به لاک پشت ام قرقره ای بستم و بدرقه اش کردم در حالی که سر نخ در دستم بود و دلم بی قرار می تپید. ...

سه‌شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۰
لاک پشت من
لاک پشت من به لاک پشت ام قرقره ای بستم و بدرقه اش کردم در حالی که سر نخ در دستم بود و دلم بی قرار می تپید. می خواست برود دنیا را ببیند: شالیزارهای چین، خانه های سنگی یمن، مدرسه های باله روسیه و بچه های سیاه پوست تانزانیا که با پلاستیک سوخته به خواب می روند. گاهی که خوشحال است نخ را سه بار می کشد و من نفس راحتی می کشم که هنوز چیزی برای خوشحالی مانده اما اغلب نخ اش می لرزد و این یعنی یا باد می وزد، یا دارد اشک می ریزد. من می دانم که در دشت های آفریقا، نوار غزه، عراق، هندوستان و اغلب جاهای دنیا باد می وزد وگرنه مگر یک لاک پشت چقدر اشک برای ریختن دارد؟ مریم مومنی تهیه و تنظیم : بخش ادبیات تبیان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها