عضویت در خبرنامه
تاء
حرف چهارم از الفباى فارسى و حرف سوم از الفباى عربى است. اين حرف در اوّل كلمه گاهى براى قسم مى‏آيد مثل [انبیاء:57] به خدا در كار بتهايتان حيله مى‏كنم و نيز براى مخاطب و مؤنث در اوّل كلمه واقع مى‏شود نحو [احزاب:37]، [نحل:28] به آخر كلمه براى تأنيث لاحق و در وقت وقف به هاء مبدّل مى‏شود مثل «حَمَلْناكُمْ فى الْجارِية» و نيز در وقف ثابت مى‏ماند مانند اخت و بنت و با الف به جمع لاحق مى‏شود نحو مؤمنات و مسلمان و نيز به آخر فعل ماضى براى متكلم و مخاطب و تأنيث ملحق مى‏گردد مثل «وَ جَعَلْتُ لَهُ مالا مَمْدُوداً» «اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» «لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاًفَرِيّاً» اقرب الموارد گفته: تا ملائكه براى تأكيد جمع است (زيرا جمع آن ملائك است) در مجمع البيان ذيل آيه 75 انعام فرموده و اوتاء ملكوت براى مبالغه است. راغب گويد: ملكوت مختص ملك خداست و آن مصدر ملك (فعل ماضى) است و تاء به آن داخل شده است.
تابوت
صندوق. و آن بنا بر آنچه گفته‏اند از توب به معنى رجوع است زيرا انسان نوبه به نوبه سوى صندوق بر مى‏گردد (الميزان) [طه:39] آن دم كه به مادرت آنچه وحى كرديم كه او را در صندوق كن و صندوق را به دريا رها كن. [بقره:248]. آيه شريفه درباره بنى اسرائيل است كه از پيامبر خود خواستند ملكى (فرماندهى) بر آنان تعيين كند كه با وى به جنگ روند پيامبرشان گفت: خدا طالوت را بر شما فرمانده كرده، گفتند: او را قبول نداريم، خود از لايق‏تريم. پيامبرشان گفت: دليل پادشاهى او آن است كه صندوق معهود سوى شما آيد كه در آن آرامشى است از پروردگارتان و باقيمانده‏اى است از آن چه خاندان موسى و هارون وا گذاشته‏اند و ملائكه آن را حمل كنند، اگر اهل ايمان باشيد در آن براى شما دليل هست. از كريمه شريفه استفاده مى‏شود كه صندوق در بنى اسرائيل بود و وجود آن مايه آرامش خاطر و سبب اطمينان قلبشان بود و در آن چيزهائى از موسى و هارون به يادگار مانده بود بنابر آن چه در مجمع البيان آمده: عرب آل فلان مى‏گويد و خودِ شخص را از اراده مى‏كند و يا مراد موسى و هارون با خانواده آنهاست و نيز معلوم مى‏شود كه تابوت از بنى اسرائيل مفقود شده بود «اَنْ يَأتِيَكُمُ التَّابُوتُ». جمله «تَحْمِلُهُ المَلائِكَةُ» چنان كه گفته‏اند حال است از تابوت، بهتر است كه از اتيان تابوت حال باشد يعنى: نشانه فرماندهى طالوت آن است كه تابوت در حالى كه ملائكه آنرا حمل مى‏كنند به سوى شما آيد، آيه ما بعد كه مى‏فهماند فرماندهى طالوت را پذيرفتند، مفيد آن است كه تابوت با آن حال به سوى بنى اسرائيل آمده است. در المنار از اثبات اين معجزه وحشت كرده و گويد: دو تا گاو كه صندوق را از بغض بلاد فلسطينى به سوى بنى اسرائيل مى‏آوردند با الهام ملائكه آن را مى‏آوردند و از طبرى از وَهَب بن مُنَبِّه نقل مى‏كند كه به دو گاو حامل تابوت، چهار ملك مُوَكَلّ بودند و در كتب بنى اسرائيل هست كه دو گاو قائد و سائق نداشتند... بنى اسرائيل تاريخشان پر از اِعجاز پيامبران است، پس چرا آيه را از ظاهرش براندازيم و اگر بگوئيم ملائكه آوردند چه ضرر دارد و اگر المنار تفسير را تا بقصّه مَلَكِه سَبأ مى‏رساند درباره آمدن تخت ملكه، بواسطه اعمال قدرت آصف بن برَخيا، كه صريح قرآن است چه مى‏گفت؟!! درباره اين صندوق چيزهاى بسيار گفته‏اند و جدا كردن صحيح آنها از نا صحيح كارى مشكل و در عين حال بى‏فائده است و آن چه گفتنى است در قرآن ياد شده و اشاره كرديم. در تورات فعلى در سفر خروج باب 25 و در جاهاى ديگر ذكر آن آمده ولى اِغراق آميز است مسترهاكس آمريكائى در قاموس كتاب مقدس درباره آن به تفصيل سخن گفته و گويد از جمله دو لوح كه احكام عشره در آنها نوشته شده بود و تورات و غيره در آن صندوق بود.
تبب
تَبْ و تَباب به معنى خسران و زيان است زاغب زيان مستّمِر، مجمع البيان زيان مُؤدى بر فساد، قاموس نقص و زيان مطلق گفته است [غافر:37]، حليه فرعون نيست مگر در زيان [هود:101]، به آنها جز خسران نيافزودند. * [مسد:1-6]. غرض از نقل كامل اين سوره مباركه آن است كه بعضى معناى شوره را درك نكرده و گفته‏اند: قرآن در اين سوره ناسزا گفته و اين از ساحت كتاب آسمانى به دور است و ناسزا گفتن دليل بى منطقى است و گرنه احتياجى به ناسزا گوئى نيست مخصوصاً كه زن ابولهب نيز به زشتى ياد شده است (خلاصه شبهه‏اى كه گفته‏اند و يا مى‏شود گفت). ابتدا مفردات سوره رسيدگى مى‏كنيم: «تبّت» فعل ماضى مؤنث و «يداابى لهب» فاعل آنست «تّب» فعل ماضى و فاعلش ضمير مستتر به ابى لهب برمى‏گردد يعنى: دو دست ابالهب و خود او به زيان و خسران افتاد. ابولهب عموى حضرت رسول «صلى اللّه عليه و آله» است، اين كنيه را قرآن جعل نكرده بلكه به او در اثر زيبائى و خوش منظرى و گونه‏هاى سرخش، ابالهب مى‏گفتند و آن نام در ميان مردم تعريف او بود و قرآن مجيد همان را آورده است. «وَ اَمْ‏َِءَتُهُ» عطف است بفاعل «سَيَصلى» يعنى: «سيصلى ابولهب و امرءِته النارَ» زن ابولهب بنام امّ جميل خواهر ابوسفيان، زنى فتنه‏انگيز و سخن چين و دو بهم زن بود نقل شده خارها را مى‏آورد و زير پاى حضرت رسول «صلى اللّه عليه و آله» مى‏ريخت جمله «حَمّالة الحطب فى جيدهاحبل من مسد» حال است از «وامرءته» يعنى: زنش داخل آتش مى‏شود در حالى كه هيمه حمل مى‏كند و در گردنش ريسمانى است از ليف خرما. مراد از اين دو جمله حاليّه خواه سخن چينى باشد و يا آوردن خار و ريختن به راه آن حضرت (احتمال دوّم موافق آيه است) آنست كه: جهنّم رفتن اين زن عمل دنيائى او را حكايت مى‏كند در حالى كه در دنيا بود در همان حال به آتش داخل مى‏شود. با اين طريق، سوره مباركه و مطالب آن كاملاً طبيعى است. بار ديگر ترجمه سوره را يكجا مى‏آوريم: دستهاى ابالهب و خود او به زيان افتاد مال وى و آنچه فراهم كرده بود او را بى نياز نكرد، حتماً به آتش زباله دار داخل مى‏شود، زنش نيز در حالى كه حامل هيمه و ريسمان در گردن است داخل آتش مى‏شود. بعضى‏ها «تَبَّتْ يَدا اَبى لَهَبٍ وَ تَبَّ» را نفرين دانسته و در ترجمه گفته‏اند: بريده باد دستهاى ابولهب و نابود باد او. اوّلا تبّ و تباب چنانكه گفتيم به معناى خسران است ثانياً: آيه خبر است و نفرين نيست چنانكه گفته شد و احتياجى به نفرين گرفتن نداريم. اگر گويند: چرا ابولهب و زنش طورى به خصوص آمده است كه قابل تطبيق به عموم نيست حال آنكه سليقه قرآن اعمّ گفتن مطالب است و جز در موارد ضرورى تصريح به شخص نكرده است آيا ممكن نبود كه او و زنش مانند ديگران بعداً ايمان بياورند. گوئيم: اگر سوره مباركه بعد از هلاكت او و زنش نازل شده باشد در اين صورت هيچ اشكالى نيست زيرا پس از مرگ و حتميّت جهنّمى بودن، حال آنها بيان شده است مثل فرعون و هامان و قارون و غيره، و اگر در حال حيات آن دو نازل شده باشد بايد گفت كه چون در علم خدا ايمان نياوردن آنها حتمى بود لذا در حال زنده بودن به حسابشان رسيده است، مى‏شود گفت: مفسّران اجماع دارند بر نزول سوره در حال حيات آن دو و «سَيَصلى» را نيز شاهد مى‏آورند كه از آينده خبر مى‏دهد و اگر آن وقت ابولهب و زنش مرده بودند لازم بود با صيغه ماضى گفته شود و نيز لازم بود با صيغه ماضى گفته شود و نيز رواياتى وارد شده كه مى فهماند نزول سوره در حال حيات آنها بوده است.(بقیّه مطلب را در «لهب» مطالعه کنید. از نظر تاریخ مرگ او بعد از هجرت است.) ولى مى‏شود گفت: سوره مباركه بعد از هلاكت آن دو نازل شده است. «سَيَصلى» خبر از عذاب آخرت است نه برزخ و دوران مرگ در اين زمينه فقط يك روايت در برهان از جابر بن يزيد از امام باقر «عليه السلام» و يك روايت در صافى از قرب الاسناد از امام كاظم «عليه السلام» نقل شده است حال روايت برهان كه در سندش عمر بن شمر هست روشن است و در روايت قرب الاسناد نيز تحقيق لازم است و آنچه از ابن عباس و غيره نقل شده موضوعيّت ندارد و الله العام.
تَبر
(بروزن فلس و فرس) هلاك شدن. نابود گشتن. [فرقان:39] براى همه مثلها را زديم و همه را نابود كرديدم نابود كردن كامل. نا گفته نماند: راغب تبر را متعدى گفته و گويد: «تَبَرَه و تَبَّرَه» هر دو به يك معنى است، قاموس نيز چنين گفته است. ولى در اقرب الموارد «تبر» از باب نصر ينصر و علم يعلم، لازم و به معنى هلاك شدن و «تبّر» از باب تفعيل متعدى و به معنى هلاك كردن آمده است. [نوح:28]، تبار اسم مصدر و به معنى هلاكت است و ظالمان را جز نابودى مى‏افزاى. [اعراف:139]، حقّا آنچه اينان در آنند نابود شونده است. اگر ثلاثى و مزيد فيه اين كلمه هر دو متعدى باشند لازم است بگوئيم تفعيل در اينجا از براى تكثير است [اسراء:7]، به هر چه غالب شدند به طور كامل نابودش كنند.
تبع
تبع و اتبّاع به معنى پيروى است. خواه به طور معنوى و اطاعت باشد مثل [بقره:38]، هر كه از هدايت من پيروى كند براى آنها خوفى نيست و محزون نمى‏شود و خواه به طور محسوس و دنبال كردن نحو [يونس:90]، فرعون و لشگريانش آنها را تعقيب كردند و از پى آنها رفتند. [بقره:262]، سپس در پى چيزى را كه انفاق كرده‏اند مِنَّتى يا اذيّتى قرار نمى‏دهند [مرسلات:17]، آيا پيشينيان را نابود نكرديم سپس ديگران را از پى ايشان مى‏بريم. و با آيه «فَاَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ...) ديدم كه باب افعال به معنى پيروى و دنبال كردن و هم پيرو قرار دادن است. [يوسف:38]، از دين پدرانم پيروى كردم. تَبَع: بر وزن فرس به معنى تابع است واحد و جمع در آن يكسان مى‏باشد (قاموس) [ابراهيم:21]، ما به شما تابع بوديم. تّبيع (بر وزن شريف) را ناصر و كمك گفته‏اند و اين از آن جهت است كه كمك در پى يارى و كار آدمى مى‏باشد [اسراء:69]، سپس بر ما به سبب آن عذاب يارى و تابعى نيابيد. كه از پى شما آمده و از ما باز خواست كند. متتابع: پى در پى [نساء:92].
تُبَّع
[دخان:37]، [ق:14]. اين كلمه كه فقط دو بار در قرآن مجيد آمده، گفته‏اند: لقب پادشاهان يمن است چنان كه فرعون لقب شاهان مصر، قيصر لقب شاهان روم و كسرى لقب پادشاهان ايران بود. راغب گويد: علّت اين تسميه آنست كه شاهان تبّع در سياست و زمامدارى تابع يكديگر بوده و از يك نقشه پيروى مى‏كرده‏اند و گويند: تبّع پادشاهى است كه ملّت از وى پيروى نمايد. طبرسى علّت اين تسميه را كثرت پيروان دانسته و قول راغب را به طور احتمال آورده است. قرآن مجيد در نابود شدن قوم تِبّع صريح است ولى از خود تبّع ساكت است. در مجمع البيان از سهل بن سعد از رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» نقل كرده كه فرمود: تبّع را فحش نگوئيد كه او اسلام آورده، وليد بن صبيح از امام صادق «عليه السلام» نقل كرده كه: تبّع به طايفه اَوس و خَزْرَج گفت در همين جا باشيد تا اين پيامبر بيايد و اگر او را درك مى‏كردم در خدمتش بودم و با او به پا مى‏خواستم. در تفسير برهان نيز چند حديث در همين مضمون منقول است. در كمال الدين صدوق ره ص 169 باب 11 سه حديث در مدح تبّع آمده از جمله از ابن عباس كه گفت كار تبّع آمده از جمله از ابن عباس كه گفت كار تبّع بر شما مشتبه نشود او مسلم بود. احتمال مى‏رود كه او يكى از پيامبران باشد چون از وى ذَمّى نشده و شايد «قوم تبّع» مثل «قوم نوح» و «قوم ابراهيم» باشد كه هر دو پيامبرند نه مثل «قومخ فرعون» كه مبغوض و ملعون است.
تجارت
معامله. خريد و فروش. راغب آن را تصرّف در رأس مال براى طلب ربح گفته، تاجر كسى است كه خريد و فروش كند [نساء:29]، اموال خود را به باطل نخوريد مگر آنكه معامله از روى تراضى باشد. [صفّ:10] در اين كريمه ايمان و جهاد جنس و نجات از عذاب قيمت است و معامله با خدا روى آن دو انجام مى‏پذيرد [نور:37] راجع به ذكر بيع با تجارت به «بيع» رجوع شود.
تحت
زير. مقابل فوق. [مائده:66]، هر آينه روزى مى‏خوردند از بالاى سرشان و از زير قدمهايشان. از تحت گاهى به طور كنايه نكاح اراده شده است مثل [تحريم:10] زن نوح و زن لوط در نكاح دو نفر از بندگان ما بودند. [آل عمران:15]، نا گفته نماند در حدود چهل بار در تعريف بهشت، «تَجرى مِنْ تَحْتِها الانهارُ» ذكر شده: بهشت يا بهشت هائى كه نهرها از زير آنها روان است. و در بادى امر به نظر مى‏آيد كه اين نهرها ديده نمى‏شوند زيرا از زير جنّات روانند و اگر از زير درختان روان بودند تماشائى و قابل استفاده مى‏بودند. بايد دانست اصل «جنّ» به معنى پوشيدن چيز و مخفى كردن آن است. جنين را از آن، جنين گويند كه شكم مادر او را پوشيده است. و آن به معناى مفعول است. [انعام:76] يعنى شب او را پوشيد، ديوانه را چون عقلش پوشيده شده مجنون گويند، قلب را چون در ميان بدن از انظار پوشيده است جنان گفته‏اند، سپر را چون در حين جنگ شخص را مى‏پوشاند مِجَّن و مَجَّنة گويند. جنّت هر باغى است كه درختان آن روى زمين را بپوشاند (مفردات). على هذا، باغ و چمن و بستان را جنّت گوئيم كه درختان و علفهاى آن روى زمين را مستور نموده است و جنّت گفتن به اعتبار روئيدنيهاست نه زمين، در اين صورت معنى «جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِها الاَنهارُ» اين است: درختان و روئيدنيهائى كه نهرها از زير آنها روانند و اگر گفتيم: بهشت هائى كه نهرها از زير آن روانند مراد اين مطلب است.
تراب
خاك. [كهف:37]، آيا كافر شدى به كسى كه تو را از خاك مخصوص آفريد. در اينجا چند آيه را بررسى مى‏كنيم: 1- [فاطر:11] و در قرآن مجيد شش بار خلقت انسان از تراب مذكور است و همه به لفظ نكره آمده يعنى از خاكى به خصوص. و هشت بار نيز كلمه «طين» آمده و همه نكره، يعنى از گل به خصوص مثل [سجده:7]، سه دفعه هم «حَماءٍ» آمده باز نكره يعنى از لجن سياه و بد بوى به خصوص [حجر:28]، راجع به توضيح اين آيات به «آدم» رجوع شود. 2- [ص:52] كلمه اتراب سه بار در صفت حوريان بهشتى آمده است [واقعة:37]، [نباء:33]. ترب (بر وزن حِبْر) به معنى همسال است كه در يك زمان به دنيا آمده باشند بر خلاف دو قلو كه در بطن واحد از مادر واحر متولد مى‏شوند و آنها را توأمان گويند در تقرب الموارد هست: «الترب من وُلِدَ معك و اكثر ما يستعمل فى المؤنث يقال: هذه ترب فلانة اذا كانت على سنّها»: ترب كسى است كه با تو به دنيا آمده و بيشتر در مؤنث به كار مى‏رود گويند اين دختر، ترب فلان دختر است در صورتى كه همسال باشند. و در مادّه «تأم» آمده: توأم از تمام حيوان آنست كه با ديگرى در يك دفعه به دنيا آيد دو نفر باشند يا بيشتر. «اَتأمَتِ المرئةُ وَضَعَتْ اثنين فى بطن». گويند: دو همسال را از آن ترب گفته‏اند كه با هم خاكبازى مى‏كنند كه اصل ترب به معنى خاك است. به نظر مى‏آيد: حوريان بهشتى با همديگر همسال و هم قد نيستند بلكه مراد تناسب آنها با شوهرانشان است يعنى حوريان از حبث زيبائى ،قدّ، قامت، حسن، منظر، و... با شوهران خود همسال و برابرند 3- [بلد:16] متر به چنان كه در مجمع آمده به معنى احتياج شديد است كه گويا فقير از شدّت فقر به تراب چسبيده است، يعنى: يتيمى كه داراى قرابت و مسكينى كه شديداً محتاج و به خاك افتاده است. 4- [طارق:7] راغب گويد: ترائب دنده‏هاى سينه است و واحد آن تريبه است. مجمع البيان در ذيل اللغة گويد: ترائب اطراف سينه و مفرد آن تريبه است و در المعنى در ضمن نقل چند قول از عطا نقل كرده صلب مرد و ترائب زن، زيرا كه فرزند از دو آب به وجود مى‏آيد و در آخر فرمود: مشهور در كلام عرب، ترائب استخوانهاى سينه و بالاى آنهاست. و همين طور است در صحاح و قاموس معانى ديگر نيز احتمال داده است. زمخشرى نيز آن را استخوانهاى سينه گفته و مثل عطا صلب مرد و ترائب زن گفته است. بيضاوى نيز مثل عطا و زمخشرى گفته و در ذيل قول خود مطلب ديگرى آورده است. صلب، در لغت هر چيز سخت و محكم و نفوذ ناپذير است در نهج البلاغه در صفت مؤمن آمده «نفسه اَصْلَبِ مِنَ الصَّلْد» [حكمت:333] نفس مؤمن از سنگ سختر است و در اصطلاح به مهره‏هاى پشت و مجارى نطفه مرد گفته شده [نساء:23]. ناگفته نماند: قول عطا و زمخشرى و بيضاوى كه صلب را از مرد و ترائب را از زن گرفته‏اند به كلّى باطل و بى اساس است و در آيه شريفه نطفه زن مطرح نيست. زيرا در آيه ماقبل مى‏گويد: انسان از آب جنهده كه از ميان صلب و ترائب بيرون مى‏آيد آفريده شده است. آب جهنده (ماء دافق) فقط از مرد است نه زن وانگهى. مقاربت، فقط سبب نزول نطفه مرد است و ربطى به نطفه زن ندارد. نطفه زن در حدود پنج روز پس از قاعدگى از تخمدان جدا شده و وارد لوله زهدان مى‏گردد و در حدود پنج و شش روز در آن جا زنده مى‏ماند اگر در عرض اين مدّت مقاربت اتفاق افتاد يكى از سلّولهاى نطفه مرد (اسپرماتوزئيد) وارد نطفه زن (اوول) مى‏گردد و رشد آن شروع مى‏شود، انزال زن و لذّت او در حين مقاربت راجع با نزال نطفه او نيست بر خلاف مرد. و خلاصه: آيه شريفه راجع به نطفه مرد است و صلب و ترائب را بايد در وجود مرد جستجو نمود. و آنكه مثل ابن كثير و غيره درباره ترائب زن صحبت و نقل اقوال كرده‏اند از خود آيه غفلت نموده‏اند و گرنه از زن صحبتى به ميان نمى‏آوردند. احتمال قوى در آيه شريفه آنست كه مراد از صلب قسمت آخر ستون فقرات مرد مقابل استخوانهاى عانه و مراد از ترائب استخوانهاى عانه و خاصره باشد در تفسير پرتوى از قرآن مى‏گويد: مجراى منى از بيضه امتداد يافته و از راه مجراى معيّنى كه در امتداد كشاله ران است به طرف داخل شكم مى‏رود و به طرف مثانه كه در پشت استخوان عانه است بر مى‏گردد و در زير مثانه از ميان پروستات (غدّه ايست كه در محل خروج ادرار قرار دارد و مجراى ناقل منى از وسط آن عبور مى‏كند) رد شده وارد مجراى ادرا مى‏شود قسمتى از اين مجرا كه داخل شكم است اطرافش حلقه استخوانى است كه در جلو استخوان عانه و در طرفين و عقب استخوان خاصره و در پشت، ستون مهره و استخوان خارجى مى‏باشد (تمام شد) على هذا مقصود از صلب قسمت آخر ستون مهره و از ترائب استخوانهاى ديگر است كه منى از ميان آنها گذشته وارد مجراى ادرار مى‏شود و اين است معناى «يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ». اگر گويند: تمام لغت نويسان و مفسّرين ترائب را از استخوانهاى سينه و دنده‏ها و نحو آن معنى كرده‏اند و در مجمع البيان و غيره از اشعار عرب شاهد آورده كه تريب استخوان سينه است مثلاً در صحّاح هست «اَشْرَفَ ثَدْياها عَلَى الترَيبِ» يعنى پستانهايش بر سينه مشرف است در اين صورت چگونه ممكن است ترائب را استخوانهاى عانه و خاصره بدانيم؟!! گوئيم: تربيه و ترائب در اصل لغت به معنى استخوان سينه نيست و معناى اوّلى (تراب) در آن معتبر است و استخوانهاى سينه را از آن جهت ترائب گفته‏اند كه مثل خاك به سهولت حركت مى‏كنند طبرسى فرموده: چون استخوانهاى سينه مانند خاك به آسانى حركت مى‏كنند از آن جهت ترائب گفته‏اند. در اين صورت چه مانعى دارد كه بگوئيم استخوانهاى عانه و خاصره را از جهت نرم بودن و خاك مانند بودن تربيه گفته‏اند. اگر مفسّران گذشته در اين عصر بوده و مجراى طبيعى منى را مى‏دانستند، ترائب را استخوانهاى عانه و خاصره معنى مى‏كردند. در پرتوى از قرآن گويد: ترائب كه جمع تربيه است در اصل لغت به معناى چيز نرم و نفوذ ناپذير... و خاك مانند است. اين عبارت مبالغه آميز است. زيرا مادّه اوّلى كه تراب است به معنى خاك مى‏باشد اگر مطلب آن طور بود امثال صحاح و قاموس مى‏نوشتند. كه تراب به معنى نرمى است و خاك را از جهت نرم بودن تراب گويند. حال آنكه چنين ننوشته‏اند.
