فلسفه گاه به صورت مطلق (و بدون اضافه شدن به چيزى) استعمال مى شود كه در اين صورت فلسفه به معناى هستى شناسى است كه مى كوشد احكام هستى را ارائه و موجود بماهو موجود را شناسايى كند و گاه استعمال آن به صورت مضاف به يك پديده است كه در اين صورت, فلسفه به معناى كا
پيش درآمدى بر فلسفه فقه اشاره فلسفه فقه دانشى نوظهور است که هنوز از نظر روش, ادبيات و برخوردارى از انديشه و اقوال به سطح و حجمى جوابگو و پذيرفتنى ارتقا نيافته است. محدوديت امکانات فعلى و اندکى دست مايه هاى کنونى اين دانش بهره بردارى از آن را به صورتى تعريف شده و گسترده (همچون ساير دانش هاى در خدمت فقه) محدود و موردى ساخته است. اين دانش در شرايط کنونى همانند چشمه اى است که در امتدادش نشسته ايم بى آنکه مسير حرکت حيات بخش آن به سمت ما هموار شده باشد. بى گمان عبور اين دانش نوپا و نوظهور به سمت چشم اندازى برخوردار از موجوديتى انکارناپذير, هويتى مستقل و امکاناتى قابل بهره بردارى به برداشتن گام هايى اساسى در توليد انديشه هاى پايه اى, ايجاد زيرساخت هاى فکرى و خلق ادبياتى علمى در اطراف آن نيازمند است. دغدغه نوشتار حاضر پى گيرى طرح مباحث پايه اى پيرامون اين دانش جوان و گشودن فضاهايى جديد فراروى آن است. 1. تعريف فلسفه فقه باتوجه به اينکه فلسفه فقه در مراحل اوليه شکل گيرى است, براى ورود گسترده به حوزه فلسفه فقه بايد ديد که چه تعريفى از آن مى توان پيش نهاد. ارائه تعريف روشنگرانه از فلسفه فقه برداشتن گامهاى بعدى را آسان مى کند و سبب بهتر پاسخ گفتن به پرسش ها مى شود. براى به دست دادن تعريفى از فلسفه فقه بايد ديد: يکم. تعريف فلسفه علم چيست؟ و از طرف ديگر شناخت فلسفه علم که فلسفه فقه از خانواده آن به شمار مى رود, چه نقشى پيشينى در مسير دست يابى به مباحث فلسفه فقه دارد؟ اگر نقشى را در اين زمينه ايفا مى کند, پرداختن به فلسفه فقه بدون مطالعه کلياتى پيرامون فلسفه علم (دست کم تعريف آن) مطالعه اى نارسا و غيرمنطقى است. دوم. معناى فقه مشخص شود. در زمينه تعريف علم ابتدا بايد ديد فلسفه چه معنايى دارد, سپس به تعريف فلسفه علم پرداخت: يکم. معناى فلسفه: فلسفه گاه به صورت مطلق (و بدون اضافه شدن به چيزى) استعمال مى شود که در اين صورت فلسفه به معناى هستى شناسى است که مى کوشد احکام هستى را ارائه و موجود بماهو موجود را شناسايى کند و گاه استعمال آن به صورت مضاف به يک پديده است که در اين صورت, فلسفه به معناى کاوش عقلى و تأملى عقلانى درباره آن پديده است, خواه اين پديده (و به تعبير ديگر آنچه فلسفه به آن اضافه شده است) يک علم باشد, مانند فلسفه رياضيات, فلسفه حقوق و يا از سنخ غيرعلم, مانند فلسفه ذهن, فلسفه هنر و. اگر فلسفه به صورت مضاف ذکر شود, اگرچه با فلسفه مطلق در اين ويژگى مشترک است که کاوشى عقلانى انجام مى دهد از نظر متعلق با آن تفاوت دارد. فلسفه مطلق نظر به هستى مى افکند و مى خواهد موجود بما هو موجود را بررسى کند, در حالى که فلسفه مضاف به بررسى عقلانى يک پديده مى پردازد و در چهارچوب آن باقى مى ماند, يعنى مثلاً فلسفه حقوق صرفاً حقوق را بررسى مى کند و به فراتر از آن نظر ندارد و فلسفه رياضيات تنها به رياضيات مى پردازد و همين طور ديگر موارد. ميان