حسین افخم رضایی جانباز 10 درصد با یک ترکش زیر چشمش متولد 1344 است. درخانواده ای روحانی و قدیمی در محله دخانیات تهران رشد کرد. پدرش درکارخانه دخانیات شاغل و درس حوزوی خوانده بود، پیش نمازمسجد محل بود و دردانشگاه تدریس می کرد.

دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰
از پایگاه تا کانال
از پایگاه تا کانال گفت وگو باحسین افخم رضایی،رزمنده مخترع(قسمت اول) حسین افخم رضایی جانباز 10 درصد با یک ترکش زیر چشمش متولد 1344 است. درخانواده ای روحانی و قدیمی در محله دخانیات تهران رشد کرد. پدرش درکارخانه دخانیات شاغل و درس حوزوی خوانده بود، پیش نمازمسجد محل بود و دردانشگاه تدریس می کرد. او خود قبل از 3 پسرش در جبهه های جنگ حضورپیدا می کند، حسین که با اطلاع ازثبت نام برادرکوچکتر خود در پایگاه مقداد خود را عقب تر از او می یابد، در سن 16 سالگی اقدام به ثبت نام برای حضور در جبهه می کند. این امر برایش آغاز راهی می شود که عاشقانه تا انتها آن را طی می کند. وی که مخترع عصای بریل نابینایان است، داستان زندگی اش را چنین روایت می کند: پایگاه مقداد روز حضور رسید و پایگاه مقداد ثبت نام شده ها را احضارکرد. من، مجید و چند تا از اهالی محله در پایگاه حضور یافتیم، اتوبوسی پارک شده بود و سرپرست پایگاه از روی برگه های ثبت نام، اسم افراد را می خواند. فرمانده با نگاه به قد و قواره و سن افراد، برگه آن دسته از افرادی که اجازه حضور در جبهه را یافته بودند، دستشان می داد. به اسم من که رسید، فرمانده سرتا پایم را برانداز کرد، قلبم در سینه به شدت می تپید. برگه را به دستم داد و گفت: «سوار اتوبوس شو». ازخوشحالی زبانم بند آمده بود، وقتی اسم مجید را خواند بخاطر جثه ریزش او را از آمدن به جبهه منع کردند. مجید با یک لبخند مرا همراهی کرد و از هم جدا شدیم. درجبهه شفا یافتم چند روز قبل از اعزام از ارتفاع پرت شده بودم و مهره کمرم روی هم قرار گرفته بود و زانوی چپم به شدت درد می کرد، هنگام راه رفتن یک دست به دیوار و یک دست به زانو می گرفتم. با همان حال به پادگان رفتم، در ورودی پادگان امام حسین(ع) که رسیدیم، دستوردادند از دم در تا ورودی ساختمان سینه خیز برویم، لباس رزم هم که نداشتیم، روی زمین دراز کشیدم، هرچه خواستم پا بزنم و به سمت جلو حرکت کنم، شدت درد این اجازه را نمی داد. همه رفته بودند اما من هنوز در کنار در به حالت سینه خیز دراز کشیده بودم. نمی دانم از شدت درد بود یا از جا ماندن از همرزمان، اما از غصه اشکم روی صورتم ریخته بود که صدای 5 تیر مشقی همه چیز را از یادم برد و سینه خیز تا ساختمان خودم را رساندم. 2 ماه از این حادثه گذشت، حتی یادم رفته بود که چنین اتفاقی افتاده بود و دردی داشتم، بعد از حدود 3 ماه یادم آمد که مهره هایم به هم چسبیده و باید مراعات کنم اما نه دردی بود و نه رنجی که بخواهم مراقبت کنم. مجید تعریف می کرد که چطور برگه اعزامش را از لای دفتر فرمانده پادگان مقداد برداشته و به سمت پادگان آمده است، می گفت: "ازشما دیرتر آمدم اما ازشما جا نماندم مجید هم به من ملحق شد در پادگان تقسیم شدیم و بعد از نماز رفته بودیم ناهار بخوریم، از دور دیدیم جوانی خنده کنان می آید، فکر کردم اشتباه می کنم اما مجید بود که با لبخند به ما نزدیک می شد، من و بچه های محل دورش حلقه زده بودیم و مجید تعریف می کرد که چطور برگه اعزامش را از لای دفتر فرمانده پادگان مقداد برداشته و به سمت پادگان آمده است، می گفت: "ازشما دیرتر آمدم اما از شما جا نماندم." یک ماه در پادگان کنار همدیگر آموزش دیدیم، پایان دوره اعلام کردند، هرکس می خواهد به جبهه اعزام شود به سمت راست حیاط برود و بقیه در سمت چپ حیاط جمع شوند. از بین افراد محله، تنها من برای جبهه اقدام کردم و از پادگان امام حسین(ع) به دوکوهه رفتم. مجید گفت حالا که تو به جبهه می روی من تهران کنار مادر می مانم و او را به زندان برای پاسداری فرستادند. قبل ازعملیات مسموم شدم در دوکوهه حدود یک ماه آموزش رزم های شبانه برای انجام عملیات می دیدیم، یک ماه آموزش دیدیم تا 3 شب عملیات انجام دهیم، همه کسانی که در جبهه و عملیات شرکت داشتند، به خوبی می دانند؛ هیچگاه غذای گردان مرغ نمی شود، مگر اینکه شب عملیات باشد. بعد از یک ماه،سفره ناهار گشوده شد و مرغها پایشان را به سنگرهای گردان باز کردند، با ورود هر مرغ به هر سنگر رزمندگان از وجود عملیات درشب با خبرشدند، گویا مرغها درگوششان اطلاعات محرمانه را پچ پچ می کردند. همگی فهمیدیم شب باید برای عملیات آماده شویم، اما گردان مرغهایی که به جبهه آمده بودند ازافراد گردان ما بیشتر بود و چون ناخوانده رسیده بودند، یخچالی برای نگهداری شان مهیا نشده بود و تا شب درهوای آزاد ماندند. شب پس ازخوردن شام احساس کردم معده ام به هم می خورد و اذیت شدم. برای اینکه در هنگام عملیات کار دستم ندهد، به بهداری مراجعه کردم، اما غافل از اینکه کل گردان آنجا در صف آبلیمو ایستاده اند. پس از صرف نوشدارو، به صف عملیات پیوستیم. اسلحه خراب! شب بود و برای عملیات به خط رفته بودیم، قبل از ورود به کانال ازفرمانده خواستم چند تیر بدهد تا اسلحه ام را امتحان کنم، خشاب را پرکردم و جا زدم، روی رگبار تنظیم کردم، اما هر بار تنها یک تیر خارج می شد و پوکه را آزاد نمی کرد، برای خلاص کردن هر تیر باید یک بار "گلن گلدن" می کشیدم، ظلمات بود و چشم چشم را نمی دید، داخل تونل نشسته بودم، می دانستم چطور اسلحه را بازکنم و شروع به قطعه قطعه کردن آن کردم، اما قطعات جدا شده درآن تاریکی را نمی توانستم متصل کنم. داخل تونل روی خاکها دست کشیدم وهمین بین اسلحه ای پیدا کردم، اسلحه مشابه همانی بود که تخریب کرده بودم، تیرها را در خشاب آن گذاشتم و امتحانش کردم،اسلحه سالم بود و خیالم آرام گرفت. آنقدرخوشحال شدم که اسلحه را مثل بچه ام بغل کردم و برآن بوسه زدم. سامیه امینی بخش فرهنگ پایداری تبیان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها