تعداد مطالب : 2747
تعداد نظرات : 413
زمان آخرین مطلب : 2870روز قبل
و در كافى به سند خود از زراره از امام باقر (علیه السلام ) روایت كرده كه گفت :ابرش كلبى از آن حضرت از آیه (یوم تبدل الارض ‍ غیر الارض ) سوال كرد، امام فرمود:زمین مبدل به نانى پاكیزه مى شود كه مردم از آن مى خورند تا رسیدگى به حسابها تمام شود.ابرش مى گوید:پرسیدم
آخر آن روز مردم در گرفتارى محشرند، كجا حال و حوصله نان خوردن دارند؟ فرمود:چطور آنهایى كه در آتشند عذاب آتش از خوردن ضریع و آشامیدن حمیم بازشان نمى دارد، آنوقت محشر، محشریان را از خوردن باز مى دارد؟.
مؤ لف :اینكه فرمود:زمین مبدل به نانى پاكیزه مى شود احتمال دارد از باب تشبیه باشد همچنان كه از خبرى كه اینك مى خوانید همین معنا بر مى آید.
در ارشاد مفید و احتجاج طبرسى از عبد الرحمان بن عبد الله زهرى ، روایت آمده كه :زمانى هشام بن عبد الملك به زیارت خانه خدا آمده بود، وقتى وارد مسجد الحرام شد تكیه بر دست پسر سالم ، غلام خود كرده بود، و اتفاقا امام باقر (علیه السلام ) هم در مسجد نشسته بود.سالم غلام هشام به او گفت :یا امیر المومنین !این محمد بن على است كه اینجا نشسته .گفت :این همانست كه مردم عراق مفتون و شیفته اویند؟ گفت آرى .گفت :نزد او برو و بگو امیر المومنین مى گوید مردم در قیامت تا تمام شدن حساب چه مى خورند و چه مى آشامند؟ امام باقر (علیه السلام ) فرمود:مردم در سرزمینى محشور مى شوند كه مانند قرص نانى پاكیزه است و در آن نهرها جارى است ، هم مى خورند و هم مى آشامند تا حسابها پایان پذیرد.
راوى مى گوید:هشام از شنیدن این پاسخ خوشحال شد و پنداشت كه مى تواند با یك اشكال دیگر بر آن جناب غلبه كند.گفت الله اكبر!برو بگو آن روز موقف محشر كجا مى گذارد كسى به فكر خوردن و آشامیدن بیفتد؟ امام باقر در پاسخ واسطه فرمود:آتش سخت تر است یا موقف حساب ؟ اهل آتش غذا مى چشند و آشامیدنى مى آشامند، و عذاب آتش از این كار بازشان نمى دارد، به اهل بهشت خطاب مى كنند كه براى ما آب و یا از آن نعمت ها كه خدا روزیتان كرده بیاورید.هشام بعد از شنیدن این جواب ساكت شد و دیگر نتوانست چیزى بگوید.
و در الدر المنثور استكه :ابن مردویه از افلح غلام ابى ایوب ، روایت كرده كه
گفت :مردى از یهود نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و از معناى آیه
(یوم تبدل الارض غیر الارض )
پرسش كرد و گفت :آنچیزى كه زمین به آن عوض مى شود چیست ؟ فرمود قرص نانى است .یهودى
گفت :پدرم فدایت باد!در مكه است ؟ رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) خندید آنگاه فرمود:خدا یهود را بكشد!هیچ میدانید معناى
(در مكه )
چیست ؟ در مكه به معناى نان خالص و یا مغز نان است .
و در همان كتاب است كه :احمد، ابن جریر، ابن ابى حاتم و ابو نعیم - در كتاب الدلائل - از ابى ایوب انصارى روایت كرده اند كه گفت : یكى از علماى یهود نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و عرض كرد:به من خبر ده از معناى كلام خدا كه مى فرماید:
(یوم تبدل الارض غیر الارض )
آن روز خلایق كجا هستند؟ فرمود مهمانان خدایند و هیچ چیز خدا را عاجز نمى كند.
مؤ لف : اختلاف روایات در تفسیر
(تبدیل زمین ) خالى از این دلالت نیست كه مقصود از همه آنها مثال است كه به منظور تقریب ذهن زده شده ، و گر نه آنچه مسلم از معناى تبدیل است این است كه آن روز هم ، حقیقت زمین و آسمان تفاوتى پیدا نمى كنند، چیزى كه هست نظام آخرتى آنها با نظام دنیائیشان فرق مى كند.
شنبه 20/4/1388 - 22:20
در معانى الاخبار به سند خود از ثوبان نقل كرده كه مردى یهودى خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و عرض ‍ كرد:اى محمد!.ثوبان ناراحت شد و او را با پایش بلند كرد و گفت بگو:یا رسول الله .یهودى در جوابش گفت :من او را جز به اسمى كه خانواده اش برایش گذاشته اند صدا نمى زنم .آنگاه گفت :به من خبر بده از این كلام خدا كه گفته است :(یوم تبدل الارض غیر الارض و السموات )، در آن روز مردم كجا هستند؟ رسول خدا فرمود:در ظلمت پایین تر از محشر.پرسید:اولین چیزى كه اهل بهشت در هنگام ورودشان مى خورند چیست ؟ فرمود:جگر ماهى .پرسید:بعد از آن اولین شربتى كه مى آشامند چیست ؟ فرمود:سلسبیل .گفت :درست گفتى اى محمد.
مؤ لف :این روایت را الدر المنثور از مسلم و ابن جریر و حاكم و بیهقى - در كتاب الدلائل - از ثوبان نقل كرده است ، اما تا كلمه
(در ظلمت )
، البته از عده اى از عایشه روایت شده كه خود او از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) این سوال را كرد، و حضرت در جوابش فرمود:آن روز مردم در صراطند.
و در تفسیر عیاشى از ثویر بن ابى فاخته از حسین بن على (علیهماالسلام )
روایت آورده كه در معناى
(تبدل الارض غیر الارض )
فرموده است :به زمینى عوض مى شود كه روى آن گناهى نشده است ، و زمینى است بارز، یعنى كوه و نبات ندارد، مانند روز نخستى كه خدا آن را گسترده كرده بود.
مؤ لف :این روایت را قمى در تفسیر خود آورده .و از آن بر مى آید كه در روز پیدایش زمین ، كوه و پستى و بلندى و همچنین روییدنى در زمین نبوده است ، و پس از اتمام خلقت آن ، این چیرها در زمین پیدا شده است .
و در الدر المنثور است كه بزار، ابن منذر، طبرانى ، ابن مردویه و بیهقى در كتاب
(البعث ) از ابن مسعود روایت كرده اند كه گفت :رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در تفسیر آیه (تبدل الارض غیر الارض )
فرمود:زمینى سفید رنگ مانند نقره كه در آن هیچ خونى به حرام ریخته نشده و هیچ گناهى در آن نشده باشد.
مؤ لف :الدر المنثور این روایت را از ابن مردویه از على (علیه السلام ) از آن جناب نیز نقل كرده است .
باز در همان كتابست كه ابن ابى الدنیا در كتاب
(صفه الجنه )
و ابن
جریر، ابن منذر و ابن ابى حاتم از على بن ابى طالب نقل كرده اند كه در ذیل آیه تبدل الارض غیر الارض فرموده است :زمینى از نقره و آسمانى از طلا.
مؤ لف :بعضى از مفسرین ، كلام على (علیه السلام ) را حمل بر تشبیه كرده اند، همچنان كه در حدیث ابن مسعود هم دیدید كه داشت :زمینى چون نقره .
شنبه 20/4/1388 - 22:20
لیجزى الله كل نفس ما كسبت ان الله سریع الحساب


معناى آیه روشن است .و ظاهر این آیه دلالت مى كند بر اینكه پاداش و كیفر هر نفسى همان كرده هاى نیك و بد خود اوست ، چیزى كه هست صورتش فرق كند.بنا بر این ، آیه مورد بحث جزو آیاتى است كه اوضاع و احوال قیامت را نتیجه اعمال دنیا مى داند.
آیه شریفه نخست جزاى اعمال را در روز جزاء بیان نموده و سپس انتقام اخروى خدا را معنا مى كند و مى فهماند كه انتقام او از قبیل شكنجه دادن مجرم بخاطر رضایت خاطر نیست ، بلكه از باب به ثمر رساندن كشته اعمال است .و به عبارت دیگر از باب رساندن هر كسى به عمل خویش است .
و اگر این معنا را با جمله (ان الله سریع الحساب ) تعلیل نموده ، براى اشاره به این نكته است كه پاداش مذكور بدون فاصله و مهلت انجام مى شود،
چیزى كه هست ظرف ظهور و تحققش آن روز است .و یا خواسته است بفهماند كه حكم جزاء و نوشتن آن سریع و دوش به دوش ‍ عمل است الا آنكه ظهور و تحقق جزاء در قیامت واقع مى شود.و برگشت هر دو احتمال در حقیقت به یك معنا است .


هذا بلاغ للناس و لینذروا به و لیعلموا انما هو اله واحد و لیذكر اولوا الالباب



كلمه (بلاغ ) - بطورى كه راغب گفته - به معناى تبلیغ و یا به قول بعضى دیگر به معناى كفایت است .
و این آیه خاتمه سوره ابراهیم (علیه السلام ) است ، و مناسب تر آنست كه كلمه (هذا) را اشاره به مطالب سوره بگیریم نه به مجموع قرآن - چنانكه بعضى پنداشته اند - و نه به آیه (و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون ) و آیات بعد از آن تا آخر سوره - چنانكه بعضى دیگر پنداشته اند.
حرف لام در جمله (لینذروا به ...) لام غایت و عطف است بر لام دیگرى كه در تقدیر است و به خاطر فخامت و عظمت امر حذف شده ، چون آن قدر عظیم الشان است كه فهم مردم به آن احاطه نمى یابد و آن قدر مشتمل بر اسرار الهى است كه مردم طاقت درك آن را ندارند، و عقول بشر تنها مى تواند نتائج آن اسرار را درك كند، و آن همین انذارى است كه گوشزدشان مى شود.و خلاصه كلام اینكه :عظمت آن اسرار به حدى است كه ممكن نیست آن را در قالب الفاظ كه تنها راه تفهیم حقایق است گنجانید.آنچه ممكن است این است كه بشر را از آنها ترسانیده ، به وحدانیت خدا آگاه ساخت و مومنین را متذكر نمود و همین هم بس است ، زیرا منظور اتمام حجت به وسیله آیات توحید است .آن كه به خدا ایمان ندارد با شنیدن آن آیات حجت برایش تمام مى شود و آن كه ایمان دارد از همین آیات توحید به معارف الهى آشنا مى شود و نیز مومنین متذكر مى شوند.
و با در نظر گرفتن این بیان ، آیات آخر سوره با آیات اول آن مرتبط و متطابق مى شوند.در اول سوره فرمود:(كتاب انزلناه الیك لتخرج النا س من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزیز الحمید) - كتابى است كه بر تو نازل كردیم تا مردم را به اذن پروردگارشان از ظلمتها به سوى نور، به سوى راه خداى عزیز و حمید بیرون آرى )
و ما در ذیل آن گفتیم كه مدلول آن مامور شدن رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) به دعوت و تبلیغ به سوى راه خداست بعنوان اینكه خدا پروردگار عزیز و حمید ایشان است ، و بدین وسیله مردم را از ظلمتها به سوى نور بیرون مى آورد.حال اگر پذیرفتند و ایمان آوردند، از
ظلمتهاى كفر به سوى ایمان بیرون شده اند، و اگر نپذیرفتند انذارشان كند، و بر توحید حق تعالى واقفشان سازد و جهلشان را مبدل به علم نماید كه این خود نیز نوعى بیرون كردن از ظلمت به نور است ، و لو اینكه به ضرر آنها تمام مى شود (چون انكار دعوت یك پیغمبر از روى جهل با انكار از روى علم و عمد یكسان نیست ) ولى در هر دو حال دعوت پیغمبر انذار مردم است .چیزى كه هست نسبت به عموم انذار و اعلام وحدانیت خداست ، و بس ، ولى نسبت به خصوص مومنین تذكر هم هست
شنبه 20/4/1388 - 22:19
و معناى بروزشان براى واحد قهار با اینكه تمامى موجودات همیشه براى خداى تعالى ظاهر و غیر مخفى است ، این است كه آن روز تمامى علل و اسبابى كه آنها را از خدایشان محجوب مى كرد از كار افتاده ، دیگر آن روز، با دید دنیائیشان هیچ یك از آن اسباب را كه در دنیا اختیار و سرپرستى آنان را در دست داشت نمى بینند، تنها و تنها سبب مستقلى كه موثر در ایشان باشد خداى را خواهند یافت ، همچنان كه آیات بسیارى بر این معنا دلالت دارد و مى رساند كه در قیامت مردم به هیچ جا ملتفت نشده و به هیچ جهتى روى نمى آورند، نه با بدنهایشان و نه با دلهایشان ، و نیز به احوال آن روزشان و به احوال و اعمال گذشته شان توجه نمى كنند، الا اینكه خداى سبحان را حاضر و شاهد و مهیمن و محیط بر آن مى یابند.
دلیل بر این معانى كه گفتیم توصیف خداى سبحان است در آیه مورد بحث به (واحد قهار)
كه این توصیف به نوعى غلبه و تسلط اشعار دارد، پس بروز مردم براى خدا در آن روز ناشى از این است كه خدا یكتاست ، و تنها اوست كه وجود هر چیز قائم به او است ، و تنها اوست كه هر موثرى غیر خودش را خرد مى كند، پس چیزى میان خدا و ایشان حائل نیست ، و چون حائل نیست پس ایشان براى خدا بارزند، آنهم بارز مطلق .


و ترى المجرمین یومئذ مقرنین فى الاصفاد سرابیلهم من قطران و تغشى وجوههم النار



كلمه (مقرنین ) از ماده (تقرین ) است كه به معناى جمع نمودن چیزى است با فرد دوم همان چیز (و خلاصه قرین كردن میان دو چیز است ).و كلمه (اصفاد) جمع (صفد) است كه به معناى غل و زنجیر مى باشد كه با آن دستها را به گردن مى بندند.ممكن هم هست به معناى مطلق زنجیر باشد كه دو نفر اسیر را با هم جمع مى كند و قرین مى سازد.و كلمه (سرابیل ) جمع (سربال ) است كه به معناى پیراهن مى باشد.و كلمه قطران چیزى سیاه رنگ و بدبو است كه به شتران مى مالند، و در قیامت آن قدر بر بدن مجرمین مى مالند كه مانند پیراهن بدنشان را بپوشاند.و كلمه (تغشى ) از (غشاوه ) - به فتح غین - به معناى پوشیدن مى باشد.وقتى گفته مى شود:(غشى ، یغشى ، غشاوه ) یعنى آن را پوشانید و در لفافه پیچید، و معناى این دو آیه روشن است
شنبه 20/4/1388 - 22:18
مفسرین در معناى مبدل شدن زمین و آسمانها اقوال مختلفى دارند:
بعضى گفته اند:آن روز زمین نقره و آسمان طلا مى شود.
چه بسا تعبیر كرده اند كه زمین مانند نقره پاك و آسمان مانند طلا درخشان مى شود.
بعضى دیگر گفته اند:زمین جهنم و آسمان بهشت مى شود.
یكى دیگر گفته :زمین یكپارچه نان خوش طعمى مى شود كه مردم در طول روز قیامت از آن مى خورند.
دیگرى گفته :زمین براى هر كسى به مقتضاى حال او مبدل مى شود.براى مومنین به صورت نانى در مى آید كه در طول روز عرصات از آن مى خورند و براى بعضى دیگر نقره ، و براى كفار آتش مى شود.
عده اى گفته اند:مقصود از تبدیل زمین كم و زیاد شدن آن است .به این معنا كه كوهها و تپه ها و گودیها و درختان همه از بین رفته ، زمین مانند سفره ، گسترده تخت مى شود، و دگرگونى آسمانها به این است كه آفتاب و ماه و ستارگان از بین مى روند، و خلاصه آنچه در زمین و آسمانست وضعش عوض مى شود.
و منشا این اختلاف در تفسیر تبدیل ، اختلاف روایاتى است كه در تفسیر این آیه آمده است .و اختلاف روایات در صورتى كه معتبر باشند، خود بهترین شاهد است بر اینكه ظاهر آیه شریفه مقصود نیست ، و این روایات به عنوان مثل آمده است .
دقت كافى در آیاتى كه پیرامون تبدیل آسمانها و زمین بحث مى كند این معنا را مى رساند كه این مساله در عظمت به مثابه اى نیست كه در تصور بگنجد، و هر چه در آن باره فكر كنیم - مثلا تصور كنیم زمین نقره و آسمان طلاشود و یا بلندیها و پستى هاى زمین یكسان گردد و یا كره زمین یك پارچه نان پخته گردد باز آنچه را كه هست تصور نكرده ایم .
و این گونه تعبیرها تنها در روایات نیست ، بلكه در آیات كریمه قرآن نیز آمده است ، مانند آیه
(و اشرقت الارض بنور ربها) و آیه (و سیرت الجبال فكانت سرابا) و آیه (و ترى الجبال تحسبها جامده و هى تمر مرالسحاب ) - البته در صورتى كه مربوط به قیامت باشد - و همچنین آیاتى دیگر، كه مانند روایات از نظامى خبر مى دهد كه ربط و شباهتى به نظام معهود دنیوى ندارد، چون پر واضح است كه روشن شدن زمین به نور پروردگارش غیر از روشن شدن به نور آفتاب و ستارگان است .و همچنین سیر و به راه افتادن كوهها در آن روز غیر از سیر در این نشاه است ، زیرا سیر كوه در این نشاه نتیجه اش متلاشى شدن و از بین رفتن آنست ، نه سراب شدن آن ، همچنین بقیه آیات وارده در باب قیامت .و ما امیدواریم خداى سبحان توفیقمان دهد كه در این معانى بحث مفصلى ایراد كنیم - ان شاء الله تعالى .
شنبه 20/4/1388 - 22:17
پس با توضیح فوق ، سقوط و ابطال این اشكال ظاهر مى شود كه :(انتقام همواره به منظور رضایت خاطر و دق دل گرفتن است )؟ چون وقتى مى دانیم كه خداوند از هیچ عملى از اعمال خوب و بد بندگانش منتفع و متضرر نمى شود، دیگر نمى توانیم نسبت انتقام به او بدهیم ، همچنانكه نمى توانیم عذاب خالد و ابدى را با حفظ اعتقاد به غیر متناهى بودن رحمتش توجیه كنیم .و چطور توجیه كنیم با اینكه انسان هاى رحمدل را مى بینیم كه به مجرم خود كه از روى نادانى او را مخالفت نموده است ، رحم نموده ، از عذابش صرفنظر مى كنند، با اینكه رحمت انسان هاى رحمدل متناهى است و این خود خداى تعالى است كه در مقام توصیف انسان كه یكى از مخلوقات اوست و به وضع او كمال آگاهى را دارد مى فرماید:(انه كان ظلوما جهولا).
و وجه سقوطش این است كه این اشكال در حقیقت خلط میان انتقام فردى و اجتماعى است ، و انتقامى كه براى خدا اثبات مى كنیم انتقام اجتماعى است ، نه فردى ، تا مستلزم تشفى قلب باشد، همچنانكه اشكالش در باره رحمت خدا خلط میان رحمت قلبى و نفسانى است ، با رحمت عقلى كه عبارتست از تتمیم ناقص و تكمیل كمبود افرادى كه استعداد آن را دارند.
و لذا مى بینیم عذاب خلق ، همواره در باره جرمهایى است كه استعداد رحمت و امكان افاضه را از بین مى برد، همچنانكه فرموده است :(بلى من كسب سیئه و احاطت به خطیئته فاولئك اصحاب النار هم فیها خالدون )
. در این جا نكته اى است كه تذكرش لازم است ، و آن اینست :معنایى كه
ما براى انتقام منسوب به خداى تعالى كردیم معنایى است كه بر مسلك مجازات و ثواب و عقاب تمام مى شود و اما اگر زندگى آخرت را نتیجه اعمال دنیا بدانیم ، برگشت معناى انتقام الهى به تجسم صورتهاى زشت و ناراحت كننده از ملكات زشتى است كه در دنیا در اثر تكرار گناهان در آدمى پدید آمده است .ساده تر اینكه عقاب و همچنین ثوابهاى آخرت بنا بر نظریه دوم عبارت مى شود از همان ملكات فاضله و یا ملكات زشتى كه در اثر تكرار نیكى ها و بدى ها در نفس آدمى صورت مى بندد.همین صورت
ها در آخرت شكل عذاب و ثواب به خود مى گیرد، (و همین معنا عبارت مى شود از انتقام الهى ) و ما در جلد اول این كتاب در ذیل آیه (ان الله لا یستحیى ان یضرب مثلا ما...) پیرامون (جزاى اعمال )
راجع به این مطلب بحث كردیم .


یوم تبدل الارض غیر الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار



ظرف (یوم ) متعلق است به كلمه (ذو انتقام ) یعنى در آن روز داراى انتقام است .و اگر انتقام خداى تعالى را به روز قیامت اختصاص داده با اینكه خداى تعالى همیشه داراى انتقام است ، بدین جهت است كه انتقام آن روز خدا عالى ترین جلوه هاى انتقام را دارد، همچنان كه اگر در جمله (برزوا لله الواحد القهار) و در آیه (و الامر یومئذ لله و آیه ما لكم من الله من عاصم ) ظهور براى خدا، و مالكیت خدا، و نداشتن پناهى جز خدا، و چیزهاى دیگرى را در آیات دیگر به روز قیامت اختصاص داده به همین مناسبت بوده است ،
و مكرر و در موارد مختلفى این معنا را خاطرنشان ساخته ایم .
و ظاهرا الف و لام در كلمه (الارض ) در هر دو جا و در كلمه (السموات ) الف و لام عهد است و (سماوات ) عطف بر (ارض ) اولى است .و با در نظر گرفتن الف و لام عهد و واو عاطفه تقدیر آیه چنین مى شود:(یوم تبدل هذه الارض غیر هذه الارض و تبدل هذه السموات غیر هذه السموات : روزى كه این زمین بغیر این زمین مبدل شود و این آسمانها به آسمانهایى غیر این مبدل مى گردد).
شنبه 20/4/1388 - 22:17
پس از آنچه گذشت ، این معنا روشن گردید كه یك قسم انتقام آن انتقامى است كه بر اساس احساس درونى صورت مى گیرد،
و آن انتقام فردى است كه غرض از آن تنها رضایت خاطر است .و قسم دیگر انتقام ، انتقامى است كه بر اساس عقل انجام مى پذیرد، و آن انتقام اجتماعى است كه غرض از آن ، حفظ نظام و احقاق حق مجتمع است .
و اگر خواستى این طور تعبیر كن كه :یك قسم انتقام ، حق فرد فرد اجتماع است ، و قسم دیگر حق قانون و سنت است ، زیرا قانون كه مسوول تعدیل زندگى مردم است خود مانند یك فرد، سلامتى و مرض دارد و سلامتى و استقامتش اقتضاء مى كند كه مجرم متخلف را كیفر كند، و همانطور كه او سلامتى و آرامش و استقامت قانون را سلب نموده ، به همان مقدار قانون نیز تلافى نموده ، از او سلب آسایش مى كند.
حال كه این معنا روشن شد به آسانى مى توان فهمید كه هر جا در قرآن كریم و سنت ، انتقام به خدا نسبت داده شده منظور از آن ، انتقامى است كه حقى از حقوق دین الهى و شریعت آسمانى (ضایع شده ) باشد و به عبارت دیگر:انتقامهایى به خدا نسبت داده شده كه حقى از حقوق مجتمع اسلامى (ضایع شده ) باشد، هر چند كه در پاره اى موارد حق فرد را هم تامین كند، مانند مواردى كه شریعت و قانون دین ، داد مظلوم را از ظالم مى ستاند كه در این موارد، انتقام هم حق فرد است و هم حق اجتماع .
پس كاملا روشن گردید كه در این گونه موارد نباید توهم كرد كه مقصود خدا از انتقام ، رضایت خاطر است ، چون ساحت او مقدس و مقامش عزیزتر از این است كه از ناحیه جرم مجرمین و معصیت گنهكاران متضرر شود و از اطاعت مطیعین منتفع گردد
شنبه 20/4/1388 - 22:16
 مقصود از اینكه فرمود:(و نزد خداست مكر ایشان ) این است كه خداى تعالى به علم و قدرت بر مكر ایشان احاطه دارد.و معلوم است كه مكر وقتى مكر است كه از اطلاع طرف پنهان باشد و از آن خبر نداشته باشد، و اما اگر زیر نظر او انجام بگیرد و او هم بتواند در یك چشم بهم زدن نقشه وى را به راحتى خنثى نماید دیگر مكر علیه او نیست ، بلكه مكر علیه خود مكر كننده است ، (زیرا تنها كارى كه كرده مقدار دشمنى خود را به او فهمانده است ) همچنانكه در قرآن كریم فرموده :(و ما یمكرون الا بانفسهم و ما یشعرون ).
حرف (ان ) در جمله (و ان كان مكرهم ...) بطورى كه گفته اند وصلیه و به معناى (هر چند) است .و لام در (لتزول ) متعلق مقدرى از قبیل (یقتضى ) و یا (یوجب ) و امثال آن مى باشد كه كلمه مكر بر آن دلالت مى كند پس تقد یر آیه چنین است :(خداوند به مكر ایشان محیط است ، هم از آن خبر دارد و هم قادر به دفع آنست ، چه مكر آنان اندك باشد و چه به این حد از قدرت برسد كه باعث از میان رفتن كوهها شود)
.
و با در نظر گرفتن آیه قبلى معنا چنین مى شود:برایتان معلوم شد كه ما چه معامله اى با آنها كردیم و حال آنكه آنان آنچه در طاقتشان بود در
نقشه چینى و مكر بكار بردند، غافل از اینكه خدا به مكرشان احاطه دارد، هر چند هم كه مكرشان عظیم تر از آنچه كردند مى بود و كوهها را از میان مى برد.
و چه بسا كه گفته اند:كلمه (ان ) در جمله مورد بحث وصلیه نیست ، بلكه نافیه است و لام در (لتزول ) لامى است كه بر سر منفى در مى آید.و (جبال ) كنایه از آیات و معجزات است . و معناى جمله این است كه :(مكر ایشان هرگز نخواهد توانست آیات و معجزات خدایى را كه مانند كوههاى پا بر جا و غیر قابل زوالند از بین ببرد و باطل سازد)
آنگاه این
تفسیر خود را به قرائت ابن مسعود كه آیه را به صورت (و ما كان مكرهم ...)
خوانده است تایید نموده اند.و لیكن معنایى است بعید.
البته كلمه (لتزول ) به فتح اول و ضمه آخر هم قرائت شده ، و بنابر این قرائت كلمه (ان ) مخففه و معنا چنین خواهد بود:(و به تحقیق كه مكر ایشان از عظمت به حدى بود كه كوهها را از جاى مى كند)
.


فلا تحسبن الله مخلف وعده رسله ان الله عزیز ذو انتقام



این جمله تفریع بر مطالب قبل است كه مى فرمود:عذاب نكردن ستمكاران به خاطر تاخیر تا قیامت است ، و وقتى چنین است دیگر خیال نكن كه خدا از وعده اى كه بر نصرت فرستادگان خود داده خلف مى كند، اگر وعده نصرت داده وفا مى كند و اگر وعده عذاب به متخلفین داده نیز وفا مى كند.و چطور ممكن است وفا نكند و حال آنكه او عزیز و داراى انتقام شدید است . و لازمه عزت مطلقه او نیز همین است كه خلف وعده نكند، چون خلف وعده یا بدین جهت است كه نمى توانند وعده خود را وفا كند
و یا بدین سبب است كه رایش برگشته و وضعى برایش پیش آمده كه او را مجبور كرده بر خلاف حال قبلیش رفتار كند.
و خداوند، عزیز على الاطلاق است و عجز و ناتوانى در او تصور ندارد، و هیچ حالتى او را مقهور و مجبور به عمل بر خلاف حالت قبلى نمى كند چون واحد و قهار است .
و كلمه (ذو انتقام ) یكى از اسماى حسناى خداى تعالى است و در چند جاى قرآن خود را به آن اسم نامیده است ، و در همه جا آن را در كنار اسم عزیز آورده ، از آن جمله فرموده :(و الله عزیز ذو انتقام ). و نیز فرموده :(الیس الله بعزیز ذى انتقام ) و نیز در آیه مورد بحث فرموده :(ان الله عزیز ذو انتقام ).و از اینجا فهمیده مى شود كه اسم (ذو انتقام ) از فروعات اسم (عزیز) است .