ترف
تَرَفُّه يعنى توسّع در نعمت (مفردات) ترف يعنى نعمت ابن عرفه گفته مُترَف كسى است كه به سر خود گذاشته شده آنچه بخواهد مى‏كند و از وى جلوگيرى نمى شود مجمع البيان ذيل آيه 16:اسراء. بنابراين مُترَف به معنى ثروتمند است، يعنى كسى كه به او نعمت زياد داده شده و آن در صورت عدم ايمان سبب طغيان و سركشى است [علق:6]، و از موارد استعمال آن در قرآن مجيد بدست مى‏آيد كه ثروتمند و قدرتمند سركش مراد است و شايد به همين جنت است كه مجمع البيان آن را در آيه [واقعة:45]، ممتنع از اداء واجبات گفته است. [مؤمنون:33]، ملاقات آخرت را تكذيب كرده و در دنيا آنها را مرفّه و صاحب نعمت كرديم [هود:116]، ستمكاران به آنچه در آن وسعت يافته بودند برگشتند و گناهكاران بودند. [سباء:34]، در هيچ شهرى انذار كننده‏اى نفرستاديم مگر آنكه ثروتمندان آن گفتند: ما به آنچه فرستاده شده‏ايد كافريم. از آيه شريفه به خوبى روشن مى‏شود كه در وحله اوّل طبقه سوّم، از انبیاء حمايت كرده‏اند زيرا انبیاء به حمايت آنها و غيره برخاسته‏اند. نيز ثروتمندان در مرحله اوّل به مبارزه برخاسته‏اند زيرا پيامبران از عيّاشى و خيره سرى آنها جلوگيرى كرده و به تعديل و انصاف وادار مى‏نمودند و آن بر خلاف ميل خود كامگان بود. نا گفته نماند: اين مادّه در همه جاى قرآن مجيد درمقام ذمّ به كار رفته است.
ترك
واگذاشتن [نساء:7] براى مردان بهره‏اى است از آنچه پدر و مادر و نزديكان واگذاشته‏اند. ترك در ترك عمدى و غير عمدى هر دو به كار مى‏رود غير عمدى مثل آيه فوق، و عمدى مثل [حشر:5]. در آيه [صافات:78]، كه درباره چند نفر از پيغمبران آمده مراد از آن نام نيك يا بقاء شريعت آنهاست و «تركنا» در باقى گذاردن به كار رفته است. به نظر الميزان مراد از آن بقاء شريعت آنها است تا روز قيامت. چنانكه در [شعراء:84]، نيز آنطور گفته است. مجمع البيان گويد: تركنا به معنى اَبْقَيْنا است. اقرب الموارد گفته: «تَرَكَهذ: خَلّاه... وَ اَبْقاهُ» ناگفته نماند باقى گذاشتن با واگذاشتن مى‏سازد زيرا دست كشيدن از چيزى فى الواقع باقى گذاشتن آنست.
تِسع
و تسعه: نه [اسراء:101] ،به موسى نه معجزه آشكار داديم. [ص:23] اين برادر من است كه نود و نه ميش دارد و من فقط يك ميش دارم در اينجا دو مطلب را بررسى مى‏كنيم. 1- آيات نه گانه حضرت موسى كه معجزه او بود. در دو مورد آمده است يكى سوره [اسراء: ‏101-102]. و ديگرى در [نمل:12-13]. از اين چهار آيه روشن مى‏شود كه تمام آيات نه گانه را فرعون و قوم او در مدّت دعوت موسى از وى ديده و قبول نكرده‏اند. لذا در شمردن اين معجزات سراغ معجزه‏هائى از قبيل شكافتن دريا، شكافتن سنگ و غيره كه در صحراى سينا بعد از خروج از مصر اتفاق افتاده، نبايد رفت، زيرا آنها را فرعون و فرعونيان نديدند ولى در اينجا بعد از اشاره به آيات نه گانه، موسى به فرعون مى‏گويد: مى‏دانى كه اين آيات را پروردگار آسمانها و زمين فرستاده است. در سوره نمل پس از اشاره به آيات فرموده: چون آيات روشن ما آمر، گفتند: سحرى است آشكار. پس بايد آيات نه گانه را قبل از خروج از مصر جستجو كرد. دو تا از اين آيات، عصا و يد بيضاء است كه قبلاً بودند و در سوره [اعراف:130-133] آمده. در این آیات نیز هفت معجزه ذکر شده است خشکسالى، کمبود حاصل، طوفان، ملخ، قمّل، وزغها و خون. این هفت آیه با عصا و ید بیضاءِ، مجموعاً 9 آیه است که در طول دعوت موسی در مصر واقع شده‏اند. و امّا معجزات دیگر که بعد از خروج از مصر اتفاق افتاد از آیات نه‏گانه ما نحن فیه خارج‏اند. در تورات سِفر خروج این آیات با تفاوت نقل شده است و هاکس در قاموس کتاب مقدّس آنها را ده تا شمرده است. ولى اعتماد بر قرآن مجید است که 9 تا بیان میفرماید و هاکس امریکائى ده تا را از تورات جمع کرده وگرنه اشاره به ده یا نُه بودن در تورات نیست بلکه هر یک از آنها در بابى ذکر شده است و از جمله «آتَینا موسى تِسعَ آیاتٍ... فَاسئَل بَنى اِسرائیلَ» روشن میشود که یهود آن آیات را 9 میدانستند وگرنه نمى‏فرمود: از بنى‏اسرائیل بپرس و شاید انشاء اللّه در «قُمَّل» این آیات را روشن و مفّصل نقل کنیم. 2- [كهف:25] در غارشان سیصد سال بسر بردند و نه سال بر آن افزودند. این آیه مدت خواب اصحاب کهف را بیان مى‏کند و ظاهرش آنست که مدّت خوابشان سیصد و نه سال بوده است. بعضى‏ها فاعل «ازدادوا» را اهل کتاب گرفته و گفته‏اند: مراد آنست که اصحاب کهف در آنجا سیصد سال ماندند ولی اهل کتاب 9 سال بر آن افزوده‏اند. در مجمع‏البیان فرموده: نقل است که یک نفر یهودى از على «علیه السلام» از مدت توّقف آنها سئوال کرد حضرت آنچه در قران است فرمود، یهودى گفت: ما در کتاب خود مییابیم که مدّتشان سیصد سال بوده امام «علیه السلام» فرمود: آن به سالهاى شمسى است و آنچه من گفتم به سال قمرى است. تفسیر المیزان سیصد سال را با قرنیه اضافه شدن نه سال، شمسى گرفته و فرماید: سیصد سال را اگر یک دفعه شمسى و یک دفعه قمرى بگیریم تفاوت تقریباً 9 سال مى‏شود و فخر رازى را که این سخن را باور ندارد، رد کرده و گفته تفاوت از سه ماه کمتر است و در ذکر تعداد، اینگونه نسبتها بلاکلام شایع است. ناگفته نماند اگر تفاوت سال شمسی و قمری را در حدود 10 روز بدانیم، 9 سال قمرى در حدود سه هزار و صد و هشتاد و شش روز خواهد بود (3186=9×354) و این صد و هشتاد و شش روز که 9 سال با آن تمام مى‏شود در تفاوت سیصد سال شمسى و قمرى نیست زیرا تفاوت آن دو فقط سه هزار روز است (3000=10×300) و آن از 9 سال در حدود شش ماه کمتر است و آن وقت «وازداد واتسعاً» درست نخواهد بود وانگهى این حساب تقریبى است والاّ سال شمسى 365 روز و 6 ساعت و سال قمرى 354 روز و کسرى است و تفاوت آن دو در حدود 11 روز است و آن وقت تفاوت سیصد سال تقریباً سه هزار و سیصد روز خواهد بود و آن در حدود چهار ماه از 9 سال زیادتر است. عقیده ما این است که آیه، مدّت توّقف آنها را سیصد و نه سال قمرى که معمول بود، معیّن مى‏کند و این نوع سخن گفتن تفنّن در عبارت است و روایتى که از امام «علیه السلام» نقل شده اوّلاً سندی ندارد و ثانیاً قضیّه اصحاب کهف بعد از حضرت موسى است و ربطى به یهود ندارد که در مکالمه با امام «علیه السلام» بگوید: ما در کتاب خود سیصد سال مییابیم و ایضاً باید تحقیق کرد که در آن روز حساب شمسى در عربستان معمول بوده یا نه؟ و آیه ما بعد که مى‏گوید «قُلِ اللهُ اَعلَمُ بِما لِبثوا لَهُ غَیبُ السَّمواتِ وَ الاَرضِ» مى‏فهماند که در مدّت آنها اختلاف وجود داشته است و قرآن به آن حضرت دستور مى‏دهد بگو: مدّت آنها سیصد و نه سال است و خدا داناتر است و مدّت آنها را چنین بیان مى‏کند. گذشته از اینها اگر بگوئیم حساب شمسى و قمرى در آیه به کار است باید تقدیر آیه چنین باشد «ولبثوا فى کهفهم ثلث مائة سنین بحساب الشمسى و از دادوا تسعاً بسنین القمرى» و دلیلی بر این تقدیر نداریم و اگر حساب شمسى را به میان نیاوریم چه اشکالى خواهد داشت؟.
تعس
هلاكت. (قاموس) در مجمع گفته: آن لغزشى است كه صاحبش قدرت برخاستن ندارد [محمّد:8]، آنان كه كافر شدند هلاكت بر آنهاست و اعمالشان را گمراه كرد (اعمال گمراه شده به آنها نخواهد رسيد و فايده‏اى نخواهد داشت).
تَفَث
چرك.اصل آن چرك ناخن و غيره است كه لازم است از بدن زايل شود (مفردات). [حج:29]، اهل تفسير، قضاء تفث را زايل نمودن آلودگى‏هاى بدن گفته‏اند كه در ايّام احرام به وجود مى‏آيد از قبيل گرفتن ناخن، اصلاح مو، شستشو و غيره. در مجمع از زجّاج نقل شده كه آن كنايه است از خروج از حرام. در الميزان نيز چنين اختيار نموده است و معنى آيه اين است: سپس چرك و آلودگى خود را زايل كنند و به نذورشان وفا نمايند.
تقن
اتفاق: محكم كردن. [نمل:88]، كار خدا است چنان خدائى كه هر چيز را محكم كرده است.
تِلك
اسم اشاره است بر مفرد مؤنث. [طه:17]، آن چيست در دست راستت اى موسى. ناگفته نماند: اين كلمه چهل و يك بار در قرآن كريم آمده و در اغلب اشاره به جمع است و چون جمع به اعتبار جناعت مؤنث است از اين جهت مى‏شود به جماعت با تلك اشاره كرد مثل «تلك حدوداللّه - تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ تِلْكَ آياتُ اللّه - تِلْكَ الاَيّامُ نُداوِلُها» و در بعضى آيات فقط اشاره به مفرد مؤنث است مثل آيه اوّل و مثل «تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتى نورِثُ - تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ - تِلْكَ الدّارُ الْآخِرَةِ - تِلْكَ اِذاً قِسْمَةٌ ضيزى - تِلْكَ اِذاً كَرَّةٌ خاسِرَةٌ». گاهى به عنايت مخاطب، «تلكما و تلكم» آمده [اعراف:22]، [اعراف:43]، از اين استعمال فهميده مى‏شود كه مخاطب، دو نفر يا بيشتر است.
تَلّ
مكان مرتفع (تپّه) گويند «تَلَّهُ» يعنى او را به تپّه ساقط كرد [صافات:103]، چون ابراهيم و پسرش به امر خدا تسليم شدند و او را به پيشانى در تلّ انداخت، (خوابانيد). راغب گويد اصل تلّ به معنى مكان مرتفع است «تله للجبين» يعنى او را بر تلّ انداخت مثل «تَرَبَّهُ» به معناى او را به خاك انداخت. ولى مجمع البيان و قاموس و اقرب الموارد معناى اوّلى آن را به خاك انداختن گفته‏اند، بنابراين معنى «تلّه للجبين» اين است كه او را به پيشانى در زمين انداخت، يا گذاشت ديگر در تلّ خوابانيد، معنى نمى‏دهد. در صحاح گفته: «تلّه للجبين» يعنى او را به زمين انداخت طبرسى فرموده «تلّه للجبين» يعنى او را بر پيشانى خواباند. پس معناى مصدرى آن انداختن و ساقط كردن و بر زمين زدن است و نيز تلّ آمده و جمع آن تلال است.
تلى
تُلُوّ (بر وزن عُلُوّ) و تِلْوْ (بر وزن حِبْرْ) و تلاوة، به معناى تبعيّت و از پى رفتن است اقرب الموارد گويد: «تلا... فلاناً تلّوا: تَبَعَهِ» راغب گفته: متابعت گاهى به جسم و گاهى به پيروى در حكم است و مصدر آن تُلّو و تِلو مى‏آيد و گاهى با خواندن و با تدبّر معنى است و مصدر آن تلاوة است. بنابراين، خواندن آيات خدا و تدبّر در آن را از آن جهت تلاوة گويند كه متابعت از آنهاست، شخص قارء گويا در پى كلمات و معانى مى‏رود. طبرسى در ذيل آيه 44 از سوره بقره فرمود: تلاوت در اصل به معنى تبعيّت است زيرا در خواندن، بعض حروف را به بعضى تابع مى‏كنند. فرق تلاوت بت قرائت آن است كه قرائت در اصل جمع كردن حروف و تلاوت قرار دادن آنها در پى يكديگر است. تعبير راغب در مجمع البيان بهتر است زيرا به تعبير راغب، قارء در پى كلمات و معانى است و به تعبير مجمع، قارء آنها را يكى در پى ديگرى مى‏گذارد، اوّلى اتباع را لازم و دوّمى متعدّى گرفته است. و نيز راغب گويد: تلاوت مخصوص كتب آسمانى و خدائى است و از قرائت اخصّ است هر تلاوت، قرائت است ولى هر قرائت تلاوت نيست گفته نمى‏شود: نامه تو را تلاوت كردم. (پس در قرآن و ساير كتب آسمانى تلاوت و قرائت هر دو اطلاق مى‏شود ولى در غير آنها، فقط قرائت به كار مى‏رود). آنوقت درباره آيه [بقره:102] گويد چون شياطين خيال مى‏كردند آنچه مى‏خوانند از كتب خداست، لذا كلمه «تتلوا» به كار رفته است. در اينجا چند آيه رابررسى مى‏كنيم: [شمس:1-4] «تَليها» به معنى از پى آمدن است. در اينجا كسب نور از آفتاب مطرح نيست. بلكه مراد پشت سر هم بودن اين دو مظهر كون است آفتاب با نورافشانى رو مى‏كند پس از غروب، ماه پشت سر آن ظاهر شده و نور مى‏پاشد و در پى آن، روز مى‏آيد و آنگاه شب، جانشين روز شده و آفتاب را مى‏پوشاند ضمير «ها» در هر چهار آيه راجع به «الشمس» است. 2- [هود:17] «يتلوه» به معنى در پى او بودن است نه تلاوت. و ضمير «منه» به «من» موصول بر مى‏گردد ايضاً ضمير «من قبله» و مراد از «اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ» حضرت رسول «صلى اللّه عليه و آله و سلم» است و مراد از «يتلوه شاهد» كسى است كه در پى آن حضرت است و به نبوّت او ايمان دارد و گواهى مى‏دهد. معنى آيه چنين است: آنكه بصيرت خدائى دارد (و با آن بصيرت مى‏داند كه اين قرآن حق است) و حال آنكه در پى او و با او گواهى هست كه بر صدق اين مطلب گواهى مى‏دهد و قبل از وى (پيغمبر) كتاب موسى كه امام و رحمت است آمده، آيا چنين شخص مانند ديگرى است؟ و خلاصه آنكه رسول خدا داراى بصيرت خدائى است و شاهدى از خودش وى را تصديق مى‏كند و پيش از او كتاب موسى آمده كه نظير اين حقائق را در برداشته است على هذا اين كتاب و رسول، باور كردنى و ايمان آوردنى است. (استفاده از الميزان). در تعيين اين شاهد كه در آيه آمده اقوال زيادى است گفته‏اند: مراد از شاهد، قرآن، جبرئيل، زبان حضرت كه تلاوت مى‏كرد... است. ولى در روايات شيعه و اهل سنت هست كه شاهد على بن ابيطالب «عليه السلام» است. عيّاشى در ذيل آيه شريفه از على بن ابيطالب «عليه السلام» و امام باقر و صادق «عليه السلام» نقل كرده كه مراد از شاهد در آيه امير المؤمنين «عليه السلام» است. از جمله عبداللّه بن يحيى گويد: شنيدم على «عليه السلام» مى‏گفت: درباره هر يك از مردان قريش يك يا دو آيه از كتاب خدا نازل گشته، مردى گفت: يا امير المؤمنين آنچه درباره تو نازل شده كدام است؟ فرمود: آيه‏اى كه در هود است نمى‏خوانى «اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» محمّد «صلى اللّه عليه و آله و سلم» بر بصيرت است از پروردگار خودش و منم شاهد. همين روايت در تفسير الميزان از الدّر المنثور نقل شده است و در تفسير برهان 22 روايت در اين باره آمده از جمله از حافظ ابو نعيم، و ثعلبى و ابن مغازلى و ابن مردويه و غيره نقل كرده است. نا گفته نماند: اگر با نظر غير مشوب، به آيه نظر افكنيم خواهيم ديد: شاهدى كه قرآن را تصديق كند و از خود آن حضرت باشد، اراده شده است بعيد است بگوئيم اين شاهد خود آن حضرت و يا زبان مبارك او و يا جبرئيل است. اينها با آيه و ذهن صاف نمى‏سازد بلكه بايد اين شاهد شخصى باشد از آن حضرت و آن حضرت و آن قهراً با على «عليه السلام» تطبيق مى‏نمود. اين قضاوت منصفانه است، ابن كثير در تفسير خود گويد: شاهد جبرئيل يا خود آن حضرت است و گفته شده كه شاهد على است و آن ضعيف است و قائلى ندارد و اوّل و دوّم حق است. اين قضاوت مبغضانه است زيرا شاهد بودن جبرئيل و يا آن حضرت بت «وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهذ» جور در نمى‏آيد. 3- [بقره:121]، مراد از «يَتْلُونَهُ حَقُّ تِلاوَتِهِ» تدبّر در معانى كتاب است و آن حق تلاوت است و ضمير «به» به قرآن يا حضرت رسول «صلى اللّه عليه و آله و سلم» بر مى‏گردد يعنى: آنان كه (يهود،نصارى) به آنها كتاب داده‏ايم و آن را تلاوت مى‏كنند و به معنايش توجّه دارند، چنين كسانى به قرآن ايمان مى‏آورند. 4- [صافات:1-4]، صافات و زاجرات و تاليات هر چه باشند، دليل و حدّانيّت خالق‏اند، زيرا لازم است ميان قسم و مقسم به تناسبى باشد معنى آيه اين است: قسم به صف كشنده‏ها پس قسم به آنهائى كه طرد مى‏كنند، طردى به خصوص، پس قسم به آنهائى كه براى حفظ يكديگر در پى هم‏اند، واقع اين است كه خداى شما يكى است. در كتاب آغاز و انجام جهان ص 100،104: صف كشنده‏ها به الكترونهاى اتم كه در پيرامون هسته صف و گاهى صفهائى كشيده‏اند و پيوسته از مركز اتم به واسطه نيروئى رانده مى‏شوند. و زاجرات به نيروهائى كه از درون مى‏رانند و از بيرون بر مى‏گردانند معنى شده است (به خود كتاب رجوع شود). «تاليات» قهراً به معناى از پى رونده‏ها است و «ذكر» به معنى حفظ است «فَالتّالياتِ ذِكْراً» پس قسم به از پى روند گانى كه براى نگهدارى يكديگر در پى هم مى‏روند .به نظر ما ممكن است مراد از صافّات اتم‏هاى عناصر باشد، كسانى كه از عناصر و جدول مندليف اطلاع دارند مى‏دانند كه عناصر در طبيعت به طرز عجيبى صف كشيده‏اند مثلاً اتم ئيدروژن يك الكترون و يك پروتون و اتم هليوم دو الكترون و دو پروتون و دو نوترون دارد. اينها صف كشندگان عجيبى هستند كه تمام موّاد طبيعى از آنها به وجود آمده است و اگر در پى يكديگر نباشد و هم ديگر را حفظ نكنند نظم عالم از هم خواهد پاشيد. ممكن است بگوئيم «زاجرات»اند يعنى يكديگر رامنع و طرد مى‏كنند با آنكه با اتمهاى ديگر تركيب مى‏شوند و اشياء را به وجود مى‏آورند ولى در تركيب شدن موجوديّت خود را از دست نمى‏دهند تا به تدريج همه اتمها به يك شكل در نيايد و جهان از نظم نيافتد. و شايد: اين ذرّات يك نوع شعور دارند و براى ياد آورى وظيفه خود در پى يكديگر روانند و معنى «فَالتّالِياتِ ذِكراً»: قسم به آنهائى كه براى يادآورى وظيفه خود تالى هم‏اند. حتماً و يقيناً بايد معنى آيات فوق چنين چيزها باشد، نه ملائكه كه با الف و تاء جمع بسته نمى‏شوند زيرا در اين صورت مؤنث خواهند بود و قرآن مؤنث بودن آنها را صريحاً ردّ كرده است [زخرف:19]، بعيد است بگوئيم مراد از صافات، صفوف نماز جماعت و يا صفوف مجاهدين است، زيرا گذشته از اين كه با «اِنّ اِلهَكُمْ لَواحِدُ» تناسبى ندارد (معنى اين مى‏شود قسم به صفوف جماعت در نماز، خداى شما يكى است) وآن وقت لازم بود گفته شود «و الصّافون صفاً» در بيان نماز جماعت و ميدان جنگ چه عجب مردان به كنار رفته و زنان در عنوان «و الصّافات» آمده‏اند؟!! يكى از بزرگان در تفسير خود احتمال داده كه مراد از صافّات، تاليات ملائكه باشند. و از جمله شواهدى كه آورده [صافات:165-166] كه ملائكه خودشان گفته‏اند: مائيم صف كشندگان مائيم تسبيح گويان. و آنوقت فرموده: ضررى نيست كه وصف ملائكه در صافّات و زاجرات و تاليات با الف و تاؤ جمع بسته شده زيرا موصوف آنها جماعت و تأنيث لفظى است. جواب اين سخن آنست اَوّلاً ظاهر آيه نشان مى‏دهد كه «اَنّا لَنَحْنُ الصّافّونَ» قول جن است نه ملائكه به آخر سوره رجوع شود در آنجا سخنى از ملائكه نيست و ماقبل آيات درباره جنّ است. ثانياً چرا اعتبار تأنيث لفظى در [انبیاء:26]، [زمر:75] و غيره به ميان نيامده است؟ وانگهى ملائكه اولوالعقل‏اند، در صفت مذكر لايعقل الف و تاء مى‏آورند مثل مرفوعات، منصوبات و مجرورات و الايام الخاليات، در قرآن محلّى نداريم كه صفت مذكّر عاقل با الف و تاء آمده باشد (مگر آنکه بگوئیم: مراد از معقّبات در آیه [رعد:11] حتماً ملائکه است.) گذشته از اينها: آن وقت معنى اين خواهد بود: قسم به ملائكه‏ها خداى شما يكى است. مشكل است بگوئيم قرآن بر مشركين مكّه و به عموم جهانيان با اين كيفيّت مطلبى القاء كند.
تمام
به آخر رسيدن. [مائده:3]، [بقره:233]. [انعام:154] پس به موسى كتاب داديم براى آخر رسيدن و تمام شدن بر آنكه نيكوكارى كرد و براى تفصيل هر چيز مى‏شود مراد آن باشد كه شريعت موسى در دوران خود تمام شدن و گسترش يافتن شريعت‏هاى قبل بود لذا «تماماً» فرموده است در جوامع الجامع آن را اتمام كرامت و نعمت بر محسنين يا اتمام نعمت بر موسى «عليه السلام» فرموده است به نظرم مراد آن است كه دين موسى در موقع خود دين تمام بود مخصوصاً به قرينه «وَ تَفْصيلاً لِكُلِّ شَى‏ءِ» كه در ذيل آيه است على هذا اين آيه نظير [مائده:3].
تَنّور
تنور نان. [هود:40] تا چون امر ما آمد و تنور فوران كرد. در قاموس و صحّاح و اقرب الموارد معناى اوّلى تنور را همان تنور نان گفته‏اند. در الميزان هست: تنّور همان تنور نان است و آن چيزيست كه لغت عربى و فارسى در آن متّحداند و يا اصل آن فارسى است. اين كلمه دو بار در قرآن آمده‏است. ظاهر آيه آنست كه شروع طوفان نوح با جوشيدن آب و فوران آن از يك تنور معهود بوده است. درباره آن اقوال ديگرى هيت طالبين به مجمع و غيره رجوع كنند از آن جمله از ابن عباس و غيره نقل شده كه تنّور روى زمين است و زجّاج آن را اختيار كرده است و در صحاح آن را به على «عليه السلام» نسبت مى‏دهند و در مجمع الميزان احتمال داده‏اند كه مراد از «فارَالتنّور» اشتداد غضب خداوند باشد. عيّاشى در تفسير خود چند حديث آورده كه تنور معهود در مسجد كوفه بود و آب در بدو طوفان از آن فوران كرد. در كافى نيز چنين نقل شده است.
تَوب
توب. توبه. كتاب همه به معنى رجوع و برگشتن است. در قاموس و صحاح و اقرب الموارد، قيد معصيّت را اضافه كرده و گفته‏اند: رجوع از معصيّت ولى رجوع مطلق صحيح است زيرا اين كلمه درباره خداى تعالى نيز بكار رفته و در او رجوع از معصيّت معنى ندارد مثل [توبه:117]. در مجمع ذيل آيه 37 بقره فرموده: اصل توبه رجوع از عمل گذشته است. گويا مجمع نيز توبه عبد را در نظر داشته است. در الميزان در جاهاى متعدد آن را مطلق رجوع فرموده و اين كاملاً صحيح و به استعمال قرآن اوفق است. معناى توبه همانطور كه گفته شد رجوع است النهايه توبه خدا با توبه عبد فرقش آنست كه توبه عبد برگشتن به سوى خداست با ترك معصيت و تصميم عدم ارتكاب به آن، و توبه خدا بازگشت به بنده است با رحمت و مغفرت و با موفّق كردن به توبه (جبمله اخير را بعداً توضيح خواهيم داد.) بايد دانست: بازگشت خداى مهربان به سوى بنده از بازگشت بنده بيشتر است لذا صيغه مبالغه توّاب همه جاى قرآن صفت خداوند آمده است «هُوَ التَّوَّاب الرّحيمُ» بقره آيات 32 - 54 - 128 - 160 و آيات ديگر، ولى درباره بندگان اسم فاعل آمده است نظير [توبه:112]. فقط در يك محل آمده [بقره:222] در اينجا لازم است درباره چند آيه سخن گوئيم. 1- [فرقان:70] مگر آنكه توبه كند و ايمان آرد و عمل صالح انجام دهد، پس خدا سيئات آنها رابه حسنات مبدّل مى‏كند. ظاهر آيه آنست كه ايمان و عمل و توبه سبب تبديل سيئات به حسنات‏اند. مثلاً آنكه شرك ورزيده و قتل نفس كرده و زنا نموده در صورت توبه و ايمان و عمل صالح روز قيامت خواهد ديد كه شرك مبدّل به توحيد و قتل نفس مبدّل به احياء نفس و زنا مبدّل به يك عمل خوب و مفيد شده است، او خار كشته بود ولى گل مى‏چيند. مثل روشن آن همان كثافات و زباله هاست كه پس از تحوّلات بسيار در مزرعه‏ها به صورت كود ريخته مى‏شود و به ميوه‏هاى شيرين و حبوبات لذيذ مبدّل مى‏گردند، عجبا وقت تنقيه مستراح همه ناراحت و مشمئز هستيم ولى تصوّر نمى‏كنيم كه اين همه قازورات تنفّر آور، روزى مبدّل به ميوه‏هاى شيرين گشته و تحويل ما خواهد شد!!!. مثال ديگر آنست: در بعضى جاها ريشه خار را شكافته و تخم هندوانه را داخل آن مى‏كنند و روى آن را با خاك مى‏پوشانند، تخم در آنجا روئيده و از ريشه خار آب گرفته ميوه بس عالى و شيرين مى‏دهد، تصوّر كنيد سيّئه چطور به حسنه مبدّل شده است، ريشه خار ولى ميوه هندوانه است، اين است معناى «يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات». از ظاهر آيه نمى‏توان دست برداشت. خوشا به حال آنان كه دست برداشت. خوشا به حال آنانكه از بديها توبه كرده و در ايمان و عمل استقامت مى‏ورزند كه زهرها از براى آنها مبدّل به شهدها خواهد شد. ساعتى چند كه با لهو و لعب گذرانده‏اند خواهند ديد كه خدا آن را به نماز و تلاوت قرآن مبدّل كرده است. راجع به تمام مطلب رجوع كنيد به «سيّئه». در تفسير برهان ذيل آيه شريفه 12 حديث در اين زمينه نقل شده است. 2- [توبه:117-118] آيه شريفه كاملاً صريح و روشن است: كه توبه بنده ميان دو توبه خداوند است. يعنى اوّل خدا به بنده مى‏گردد و به او توفيق توبه مى‏دهد، سپس بنده توبه مى‏كند آنگاه خدا توبه كرده و آن را مى‏پذيرد و بنده را مورد بخشودگى و مرحمت قرار مى‏دهد «ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا» پس توبه بنده محفوف به دو توبه خداست. معنى آيه چنين است: پس به آنها بازگشت كه خدا به آنها مهربان و رحيم است و نيز بر آن سه تن بازگشت كه مانده بودند تا وقتيكه زمين با همه وسعت بر آنها تنگ شد و از خويش به تنگ آمدند و بدانستند كه از خدا جز به سوى او پناهى نيست پس به آنها بازگشت تا آنها بازگردند (و توبه كنند) كه اوست توّاب و مهربان. 3- [نساء:17-18] اين دو آيه از چند جهت جاى دقّت‏اند اوّل اينكه مراد از جهالت آن است كه كسى ندانسته گناهى بكند سپس بداند كه آن كار گناه و حرام است و يا كسى كه گناه بودن كارى را مى‏دانسته، ولى روى هوى و هوس و غلبه مشتهيات نفسانى كه خود يك نوع جهالت است آن كار را بكند چنين كسى بعد از به خود آمدن و دانستن معصيت بايد فوراً توبه كند «ثُمَّ يَتوبونَ مِنْ قَريبٍ» عيّاشى در تفسير خود از امام صادق «عليه السلام» نقل مى‏كند: هر گناهى كه بنده مى‏كند هر چند عالم باشد آنگاه كه قصد معصيت كند جاهل است، خدا در حكايت قول يوسف به برادرانش فرموده «هَل عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ اَخيهِ اِذْ اَنْتُمْ جاهِلونَ» به آنها نسبت جهل داده چون قصد عصيان كرده بودند. دوّم آنكه: بعد از يقين به مرگ توبه قبول نيست و نيز براى آنان كه كافرند و در آن حال كه مى‏ميرند اگر توبه كنند، توبه نيست. ظاهر اين است كه اگر مسلمان پيوسته مرتكب گناه بشود و هنگام يقين به مرگ توبه كند و يا كافرى مادام العمر كافر باشد و چون وقت مرگش رسيد و به آن يقين كرد، ايمان آورد و به سوى خدا برگردد از هيچ يك توبه و ايمان قبول نيست (مراد از توبه در هر دو محلّ توبه خداست یعنی قبولِ توبه بنده که با ملازمه توبه بنده را نیز میرساند.) اين مطلب از دو آيه ذيل نيز روشن مى‏شود [يونس:90-91] مى‏بينيم كه فرعون مادام العمر در كفر و عناد بود و وقت غرق شدن گفت: به معبودى كه بنى اسرائيل ايمان آورده‏اند ايمان آوردم، ولى از وى قبول نشد و خدا در جواب فرمود: آيا اكنون ايمان مى‏آورى؟ حال آنكه تو از پيش عصيان ورزيده و از تبهكاران بوده‏اى. [انعام:158]. مراد از اتيان بعض آيات، تمام شدن مهلت و رسيدن عذاب و اخذ خدائى و نظير آن است، ظهور آيه در آن است كه ايمان آوردن در آن وقت مفيد نيست و همچنين آن كه از پيش ايمان آورده و قدرت داشته كه عمل بكند ولى نكرده است، ايمان او فايده ندارد امّا آنكه پيش از رسيدن مرگ ايمان آورده ولى حجال عمل نداشته است، آيه به حال او شامل نيست. در هر حال از اين آيات به خوبى روشن است كه توبه و ايمان در حيت مشاهده مرگ بى اثر و بى بهره است ولى پيش از يقين به مرگ اگر كسى توبه كند توبه او قبول است ولو مجال عمل هم نباشد. چنان كه در روايت كافى از امام صادق «عليه السلام» از حضرت رسول «صلى اللّه عليه و آله و سلم» نقل است كه فرمود: هر كه يكسال پيش از مرگش توبه كند خدا مى‏پذيرد. بعد فرمود يك يكسال زياد است هر كه يك ماه قبل از مرگ خود توبه كند، خدا قبول مى‏كند، بعد فرمود يك ماه زياد است هر كه يك هفته قبل از مرگش توبه كند حق تعالى مى‏پذيرد. سپس فرمود يك هفته زياد است هر كه يك روز قبل از مرگ توبه كند خدا توبه او را مى‏پذيرد، بعد فرمود يك روز زياد است هر كه پيش از معاينه مرگ توبه كند خدا مى‏پذيرد (كافى ج 2 ص 440 طبع آخوندى) اين روايت به چند وجه در كافى نقل شده و در الميزان نظير آن را از فقيه نقل كرده و در كتب اهل سنّت نيز منقول است و در تفسير ابن كثير چند حديث در اين زمينه آمده است. چرا توبه در آن حال قبول نيست؟ در الميزان فرموده: علّت عدم قبول اين گونه توبه آن است كه يأس از زندگى و ترس قيامت او را به توبه و ندامت مجبور كرده و آنگاه كه نه حيات دنيوى هست و نه عمل خيرى، توبه و رجوع واقعيّت نخواهد داشت يعنى آن در واقع توبه و برگشت حقيقى نيست. درالمنار گويد:... استاد گفت مراد آنست كه توبه صحيح از آنها واقع نمى‏شود... آن وقت در توجيه اين سخن مى‏گويد سنّت خدائى بر آن جارى است كه اعمال بد در نفوس مرتكبين اثر بگذارد و اعمال بد بر آنها احاطه كرده مجالى براى انخلاع و توبه نمى‏ماند و آنگاه كه مرگ را معاينه كرد و از لذّت زندگى مأيوس شد مى‏گويد: توبه كردم او تائب نيست بلكه مدّعى و كاذب است. و در استظهار اين مطلب گويد در آيه اوّل آمده «يَعْمَلُونَ السّوءَ» و در دوّم «يَعْمَلُونَ السَّيِئاتِ» جمع در اينجا همه افراد گناه را كه توأم با اصرار و تكرار است شامل مى‏شود... و اصرار در بعضى موجب ارتكاب بعض ديگر مى‏شود... در آيه اوّل آمده «يتوبون» و توبه را به آنها اسناد داده و در دوّمى آمده «قالَ اِنّى تَبْتُ الْآنَ» روشن مى‏شود كه مدّعى توبه است در وقت عجز از گناه، يعنى دلش گناه را ترك نكرده و نفسش از آن اعراض ننموده مثل كسى كه در ملك ديگرى فساد مى‏كند و صاحب ملك او را گرفته و تيغ بر گردن نهاده مى‏خواهد او را سر ببرد چون حال را چنين ديده مى‏گويد ديگر اين كار را نمى‏كنم! ولى دلش از آن كار برنگشته و آن را قبيح ندانسته است. حاصل مطلب الميزان و المنار آنست كه علّت عدم قبول، نبودن توبه حقيقى است و اين رجوع، رجوع واقعى كه توأم بانَدَم و تقبيح گذشته‏ها باشد، نيست. مجمع البيان فرموده: علّت عدم قبول آن است كه بنده در آن حال به فعل حسنات و ترك قبائح مجبور شده و از حد تكليف خارج مى‏گردد زيرا كه مستحق مدح و ذمّ نيست و آنگاه تكليف وجود ندارد. حاصل مطلب طبرسى آنست كه توبه آنها توبه واقعى است و علّت عدم قبول، گذشتن ظرف عمل و زمان تكليف و همچنين مجبور بودن است. نا گفته نماند چنانكه در «ايمان» گذشت آن تسليم واقعى است ولى هنگام مرگ و عذاب، شخص بالاجبار تسليم مى‏شود و چون ايمان واقعى نيست و ظرف تكليف و عمل گذشته است توبه قبول نمى‏شود زيرا خدا خواسته مردم با تدبّر در آيات كون و طبيعت به اختيار خود ايمان بياورند و مجالى براى عمل و اصلاح ما قبل داشته باشند، مثلا آيه [غافر:85]. روشن مى‏كند كه تسليم مى‏شود ولى در ظاهر، فائده‏اى به حالشان ندارد همچنين دو آيه ذيل [يونس:88-96-97 ]مى‏فهمانند كه كافران ايمان اختيارى كه با تفكّر در نظام عالم به دست مى‏آيد، نمى‏آورند و چون عذاب اليم را ديدند تسليم مى‏شوند، و اين غير از آيه ذيل است كه فرموده [نساء:159] آيه شريفه درباره حضرت عيسى است و مفهومش آنست كه تمام اهل كتاب پيش از مرگ خود به حضرت عيسى ايمان مى‏آورند و مى‏دانند كه خدا و پسر خدا نبوده است و ظاهر آيه آنست كه ضمير «به» به عيسى و ضمير «موته» به اهل الكتاب راجع است. الميزان و المنار در تفسير آيه گفته‏اند: هر يك از اهل كتاب در وقت مرگ و ديدن عالم شهود وضعشان عوض شده و يقين پيدا مى‏كنند كه عيسى پيغمبر و بنده خدا بوده است نه خدا و يا پسر خدا و يا دروغگو، در نتيجه حجّت خدا درباره عيسى بر يهود و نصارى تمام مى‏شود ولى باز پيداست كه اين ايمان فايده‏اى به حالشان نخواهد داشت. خلاصه اينكه: از مجموع آيات روشن مى‏شود ايمان و تسليم، واقعى و از ته قلب نيست و نظير: [حجرات:14 ]است. سوّم: شخص گناهكار كه هنگام مرگ مى‏گويد: «اِنّى تُبْتُ الان» توبه‏اش قبول نيست و بى توبه از دنيا مى‏رود ولى معذّب بودنش مانند كافر حتمى نيست احتمال دارد به وسيله شفاعت يا رحمت خدا، بخشوده شود، ذيل آيه كه مى‏گويد: «اَعْتَدْنالَهُمْ عَذاباً اَليماً» حكم اوّلى است و احتمال شفاعت و غيره را از بين نمى‏برد بلى اگر شفاعت و رحمت خدا شامل حالش نشود، معذّب خواهد بود، در الميزان نيز به آن اشاره شده است. چهارم: تفسير الميزان به استناد «على» و «لام» در «اِنَّما التّوبهُ عَلَى اللّهِ لِلَّذينَ» توبه را در صدر آيه و همچنين در «وَلَيْسَتِ التّوبَةُ للَّذينَ...»به شهادت قيد «وَ هُمْ كَفّارٌ» توبه خدا گرفته است نه توبه عبد يعنى رجوع خدا براى كسانى است كه چنان باشند و براى كسانى نيست كه وقت مرگ توبه كنند و يا از كفر برگردند. مخفى نماند توبه خدا بر بنده در تمام قرآن با «على» متعدى شده است مثل [بقره:54]، [مائده:39]، [توبه:117] و امثال آنها و توبه بنده به سوى خدا در تمام قرآن با «الى» متعدى آمده نظير [فرقان:71]، [بقره:54]، [تحريم:8] و امثال ذلك، و اين به مناسبت استعلاء حق تعالى و كوچكى بندگان است. «على» در آيه «عَلَى اللّهِ لِلَّذينَ)گرچه از قبيل اوّل نيست ولى چون معنى تعهّد را مى‏رساند بنظر قوى بلكه حتمى مى‏رسد كه مراد از توبه، توبه خداست يعنى برگشتن خدا بر بنده كسانى است كه زود توبه كنند و خلاصه اين مى‏شود كه توبه خدا فقط براى كسانى است كه زود توبه كنند نه بر آنان كه هنگام مرگ توبه كنند و يا بر حال كفر بميرند. در اين صورت آياتى كه درباره عدم قبول توبه فرعون و كفّار ديگر آورده شد از آيه دوّم اجنبى هستند زيرا در آيه دوّم اجنبى هستند زيرا در آيه دوّم توبه كفّار مطرح نيست بلكه مضمونش اين است كه: خدا به كسانى كه در وقت مرگ توبه كنند و به كسانى كه به حال كفر از دنيا بروند توبه نمى‏كند، الّهم اين كه بگوئيم چون توبه خدا به معنى قبول توبه بنده است بالملازمه به دست مى‏آيد كه از كافر در آن موقع توبه هست ولى خدا قبول ندارد. در اين صورت آياتى كه در خصوص فرعون و غيره نقل شد همه با اين آيه در يك سياق‏اند و اين سخن قوى و بلكه حتمى است. درباره آيه [آل عمران:90] گفته‏اند چون توبه حقيقى از آنها سر نمى‏زند در مجمع فرموده: اگر توبه حقيقى داشته باشند هدايت مى‏يابند آخر آيه مؤيد قول اهل تفسير است.
تارة
دفعه. [طه:55] از آن دفعه ديگر خارجتان مى‏كنيم. نصب آن براى ظرفيّت است و فقط دو بار در قرآن مجيد به كار رفته است: اسراء: 69 - طه:55.
تورات
كتابى بود كه به صورت الواح بر حضرت موسى بن عمران نازل گرديد. و آن غير از تورات موجود است. خلاصه نظر قرآن را درباره تورات فعلى كه در دست يهود است مى‏توان درچهار جمله خلاصه كرد. 1- مقدارى از تورات فعلى فعلى همان تورات اصلى است. 2- قسمت ديگرى از بين رفته است. 3- مقدارى بر آن اضافه شده است. 4- در آن تغيير و تبديل رخ داده است. اين چهار مسئله فوق را بررسى مى‏كنيم. 1- [آل عمران:93] آيه شريفه در صدد بيان آنست كه طيّبات بر بنى اسرائيل در اثر ظلمشان حرام شده و گرنه قبلا همه حلال بود جز آنچه يعقوب برخود تحريم كرده بود (و آن گوشت شتر بود كه سبب درد خاصره يعقوب مى‏شد و آن را برخود تحريم كرد چنان كه از امام صادق «عليه السلام» منقول است) و اينكه مى‏گويد: تورات را بياوريد و بخوانيد دليل آنست كه اين حكم در تورات وجود دارد. [مائده:43]، اين آيه نيز صريح است كه تورات فعلى حكم خدا است. [اعراف:157]، اين آيه نيز دال بر شامل بودن تورات فعلى بر تورات اصلى است. [مائده:12-13]، جمله «نَسُوا حَظَّاً مِمّا ذُكِرُو ابِهِ». با ملاحظه [آل عمران:23] و در نساء آيه 44 و 51 آمده است دلالت بر آن دارد كه مقدار معتنابهى از تورات مانده و قسمت معتنابهى هم از بين رفته است زيرا حظِّ و نصيب هر دو به يك معنى است. 2- اينكه قسمتى مهمّ از بين رفته است از «اوتوانَصيباً مِنَ الْكِتابِ» روشن گرديد. 3- در سوره بقره ضمن نقل حال يهود آمده [بقره:78-79]. اين آيه روشن مى‏كند كه علماء يهود چيزهائى مى‏نوشتند و آن را به خدا نسبت مى دادند و عواملشان نيز آنها را باور مى‏كردند. [آل عمران:78] از اين آيه هم روشن مى‏شود كه چيزهائى از خود ساخته و به كتاب خدا نسبت مى‏داده‏اند. و در آينده خواهيم ديد: چيزهائى بر تورات افزوده شده است. 4- درباره ورود تغيير و تبديل به تورات لازم است به آياتى كه در آنها «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ» و غيره آمده استناد نمود [مائده:13]، تحريف به معنى ميل دادن است و آن مطابق با تغيير و تبديل است، آيه روشن مى‏كند كه كلمات خدا را تغيير مى‏دادند و به غير معناى مراد تفسير مى‏نمود. [مائده:41]. در الميزان ذيل آيه 46 نساء كه نظير همين دو آيه است فرمود: تحريف يا با تغير مواضع الفاظ و تقديم و تأخير و اسقاط و اضافه است چنان كه به تورات كنونى نسبت داده مى‏شود و يا تفسير كلمات موسى و ساير پيامبران است به غير مراد، چنان كه بشارت تورات را درباره حضرت رسول «صلى اللّه عليه و آله و سلم» تأويل كردند و قبلاً نظير آن را درباره حضرت عيسى كرده بودند و گفتند: آن موعود هنوز نيامده است. [انعام:91]، جمله‏هاى «يَكْتُمُونَ الْحَقِّ» كه در چند آيه واقع شده قابل دقّت است مثل [بقره:146]، كتمان حق و اخفاء مقدار كثيرى از كتاب مبين، تغيير و تبديل است. نظرى به تورات كنونى در تعقيب آنچه از قرآن مجيد استفاده كرديدم لازم است نظرى به تورات فعلى بكنيم. تورات فعلى كه در دست يهود است مشتمل بر اسفار پنجگانه و صحيفه يوشع و سى و سه كتاب ديگر است اَسفار پنجگانه كه مربوط به حضرت موسى است عبارتند از: 1- سِفر پيدايش كه از اوّل خلقت تا وفات حضرت يوسف در پنجاه باب صحبت شده است. 2- سِفْر خروج، مشتمل بر چهل باب از شمارش اسامى فرزندان يعقوب كه به مصر آمدند شروع شده و تأسيس احكام يهود در كوه سينا و مواعده خدا با موسى و غيره در آن است. 3- سِفْر لاويان شامل بيست و هفت باب از حكم قربانى شروع و درباره مقدارى قواعد و حدود صحبت كرده و با كلمه: (اين است اوامرى كه خداوند به موسى براى بنى اسرائيل در كوه سينا امر فرمود) تمام مى‏شود. 4- سِفْر اعداد داراى سى و شش باب درباره سَفَرهاى بنى اسرائيل و راجع به ورود اردن و كنعان و غيره مى‏باشد. 5- سِفْر تَثبيه، مشتمل بر 34 باب و راجع به شرايع احكام و تذّكرات است و با مرگ موسى تمام مى‏شود. فقط اين پنج سِفر، راجع به تورات موسى است و از بقيه كتب تنها از زبور در قرآن مجيد نام برده شده است. محتويات اين پنج سِفر مطالبى است كه از اغلب آنها در قرآن مجيد ذكر و يا به آنها اشاره شده است ولى يك قسمت مطالبى دارد غير معقول كه ساحت خدا و پيامبران از آن به دور است و مطالب ديگرى كه صريح است بعد از موسى نوشته شده است. و قضاياى ديگرش مخلوط و آميخته با غلاطى است كه قرآن مجيد تصديق نمى‏كند. مثلاً در باب سوم از سِفر پيدايش آيه هشتم: راه رفتن خدا در بهشت ذكر شده كه آدم و زنش خود را از وى پنهان كردند. حال آنكه خداوند جسم نيست «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَى‏ءُ» و در سِفر خروج باب 32 ساختن گوساله را به هارون نسبت داده كه او بود پس از تأخير موسى گوساله را ساخت و مردم را به عبادت آن دعوت كردند و در كنار آن قربانگاهى ساختند. با آنكه سازنده گوساله سامرى است و سبب اين فتنه او بود و هارون پيامبر خدا و جانشين موسى در آن روز بود. با آنكه در باب 28 و 40 همان سِفر، خدا هارون را تمجيد كرده و درباره او به موسى سفارش مى‏كند. در باب سى و دوّم از سِفر پيدايش آيه 24 به بعد مى‏گويد كه خدا با يعقوب كشتى گرفت و نتواست بر يعقوب غلبه كند و گفت: أى يعقوب مرا رها كن. (العياذباللّه). در باب نوزدهم سِفر پيدايش آيه 30 تا 38 مى‏گويد كه: دختران لوط با او شراب نوشيدند و با او همبستر و هر دو حامله شدند و هر يك پسرى زائيد (نعوذ باللّه) در باب 18 سِفر پيدايش بند 1 به بعد خدا با دو نفر نزد ابراهيم مى‏آيند و ابراهيم مى‏خواهد پاى خدا را بشويد بالاخره خوراك مى‏آورد و خدا با آن دو رفيق خود خوراك مى‏خورند (معاذاللّه) در كتاب دوّم سموئيل باب يازدهم مى‏نويسد: كه داود زن اُورِيا را از پشت بام ديد كه غسل مى‏كند داود كسانى فرستاد زن را گرفته و آوردند داود بلافاصله با او همبستر شد و زن حامله گرديد و حمل خود را به دواود داد. در باب دوازدهم همان كتاب نوشته: ناتان فرستاده خداپيش داود آمد و از اين كار انتقاد كرد و گفت: خدا مى‏گويد به عوض كارى درباره زن اوريا كرده‏اى زنان تو را گرفته پيش چشم تو به همسايه‏ات خواهم داد و او در نظر اين آفتاب با زنان تو خواهد خوابيد تو در پنهانى زنا كردى اَمّا من اين كار را پيش تمام بنى اسرائيل خواهم نمود (معاذاللّه) افسانه‏هاى ديگرى نيز دارد كه شمردن آنها وقتِ زياد مى‏خواهد. خلاصه: از اين گونه مطالب غير معقول در اَسفار پنج گانه و غيره زياد است و مى‏شود در اين باره به كتاب «الرِحلة» تأليف مرحوم بلاغى رجوع نمود. ايضاً در سِفر تثبيه باب سى و چهارم وفات موسى نقل شده است و گويد: موسى در آنجا مرد و در آنجا دفن گرديد و اَحَدى تا حال قبر او را نشناخته و وقت مرگ صد و بيست سال داشت و بنى اسرائيل سى روز ماتم گرفتند. پيداست كه اين مطلب بعد از موسى نوشته شده و نمى‏تواند از تورات اصلى باشد و در آيه 10 همان باب هست: پيامبرى مثل موسى تا به حال در بنى اسرائيل بر نخاسته كه خدا او را روبرو شناخته باشد. مُسَلّم است كه اين سخن بعد از فوت موسى است و از تورات وحى شده نيست. از اين قبيل مطالب در تورات بسيار است و همه حكايت دارند كه اسفار پنج گانه بعد از موسى نوشته شده است. در الميزان ج 3 ص 339 گويد: در فتنه بَِخْت نَصَّر و لشگر كشى او به فلسطين تورات موسى از بين رفت، بعدها كوروش پادشاه ايران بنى اسرائيل را از اسارت نجات داد و مُجاز كرد كه از بابل به فلسطين برگردند و معبد خود را بنا كنند، مردى بنام عُزيز كه هُويّتش مجهول است همَّت گذاشت و اسفار پنج گانه را نوشت و گرنه تورات اصلى در آن روز از بين رفته بود. ولى به هر تقدير مقدارى از تورات اصلى در ميان آنها گنجانده شد، لابدّ بعضى از اَلواح آن را يافته و يا از اين و آن آموخته بود. مستر هاكس آمريكائى در قاموس كتاب مقدّس زير لغت عزّ را مى‏نويسد: او كاهن و هادى معروف عبرانيان و كاتب ماهر شريعت و شخصى عالم و قادر و امينى بود... او از اردشير دراز دست امداد و اعانت‏هاى لازم را گرفت و 457 قبل از مسيح به سركردگى جماعت بزرگى از اسيران به اُورشليم برگشت و عموماً معتقداند... تمامى كتب عهد عتيق را كه حال قانون ما مى‏باشد جمع آوررى و تصحيح فرمود. اين است اقرار مستر هاكس كه در تأليف كتابش مدّتها زحمت كشيده است و قول وى در اين باره براى ما سَنَد است. و در مقدمه همان كتاب گويد: كتاب مقدس (تورات فعلى) توسط 39 نفر در مدت هزار و پانصد سال تأليف گشته است. در فرهنگ قصص قرآن تأليف آقاى صدر الدين بلاغى بحث جامعى در اين باره آمده و ضمناً مى‏نويسد: سرانجام اين نتيجه قطعى بدست آمد كه تورات كنونى تأليف شخص معيّنى نيست و اسفار قانونى آن در تاريخ‏ها و زمان‏هاى مختلف نوشته شده و تاريخ تأليف سِفر خروج قرن نهم و تاريخ تأليف سِفر تثنيه قرن هشتم و هفتم قبل از ميلاد است و سِفر اَحبار پس از سال 516 قبل از ميلاد نوشته شده... از اين سخن بر مى‏آيد كه حتى اِسفار خمسه را هم عَز را ننوشته است.
تِين
انجير. [تين:1] قسم به انجير و زيتون و طور سينا. از قتاده نقل شده: تين كوهى است كه شهر دمشق بر آن است و زيتون كوهى كه بيت المقدس بر آن بنا گرديده و عِكرمه گويد: تين و زيتون هر دو نام كوهى است كه دز آن انجير و زيتون مى‏رويد. مناسب است درباره سوره مباركه تين دقّت بيشتر شود [تين:1-8]. ارباب تفسير درباره قسم به تين و زيتون بيشتر به تئضيح فوائد اين دو ميوه پرداخته و گفته‏اند: علت قسم، كثرت فوائد آن دو است. ولى بايد مقسم را به حساب كرد و ديد اين دو ميوه با آن چه تناسبى دارد. اين سوره مى‏گويد: قسم به انجير و زيتون و كوه سينا (محّل نزول تورات) و اين شهر امن، كه انسان را در بهترين قوام آفريديم سپس او را بپائين‏ترين پائينيان برگردانديم بايد دقت كرد كه ميان اين چهار قسم و اَحسن تقويم و برگردانده شدن باسفل چه تناسبى هست. در اينجا به به دو ميوه (انجير و زيتون) و دو محل (طور سينا و مكّه) قسم ياد شده است. طور سينا محل گمنامى بود كه نزول تورات و تجلّى حق و كلام خدا با موسى آن را شُهره آفاق ساخت و به آن بقاءِ اَبَدى بخشيد و كوه خشك و خالى منشاء تربيت و تعالى و ترقّى گرديد. همچنين مكّه، محّل تجارت قريش و رباخواران و بُت پرستان و بُتان بود و چهار نعل به پستى مى‏رفت و پيوسته در قوس نزول بود، تجلّى انوار وحى و بعثت حضرت رسول «صلى اللّه عليه و آله» وضع آن را يكسره دگرگون ساخت و ريشه تعليمات عاليه انسانى از آن سر زد و همه چيز قلب ماهيّت نمود، مركز رباخواران و بُتان كجا و تعليمات عاليه قرآن كجا؟ انجير ميوه‏اى است بس عالى و مفيد و داراى تخم‏هاى بسيارى كه مى‏شود از يك دانه انجير درخت‏هاى بى‏شمار پرورش كرد و مى‏توان آن را آن قدر نگاه داشت كه پوسيده و از بين برود و كرم‏ها آن را بخورند و فاسد كنند. همچنين زيتون ميوه‏اى است از هر جهت مفيد و درخت آن عمر طويل دارد و در جزيره سيسيل درختان زيتونى هست كه دو هزار سال عمر دارند و هنوز ميئه مى‏دهند. و به آن درخت صُلح مى‏گويند آمريكائيان در مسافرت به كره ماه شاخه درخت زيتون را به عنوان صلح در آنجا گذاشتند. در اين كه خلقت انسان در اَحْسَنِ تقويم است، سخنى نيست ولى منظور از «ثُمَّ رَدَدناهُ اَسفَلَ» چيست؟ آيا مراد هج.م ضعف و پيرى و تحليل قوا و ازدياد بردن معلومات و رجوع به ايّام كودكى است نظير «وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ اِلى اَرذَلِ العُمُرِ لِكَيْلا يَعَلَمَ بَعْدِ عِلْمٍ شَيئاً» و نظير «وَ مَنْ نُعَمِّرهُ نُنَكِّسْهُ فِى الخَلقِ»؟. و يا مراد تسلّط قواى نفسانى بر انسان است كه سبب هلاكت و پست شدن اوست؟. بنظر نگارنده: احتمال دوّم مراد است و اين سوره نظير سوره عصر ايت كه فرموده: (قسم به روزگار بشر در ضرر و نقصان و كَم شدن است مگر آنان كه ايمان آورده و كار نيكو انجام داده و يكديگر را بحق و صبر توصيه كنند). در اين سوره هم مراد به نظر نگارنده آن است كه: بشر را در احسن تقويم و تركيب آفريديم، با تسلّط قواى شهوانى او را به پائين‏ترين پائين‏ها برگردانديم و «اِن هُمْ اِلّا كَالاَنْعامِ بَلْ هُم اَضَلُّ» شد ولى در اثر انوار وحى و ايتعداد ذاتى مى‏تواند مانند انجير و زيتون از هر حيث لايق و مفيد و قابل استفاده باشد و اشعه تابناك وحى كه از طور سينا و مكّه معظمه برخاسته همه براى ترّقى و رشد و تعالى او است، بالاخره بواسطه استعداد باطنى از يك طرف و تربيت پيامبران از طرف ديگر، رحمت بر وى باريده است. واللّه العام.
تيه
تحيّر. سرگردانى. [مائده:26] ارض مقدّس بر آنها چهل سال حرام است و در زمين سرگردان مى‏شوند. آيه درباره جريان بنى اسرائيل و مخالفت آنها با موسى است.
تبدّل اعمال
به موجب [فرقان:70]. تبدّل اعمال به يكديگر از جمله احكام اعمال است كه در «توبه» مقدارى در باره آن بحث شد. *** [هود:46]. آيه در باره پسر نوح «عليه السلام» است كه غرق گرديد،خدا وعده كرده بود كه اهل نوح را نجات دهد پس از نشست طوفان نوح به خدا عرض كرد «اِنَّ ابْنن مِنْ اَهْلى وَ اِنَّ وَ عْدَكَ الْحَقُّ» پسرم از اهل من است مطابق وعده تو مى‏بايست غرق نشود.خدا در جواب فرمود: او از اهل تو نيست. بعضى از بزرگان گفته‏اند: يعنى او از اهل تو كه مشمول وعده نجات اند نيست. ولى ما در اين باره تحقيقى داريم كه در «اهل» گذشته به آنجا رجوع شود. جمله «اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» مى‏شود گفت از باب مبالغه است مثل «زِيْدٍ عَدْلٌ» و «فَاِنَّما هِىَ اِقْبالٌ وَ اِدْبارٌ» دنيا يكپارچه اقبال و ادبار است. اين جمله دليل خروج پسر نوح از اهل نوح «عليه السلام» است. روايات نيز مؤيد آن است ولى به نظرم مبالغه نيست بلكه در منطق الهى سنجش انسان فقط عمل است نه گوشت و پوست و انسان دوقسم است عمل صالح و عمل فاسد و جز اين دو نيست.
تسبيح
تنزيه خدا از هر بدى و نالايق (مجمع) در نهايه گويد «اَصْلَ التَّسْبيحِ: اَلتَّنْزيهُ وَ التَّقْديسُ وَ التَّبْرِئَهُ مِنَ النَّقائِصِ» در مفردات گويد «اَلتَّسْبيحُ تَنْزيهُ اللّهِ تَعالى» جوهرى در صحاح گفته «اَلتَّسْبيحُ اَلتَّنْزيهُ». سبحان به قول طبرسى اسم مصدر و به قول راغب مصدر است مثل غفران و معنى آن تسبيح است و نصب آن چنانكه گفته‏اند براى مفعول مطلق بودنست. صحاح و قاموس و اقرب گفته است: معنى سبحان اللّه يعنى خدا را از بدى به طور كامل كنار مى‏دانم «اُبَّرِءُ اللّهَ مِنَ السُّوءِ بَرأةً». سبحان اللّه و سبيحانك به تصريح اهل لغت گاهى براى تعجب آيد مثل [اسراء:93]. [نور:16]. تسبيح در قرآن بنفسه منعدى شده مثل [اعلى:1]. و نيز باباء مثل [واقعة:74]. و ايضاً بالام نحو [حديد:1]. چون «سبّح» در آيه اوّل متعدى بنفسه است مى‏دانيم كه در آيه دوّم باء براى تعديه است زيرا با هم فرقى ندارد لذا بايد آن را به معنى استعانت و ملابست نگرفت الميزان نيز احتمال تعديه را داده است. * «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْاَعْلى» «فَسَبِّحْ بِاِسْمِ رَبَّكَ الْعَظيمِ» در اين دو ايه همچنين در آيه 96 واقعه و 52 حاقّه. امر به تسبيح اسم پروردگار شده بر خلاف آيات ديگر كه تسبيح ذات پروردگار است مثل [احزاب:42]، [انسان:26]. و آيات ديگر. گفته‏اند: مراد از اسم، مسمّى يعنى ذات حق تعالى است و گفته‏اند: مراد از ذكر اسم، تعظيم مسمّى است و نيز گفته‏اند مراد از اسم، ذكر است و گفته‏اند: تنزيه اسم تنزيه مسمّى است. نا گفته نماند مراد از تسبيح اسم قطعاً تسبيح مسمّى است و در ذكر اسم مسمّى چنان مجسّم است كه اصلاً نوجّهى به اسم نيست آنگاه كه يا اللّه و سبحان اللّه مى‏گوئيم توجّه فقط به ذات پروردگار است و به الف و لام و هاء اللّه ابداً توجّهى نيست و تسبيح اسم جز تسبيح مسمّى چيز ديگر نمى‏شود باشد ولى تعلّق تسبيح بر اسم شايد جهت ديگرى داشته باشد و ان اينكه همانطور كه در حق تعالى از لحاظ معبوديّت و خالقيّت شريك قائل شده‏اند در اسماء نيز الحاد كرده‏اند چنانكه فرموده [اعراف:180]. الحاد و لحد به معنى ميل است يعنى خدا را با نامهاى نيكش بخوانيد و از كسانيكه در نامهاى خدا از حق و واقعيّت منحرف‏اند كنار شويد. الحاد در نام خدا آن است كه نام خدا را به چيزهاى ديگر نيبت دهيم مثلا بگوئيم خالق شرور اهريمن است و نسبت خلقت و اهلاك را به ماده و دهر بدهيم كه مى‏گفتند [جاثية:24]. و يا علم و قدرت و اراده و ساير صفات خدا را مثل علم و قدرت افراد بشر بدانيم. الميزان ذيل آيه 180 اعراف از معانى الاخبار نقل كرده كه حضرت صادق عليه السلام در حديثى فرمود: براى خدا شبه و مثل و عدل نيست اسماء حسنى براى خداست ديگرى با آنهاخوانده نمى‏شود اسماء حسنى آن است كه خدا در كتاب خود بيان داشته و فرموده «فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذينَ يُلْحِدُونَ فى اَسْمائِهِ» الحادشان از روى جهل است ملحد ندانسته كافر مى‏شود گمان دارد كه كار خوب مى‏كند آن است قول خدا «وَ ما يُؤمِنُ اَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلّاوَهُمْ مُشْرِكُونَ» آنها در نامهاى خدا الحاد مى‏كنند بدون علم، و نامهاى خدا را در غير موضع آن مى‏گذارند. على هذا مراد از آيات تسبيح اسم آن است همانطور كه خدا را منزه ميدانى اسماء خدا را نيز منزّه بدان و به كسى نسبت مده و يا مانند اوصاف ديگران مدان. نا گفته نماند: نگارنده به اين مطلب از كلام بيضاوى و زمخشرى كه در ذيل آيه اوّل سوره اعلى گفته‏اند پى برده‏ام و آن را مفصّل كرده‏ام ولى آنها به آيه 180 سوره اعراف اشاره ننموده‏اند. تسبيح عامّه موجودات قرآن مجيد صراحت دارد در اينكه همه موجودات عالم خدا را تسبيح مى‏كند و حمد مى‏گويد و نيز در تمام آنها شعور و درك و نوعى علم هست. [اسراء:44]. در اين آيه سه مطلب بيان شده اول آنكه آسمانها و زمين و كسانيكه در آنهاست خدا را تسبيح مى‏كنند ممكن است مراد از «مَنْ فيهِنَّ» اولوالعقل باشد كه در اين صورت شامل ملائكه و انسانها و جنّ است و شايد مراد از انسانها و جنّ است و شايد مراد از «مَنْ فيهِنَّ» همه جنبندگان باشد كه «من» در غير اولو العقل نيز به كار رفته است مثل [نور:45]. به كلمه «من» رجوع شود. دوّم آنكه: تسبيح در مرحله دوم تعميم داده شده كه فرموده: هيچ موجودى نيست مگر آنكه خدا را تسبيح و حمد مى‏كند (در اين قسمت حمد نيز بر تسبيح اضافه شده است. تسبيح در مقابل پاكى حق و حمد در مقابل نعمت او). سوم آنكه فرموده: ليكن شما تسبيح آنها را درك نمى‏كنيد. اين سخن حاكى از آن است كه موجودات نوعى شعور و علم دارند و از روى شعور تسبيح مى‏گويند و اگر فقط دلالت معلول بر علّت باشد ما انرا مى‏دانيم ديگر نمى‏فرمود «وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ» روشن‏تر از اين جمله درباره علم و شعور آنها اين آيه است [نور:41]، فاعل «علم» كلمه «كل» است يعنى همه آنكه در آسمانها و زمين هست خود را دانسته‏اند و اگر بگوئيم فاعل «علم» خداست يعنى: خدا صلوة و تسبيح آنها را دانسته است اين با جمله «وَاللّهُ عَليمٌ بِما يَفْعَلُونَ»منافى است مگر آنكه بگوئيم «وَاللّهُ عَليمٌ بِما يَفْعَلُونَ» راجع به علم خدا نسبت به اعمال بشر است و فاعل «علم» در آيه خداست. گر چه «كُلَّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ...» درباره همه موئجودات نيست ولى اين جمله با جمله «وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ» روشن مى‏كند كه تسبيح و تحميد آنها ازروى شعور و علم است و لازم نيست علم در تمام موجودات مانند علم انسان باشد بلكه علم و شعور و فهم هر يك نيبت به خودش است. اگر نيلوفر را مثلاً در محلى بكاريم و در كنار آن چوبى نصب كنيم خواهيم ديد كه نيلوفر به جهتى كه چوب نصب شده مى‏رود تا خود را به آن بپيچد اين هم علم و شعور نيلوفر است با زبان تكلم نمى‏كند ولى با عمل مى‏فهماند كه من نيز نسبت به خودم شعور و درك دارم. نظير اين دو آيه است آيات [رعد:13]. كه از تسبيح و حمد رعد سخن مى‏گويد [حديد:1]، [حشر:1]، [جمعه:1]، تغابن:1. اين آيات بعضى از مصاديقآن است كه آيه 44 اسراء به طور كلى گفته است. نحوه تسبيح موجودات تسبيح تنزيه كلامى و قولى است كلام و قول آن است كه مطلب و مافى الضمير را روشن كند اعمّ از آنكه با لفظ و زبان باشد يا طور ديگر مثلا در آيه [نمل:18]. حتماً قول مورچه مثل سخن گفتن انسان نيست ولى به آن قول اطلاق شده و در كلام اعضاء بدن كه روز قيامت با انسان مى‏گويند [فصلت:21]. يعنى خدائی كه هر چيز را گويا كرده است ما را گويا كرد. على هذا «وَ اِنْ مِنْ شَىْ‏ءٍ اِلّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ - كُلُّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبيحَهُ»روشن مى‏كند كه آنها با زبان خود و از روى فهم و علم خداى خويش را تسبيح مى‏كنند ما انسانها وقتيكه از وجود و احتياج خود و ديگر موجودات مى‏فهميم خداوند از آلودگيها و فقر و احتياج و از هر نالايق منزّه و مبرّا است مى‏گوئيم: سبحان اللّه ربّنا. موجودات ديگر حتى ذرّات بدن ما نيز مثل مابه پاكى خداوند پى برده و با زبان خود پروردگار پاك را تسبيح و حمد مى‏گويند. اين تسبيح مثل سبحان اللّه گفتن نيست تا بگوئى: خدا مى‏گويد [نور:41]. حال آنكه كفّار مطلقاً سبحان اللّه نمى‏گويند و خدا را نمى‏شناسند؟! بلكه ذرات ابدان وجود مؤمنان خدا را تسبيح مى‏كند. و خلاصه تسبيح دو گونه است تسبيح كلى و عام كه شامل تمام موجودات است بدون استثنا و تسبيح ناشى است و آن گفتن سبحان اللّه با زبان است كه مخصوص مؤمنان مى‏باشد اهل ايمان داراى دو نور و دو تسبيح اند بر خلاف كفّار كه فقط يك تسبيح دارند. نا گفته نماند: چنانكه گفته شد تسبيح موجودات مثل دلالت معلول بر علت نيست زيرا كه ما آن را مى‏فهميم ولى خدا فرمايد «وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ» بلى آنها از روى علت و معلول خدا را نشان مى‏دهند و به او دلالت دارد و اوصاف خدا از قبيل علم و قدرت و غيره را روشن مى‏كنند ولى اين غير از تسبيح آنهاست. ايضاً: روايات از طريق شيعه و اهل سنت در تسبيح موجودات مستفيض است قسمتى از آنها در تفسير الميزان ج 13 ص 127 از تفسير عياشى و كافى و در منثور نقل شده است. درباره تسبيح كوهها كه با داود همراهى مى‏كردند [انبياء:79]. ظاهراً مراد تسبيح ظاهر و با صداست و از كوهها صدا مى‏آمد كه در «جبل» و «داود» گذشت.