاه انسان دموكراسي را بايد معنا كند. آزادي را بايد معنا كند. مردم سالاري را بايد معنا كند اين الفاظ مبهم را عرضه كردن, بعد گفتن فقه با آزادي سازگار نيس
فقه تکليف مدار است يا حق مدار فقه اگر تکليفي دارد نسبي است نه نفسي (اولاً)، از منظر فقيه که نگاه بکنيد همه اينها حق است (ثانياً)، آنگاه انسان دموکراسي را بايد معنا کند. آزادي را بايد معنا کند. مردم سالاري را بايد معنا کند اين الفاظ مبهم را عرضه کردن, بعد گفتن فقه با آزادي سازگار نيست؛ فقه با مردم سالاري سازگار نيست؛ مهدويت با دموکراسي سازگار نيست. اين از نظر بحثهاي علمي ناصواب است بايد دو طرف قضيه روشن بشود، بعد تا انسان بتواند داوري کند اين هم يک بخش. شناخت مهدويت در پرتو معرفت خاتميت آنچه در اين محضر پر فيض ميتوان ارائه کرد اين است که جريان مهدويت هرگز روشن نميشود، مگر در ظل شناخت خاتميت و معناي خاتميت هرگز معلوم نخواهد شد مگر در سايه توحيد؛ يعني جريان علم و معرفت همان جريان عين و وجود است؛ همان طوري که در نشئه هستي امامت در سايه نبوت پديد ميآيد و نبوت در سايه الوهيت شکل ميگيرد، از نظر معرفتي هم بشرح أيضاً [همچنين]؛ هرگز معرفت امام و مهدي و مهدويت روشن نميشود مگر بعد از روشن شدن معناي نبوت و رسالت (بالأخص خاتميت) و معناي نبوت و رسالت روشن نميشود مگر بعد از معرفت توحيد. وقتي زراره از وجود مبارک امام صادق(سلام الله عليه) ميپرسد وظيفه ما در عصر غيبت امام زمان(ارواحنا فداه) چيست؟ فرمود: اين دعا است که «اللهم عرِّفني نفسک فإنّک إن لم تعرفني نفسک لم اَعرف نبيک؛ اللهم عرِّفني رسولک فإنّک إن لم تعرفني رسولک لم أعرف حجتک؛ اللهم عرِّفني حجتک فإنّک إنْ لم تعرفني حجتک ضللت عن ديني »1، اين دعا با دعاي «اللهم کن لوليّک الحجة ابن الحسن»2 آسمان تا زمين فرق است؛ آن دعا طلب حفظ و نصرت و دوام و بقا و امثال ذلک است [و] اين دعاي معرفتي است با برهان و استدلال. سطح اين دعا با آن دعا فرق ميکند. محتواي اين دعا با آن دعا فرق ميکند. تأثير علمي اين دعا با آن دعا فرق ميکند. اين دعا انسان را قدرت تشخيص ميدهد که بين غدير و سقيفه فرق بگذارد، بين انسان محوري يا حق محوري يا فقه محوري فرق بگذارد. اين دعا ميگويد شما از ذات اقدس الهي معرفت او را طلب بکنيد، خداشناس خوبي باشيد، موحّد خوبي باشيد، با برهان عقلي تام خدا را بشناسيد، او را با اسماي حسنايش بشناسيد، به وحدانيت بشناسيد چرا؟ انحصار امکان شناخت نبوت در پرتو معرفت خداوند چون اگر خدا را نشناختيد يقيناً پيغمبرشناس نيستيد؛ زيرا پيغمبر جزء نوابغ بشري نيست، جزء منتخبان بشر نيست، جزء وکلاي مردم نيست، جزء افرادي نيست که مردم به او رأي بدهند و به نبوت او صحه بگذارند و مانند آن. نبوت مقام جانشيني خداي سبحان است مصداق کامل ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ است نبي در عين حال که سرپرست مردم است رهبر مردم است معلم مردم است ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَة﴾ هست ﴿يُزَکِّيهِم﴾ هست فرمانده کل قواي هشتاد جنگ و امثال آن است، اما هيچ کدام از اينها معناي نبوت نيست؛ نبوت خلافت مستقيم الهي است. خب اگر کسي مستخلفعنه را نشناخت يقيناً خليفه را نميشناسد اگر منوب عنه را نشناخت، نايب را نميشناسد اگر مرسل را نشناخت رسول را نميشناسد: « اللهم عرِّفني نفسک فإنّک ان لم تعرِّفني نفسک لم اعرف نبيک » چرا؟ آن حد وسط که شکل اول منطقي است بين آن موضوع و محمول قرار دارد « لأن الرسول خليفة الله » است « و الخليفة لاتعرف إلاّ بمعرفة المستخلف عنه فالرسول لايعرف إلاّ بمعرفة الله » پس «اللهم عرفني نفسک فانک ان لم تعرفني نفسک لم اعرف نبيک». سرّ اينکه لحن دعا عوض شد از نبي به رسول منتقل شد؛ آن است که انبيا دو سمت دارند آن جهت ارتباطشان با خدا نبوت است که خبريابي است نبأيابي است؛ آن جهت گزارش با مردم رسالت است لذا هر کس رسول هست الاّ و لابد نبي هست اما ممکن است نبي باشد و و رسول نباشد نظير بعضي از انبيايي که قلمرو رسالت آنها مربوط به خود آنها بود و اينکه وجود مبارک رسول گرامي(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثّناء) فرمود: «لا نبي بعدي» براي آن است که اگر نبي نفي شد يقيناً رسول هم نفي ميشود ولي اگر رسول نفي شد ممکن است نبي نفي نشود بنابراين اگر کسي خدا را نشناخت ممکن نيست پيامبرشناس باشد. صدر و ساقه اين بحث را خوب عنايت کنيد تا ببينيم آيا مهدويت با حق محوري است يا با تکليف محوري؟ آيا فقه تنها تکليف مدار است يا حق را هم رعايت کرده است؟ آيا آزادي و عدالت را در غير حوزه و قلمرو فقه اسلام ميشود انتظار داشت يا نه؟ « اللهم عرِّفني رسولک » آن جمله قبل نبي بود حالا رسول است « اللهم عرفني رسولک »؛ يعني آن که جانشين تو بود و اين نصاب را تکميل کرده است و نبأ و گزارش را از حضرتت گرفت و به ما رساند و صبغه رسالت پيدا کرد اين را به ما بشناسان « اللهم عرفني رسولک » چرا؟ «فإنّک إن لم تعرفني رسولک لم أعرف حجتک » اگر من رسول تو را نشناسم حجت تو و امام تو و جانشين بعد از او را نميشناسم چرا؟ انحصار امکان شناخت حجت خدا در پرتو معرفت رسول الهي به همان برهان و شکل اول منطقي « ان الامام خليفة الرسول » است؛ نه وکيل الناس «ان الامام خليفة الرسول» است «و الخليفة لاتعرف الاّ بمعرفة المستخلف عنه فالامام لايعرف الا بمعرفة النبي فالامامة لا تعرف الا بمعرفة الرسالة » اگر اين چنين نباشد بين غدير و سقيفه فرق نيست؛ آنهايي که رسول را نشناختند فکر کردند کار با سقيفه حل ميشود خيال کردند ما يک رهبري لازم داريم که زندگي دنيايي ما را تأمين کند و اين با آراي مردم حل است اين ميشود مردم سالاري اما نه مردم سالاري ديني. آنچه را که مردم انتخاب کردند آنچه را که مردم رأي دادند آنچه را که مردم پذيرفتند بر اساس انسان محوري يا مردم سالاري اين ميشود سقيفه؛ نه غدير. آنچه که محصول غدير است آن است که فرمود: هر کس من ولي و نبي اويم بر او ولايت دارم به استثناي مسئله نبوت، ولايت بعد از من نصيب عليبنابيطالب(سلام الله عليه) است بإذن الله. « اللهم عرِّفني رسولک فَإنّک إن لم تعرِّفني رسولک لم أعرف حجتک » براساس همان شکل اول منطقي که حجت خدا؛ يعني امام عصر (امام هر عصري) و اصل امامت، خليفةالرسول است و خليفه بدون شناخت مستخلفعنه شناخته نميشود پس امام بدون شناخت رسول شناخته نخواهد شد تا ميرسيم به جريان مهدويت وجود مبارک حضرت خاتمالاوصياء امام منتظر مهدي موجود