مواردى که مضافُ اليه علم است با مواردى که مضافُ اليه از سنخ علم نيست, تفاوت وجود دارد. در دسته اول, فلسفه دانشى درجه دوم تلقى مى شود, يعنى دانشى که بررسى و مطالعه فلسفى مى شود دانش درجه اول و فلسفه آن, دانش درجه دوم به شمار مى آيد. در دسته دوم که مضافُ اليه از سنخ دانش ها نيست, مانند فلسفه هنر يا فلسفه ذهن, ديگر نمى توان فلسفه را دانشى درجه دوم ناميد; چرا که دانش درجه يکى در کار نيست تا فلسفه آن, دانش درجه دوم به حساب آيد. دوم. تعريف فلسفه علم: تعاريف گوناگونى براى فلسفه علم ذکر شده که همواره مورد بررسى و اختلاف نظر دانشمندان علم قرار دارد. تفاوت اين تعاريف به ويژه آنگاه که وارد فلسفه هاى خاصى مى شود به تناسب وضعيتى که هر دانش دارد, ظهور و بروز بيشتر و جدى ترى پيدا مى کند. به سخن ديگر تعريف فلسفه علم ديدگاه هاى متفاوتى را برانگيخته است. طبيعى است اين تفاوت ديدگاه ها به ويژه در فلسفه هاى خاص (يعنى فلسفه رياضيات, فلسفه حقوق و& ) بيشتر نمود يابد; چون هر دانش از وضعيت ويژه اى برخوردار است که باتوجه به آن مى توان صحت تعريف هاى ارائه شده درباره فلسفه علم را به چالش و نقد کشيد. سه تعريف براى فلسفه علم به چشم مى خورد: تعريف اول : فلسفه علم مجموعه اى از تأملات و رشته اى از بحث هاى نظرى است که به کمک آنها مفاهيم علمى و نظريه هاى علمى در علم, تبيين و تفسير مى شود. طبق اين تعريف در حقيقت فلسفه علم مى کوشد نظريه هاى علمى هر علم را تفسيرى دوباره کند و تحليلى فيلسوفانه از آن ارائه دهد. اگر فرضاً نظريه نسبيت وجود دارد, تفسيرى عقلانى در فلسفه از آن ارائه مى شود. بر پايه اين تعريف, فلسفه علم به ايفاى نقشى تکميلى درباره علم دست مى زند; گويا کسانى که اين تعريف را پذيرفته اند, اين نکته را پيش فرض گرفته اند که عالمان و دانشمندان خود علم اگرچه براى نظريه سازى در علم مى کوشند, به لحاظ داخل بودن در گود دانش و نظريه پردازى, از عقلانيت و آزادى کامل لازم براى تبيين و تأسيس نظريه برخوردار نيستند; زيرا آنچه ذهن دانشمندان را در شرايط مطالعات علمى به خود مشغول مى کند عناصر داخلى نظريه است. از اين رو بايد فضاى ديگرى ايجاد کرد که کاستى ها, نارسايى ها و ابعاد و حدود نظريه مورد بررسى آزاد عقلانى قرار گيرد. اين فضاى آزادانه و تأملاتى را که در متن آن انجام مى پذيرد فلسفه علم نام مى نهيم . فيلسوف در چنين فضايى, آزادانه تر به نظريه نگاه مى کند و همان نظريه را بى کم و کاست از نو مرور و بازخوانى مى نمايد و در همين بازخوانى تصويرى درست تر و تحليل و تبيينى عالمانه تر ارائه مى دهد. در نتيجه نظريه مى تواند در آن دانش کاربردى درست تر پيدا کند. معناى اين سخن آن نيست که دانشمند و نظريه پرداز علم از دقت هاى فلسفى به دور است. او نيز در واقع ممکن است حتى الامکان دقت فلسفى کند و با نگاه به روابط پديده با پديده هاى ديگر و نگاه به جايگاه نظريه به بررسى و تبيينى عقلانى از نظريه دست زند, ولى اين تبيين فلسفى در حاشيه و به صورتى کم رنگ انجام مى پذيرد; چون در فضايى آزاد و اختصاص يافته براى اين کار صورت نمى گيرد و طبعاً از بعضى از آنچه فيلسوف بدان مى رسد محروم مى ماند وگرنه چنين نيست که بخواهيم تقابل ايجاد کنيم و دانشمند