تعداد مطالب : 235
تعداد نظرات : 43
زمان آخرین مطلب : 2510روز قبل
 

139 آب آشامیدنى در میان دریا


نظیر این داستان جناب قندهارى را مرحوم حاج محمد كویتى كه تقریبا در 35 سال قبل با آن مرحوم حج مشرف بودم برایم نقل كرد:
وقتى پسرعمویم نارگیل بار كشتى خود نموده از بمبئى به قصد دوبى حركت كرد به حسب قاعده باید در مدت یك هفته برسد ولى سه هفته گذشت و از او خبرى نشد یقین كردیم كه غرق شده و با همراهان مرده اند مجلس ترحیم برایشان گرفتیم .
پس از یك ماه كشتى آنها در دریا نمودار شد در حالى كه دیرك آن شكسته و پرده نداشت و به وسیله پارو خود را به ساحل رساندند، حالات خود را گزارش دادند و گفتند یك روز كه از بمبئى بیرون شدیم ناگاه طوفان عجیبى شد بطورى كه دیرك كشتى كه پرده به آن متصل بود شكست و پرده پاره پاره شد و پس از آرام شدن دریا به ناچار به وسیله پارو روزى چند كیلومتر حركت مى كردیم تا اینكه آب مشروب ما تمام شد به ناچار نارگیل ها را شكسته و از مایع وسط آن رفع عطش مى نمودیم تا اینكه نارگیل ها هم تمام شد و از شدت گرما و سختى عطش از حس و حركت افتادیم به طورى كه بمانند محتضر شدیم و آماده مردن .
ناگهان قطعه ابرى بالاى سرمان شروع به باریدن نمود، دهن خود را باز نموده و قطرات باران كه به درون ما رسید توانستیم حركت كنیم پس ظرفها را گذاردیم تا از باران پر مى شد و در خم مى ریختیم تا اینكه خم پر شد و ابر رفت و تا امروز كه به وسیله پارو خود را به دوبى رساندیم آب تمام شد.

پنج شنبه 25/11/1386 - 13:44
 

زندگی‌نامه امام موسی كاظم علیه السلام

نام:موسى‏ بن جعفر.

كنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل.

القاب: كاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح.

نكته: آن حضرت در میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.

منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان.

تاریخ ولادت:هفتم ماه صفر سال 128 هجرى. برخى نیز سال 129 را ذكر كردند.

محل تولد: ابواء (منطقه‏اى در میان مكه و مدینه) در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى).

نسب پدرى: امام جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى‏طالب علیهم السلام.

نام مادر:حمیده مصفّاة. نام‏هاى دیگرى نیز مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز براى او نقل شده است. این بانو از زنان بزرگ زمان خویش بود و چندان فقیه و عالم به احكام و مسائل بود كه امام صادق علیه السلام زنان را در یادگیرى مسائل و احكام دینى به ایشان ارجاع مى‏داد. و درباره‏اش فرمود: «حمیده، تصفیه شده است از هر دنس و چركى؛ مانند شمش طلا. پیوسته فرشتگان او را حفاظت و پاسبانى نموده تا رسیده است به من، به خاطر آن كرامتى كه از خداى متعال براى من و حجت پس از من است.»

مدت امامت:از زمان شهادت پدرش، امام جعفر صادق علیه السلام، در شوال 148 هجرى تا رجب سال 183 هجرى، به مدت 35 سال. آن حضرت در سن بیست سالگى به امامت رسید.

تاریخ و سبب شهادت: 25 رجب سال 183 هجرى، در سن 55 سالگى، به‏ وسیله زهرى كه در زندان سندى بن شاهك به دستور هارون ‏الرشید به آن حضرت خورانیده شد.

محل دفن: مكانی به نام مقابر  قریش در بغداد (در سرزمین عراق) كه هم اكنون به «كاظمین» معروف است.

همسران: 1. فاطمه بنت على. 2. نجمه.

فرزندان: درباره تعداد فرزندان آن حضرت چند قول وجود دارد. بنابر نقل یكى از آنها، آن حضرت 37 فرزند داشت كه 18 تن از آنان پسر و 19 تن دختر بودند.

الف) پسران‏

1. امام على بن موسى الرضا(ع).

2. ابراهیم.

3. عباس.

4. قاسم.

5. اسماعیل.

6. جعفر.

7. هارون.

8. حسن.

9. احمد.

10. محمد.

11. حمزه.

12. عبداللّه.

13. اسحاق.

14. عبیداللّه.

15. زید.

16. حسین.

17. فضل.

18. سلیمان.

 

ب) دختران

1. فاطمه كبرى.

2. فاطمه صغرى.

3. رقیّه.

4. حكیمه.

5. ام ابیها.

6. رقیّه صغرى.

7. كلثوم.

8. ام جعفر.

9. لبابه.

10. زینب.

11. خدیجه.

12. علیّه.

13. آمنه.

14. حسنه.

15. بریهه.

16. عائشه.

17. ام سلمه.

18. میمونه.

19. ام كلثوم.

یكى از دختران آن حضرت به نام فاطمه، معروف به حضرت معصومه علیهاالسلام كه براى دیدار برادرش امام رضا علیه السلام عازم ایران شده بود، در شهر قم بیمار شد و پس از چند روز بیمارى، وفات یافت و در این شهر مدفون گردید. هم اكنون مقبره ایشان زیارتگاه شیعیان سراسر جهان و دانشگاه عالمان و مجتهدان شیعى است.

اصحاب ویاران:

تعداد یاران، اصحاب و راویان امام موسى كاظم علیه السلام بسیار است. در این جا نام تعدادى از اصحاب بزرگ آن حضرت ذكر مى‏گردد:

1. على بن یقطین.

2. ابوصلت بن صالح هروى .

3. اسماعیل بن مهران.

4. حمّاد بن عیسى.

5. عبدالرحمن بن حجّاج بجلى.

6. عبداللّه بن جندب بجلى.

7. عبداللّه بن مغیره بجلى.

8. عبداللّه بن یحیى كاهلى.

9. مفضّل بن عمر كوفى.

10. هشام بن حكم.

11. یونس بن عبدالرحمن.

12. یونس بن یعقوب.

زمامداران معاصر:

1. مروان بن محمد اموى معروف به مروان حمار (126 132 ق.).

2. ابوالعباس سفاح عباسى (132 136 ق.).

3. منصور عباسى (136 158 ق.).

4. مهدى عباسى (158 169 ق.).

5. هادى عباسى (169 170 ق.).

6. هارون الرشید (170 193 ق.).

امام موسى كاظم علیه السلام در عصر خلافت منصور عباسى به مقام امامت نایل آمد. از آن زمان تا سال 183 هجرى، سال وفات آن حضرت، چندین بار توسط خلفاى عباسى دستگیر و زندانى گردید. تنها در دوران خلافت هارون الرشید به مدت چهار سال زندانى و در همان زندان به شهادت رسید.

رویدادهاى مهم:

1. شهادت امام جعفر صادق علیه السلام، پدر ارجمند امام موسى كاظم علیه السلام، به دست منصور دوانیقى، در سال 148 هجرى.

2. پیدایش انشعاباتى در مذهب شیعه، مانند: اسماعیلیه، اَفْطَحیه و ناووسیه، پس از شهادت امام صادق علیه‌السلام و معارضه آنان با امام موسى كاظم علیه السلام در مسئله امامت.

3. ادعاى امامت و جانشینى امام جعفر صادق علیه السلام، توسط عبدالله اَفْطَحْ، برادر امام موسى كاظم علیه السلام و به وجود آوردن مذهب افطحیه در شیعه.

4. اعراض بیشتر اصحاب امام صادق علیه السلام از عبدالله اَفْطَحْ، و گرایش آنان به امام‏ موسى كاظم علیه‌السلام.

5. مرگ منصور دوانیقى، در سال 158 هجرى، و به خلافت رسیدن ابوعبدالله مهدى عباسى، فرزند منصور.

6. احضار امام موسى كاظم علیه السلام به بغداد و زندانى نمودن ایشان در آن شهر، به دستور مهدى عباسى.

7. زندانى شدن امام موسى كاظم علیه السلام در بغداد، در دوران حكومت هادى عباسى.

8. مبارزات منفىِ امام موسى كاظم علیه السلام با دستگاه حكومتىِ هارون‏الرشید، در مناسبت‏هاى گوناگون.

9. بدگویی و سعایت على بن اسماعیل، برادرزاده امام موسى كاظم علیه السلام از آن حضرت، نزد هارون الرشید با توطئه‏چینى یحیى برمكى، وزیر اعظم هارون.

10. دستگیرى امام كاظم علیه السلام در مدینه و فرستادن آن حضرت به زندان عیسى بن جعفر در بصره، به دستور هارون‏الرشید، در سال 179 هجرى.

11. انتقال امام علیه السلام از زندان بصره به زندان فضل بن ربیع در بغداد.

12. انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن ربیع به زندان فضل بن یحیى برمكى.

13. مراعات كردن حال امام علیه السلام در زندان، توسط فضل بن یحیى و عكس‏العمل شدید هارون به این قضیه.

14. مضروب و مقهور شدن فضل بن یحیى، توسط هارون، به خاطر مراعات حال امام علیه السلام در زندان.

15. انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن یحیى به زندان سندى بن شاهك.

16. مسموم كردن امام علیه السلام با خرماى زهر آلود، توسط سندى بن شاهك در زندان.

17. شهادت امام كاظم علیه السلام به خاطر مسمومیت در زندان سندى بن شاهك، در 25 رجب سال 183 هجرى.

18. انتقال پیكر مطهر امام موسى كاظم علیه السلام به جِسر (پل) بغداد و فراخوانىِ مردم براى دیدن آن توسط مأموران هارون‏الرشید.

19. انزجار سلیمان بن جعفر بن منصور دوانیقى از تحقیر پیكر امام موسى كاظم علیه السلام، توسط مأموران حكومتى، و دستور او به تجهیز و تكفین مناسب شأن پیكر آن حضرت و به خاك سپارى در مقابر قریش بغداد.

منبع: از كتاب "خاندان عصمت علیهم السلام" ، سید تقى واردى.

 

پنج شنبه 25/11/1386 - 13:41
آیا شما دوستان گرامی لاله و لادن را به یاد دارید که از ناحیه سر به هم متصل بودند که طی یک عمل جراحی کی خواستند از یکدیگر جدا شوند که هر دو به رحمت الهی رفتند.
حالا من از شما میخواهم که در این رابطه به من یک سایت معرفی کنید یا اینکه متلب را به عنوان نظر به من بدهید و یا به ایمیل من بفرستید
شنبه 20/11/1386 - 12:4
 

148 شفا یافتن مریض با توسل به امام زمان (عج )


عالم بزرگوار حضرت آقاى شیخ محمدتقى همدانى كه فضیلت و تقواى ایشان مورد اتفاق حوزه علمیه قم است و امام جماعت مسجد فرهنگ قم هستند شفا یافتن همسر خود را به طور خلاف عادت به بركت توسل به حضرت حجة بن الحسن العسكرى صلوات اللّه علیهما را مرقوم داشته اند و همان مرقومه ایشان ثبت مى گردد.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
روز دوشنبه هیجدهم ماه صفر از سال 1397 مهمى پیش آمد كه سخت مرا و صدها نفر دیگر را نگران نمود؛ یعنى همسر این جانب محمد تقى همدانى در اثر غم و اندوه و گریه و زارى دو سال كه از داغ دو جوان خود كه در یك لحظه در كوههاى شمیران جان سپردند، در این روز مبتلا به سكته ناقص شدند البته طبق دستور دكترها مشغول معالجه و دوا شدیم ولى نتیجه اى به دست نیامد تا شب جمعه 22 صفر یعنى چهار روز بعد از حادثه سكته . شب جمعه ساعت یازده تقریبا رفتم در غرفه خود استراحت كنم . پس از تلاوت چند آیه از كلام اللّه و خواندن دعاهایى مختصر از دعاهاى شب جمعه ، از خداوند تعالى خواستم كه امام زمان حجة بن الْحَسَن صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ وَعَلى آبائه الْمَعْصُومینَ را ماءذون فرماید كه به داد ما برسد و جهت اینكه متوسل به آن بزرگوار شدم و از خداوند تبارك و تعالى مستقیما حاجت خود را نخواستم ،این بود كه تقریبا از یك ماه قبل از این حادثه دختر كوچكم (فاطمه ) از من خواهش مى كرد كه من قصه ها و داستانهاى كسانى كه مورد عنایت حضرت بقیة اللّه روحى و ارواح العالمین له الفداه قرار گرفتند ومشمول عواطف و احسان آن مولا شده اند براى او بخوانم .
من هم خواهش این دخترك ده ساله ام را پذیرفتم و كتاب ((نجم الثاقب )) حاجى نورى رابراى او خواندم . در ضمن من هم به این فكر افتادم كه مانند صدها نفر دیگر چرا متوسل به حُجَّت مُنْتَظَر اِمام ثانى عشر عَلَیْه سَلامُ اللّهِ الْمَلِكِ اْلاَكْبَرِ نشوم ؟
لذا همانطور كه در بالا تذكر دادم ، در حدود ساعت یازده شب متوسل شدم به آن بزرگوار و با دلى پر از اندوه و چشمى گریان به خواب رفتم . ساعت چهار بعد از نیمه شب جمعه ، طبق معمول بیدار شدم ، ناگاه احساس كردم از اطاق پایین كه مریض ‍ سكته كرده آنجا بود، صداى همهمه مى آید. سر و صدا قدرى بیشتر شد و ساعت پنج و نیم كه آن روزها اول اذان صبح بود، به قصد وضو آمدم پایین . ناگهان دیدم صبیه بزرگم كه معمولاً در این وقت در خواب بود، بیدار و غرق در نشاط و سرور است تا چشمش به من افتاد گفت آقا! مژده بدهم به شما.
گفتم چه خبر است ؟! من گمان كردم خواهر یا برادرم از همدان آمده اند. گفت بشارت ! مادرم را شفا دادند. گفتم كه شفا داد؟ گفت : مادرم چهار بعد از نیمه شب با صداى بلند و شتاب و اضطراب ما را بیدار كرد. چون براى مراقبت مریض دخترش ‍ و برادرش (حاجى مهدى ) و خواهرزاده اش (مهندس غفارى ) كه این دو نفر اخیرا از تهران آمده اند، مریضه را به تهران ببرند براى معالجه . این سه نفر در اتاق مریض ‍ بودند كه ناگهان داد و فریاد مریضه بلند شد كه مى گفت برخیزید آقا را بدرقه كنید! برخیزید آقا را بدرقه كنید!
مى بیند كه تا اینها از خواب برخیزند آقا رفته ، خودش كه چهار روز نمى توانست حركت كند، از جا مى پرد و دنبال آقا تا دم درب حیاط مى رود. دخترش كه مراقب حال مادر بود و در اثر سر و صداى مادر كه آقا را بدرقه كنید بیدار شده بود، دنبال مادر تا دم درب حیاط مى رود، ببیند كه مادرش كجا مى رود، دم درب حیاط مریضه به خود مى آید ولى نمى تواند باور كند كه خودش تا اینجا آمده . از دخترش زهرا مى پرسد كه زهرا من خواب مى بینم یا بیدارم ؟
دخترش پاسخ مى دهد كه مادر جان ! تو را شفا دادند آقا كجا بود كه مى گفتى آقا را بدرقه كنید ما كسى را ندیدیم !
مادر مى گوید: آقاى بزرگوارى در زى اهل علم ، سید عالیقدرى كه خیلى جوان نبود، پیر هم نبود، به بالین من آمد گفت برخیز، خدا تو را شفا داد! گفتم نمى توانم برخیزم ، با لحنى تندتر فرمود شفا یافتید برخیز! من از مهابت آن بزرگوار برخاستم فرمود شفا یافتید دیگر دوا نخور و گریه هم مكن و چون خواست از اطاق بیرون رود، من شما را بیدار كردم كه او را بدرقه كنید ولى دیدم شما دیر جنبیدید، خودم از جا برخاستم و دنبال آن آقا رفتم . بحمداللّه تعالى پس از این توجه و عنایت ، حال مریضه فورا بهبود یافت و چشم راستش كه در اثر سكته غبارآورده بود برطرف شد، پس از چهار روز كه اصلاً میل به غذا نداشت ، در همان لحظه گفت گرسنه ام براى من غذا بیاورید، یك لیوان شیر كه در منزل بود به او دادند با كمال میل تناول نمود. میل به غذا كرد رنگ رویش بجا آمد و در اثر فرمان آن حضرت كه گریه مكن ، غم و اندوه از دلش برطرف شد.
و ضمنا خانم مذكوره از پنج سال قبل روماتیسم داشت ، از لطف حضرت علیه السّلام شفا یافت با آنكه اطبا نتوانستند معالجه كنند.
ناگفته نماند كه در ایام فاطمیه در منزل ، مجلسى به عنوان شكرانه این نعمت عظمى منعقد كردیم . جناب آقاى دكتر دانشى كه یكى از دكترهاى معالج این بانو بود شفا یافتن او را برایش شرح دادم . دكتر اظهار فرمود آن مرض سكته كه من دیدم ، از راه عادى قابل معالجه نبود مگر آنكه از طریق خرق عادت و اعجاز شفا یابد.
اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمین
وَصَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الْمَعْصُومینَ
لا سِیَّما اِمامُ الْعَصْرِ
وَنامُوسُ الدَّهْرِ، قُطْب دایِره اِمْكان ،
سرور و سالار انس و جان ،
صاحب زمین وزمان مالك رقاب جهانیان
((حُجَّة بْن الْحَسَنِ الْعَسْكَرِى ))
صَلَوات اللّه عَلَیْهِ وَعَلى آبائِه الْمَعْصُومینَ
اِلى قِیامِ یَوْمِ الدّین .
وَالسَّلامُ عَلَیْكُمْ وَرَحْمَةُاللّهِ وَبَرَكاتُهُ
محمدتقى بن محمدمتقى همدانى
25
ماه صفرالخیر 1397 هجرى قمرى

جمعه 19/11/1386 - 15:54
 

51 رؤ یاى صادقانه


سید جلیل جناب آقاى ذوالنور (معمار) كه نزد اهل ایمان ، به تقوا و سداد معروف است نقل نمود شبى در عالم رؤ یا بستانى بس وسیع و قصرى با شكوه دیدم از دربان اذن گرفتم و وارد شدم دستگاه سلطنتى دیدم همینطور كه تفرج مى كردم و از بزرگى دستگاه در شگفت بودم به قسمت بنگاه آن رسیدم كه آبها از اطرافش در جریان و درختهاى یاس سر درهم پیچیده بوى مست كننده آنها را استشمام مى كردم ، زیر سایه آنها تخت سلطنتى گذاشته به انواع زینتها مزین و مفرش بود وبالاى آن جناب آقاى شیخ محمد قاسم طلاقت (واعظ) را دیدم كه با نهایت عزت و جلال نشسته است . از دربان پرسیدم كه این دستگاه متعلق به كیست ؟ گفتند به آقاى طلاقت كه بر كرسى سلطنتى نشسته ، اذن حضور گرفته بر او وارد شدم و پس از انجام تشریفات زیادى گفتم آقاى طلاقت من با شما رفاقت داشتم و از حالات شما با خبر بودم چه شده كه خداوند به شما چنین مقامى عنایت فرموده است ؟
در جواب گفت : چنین است كه مى گویى ، من عملى نداشتم كه مرا به چنین مقامى رساند لكن در اثر اینكه جوانى داشتم هیجده ساله به فاصله 24 ساعت مرضى در گلویش پیدا شد و از دنیا رفت ، خداوند كریم در برابر این مصیبت ، چنین مقامى به من داد.
آقاى ذوالنور گفت من از مرگ فرزند آقاى طلاقت بى خبر بودم خواستم ایشان را ملاقات نمایم و خواب خود را برایش بگویم گفتم شاید فرزندش نمرده باشد و خواب را تعبیر دیگرى باشد، از ایشان نپرسیدم بلكه از یك نفر اهل علم كه با ایشان رفاقت داشت از حال فرزندش پرسش كردم گفت بلى چندى قبل پسر هیجده ساله ایشان به فاصله 24 ساعت ازكَفَش رفت .
در باب اجرها و پاداشهاى الهى در مورد مرگ اولاد خصوصا پسر، روایات و داستانهایى است كه در اوایل كتاب ((لئالى الاخبار)) مرحوم تویسركانى نقل كرده است و براى مزید اطلاع به كتاب ((مسكن الفؤ اد فى موت الاحبة والاولاد)) تاءلیف شهید ثانى مراجعه شود و در اینجا به نقل یك روایت اكتفا مى شود:
حضرت صادق علیه السلام مى فرماید:((اجر مؤ من از مردن فرزندش بهشت است صبر كند یا نكند)).(26)
با اینكه اجر در هر مصیبت و بلایى موقوف بر صبر آن است مگر در موت اولاد هرچند نتواند صبر كند اجرش ثابت است .