موعود منتظر(عليه آلاف التحيّة و الثّناء) هم خليفهٴ ائمه گذشته است، هم خليفةالرسول است، هم خليفةالله است با حفظ مراتب که ميشود سلسلةالذهب اگر کسي خدا را نشناخت، پيامبر را نشناخت ائمه قبلي را نشناخت هرگز مهديشناس هم نخواهد بود و اگر آنها را شناخت در شناخت مهدويت کامياب است بنابراين معناي امامت شناسي بدون نبوت و بدون الوهيت ممکن نيست اين بخشي از مطلب. خاتميت نبوت و امامت، استمرارِ جريان پيامبري و امامت مطلب ديگر آن است که در جريان خاتميّت امامت و خاتميّت نبوت آن هم نظير مسئله توحيد است؛ يک وقت شما ميگوييد فلان حادثه آخرين حادثه است؛ يعني اين حادثه پديد آمد [و] رخداد ديگر نيست خودش هم رخت بربست. اگر گفتيد فلان حادثه آخرين حادثه است، فلان سلطان آخرين سلطان از سلسله سلاطين ساساني، ساماني اشکاني، صفوي و مانند آن است؛ يعني ديگر از اين قبيل سلسله کسي نيست و خود او هم منقرض شد. معناي خاتميت نبوت اينها نيست. معناي خاتميت امامت اينها نيست. همان طوري که توحيد به دو قضيه منحل ميشود يک قضيه موجبه يک قضيه سالبه خاتميت نبوت بشرح أيضاً [همچنين]؛ خاتميت امامت هم بشرح أيضاً [همچنين] «لا اله الاّ الله» معنايش اين نيست که يک خدا در عالم بوده است «لا اله الاّ الله» معنايش اين است که يک خدا در عالم بود و هست و خواهد بود و ديگري اصلاً نه. گرچه نظر تحليلي آن است که «لا اله الاّ الله» يک قضيه است اين استثنا به معناي غير است نه به معناي استثنا. به صورت موجبه سالبه نيست که ذهن از هر دو طرف خالي باشد، بلکه يک قضيه است «الا» به معناي غير است وصفِ موصوف است؛ يعني غير از خداي فطرت پذير، دلپذير، معقول مقبول ديگران نه؛ نه اينکه ذهن از هر دو طرف خالي باشد ما بياييم آلهه دروغين را ابطال کنيم و اله راستين را اثبات کنيم هر دو براي ذهن بيگانه باشد، بلکه به ذهن ميگويد: اي ذهن! اي فطرت! اي نهاد و نهان! تو که خدا را در فطرت قبول کردي و داري و گرايش و بينش و گزينش داري ديگران نه؛ لا اله غير اين اللّهي که معقول توست، مقبول توست فطرت تو هم بر آن است. به هر تقدير اين «لا اله الا الله» طبق تعبير معروف به دو قضيه منحل ميشود؛ يعني خدا هست و ديگران و آلهه ديگر نه. معناي خاتميت اين است که اين رسالت بود هست خواهد بود و ديگري نه؛ نه اينکه خاتميت معنايش اين است که ديگر پيغمبري نميآيد و اين آخرين پيامبر است و خبري نيست؛ يعني بعد از او پيغمبر نميآيد يک قضيه و او همچنان نبي الهي است «الي يوم القيامة» قضيه ديگر. معناي خاتميت نفيِ ما عدا نيست، بلکه نفي ماعداست در جمله سالبه [و] اثبات استمرار و دوام است در جمله موجبه. در جريان مهدويت هم بشرح أيضاً [همچنين] که او حضرت ختمي امامت است، در برابر رسول که حضرت ختمي نبوت است. آن که ختمي نبوت است به دو قضيه برميگردد اين که ختمي امامت است هم به دو قضيه برميگردد: يعني خاتم الاوصياء وجود مبارک امام مهدي موجود موعود منتظر(عليه آلاف التحيّة و الثّناء) امام ديگري غير از او نيست (يک) و امامت او همچنان مستمر است تا ظهور آن حضرت و انقراض عالم (دو) پس معناي خاتميت رسول نظير تحليل «لا اله الاّ الله» به دو قضيه برميگردد و خاتميت امام معصوم و وجود مبارک مهدي منتظر(عليه آلاف