تعداد مطالب : 2747
تعداد نظرات : 413
زمان آخرین مطلب : 2820روز قبل
(و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها) - راغب مى گوید كلمه (احصاء) به معناى تحصیل با عدد و بدست آوردن با شماره است و در اصل از (حصا:ریگ ) گرفته شده ، چون عرب جاهلیت ، هر چیزى را مى خواست بشمارد بوسیله ریگ مى شمرد، همچنانكه ما با سرانگشت خود مى شماریم .
در این جمله به این معنا اشاره شده كه نعمتهاى خدا از محدوده عدد و شماره بیرون است و در نتیجه انسان نمى توانند نعمتهایى را كه خداى تعالى به او ارزانى داشته بشمارد.
چگونه مى توان نعمتهاى خدا را شمرد و حال آنكه عالم وجود با تمامى اجزاء و اوصاف و احوالش كه همه به هم مرتبط و پیوسته اند و هر یك در دیگرى اثر دارد و وجود یكى متوقف بر وجود دیگرى است ، نعمتهاى خدا هستند، و این معنا قابل احصاء نیست .
و شاید همین معنا باعث شده كه نعمت را به لفظ مفرد بیاورد و بفرماید:
(نعمه الله ) چون هر چه در عالم وجود دارد نعمت او است ، و در چنین موردى براى نشان دادن زیادى نعمت احتیاجى به جمع نیست چون هر چه با او برخورد مى كنیم نعمت او است ، البته مراد از (نعمه )
جنس آن است كه در نتیجه از نظر معنا با جمع فرقى نمى كند.
(ان الانسان لظلوم كفار كفار)
- به فتح كاف به معناى كثیر الكفران است یعنى كسى كه بسیار كفران مى ورزد بخود ستم مى كند و شكر نعمت هاى خدا را بجا نمى آورد و همچنان كفران مى كند تا آنكه كفران ، كار او را به هلاكت و خسران منتهى مى سازد، و ممكن است معنایش این باشد كه به نعمت هاى خدا زیاد ظلم مى كند، یعنى شكرش را بجا نیاورده كفران كند.
این جمله با اینكه استینافى و مستقل است ، مطالب قبلى را هم تاكید مى كند، زیرا كسى كه در گفتار ما پیرامون نعمتهاى خدا و چگونگى دادن آنها به انسان تامل كند قطعا خواهد فهمید كه انسان ، بخاطر غفلتش از این همه نعمت ظلم به خودش نموده و نعمتهاى خدا را كفران مى نماید.
سه شنبه 16/4/1388 - 1:40
(سوال ) به معناى طلب است ، و طلب هر چند عالم است ولى طلبى كه در كلمه سوال اراده شده است طلب كسى است كه با شعور باشد و آدمى وقتى متنبه و متوجه سوال مى شود كه حاجت ، او را ناگزیر سازد، لاجرم از خدا مى خواهد تا حوائجش را بر آورد.
وسیله معمولى سوال ، همین سوال زبانى و لفظى است ، البته به وسیله اشاره و یا نامه هم صورت مى گیرد كه در این فرض هم سوال حقیقى است ، نه مجازى .
و چون بر آورنده حاجت هر محتاجى خداى سبحان است و هیچ موجودى در ذات و وجود و بقائش قائم به خود نیست و هر چه دارد از جود و كرم او دارد حال چه به این معنا اقرار داشته باشد یا نداشته باشد.و خداى تعالى به آنها و به حاجات ظاهرى و باطنیشان از خود آنان داناتر است .جز خدا هر كسى گداى در خانه او است ، سائلى است كه حوائج خود را درخواست مى كند، حال چه خداوند تمام آنچه را كه مى خواهد بدهد و یا ندهد و بعضى را دریغ دارد.
این حق سوال و حقیقت آن است كه مختص به ذات بارى تعالى است و از غیر او چنین سوالى تصور و تحقق ندارد.نوع دیگر سوال زبانى است - همانطور كه گذشت - كه گاهى به آن وسیله از خداى سبحان سوال مى شود، و گاهى از غیر خداى سبحان .بنابر این ، خداى سبحان یگانه مسوولى است كه ، تمامى موجودات ، هم به حقیقت معناى سوال از او چیزى مى خواهند و هم بعضى از مردم - یعنى مردم با ایمان - به سوال زبانى از او در خواست مى كنند.
این نسبت به سوال ، و اما نسبت به پاسخ خدا و اعطاى او كه به طور مطلق و بدون هیچ قید و استثنائى آورده و او را معطى على الاطلاق معرفى نموده كه خود مى تواند دلیل بر این باشد كه هیچ سوالى نیست مگر آنكه خداوند در آنجا عطائى دارد، و همین قرینه است بر اینكه در جمله
(و اتیكم من كل ما سالتموه ) خطاب به نوع است ، همچنان كه جمله ذیل آیه كه مى فرماید:(ان الانسان لظلوم كفار)
مؤ ید همین مطلب است .
در نتیجه معناى آیه اینگونه مى شود كه :هیچ انسانى در رابطه با انسانیتش به هیچ نعمتى محتاج نمى شود مگر آنكه خداوند آن را بر آورده مى كند حال یا همه آن را، و یا بعضى از آن را.و خلاصه براى نوع انسان هیچ حاجتى زمین نمى ماند هر چند كه ممكن است افرادى از انسان محتاج بوده و حتى سوال هم كرده باشند لیكن حاجتشان بر آورده نباشد.
این معنى را جمله
(اجیب دعوه الداع اذا دعان )
تایید مى كند.و ما در تفسیر آن گفتیم كه خداى تعالى دعاى دعا كننده خود را رد نمى كند مگر آنكه در حقیقت دعاء نباشد، و یا اگر دعاء هست ، دعاى از خدا نباشد، و یا تنها از خدا نباشد، و چه بسیار مى شود كه آدمى زبانش با دلش یكسان نبوده و یا دعایش بیهوده گویى است ، ولى نوع انسان دچار هذیان و بیهوده سرایى نمى شود، و هیچگاه مرتكب نفاق و دوروئى نمى گردد، و جز خداى سبحان رب و پروردگار دیگرى نمى شناسد.در نتیجه هر وقت به حاجتى برخورد، از او به معناى حقیقى كلمه درخواست و سوال مى كند، و از خود او هم سوال مى كند نه از غیر او.و لذا مى بینیم تمامى حوائجش بر آورده است ، و همه سوالاتش داده شده و تمامى دعاهایش مستجاب است .
از آنچه گذشت روشن گردید كه كلمه
(من ) در جمله (من كل ما سالتموه )
ابتدائیه است و معنایش این است كه آنچه كه خداى تعالى مى دهد از است كه سوال مى كنند، حال چه همه آنها باشد، و چه بعضى از آنها.
و اگر كلمه
(من )
تبعیضى مى بود چنین معنا مى داد كه :خداى تعالى در هر سوالى ، بعضى از آن را مى دهد.و حال آنكه مى بینیم واقع بر خلاف آن
است ، و خداوند در پاره اى موارد بعضى از خواسته ها را مى دهد و در مواردى همه آنرا عطا مى كند.همچنان كه اگر مى فرمود:
(و اتیكم كل ما سالتموه : و همه آنچه از او بخواهید مى دهد)
نیز بر خلاف واقع بود.
و همچنین اگر مى فرمود:
(و اتیكم مما سالتموه )
باز صحیح نبود، چون معنایش این مى شود كه خداوند بعضى از خواسته ها را استجابت مى كند و بعضى را استجابت نمى كند و به كلى رد مى نماید.علت اینكه این معنا صحیح نیست این است كه آیه شریفه در مقام امتنان است و این معنا با امتنان تناسب ندارد.
كوتاه سخن ، معناى آیه چنین است .
(خداى تعالى به نوع انسان آنچه كه خواسته است مرحمت فرموده ، و هیچ حاجتى نمانده مگر آنكه بر آورده ، و بر مى آورد، حال یا همه آنها و یا از هر یك مقدارى را كه حكمت بالغه اش اقتضاء داشته باشد)
.
و گفته شده كه تقدیر كلام این است :
(و اتیكم من كل ما سالتموه و ما لم تسئلوه : شما را عطا كرده همه آن چیرهائى را كه درخواست نموده اید و آنها را كه در خواست نكرده اید) لیكن این معنا مبنى بر این است كه مراد از (سوال ) سوال زبانى باشد، و ما قبلا گفتیم كه مطلب خلاف آن است زیرا سیاق آیه با سوال زبانى سازگارى ندارد.
سه شنبه 16/4/1388 - 1:40
تسخیر كشتیها براى مردم به معناى آن است كه آن را وسیله نفع بردن مردم در مقاصدشان قرار دهد، به این صورت خود آنان و بارهایشان را از جایى بجاى دیگر حمل كند بدون اینكه متوقف شوند، و یا در آب فرو روند.
و اما اینكه بعضى گفته اند
(تسخیر كشتیها براى بشر به معناى قدرت دادن بشر بر ساختن و به كار بستن كشتى است ، و منظور این است كه خداوند بشر را به چنین طریقه اى آشنا نمود)
معنایى بعید است ، چون ظاهر از تسخیر چیزى براى ایشان ، این است كه خداوند در آن چیز تصرفى بكند، و آن را موافق با مقاصد و منافع بشر قرار دهد، نه اینكه در خود انسان تصرف كند، و دل و فهم او را ملهم به ساختن آن چیز بنماید.
طبع كلام اقتضاء دارد كه بفرماید:
(و سخر لكم البحر لتجرى فیه الفلك بامره و سخر لكم الانهار : دریا را براى شما مسخر نمود). تا كشتى ها در آن آمد و شد كنند، و رودخانه ها را براى شما مسخر نمود.ولى اینطور نفرمود، بلكه به عكس فرمود (كشتى ها را براى شما مسخر كرد تا به امر خدا در دریا آمد و شد كنند)
چون در میان نعمت هاى دریائى ، كشتى چشم گیرترین آنها است ، نه اینكه منحصر به آن باشد و شاید همین جهت باعث شده كه مطلب را به عكس بفرماید، چون مقام گفتار، مقام شمردن نعمتها است ، و نعمت كشتى چشم گیرتر است ، هر چند كه نعمت دریا بزرگتر است .
و اگر جریان كشتى در دریا را به امر خدا نسبت داده با اینكه ظاهرا علتهاى طبیعى ، از قبیل باد و بخار و سایر عوامل طبیعى آن را به جریان در مى آورند به این منظور بوده كه بفهماند خداى تعالى یگانه سببى است كه هر سبب دیگرى به او منتهى مى گردد.
و مقصود از
(انهار) در جمله (سخر لكم الانهار) آبهاى جارى است كه در مكانهاى مختلف زمین جریان دارد.و تسخیر (انهار)
به این است كه آنها را رام بشر كند، تا بشر براى آشامیدن و شستشو و بر طرف كردن كثافات و امثال آن ، از آن بهره مند شود.
و همچنین حیوان و نبات هم كه باز مسخر آدمند، بوسیله آن براى بشر باقى بمانند.


و سخر لكم الشمس و القمر دائبین و سخر لكم اللیل و النهار



راغب مى گوید:كلمه (داب ) به معناى ادامه سیر است ، وقتى گفته مى شود()فلان داب فى السیر دابا) معنایش این است كه فلانى همچنان راه را ادامه داد، در قرآن كریم هم در آیه (و سخر الشمس و القمر دائبین ) به همین معنا آمده و نیز داب به معناى عادت همیشگى و مستمر است بطورى كه دائما بر یك حال بماند، در قرآن آنجا كه فرموده :(كداب آل فرعون ) به این معنا است .یعنى مانند عادت فرعون كه سالها بر آن جریان داشت و معناى آیه روشن است .

سه شنبه 16/4/1388 - 1:39
الله الذى خلق السموات و الارض ....



بعد از آنكه داستان شریك قرار دادن براى خدا را از ناحیه مشركین و اضلال و تهدید ایشان به آتش دوزخ را تمام نمود اینك در این آیه و دو آیه بعد، استدلال بر اختصاص ربوبیت براى خداى تعالى را ایراد مى فرماید، و آن را از راه اختصاص تدبیر عام موجودات ، از قبیل نظام خلقت و فرستادن آب از آسمان و بیرون كردن رزق از زمین و تسخیر دریاها (كشتى ها) و نهرها و آفتاب و ماه ، و شب و روز، به نتیجه مى رساند، و سپس در آخر این سه آیه ، به این معنا اشاره مى كند كه این نعمتها و میلیونها نعمت دیگرى كه از حد شمارش بیرون است همه از ناحیه خداى تعالى به انسانها داده شده .و همانطور كه گفتیم بیانات این سوره همه در روشنایى دو اسم از اسامى خداى تعالى ، یعنى اسم (عزیز) و (حمید) جریان مى یابد.
پس اینكه فرمود:(الله الذى خلق السموات و الارض ) در معناى این است كه :بگوییم :خداى تعالى ، تنها و یگانه رب عالم است نه اینهایى كه شما براى او شریك قرار داده اید.
در جمله (انزل من السماء ماء فاخرج به ) مقصود از (سماء) جهت بالا است ، یعنى مقصود از این كلمه ، همان معناى لغوى آن است ، و مقصود از آب نازل ، باران است كه از جهت بالا فرو مى ریزد، پس آب در كره زمین كه مایه زندگى جنبدگان و نباتات زمین است ، همه از باران است .
سه شنبه 16/4/1388 - 1:38
و اگر در این آیه مى فرماید كه در روز قیامت دوستى و خلت نیست ، منافات با آیه (الاخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین ) كه براى آن روز دوستى را اثبات مى كند ندارد،
زیرا نسبت میان این دو آیه به اصطلاح منطقى ها نسبت عموم و خصوص مطلق است ، و حاصل مقصود از آن دو این مى شود كه :خلت و دوستى كه جهت تقوى و رنگ آن را نداشته باشد در قیامت منتفى است ، و اما خلت و دوستى كه رنگ تقوى داشته باشد، یعنى بخاطر خدا بوده باشد، البته در قیامت ثابت و نافع است .پس انكار دوستى بطور مطلق ، و سپس اثبات بعضى از اقسام آن در این آیه ، نظیر انكار شفاعت بطور مطلق در آیه
()و لا خله و لا شفاعه ) و سپس اثبات بعضى از اقسام آن كه شفاعت به اذن خدا باشد در آیه (الا من شهد بالحق و هم یعلمون )
مى باشد.
و اینكه بعضى در اصلاح و رفع تنافى میان این دو آیه گفته اند:
(مراد از خلت در آیه اى كه آن را انكار مى كند دوستى هاى معمولى دنیوى است ، كه بوسیله آن از دست رفته ها را جبران مى كنند، بخلاف دوستى در آیه دیگر كه آن را اثبات مى كند و بعضى دیگر كه گفته اند:مراد از دوستى در آیه اى كه انكارش مى كند، دوستى طبیعى و ناشى از فعل و انفعالات نفس است بخلاف آن دوستى دیگر، كه دوستى خدایى است در حقیقت برگشتش به همان حرفى است كه ما گفتیم
سه شنبه 16/4/1388 - 1:38
 اگر مشركین با اعتراف به اینكه آفریدگار همه جهان و جهانیان و حتى بتها و ارباب ایشان خدا است با این وصف بت را مانند خداوند قرار دادند، از این جهت بوده است كه ایشان بتهاى خود را الهه خود مى خواندند، به این معنا كه پاره اى از تدابیر عالم را به آنها نسبت داده ، آنگاه بخاطر طمع به خیرات و ترس از شرشان آنها را پرستش مى نمودند(آرى اشتباه وانحرافشان از هدایت فطرى همینجا بود) با اینكه فطرت خود آنان ، حكم مى كرد كه خلق عالم و امر آن ، همه به دست خداست .علاوه بر حكم فطرت ، خداوند این فطرت را به وسیله انبیاء و تذكرات ایشان تایید و فطرتها را بیدار كرده بود، و انبیاء (صلوات الله علیهم ) براى بیدار كردن فطرت ، ادله و حجت هاى قاطع آورده بودند.
پس مشركین هم ، با داشتن بصیرت در امر توحید و بدون هیچ غفلت و اشتباهى از روى عمد و اختیار چنین انحرافى را مرتكب شده بودند.آرى ، عمدا اشتباه كردند تا از این راه مردمى را به بندگى و بردگى خود وادار نموده ، و ایشان را از راه حق و فطرت منحرف كنند تا اموالشان را بربایند.به همین جهت در این آیه ، علت بت پرستى آنان را اینگونه تعلیل مى كند كه مى خواستند مردم را از راه خدا منحرف كنند.آنگاه دنبال این تعلیل رسول خود را دستور مى دهد كه به ایشان هشدار دهد راهى كه مى روند به آتش دوزخ منتهى مى شود، و جز آن بازگشت دیگرى ندارند: (بگو از كار خود بهره بگیرید كه بازگشت شما به سوى آتش است )
.
البته طبع كلام و لحن آن اقتضاء داشت بفرماید:(براى خدا امثال بگیرید و مردم را از راه خدا منحرف بكنید كه بازگشتتان به سوى جهنم است ).ولى اینطور نفرموده بلكه فرمود:(براى خدا امثال گفتند و مردم را از راه خدا منحرف نمودند.به ایشان بگو از كار خود بهره بگیرید كه بازگشتتان به سوى خدا است )
تا در ضمن سخن به غرض فاسد ایشان كه همان بهره هاى مادى است و آن را پنهان مى كردند تصریح كرده باشد و در نتیجه بهتر رسوا شده باشند.


قل لعبادى الذین آمنوا یقیموا الصلوه و ینفقوا مما رزقناهم سرا و علانیه من قبل ان یاتى یوم لا بیع فیه و لا خلال



بعد از آنكه آنها را به وسیله رسول گرامیش و بخاطر گمراه كردن مردم از راه خدا تهدید به عذاب قیامت كرد، اینك به وسیله همان پیامبر بندگان خود را كه ایمان آورده اند دستور مى دهد كه او را رها نكنند و تا روز قیامت - كه در آن روز دیگر مجالى براى جبران سعادتهاى فوت شده نیست ، و دیگر با هیچ وسیله اى از وسایل موجود در دنیا كه یا معاوضه ، و دادن چیزى و گرفتن چیزى است ، و یا دوستى و محبت است ، نمى توان كه از دست رفته جبران كرد - فرا نرسیده ، راه خدا و ریسمان محكم او را از دست ندهند، چون روز قیامت فقط و فقط روز حساب و جزا است و شان آن روز تنها همین است و شان دیگرى در آن نیست .
از اینجا روشن مى شود كه جمله (یقیموا الصلوه و ینفقوا) بیان از راه خدا است و در معرفى راه خدا، تنها به این دو اكتفاكرد، چون سایر وظائف و دستورات شرعى كه هر یك به تناسب خود، شانى از شوون حیات دنیوى را اصلاح مى كند - عده اى از قبیل نماز میان بنده و پروردگار او را، و عده اى نظیر انفاق ، میان بنده با بندگان دیگر را اصلاح مى نماید - همه از آن دو ركن ، منشعب مى شوند.