چهارشنبه 17/11/1386 - 19:26
 

50 رؤ یاى صادقانه


یكى از اهل تقوا و یقین كه زمان عالم ربانى مرحوم حاج شیخ محمد جواد بیدآبادى (كه در این كتاب چند داستان از ایشان نقل گردید) را درك كرده نقل كرد كه وقتى آن بزرگوار به قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام و توقف چهل روز در مشهد مقدسبه اتفاق خواهرش از اصفهان حركت نمود و به مشهد مشرف شدند، چون هیجده روز از مدت توقفش در آن مكان شریف گذشت ، شب حضرت رضا علیه السلام در عالم واقعه به ایشان امر فرمودند كه فردا باید به اصفهان برگردى ، عرض مى كند یا مولاى من ! قصد توقف چهل روز در جوار حضرتت كرده ام و هیجده روز بیشتر نگذشته
امام علیه السلام فرمود: چون خواهرت از دورى مادرش دلتنگ است و از ما مراجعتش را به اصفهان خواسته براى خاطر او باید برگردى ، آیا نمى دانى كه من زوارم را دوست مى دارم .
چون مرحوم حاجى به خود مى آید از خواهرش مى پرسد كه از حضرت رضا علیه السلام روز گذشته چه خواستى ؟ مى گوید:((چون از مفارقت مادرم سخت ناراحت بودم به آن حضرت شكایت كرده و درخواست مراجعت نمودم )).
محبت و راءفت حضرت رضا علیه السلام در باره عموم شیعیان خصوصا زوار قبرش ‍ از مسلمیات است چنانچه در زیارتش دارد:((السلام علیك ایها الامام الرؤ ف )) وداستانهایى در این باره در كتب معتبره موجود است و نقل آنها منافى وضع این جزوه است . و خلاصه هیچكس رو به قبر شریف آن حضرت نیاورد مگر اینكه مورد محبت و عنایت آن بزرگوار قرار گرفت .

چهارشنبه 17/11/1386 - 19:24
 

47 نجات از قبر پس از دفن


فاضل محترم آقا میرزا محمود شیرازى كه داستانهایى از ایشان نقل گردید فرمودند كه مرحوم آقا سید زین العابدین كاشى اعلى اللّه مقامه را در كربلا خادمى بود تبریزى (بنده نامش را فراموش كرده ام ) و اهل تقوا و صلاح و سداد بود، نقل كرد كه قبل از مجاورت كربلادر خارج شهر تبریز نزدیك قبرستان قهوه خانه داشتم و شبها را همانجا مى خوابیدم شبى هوا سخت سرد بود ومن درب قهوه خانه را محكم بستم و خوابیدم ، ناگاه كسى در را به سختى كوبید، برخاستم در را باز كردم آن شخص فرار كرد، مرتبه دوم در را سخت تر كوبید، آمدم در را گشودم باز فرار كرد.
گفتم البته این شخص امشب مزاحم من شده پس چوبى به دست گرفتم پشت در نشستم و آماده شدم تلافى كنم تا مرتبه سوم در را كوبید در را گشودم و او را تعقیب كردم تا وارد قبرستان شد ودر نقطه اى محو گردید. پس در همان محل توقف كردم و متوجه اطراف شدم و از او تفحص مى كردم ، بعد خیال كردم شاید پنهان شده همانجا خوابیدم به قصد اینكه اگر پنهان شده ظاهر شود.
چون خوابیدم و گوشم را به زمین گذاشتم ناگاه صداى ضعیفى شنیدم كه شخصى از زیر خاك ناله مى كند، متوجه شدم كه قبر تازه اى است كه طرف عصر كسى را آنجا دفن كرده اند و دانستم كه سكته كرده بوده و در قبر بهوش آمده ، پس برایش رقت كردم و به قصد خلاصى او خاكها را برداشتم و لحد را برچیدم . شنیدم كه مى گفت كجا هستم ؟! پدرم كجاست ؟ ! مادرم كجاست ؟!
پس لباس خود را بر او پوشانیدم و او را بیرون آورده در قهوه خانه جاى دادم ولى او را نشناختم تا بستگانش را خبر كنم ، آهسته آهسته ازاو پرسش مى كردم تا محله و خانه او را دانستم و از قهوه خانه بیرون آمده همان شب پدر و مادرش را پیدا كردم و آنها را خبر دادم ، پس آمدند و او را به سلامتى به خانه بردند، آنگاه دانستم كه آن شخص كوبنده در، ماءمور غیبى بوده براى نجات آن جوان .

چهارشنبه 17/11/1386 - 19:21
 

44 آثار سوء بخل


بزرگى از اهل علم نقل فرمود وقتى یكى از تجّار محترم اصفهان كه با مرحوم حاجى محمد جواد بیدآبادى سابق الذكر ارادت داشت ، سخت مریض شد، مرحوم بیدآبادى از او عیادت كردند و او از شدت مرض بیهوش شد و آن مرحوم مریض را در خطر مرگ مشاهده فرمود چون دارائیش زیاد بود به فرزندانش فرمود چهارده هزار تومان صدقه دهید و بین فقرا تقسیم نمایید تا من شفایش را به توسط حضرت حجت عجل اللّه تعالى فرجه بخواهم فرزندان مریض نپذیرفتند مرحوم بیدآبادى با تاءثر از خانه آنها بیرون آمد و با كسى كه مصاحب ایشان بود فرمود اینها بخل كردند و صدقه ندادند ولى چون این شخص رفیق ماست و بر ما حقى دارد، باید در باره اش دعا كنیم تا خداوند او را شفا بخشد، پس به اتفاق به منزل مى آیند و بعد از نماز مغرب مرحوم بیدآبادى دستها را به دعا بلند مى كند و در عوض اینكه شفایش را بخواهد عرض مى كند خدایا! او را بیامرز.
رفیق آن مرحوم مى گوید چه شد كه شفایش را نخواستید؟ فرمود چون خواستم دعا كنم صدایى شنیدم ((استغفراللّه ))، دانستم كه مرحوم شده و پس از تحقیق معلوم شد كه در همان ساعت مرحوم شده بود.
زهى خسران و زیانكارى براى كسى كه حاضر است مبلغ گزافى از دارائى خود را در راه هوى و هوس خرج كند ولى حاضر نیست مثل آن بلكه كمتر از آن را در راه خدا صرف نمایدو مى بیند در مریضخانه حاضر مى شود و مبلغ زیادى هم مى دهد و تعهد هم مى سپارد كه اگر مرد ضمانى نباشد و گاهى هم شده كه جنازه اش را از مریضخانه بیرون مى آورند در حالى كه حاضر نیست این مبلغ بلكه كمتر از آن را در راه خدا صدقه دهد با قطع به اینكه اگر اجل حتمى نباشد شفا خواهد یافت و اگر اجل حتمى باشد آن عزادارى حسینى (ع )
مبلغى كه داده براى عالم آخرتش ذخیره خواهد شد و علتش منحصرا ضعف ایمان به وعده هاى الهى و حب دنیاست .
از حضرت صادق علیه السلام چنین رسیده :((داووا مرضاكم بالصدقة ؛ یعنى معالجه كنید مریضهایتان را به صدقه دادن )).
ناگفته نماند كه مقصود ترك معالجه به وسیله دكتر و استعمال دارو نیست بلكه باید به وسیله دعا و صدقه معالجه دكتر و دارو را مؤ ثر و مفید قرار داد. زیرا بدیهى است اثر بخشیدن دارو متوقف بر خواست خداوند است و چنانكه به دكتر و دوا اهمیت مى دهیم باید به صدقه و دعا هم بیشتر اهمیت دهیم و این مطلب در بحث ترك گناهان كبیره مفصلا بیان شده است .