التحيّة و الثّناء) هم به دو قضيه برميگردد اگر اين چنين شد مهدي موجود موعود منتظر امام است و ديگري امام نيست و امامت او همچنان ادامه دارد اين ميشود خليفه آن کسي که اين دو بعد را دارد و وجود مبارک رسول هم خليفه ذات اقدس الهي است که همين دو بعد را دارد. بازگشت تکاليف به حقوق در فقه اسلامي مطلب ديگر آن است که در اين کتاب حق و تکليف مشخص شد که جميع تکاليفي که فقه به عهده ما گذاشته است به حقوق برميگردد3؛ گرچه حق در مقابل تکليف است اما اين يک تقسيم نسبي است. در آن تقسيم فراگير انسان فقط حق دارد تکليفي در کار نيست؛ زيرا تمام اين دستورها به سود انسان است هيچ کدام از اين دستورها به سود خدا و فرشتگان و انبيا و اوليا نيست تنها ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾4 نيست بلکه « ما کلفتکم بالصلاة فهو لکم ما کلفتکم بالصوم فهو لکم ما کلفتکم بالقتال فهو لکم » جميع احکام «للنّاس» است؛ نه «علي الناس». اگر معلم مدرسه تکاليفي به کودک نوآموز (دانش آموز) و مانند آن ميدهد، گرچه اينها صبغه تکليف دارد ظاهراً ولي سيره اينها حقيقتاً حقوق است. اينها حقوق متعلّمان است؛ نه تکاليف. گرچه به حسب ظاهر براي او دشوار است اما باطناً خير است. اين لطيفه را قرآن کريم در ارجاع تکليف به حق که دين حق مدار است نه تکليف محور در بخشي از آيات مشخص کرد فرمود: ﴿کُتِبَ عَلَيْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ﴾5 اما ﴿وَعَسَي أَن تَکْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ﴾6 اين ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾7 اين ﴿وَعَسَي أَن تَکْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ﴾ يا ﴿کُتِبَ عَلَيْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ﴾ همه اين آيات پيام مشترکش ارجاع تکليف به حق است. قهراً انسان مستحق است، محق است: نه تکليف [دارد] اگر کسي بگويد ولايت فقيه رويش ستون فقه است؛ فقه هم تکليف انديش است؛ نه حق محور و دموکراسي حق مدار است؛ انسان در عين حال که تکليف دارد حق دارد. بايد عنايت کند که جميع تکاليف انسان به سود خود انسان است [و] هيچ کدام عليه انسان نيست، بر عليه انسان نيست همه به سود انسان است؛ زيرا انسان همه رهاورد اعمال و عقايد و اخلاق خود را مييابد: ﴿يَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً﴾8 و با همين هم به بهشت سعادت ميرود. بنابراين در فقه اگر گفتند بعضي امورش تکليف است بعضي از امورش حقوق اين يک تقسيم دروني است وگرنه از بيرون که شما نگاه بکنيد ما تکليفي نداريم؛ چيزي کلفتي نيست [و] همهاش حق است . نقد شبههٴ تکليفمدار بودن فقه اسلامي مطلب ديگر اگر حقي براي انسان باشد انسان داراي حقي باشد که فقه او را نگفته باشد؛ در قبال فقه چه چيزي بايد آن حق را بيان کند؟ اگر فقه الهي آن حقوق را بيان نکرده باشد از قانون مصوّب مجلس مردمي به دست ميآيد؟ اين شرک نيست؟ اين ارجاع حقوق به آراي مردم نيست؟ اين همان تلبيه شرکآلود جاهليت نيست؟ شما لبيک جاهليت را در حال حج خواندهايد اينکه به ما گفتند چهار بار اين کلمات نوراني را هنگام احرام در حج عمره بگوييد: « لبيک اللهم لبيک لبيک لا شريک لک لبيک إنّ الحمد و النعمة لک و الملک »9 اين «لا شريک لک» را گفتند در متن تلبيه بگوييد، براي آن است که همين حج و همين احرام و همين تلبيه در جاهليت به صورت شرک آلود بود آنها در هنگام احرام و تلبيه ميگفتند: «لبيک اللهم لبيک لا شريک لک الا شريک هو لک تملکه و ما ملک »10؛ شريکي نداري مگر آن شريکي که آن هم مخلوق توست. تصريحاً و تنصيصاً در تلبيه جاهليت شرک مأخوذ بود؛ ميگفتند: تو شريک داري منتها شريک مخلوق توست؛ اين بتها و اصنام و اوثان مخلوق تواند؛ فرشتگان اگر شريک تواند مخلوق تواند؛ قديسين بشر اگر شريک تواند مخلوق تواند؛ داعيه داران ديگر اگر شريک تواند مخلوق تواند. شريک داري «تملکه و ما ملک» خب، اگر کسي بگويد انسان داراي حق است که در فقه نيامده و اين حقوق را از غير فقه اصطياد کند، بازگشتش به شرک نيست؟! بازگشتش به اين نيست که فلان مجلس، فلان مرکز بايد حقوق بشر را به انسان عطا کند؟! يک اومانيسمي نيست که در قبال توحيد است؟! اگر اومانيستي فکر کرديم و اگر گفتيم انسان حقوقي دارد که در فقه نيامده [و] بايد بيرون از قلمرو فقه با آن حقوق را اصطياد بکنيم، اين توحيد ناشناخته پيامد تلخش اين است انسان خاتميت را نميشناسد. ميوه تلخش هم اين است که مهدويت را نميشناسد قهراً ـ معاذ الله ـ ميگويد مهدويت با ولايت فقيه و با حکومت اسلامي و با جمهوري اسلامي و مانند آن سازگار نيست؛ براي اينکه ستون اين حکومت بر اساس فقه نهاده شده است و فقه هم تکليف انديش است؛ نه حق مدار. اما اگر باور کرديم که آزادي حق انسان است، عدالت حق انسان است همه اينها در فقه آمده و همه اينها را ذات اقدس الهي که «لا شريک له» بيان کرده و همه اينها را به انسانها داده و اصلاً در فقه ما تکليف نداريم و اگر تکليفي هست صورتش تکليف است، سيرتش حق است؛ زيرا ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾ 11 است ﴿وَعَسَي أَن تَکْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ﴾12 است ﴿کُتِبَ عَلَيْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَعَسَي أَن تَکْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ﴾ 13 است هم در مسائل خانوادگي فرمود ﴿وَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ﴾، هم در مسائل سياسي و نظامي فرمود ﴿وَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ﴾، هم در مسائل کلامي و اعتقادي فرمود: ﴿مَا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾؛ يعني در مسئله امامت که فرمود: ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي﴾ در بخش ديگر فرمود: ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾ اين در بخش عقايد و اعتقادات و کلام؛ هم در مسائل نظامي فرمود: ﴿کُتِبَ عَلَيْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَعَسَي أَن تَکْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ﴾، هم در مسائل فردي و خانوادگي فرمود در اين گونه از مسائل شما داعيه جدايي و انفصال نداشته باشيد؛ ما شما را به اين مسائل مهربانانه خانوادگي دعوت ميکنيم گرچه براي شما ممکن است خوشايند نباشد اما ﴿وَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ﴾ اين صدر و ساقه دوختن کلام و سياست و