علم و فيلسوف علم را همواره در مقابل هم تعريف کنيم. دانشمند علم مى تواند در عين فعاليت علمى با نگاهى فلسفى نيز بنگرد. در اين صورت خود او نيز در زمره فيلسوفان علم قرار مى گيرد, ولى بايد دو وقت جداگانه را در نظر گيرد و به هريک زمانى را اختصاص دهد; يک بار نظريه پردازى کند و يک بار فيلسوفانه به همان نظريه دورادور بنگرد. البته به لحاظ درگيرى هايى علمى که حوزه علم و فلسفه علم دارد هريک از اين دو عملاً تخصصى شده است. تعريف دوم: فلسفه هر علم آشکار ساختن پيش فرض هاى عالمان آن علم و بررسى و تبيين آنهاست. مقصود از پيش فرض ها اصول, باورها و اعتقاداتى است که عموماً در علم به بحث گذاشته نمى شود و بيشتر عالمان علم به آن پيش فرض ها توجه و التفات خودآگاهانه ندارند, هرچند در حقيقت از آنها بهره مى گيرند و براى پيش برد علم از آن بهره مى گيرند. به عبارت ديگر در ضمير ناخودآگاه و گاه هم خودآگاه آنان مجموعه اى از اعتقادات و ديدگاه ها وجود دارد که سايه اى سنگين از تأثيرگذارى را بر استدلال هاى علمى و يا اعتقاديابى به مسئله ها و قاعده ها در علم مى گسترد, به گونه اى که اگر آن پيش فرض ها مورد تشکيک قرار گيرند و بنيانشان درهم فرو ريزند, باورها و گزاره هاى علمى اعتبار خود را از دست مى دهند. بر اين اساس فيلسوف علم بايد به نهان خانه ذهن دانشمندان علم فرود رود و به پيش فرض هايى را که به صورت هاى متراکم و غيرمتراکم, ذهن آنان را به سمت باورهايى خاص سوق مى دهند, شناسايى و بررسى کنند. تعريف سوم: فلسفه علم عبارت از پژوهش معطوف به معيارشناسى از نگاه درجه دوم است. دو نوع فعاليت علمى وجود دارد: فعاليت درجه يک که فعاليتى درون علم است و فعاليت درجه دوم که رشته مطالعات و تأملاتى از بيرون علم درباره آن است. اگر اين رشته مطالعات از بيرون معيارشناسى بود فلسفه علم مى شود. در مقابل اين معيارشناسى, تاريخ شناسى قرار دارد که آن هم از بيرون است. وقتى معيارشناسى گفته مى شود دست کم دو حوزه براى معيارشناسى درجه دوم پيش روى قرار مى گيرد: روش شناسى علم و معيارشناسى تبيين درست علمى. اين تعريف مقبول است; زيرا کار فلسفه علم را يا بايد جبران کاستى و نقصى دانست که در علم نوعاً درباره آن غفلت ورزيده مى شود که در اين صورت تعريف اول براى فلسفه علم درست مى شود و يا آن را متکفل کارى دانست که جايگاه آن در علم نيست و خارج از علم قرار دارد که در اين صورت يکى از دو تعريف دوم و سوم مطرح مى گردد. براساس تعريف دوم فلسفه علم تنها توصيف کننده است و براساس تعريف سوم, هم توصيف گر است و هم ارائه دهنده معيارها و هنجارها. از آنجا که کار فلسفه علم جبران نقص نيست بلکه کارى بر عهده دارد که جايگاه آن در علم نيست و خارج از علم است, تعريف اول کنار مى رود و از آنجا که معيارشناسى خارج از علم و درجه دوم را نمى توان نفى کرد و چيزى غير از فلسفه علم هم وجود ندارد که جايگاه اين معيارشناسى به حساب آيد, فلسفه علم کارکرد معيارشناسى را نيز در کنار توصيف گرى دارد. ********************** در ادامه به تعريف فقه اشاره خواهد شد **************** احمد مبلغى؛ رياست پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى. تنظيم براي تبيان حسن رضايي گروه حوزه علميه