چهارشنبه 17/11/1386 - 19:18
 

39 فریادرسى فورى


دبیر محترم آقاى على اصغر اثناعشرى گفت شبى همسرم به رعاف مبتلا مى شود و از دو طرف بینى ، متصلا خون جریان پیدا مى كند و در آن ساعت دسترسى به دكتر نبود و متوجه شدم كه دوام این حالت منتهى به ضعف مفرط و هلاكت خواهد شد، پس اسم مبارك ((یاقابِضُ)) بدون سابقه بر زبانم جارى و آن را مكرر مى خواندم ، فورا خون قطع شد به طورى كه یك ذرّه خون ، دیگر جارى نشد.
یك هفته گذشت ، شب خوابیده بودم مرا بیدار كردند و گفتند برخیز كه ایشان باز مبتلا به خون دماغ شده و آنچه را كه آن شب خواندى بخوان . برخاستم و همان اسم مبارك را تكرار كردم و خون منقطع شد.
از شرایط مهم اجابت دعا یقین به قدرت بى پایان خداوندى است كه فوق مادیات و اسباب است و جمیع وسائل مسخر و مقهور اراده اویند عنایت حسینى و انتقام از قاتل
وكسى كه با شك و تردید باشد دعایش از اجابت دور است و به طور كلى هركس ‍ خود را مضطر الى اللّه دید و یقین كرد كه غیر ازخدا فریادرسى نیست پس در آن حال هرچه بخواهد به او داده خواهد شد.
در بعضى كتب معتبره نقل شده كه روزى زنى بچه شیرخوارش را در بغل گرفته از روى پلى كه به روى شط آب بود مى گذشت ناگاه بر اثر ازدحام جمعیت به زمین مى افتد و بچه اش در شط آب مى افتد، فریاد مى زند مسلمانان به فریادم برسید و قنداقه بچه به روى آب به حركت آب مى رفته و مادر دنبالش ناله مى كرد و به مردم استغاثه مى نمود تا به جایى رسید كه مقدارى از آب شط وارد قسمتى مى شد كه براى گردش سنگ آسیا تهیه دیده بودند.
تصادفا بچه هم وارد این قسمت شد، مادر دید الان بچه اش همراه آب به زیر سنگ آسیا رفته ومتلاشى مى شود و یقین كرد كه دیگر كسى نمى تواند بچه را نجات دهد، آن لحظه كه نزدیك فرو رفتن بچه بود سر به آسمان كرد و گفت (خدا) فورا آب كه به سرعت مى رفت ، متوقف شد و روى هم متراكم گردید تا مادر با دست خود بچه اش ‍ را برداشت و شكر الهى بجا آورد.
(
اَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَیَكْشِفُ السُّوءَ)(20)

چهارشنبه 17/11/1386 - 19:14
 

37 تحقیر به مؤمن نباید كرد


عالم متقى جناب حاج شیخ محمد باقر شیخ ‌الاسلام رحمة اللّه علیه فرمود من عادت داشتم همیشه پس از فراغت از نماز جماعت با كسى كه طرف راست و چپ من بود، مصافحه مى كردم ، وقتى در نماز جماعت مرحوم میرزاى شیرازى اعلى اللّه مقامه در سامرا پس از نماز، با طرف راست خود كه یك نفر از اهل علم و بزرگوار بود، مصافحه مى كردم و در طرف چپ ، یك نفر دهاتى بود كه به نظرم كوچك آمد و با او مصافحه نكردم ، بلافاصله از خیال فاسد خود پشیمان شده و به خودم گفتم شاید همین شخصى كه به نظر تو شاءنى ندارد، نزد خدا محترم و عزیز باشد، فورا با كمال ادب با او مصافحه كردم پس بوى مشكى عجیب كه مانند مشكهاى دنیوى نبود به مشامم رسید و سخت مبتهج و خوشوقت و دلشاد شدم و احتیاطا ازاو پرسیدم با شما مشك است ؟ فرمود نه من هیچوقت مشك نداشتم . یقین كردم كه از بوهاى روحانى و معنوى است و نیز یقین كردم كه شخصى است جلیل القدر و روحانى .
از آن روز متعهد شدم كه هیچوقت به حقارت به مؤ منى ننگرم .

چهارشنبه 17/11/1386 - 19:13