و دو جمله (یقیموا) و (ینفقوا) از این نظر مجزوم (بدون نون ) آمده اند كه در جواب امر و مقول قول حذف شده قرار گرفته اند و تقدیر كلام چنین است :(قل اقیموا الصلوه و انفقوا...، یقیموا الصلوه و ینفقوا....).
انفاقى كه در آیه شریفه آمده انفاق معینى نیست ، بلكه مطلق انفاق در راه خداست ، چون سوره مورد بحث مكى است و در مكه هنوز آیه اى در باره زكات معین اسلامى نازل نشده بود.و مقصود از انفاق سرى و علنى این است كه انفاق بر مقتضاى ادب دینى انجام گیرد، آنجا كه ادب ، اقتضاى پنهان بودن را دارد، پنهانى انفاق كنند و هر جا كه ادب ، علنى آن را مى پسندد، علنى بدهند، به هر حال ، مطلوب از انفاق این است كه هر گوشه و شانى از شوون اجتماع كه در شرف فساد و تباهى است اصلاح شود، و بر جامعه مسلمین خللى وارد نیاید.
سه شنبه 16/4/1388 - 1:37
آیه شریفه ، وضع پیشوایان كفر و روساى ضلالت كه ظلم نموده و كفران نعمت كردند را بیان مى كند كه چگونه نعمتها از هر طرف احاطه شان كرده ، و ایشان به جاى شكر نعمت خدا و ایمان به پروردگار، كفران نعمت نمودند،
با اینكه قبلا تذكر داده بود، كه چگونه خداى تعالى آسمان و زمین
را خلق كرده ، و هیچ احتیاجى به آنها نداشت ، و فقط منظور و غرضش انعام بود.و نیز فرموده بود كه كلمه حق ، كه انبیاء مردم را به آن و به آثار نیكو و ثابت آن مى خوانند، نعمتى دیگر است .
این آیه شریفه مطلق است ، و هیچ دلیلى نیست كه آن را به كفار مكه و یا كفار قریش اختصاص دهد، گر چه خطاب در آن ، مربوط به رسول خدا است ، و در ذیلش دارد:(بگو از كفر خود بهره مند شوید كه بازگشت شما به سوى آتش است )
، و به نظر مى رسد كه پس مراد از كفار هم ، كفار معاصر آن حضرت است ، لیكن این چیرها باعث نمى شوند كه ، آیه را، اختصاص به آنان دهیم ، زیرا مضمون آن مطلق است ، و شامل همه طاغوت ها و اعمال ایشان مى شود، چه طاغوتهاى این امت ، و چه طاغوتهاى امتهاى گذشته .
پس آیه (الم تر الى الذین بدلوا نعمه الله كفرا) وضع طاغوتها، یعنى پیشوایان ضلالت امتهاى گذشته و امت اسلام را بیان مى كند. به دلیل اینكه مى فرماید:(و احلوا قومهم دار البوار : سرانجام كار، قوم خود را به هلاكت كشانیدند)
كه به خوبى اشعار دارد كه اینها افرادى متنفذ بودند، كه از آنها شنوایى داشتند.
و مقصود از اینكه مى فرماید (نعمت خدا را مبدل به كفر كردند) این است كه شكر نعمت خدا را مبدل به كفران نمودند.پس در حقیقت كلمه شكر حذف شده ، و تقدیر آیه چنین بوده :(بدلوا شكر نعمه الله كفرا)
.
ممكن است بگوئیم :مراد، تبدیل خود نعمت به كفر است ، البته در این صورت باید یك نوع مجاز مرتكب بشویم ، و در قرآن نظیر این تعبیر را داریم ، آنجا كه مى فرماید:(و تجعلون رزقكم انكم تكذبون )
.
و لازمه به هلاكت كشاندن قوم ، این است كه خود را هم به هلاكت كشانده باشند، چون پیشواى ضلالت بودند.و پیشواى ضلالت معلوم است كه هم خود و هم دیگران را به گمراهى مى كشاند، و دیگران او را در ضلالتى كه دارد پیروى مى كنند.و نظیر این تعبیر در آیه (یقدم قومه یوم القیامه فاوردهم النار)
در باره فرعون است .
بنا بر این ، معناى آیه این مى شود:آیا به پیشوایان و روساى ضلالت ، چه در امتهاى گذشته و چه در امت خودت نمى نگرى كه چگونه شكر نعمت خدا را مبدل به كفران كرده ، و مردمى هم پیرویشان نمودند.و در نتیجه
هم خود و هم مردم خود را به هلاكت و شقاوت و آتش كشاندند؟.


جهنم یصلونها و بئس القرار



این جمله (دار البوار) را معنا مى كند.بعضى احتمال داده اند كلمه (جهنم ) به عامل اشتغال منصوب شده باشد یعنى تقدیر كلام این بوده :(یصلون جهنم یصلونها)، و جمله مزبور بیان دار البوار نبوده ، بلكه جمله اى مستانفه باشد.لیكن احتمال ایشان صحیح نیست ، چون دلیلى ندارد زیرا منصوب بودن كلمه مرجوح است .و مستانفه بودن جمله هم ، هیچ نكته اضافى را نمى رساند.
و از همین جا فساد گفتار بعضى دیگر، روشن مى شود كه گفته اند:آیات مورد بحث ، در مدینه نازل شده و مقصود از كفار، بزرگان مكه و صنادید قریش است ، كه لشكرى فراهم ساخته و در بدر با رسول خدا (صلى الله و علیه و آله و سلم ) جنگیدند و كشته شدند و مردم را هم به كشتن دادند.
و فسادش از این جهت است كه گفتیم آیه شریفه مطلق است و هیچ دلیلى بر تخصیص آن به كشته شدگان در بدر نیست .بلكه آیه شریفه شامل تمامى پیشوایان ضلالت ، كه قوم خود را به گمراهى و دار البوار كشانده و مى كشانند مى شود.
و مراد از حلول دادن در دار البوار، جاى دادن آنان در آتش شقاوت و بدبختى است نه كشته شدن در دنیا و حتى آیه ، آنهایى را هم كه هنوز كشته نشده اند.و نمرده اند و به آتش دوزخ نرفته اند، شامل مى شود.
علاوه بر این ظاهر آیه بعدى هم كه مى فرماید:و جعلوا لله اندادا لیضلوا عن سبیله قل تمتعوا فان مصیركم الى النار) كه ظاهر آن این است كه ، ضمیر جمع در آن (واو در فعلهاى جعلوا و لیضلوا) به كفار نامبرده در این آیه بر مى گردد.و معلوم است كه وقتى ضمیر به افراد مذكور در آیه قبل ، برگشت خطاب (قل تمتعوا) به باقیماندگان از كفار است ، كه در روز فتح مكه زنده بودند.و تهدید قطعى ایشان به شقاوت و بدبختى مسلم بدون استثناء مى باشد.


و جعلوا لله اندادا لیضلوا عن سبیله قل تمتعوا فان مصیركم الى النار



كلمه (انداد) جمع (ند) و به معناى مثل است .و مقصود از آن ، معبودهایى است كه كفار از میان ملائكه و جن و انس به جاى خدا براى خود، اتخاذ كردند
سه شنبه 16/4/1388 - 1:37
البته معانى دیگرى هم براى آیه ذكر كرده اند.مثلا از آن جمله ، بعضى گفته اند:معنایش این است كه خداوند، كسانى را كه ایمان آورده اند، تثبیت نموده در كرامت و ثواب خود قرار مى دهد، و این پاداش را به خاطر قول ثابتى كه در ایشان دید، به ایشان مى دهد، و مقصود از قول ثابت هم ایمان است ، كه با دلیل ها و برهانها اثبات مى شود پس مراد از تثبیت ایشان ، نزدیك كردن آنان به خود، و در بهشت منزل دادن است .و لیكن این حرف از این جهت باطل است كه موجب تقیید بدون دلیل است .
بعضى دیگر گفته اند:معناى آن این است كه خداوند ایشان را در زمین تثبیت كند، یعنى با یارى خود، ایشان را در زمین تمكین داده و فتح و غلبه بر دشمن را نصیبشان مى گرداند.و در آخرت هم ، در بهشت جاى مى دهد.ولى این معنا از سیاق آیه دور است .
(و یضل الله الظالمین ) - ظاهرا در مقابل هم قرار دادن ظالمین ، در اینجا و مومنین ، در آیه (الذین آمنوا) كه در جمله سابق بود، این است كه مراد از ظالمین ، اهل كفر هستند، كه به خدا و آیات او ایمان نیاورده اند.علاوه بر این خود قرآن كریم ، در بعضى موارد، بطور مطلق ، ظالمین را به معنائى نزدیك به كفر معنا كرده و فرموده است :(ان لعنه الله على الظالمین الذین یصدون عن سبیل الله و یبغونها عوجا و هم بالاخره كافرون )
.
این جمله ، به منزله نتیجه اى است كه از مثال دوم یعنى جمله
(و مثل كلمه خبیثه كشجره خبیثه اجتثت من فوق الارض مالها من قرار)
استخراج مى شود و معنایش این است كه ، خداى تعالى اهل كفر را، با محرومیت از صراط هدایت ، گمراه نموده ، و دیگر به سوى زندگى سعادتمندانه دنیائى ، و نعمتهاى باقى و خوشنودى خدا در آخرت راهنمائى نمى كند،
بطورى كه اگر پرده از روى دلهایشان بردارى ، جز شك و تردید و كورى و اضطراب و تاسف و حسرت و اندوه و حیرت ، در آن نمى یابى .
(و یفعل الله ما یشاء)
- یعنى خداوند تثبیت آنها و اضلال اینها را، به مقتضاى خواستش انجام مى دهد.و مشیت او مزاحم و مانع و دافعى ندارد.و چیزى میان مشیت و فعل او حایل نمى شود.
از همین جا معلوم مى شود كه ، مساله اضلال اینها و تثبیت آنها مربوط به مشیت او است و ناگزیر، باید جز و قضایاى حتمى ، یكى شقاوت كافر و دیگرى سعادت مومن را شمرد و روایتى هم این معنا را تایید مى كند.
اگر در جمله
(و یضل الله ) و جمله (و یفعل الله ) لفظ (الله )
به جاى ضمیر آمده ، به آن جهت است كه بطورى كه گفته اند:عظمت و هیبت مقام او را برساند.


الم تر الى الذین بدلوا نعمه الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار



در مجمع البیان گفته است :كلمه (احلال ) به معناى نهادن چیزى در محلى است ، البته اگر از قبیل اجسام است معنایش مجاور قرار دادن آن جسم یا چیز دیگر و اگر از اعراض است ، معنایش داخل كردن آن عرض در چیز دیگر مى شود و كلمه (بوار) به معناى هلاكت است .وقتى گویند:(بار الشى ء) یعنى هلاك شد آن چیز و (یبور) یعنى هلاك مى شود.و (قوم بور) به معناى (قومى هلاك شده ) است .
راغب در باره (بوار) گفته به معناى كسادى مفرط است ، و چون كسادى مفرط سرانجام به فساد منتهى مى شود تا آنجا كه گفته شده (كسد حتى فسد : كساد شد تا آنجا كه فاسد شد) از این نظر، هلاكت را هم (بوار خوانده ) و گفته اند:فلان چیز (بار، یبور، بورا) یعنى هلاك شد، خداى سبحان هم فرموده :(تجاره لن تبور).
سه شنبه 16/4/1388 - 1:36
یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت



ظاهرا كلمه (بالقول ) متعلق به (یثبت ) است ، نه به جمله (آمنوا) و باى آن ، باى آلت ، و یا سببیت است ، نه باى تعدى ، و جمله (فى الحیوه الدنیا و فى الاخره ) نیز متعلق به (یثبت ) است نه به (الثابت ).
در نتیجه ، معناى آیه به این برگشت مى كند كه :كسانى كه ایمان آورده اند، اگر بر ایمان خود ثابت بمانند و استقامت به خرج دهند، خداوند هم ایشان را در دنیا و آخرت بر همان ایمانشان ثابت قدم مى كند و اگر مشیت خداى تعالى نباشد، ثبات خودشان سودى نخواهد داشت ، و از فواید آن بهره نمى برند، آرى همه امور به خداى سبحان بازگشت مى كند، پس جمله (یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت ) در مقام هدایت همان نكته اى را مى رساند كه آیه فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم ) در طرف ضلالت ، آن را افاده مى كند.
فرقى كه میان این دو مقام یعنى باب هدایت و ضلالت است ، این است كه ، هدایت ابتدا و آغازش از ناحیه خدا است ، كه نتیجه اش ‍ هدایت شدن است ولى ضلالت ابتدایش از خود بنده است ، و خداوند به خاطر سوء اختیار بنده او را با ضلالت بیشترى كیفر داده و بر ضلالتش مى افزاید همچنان كه فرمود:(و ما یضل به الا الفاسقین ) و بسیارى آیات از قرآن این معنا را خاطر نشان مى سازد كه هدایت تنها از خداى سبحان است ، و غیر او كسى در آن دخالت ندارد.
توضیح این كه ، خداى سبحان ، بشر را بر فطرت توحید آفریده است فطرتى سالم ، كه مساله معرفت ربوبیت و خوبى تقوا و بدى كارهاى زشت را در آن به امانت گذارده و معناى این كه گفتیم :هدایت ابتدایش از خدا است ، همین است ، آنگاه این فطرت را بوسیله دعوت هاى دینى ، كه داعیان آن انبیاء و رسل هستند تایید فرموده است .
پس اگر انسانها بر اساس همین فطرت سالم زندگى نموده ، در نتیجه مشتاق معرفت ، پروردگار خود و عمل صالح گشته ، از فجور و عمل زشت نفرت بورزند، خداوند هدایتشان كرده و به آن معرفتى كه مى خواستند، خواهند رسید.البته این نكته فراموش نشود كه ، وقتى عمل كردن بر طبق
فطرت سالم را اهتداء مى نامیم كه خود فطرت سالم را هدایت بدانیم .