نظام و مسائل خانوادگي از هر کدام مثال ذکر کردن معنايش ارجاع تکاليف به حقوق است اصلاً ما در اسلام تکليف نداريم. اگر شما از منظر معلم و مدير مدرسه نگاه کنيد، ميگوييد ما نوآموزان را مکلّف نکردهايم؛ اينها تکليف ندارند، اينها همهاش حقوق آنهاست. اينها ميخواهند ياد بگيرند ما موظفيم يادگيري را در اختيار شان قرار بدهيم. عالم بشوند، متعلّم بشوند، دانشمند بشوند، دانشور بشوند، المپيادي بشوند. اينها حقوق آنهاست ما هم خدمتگزار تحقيق در حقوق آنهاييم؛ ولي از منظر کودکانه کودک که نگاه کنيد ميگوييد معلم مرا مکلَّف کرده است. تکاليف ايام فروردين ما اين است. تکاليف شبهاي پنجشنبه و جمعه ما اين است. تکاليف ايام هفته ما اين است. اگر بخواهيد کودکانه سخن بگوييد، ميگوييد تکاليف؛ اگر بخواهيد معلّمانه سخن بگوييد، ميگوييد حقوق. ما اگر بخواهيم فقه را از منظر فقها و مراجع عظام(حفظهم الله) ببينيم، ميبينيم در فقه اصلاً تکليفي نيست؛ زيرا اينها مبيّنان قرآن کريماند بر اساس ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾14 و مانند آن؛ اينها حقوق جوامع بشري است. از منظر مقلّدانه مقلّدان بينديشيم ميگوييم اينها تکاليف ماست قلاّدهاي است به گردن ما و مانند آن. واقع مطلب اين است که اينها هيچ کدامش تکليف نيست فقه اگر تکليفي دارد نسبي است نه نفسي (اولاً)، از منظر فقيه که نگاه بکنيد همه اينها حق است (ثانياً)، آنگاه انسان دموکراسي را بايد معنا کند. آزادي را بايد معنا کند. مردم سالاري را بايد معنا کند اين الفاظ مبهم را عرضه کردن, بعد گفتن فقه با آزادي سازگار نيست؛ فقه با مردم سالاري سازگار نيست؛ مهدويت با دموکراسي سازگار نيست. اين از نظر بحثهاي علمي ناصواب است بايد دو طرف قضيه روشن بشود، بعد تا انسان بتواند داوري کند اين هم يک بخش. پس مهدويت وقتي شناخته ميشود؛ يعني امامت وقتي شناخته ميشود که نبوت شناخته بشود [و] مهدويت وقتي شناخته ميشود که خاتميت شناخته ميشود. خاتميت هم به دو بعد اثبات و سلب و دو قضيه موجبه و سالبه برميگردد و مهدويت هم بشرح ايضا [همچنين] و وظيفه ما اين است که در عصر غيبت اين جمله را انسان بخواند و درس بگويد. شما ميبينيد دعاهايي که ائمه(عليهم السلام) دارند بخشي از اين دعاها فقط صبغه دعاست خدايا! حوايج مرا برآورده بکن! خدايا! بيماران ما را شفا بده! خدايا! امنيت ما را برسان! اينها دعاست؛ يعني فقط صرف خواستن است، اما برخي از ادعيه ضمن اينکه دعاست دعوت هم هست استدلال هم هست برهان هم هست و مانند آن. وجود مبارک امام سجاد در اين دعاهايشان اين سنخياند. «غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته ************************************* اين بحث ادامه دارد ************************************* 1 . الکافي، ج 1، ص 337. 2 . ر . ک: التهذيب، ج 3، ص 102. 3 . ر . ک: حق و تکليف در اسلام، ص 237. 4 . سورهٴ سبأ، آيهٴ 47. 5 . سورهٴ بقره، آيهٴ 216. 6 . سور ه بقره، آيهٴ 216. 7 . سورهٴ سبأ، آيهٴ 47. 8 . سورهٴ آلعمران، آيهٴ 30. 9 . الکافي، ج 4، ص 335. 10 . الکافي، ج 4، ص 542. 11 . سورهٴ سبأ، آيهٴ 47. 12 . سورهٴ بقره، آيهٴ 216. 13 . سورهٴ بقره، آيهٴ 216. 14 . سورهٴ سبأ، آيهٴ 47.