اما اگر انسان از راه فطرت منحرف گشته ، و با انتخاب بد خود، و به خاطر نشناختن مقام پروردگار و دلدادگى به زندگى خاكى ، و پیروى هواى نفسش ، از حق متنفر گردید، خودش ، خود را گمراه كرده است ، و تا اینجا گمراهیش مربوط به خداى تعالى نیست ، ضلالتى است كه منشاش گمراه كردن خدا نمى باشد - چون لطف و رحمت پروردگار، مانع از این است كه ، كسى را ابتداء گمراه كند.و لیكن در صورتى كه بنده با آگاهى و توجه بر انحراف خود پافشارى كند، خداى تعالى به عنوان مجازات ، رحمت خود را از او قطع ، و توفیق را از او سلب نموده ، ضلالتش را حتمى مى كند، پس اضلال و گمراه كردن خدا مربوط به كسانى مى باشد، كه خود آنها راه انحراف را با توجه و آگاهى پیش بگیرند.آرى او خود شروع به مخالفت و انحراف نمود، خداوند هم به عنوان مجازات (كفر نعمت ) منحرف ترش كرد.
از این گفتار علت اختلاف در دو آیه (فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم ) و آیه (یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت ) معلوم مى شود كه چرا در اولى ، انحراف و لغزش را از ناحیه خود منحرفین فرض نموده .سپس ازاغه را به خدا نسبت مى دهد.و در دومى نخست ایمانى كه خود مستلزم هدایت خدایى است ، (منحرف كردن ) فرض نمود.و سپس قول ثابت را كه عبارت است از ثبات و استقامت به حسن اختیار آنان اضافه مى كند.آنگاه تثبیت را به عنوان پاداش ثبات اختیارى آنان ، كه فعل آنها است ذكر مى فرماید.و خلاصه كلام این كه :در باب هدایت ، نقطه شروع را به خود بندگان نسبت نداده بلكه ثبات بر هدایت فطرى را به ایشان نسبت مى دهد و سپس تثبیت خود را به عنوان پاداش ذكر مى كند و نوید مى دهد كه چنین افرادى را خداوند در خطرهاى زندگى دنیا و آخرت از لغزش و انحراف حفظفرماید.پس نتیجه این شد كه هدایت اولى و فطرى بشر، مربوط به خود او نبوده ، بلكه هدایت اول و دومش همه از خدا است ، و تنها آنچه از ناحیه او و به اختیار او است ، ثبات بر هدایت اولى است .به خلاف ضلالت ، كه نخست ، از ناحیه خودش شروع مى شود (دقت فرمائید).
به هر حال تثبیت مذكور در آیه ، با در نظر گرفتن مثالى كه برایش آورده ، به منزله محكم كردن درخت طیب است ، به طورى ، كه ریشه اش در زمین جاى گیرتر شود.
و وقتى ریشه درخت ثابت شد، نمو مى كند.و رگهاى مویى و بزرگتر خود را در اطراف دوانیده ، در نتیجه میوه خود را همه وقت مى دهد.و این كه گوییم همه وقت كه معناى (كل حین ) در آیه است ، عبارتى است كه با عمر دنیا و آخرت درست منطبق مى شود.زیرا عمر دنیا و آخرت كه مى گوئیم ، تمامى زمانها و دقائق را شامل مى شود.و عبارت (كل حین ) هم همین طور است و این معنائى است كه از آیه شریفه ، بدست مى آید
سه شنبه 16/4/1388 - 1:33
 كلمه خبیثه در مقابل كلمه طیبه است .و به همین جهت ، همان اختلافاتى كه در كلمه طیبه نقل شد، در كلمه خبیثه نیز وجود دارد، و همچنین در شجره خبیثه اختلاف نموده اند بعضى گفته اند:مقصود، (حنظله ) (هندوانه ابو جهل ) است ، و بعضى گفته اند:(كشوث ) (سریش ) است كه گیاهى بدون ریشه است و به درخت و بوته هاى خار و یا گندم و سایر زراعت ها مى پیچد و از ساقه آنها مواد مورد احتیاج خود را جذب كند.بعضى دیگر گفته اند:مقصود از آن سیر است .یكى دیگر گفته :بوته خار است ، و یكى دیگر گفته خزه آب است آن دیگرى گفته :مقصود از آن قارچ است .و بالاخره یكى گفته :هر درخت و بوته اى است كه میوه پاكیزه اى نداشته باشد.
ولى از اختلافى كه در آیه قبلى گذشت ، وضع این اختلافات هم روشن شده و خواننده محترم این را نیز متوجه شد، كه تدبر در معناى كلمه طیبه و مثالى كه قرآن كریم براى آن آورد چه معنائى را مى رساند، و لذا به آسانى مى تواند، معناى كلمه خبیثه و مثال آن را مو به مو پیدا كند، و بفهمد كه مقصود از كلمه خبیثه شرك به خدا است كه به درخت خبیثى تشبیه شده ، كه از جاى كنده شده باشد، و در نتیجه اصل ثابت و قرار و آرام و خلاصه جاى معینى نداشته .و چون خبیث است ، جز شر و ضرر اثر دیگرى ببار نیاورد.
سه شنبه 16/4/1388 - 1:32