گفتارى در معناى انتقام خدا
گفتارى در معناى انتقام خدا و انگیزه و غایت آن (ان الله عزیز ذو انتقام )
(انتقام ) به معناى عقوبت است ، لیكن نه هر عقوبت بلكه عقوبت مخصوصى .
و آن این است كه دشمن را به همان مقدار كه تو را آزار رسانده و یا بیش از آن آزار برسانى ، كه شرع اسلام بیش از آن را ممنوع نموده و فرموده :(فمن اعتدى علیكم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى علیكم و اتقوا الله ).
مساله انتقام یك اصل حیاتى است كه همواره در میان انسانها معمول بوده ، و حتى از پاره اى حیوانات نیز حركاتى دیده شده كه بى شباهت به انتقام نیست .و به هر حال غرضى كه آدمى را وادار به انتقام مى كند همیشه یك چیز نیست ، بلكه در انتقامهاى فردى غالبا رضایت خاطر و دق دل گرفتن است .وقتى كسى چیزى را از انسان سلب مى كند و یا شرى به او مى رساند در دل ، آزارى احساس ‍ مى كند كه جز با تلافى خاموش نمى شود.پس در انتقامهاى فردى انگیزه آدمى احساس رنج باطنى است ، نه عقل .چون بسیارى از انتقام هاى فردى هست كه عقل آن را تجویز مى كند و بسیارى هست كه آن را تجویز نمى كند.بخلاف انتقام اجتماعى كه همان قصاص و انواع مواخذه ها است .چون تا آنجایى كه ما از سنن اجتماعى و قوانین موجود در میان اجتماعات بشرى - چه اجتماعات پیشرفته و چه عقب افتاده - بدست آورده ایم ، غالبا انگیزه انتقام ، غایت فكرى و عقلائى است ، و منظور از آن حفظ نظام اجتماعى از خطر اختلال و جلوگیرى از هرج و مرج است ، چون اگر اصل انتقام یك اصل قانونى و مشروع نبود
و اجتماعات بشرى آن را به موقع اجرا در نمى آوردند، و مجرم و جانى را در برابر جرم و جنایتش مواخذه نمى كردند، امنیت عمومى در خطر مى افتاد و آرامش و سلامتى از میان اجتماع رخت بر مى بست .
بنا بر این مى توان این قسم انتقام را یك حقى از حقوق اجتماع بشمار آورد، گو اینكه در پاره اى از موارد این قسم انتقام با قسم اول
جمع شده ، مجرم حقى را از فرد تضییع نموده و به طرف ظلمى كرده كه مواخذه قانونى هم دارد، كه چه بسا در بسیارى از این موارد حق اجتماع را استیفاء مى كنند، ولو اینكه حق فرد به دست صاحبش پایمال شود، یعنى خود مظلوم از حق خودش صرفنظر كند و ظالم را عفو نماید.آرى ، در این گونه موارد اجتماع از حق خود صرفنظر نمى كند.
شنبه 20/4/1388 - 22:14
 روزى كه چنین عذابهایى بیاید روزیست كه زمین را از آلودگى و پلیدى شرك و ظلم پاك مى كند، و دیگر به غیر از خدا كسى در روى زمین عبادت نمى شود، زیرا دعوت ، دعوت عمومى است ، و مقصود از امت هم تمامى ساكنین عالمند.و وقتى به وسیله عذاب انقراض ، شرك ریشه كن شود دیگر جز مومنین كسى باقى نمى ماند، آنوقت است كه دین هر چه باشد خالص براى خدا مى شود،
همچنانكه فرموده :(و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض یرئها عبادى الصالحون )
.
از آنچه گذشت جواب اشكالى كه بعضى بر آیه كرده و گفته اند:(اگر مراد از عذاب در آن ، عذاب استیصال باشد با حصرى كه در آیه قبلى بود و مى فرمود:(انما یوخرهم : تنها و تنها تاخیرشان مى اندازد براى روزى كه دیدگان خیره شود)، منافات دارد، زیرا این آیه مى فرماید خداوند عذاب هیچ كس را در این دنیا نمى دهد)
روشن مى شود، زیرا این حرف وقتى صحیح است كه مقصود از عذاب در هر دو مورد یكى باشد، ولى چنین نیست ، آن عذابى كه برگشت ندارد و حتى یك نفر هم از آن جان سالم بدر نمى برد عذاب قیامت است ، و همین است كه منحصر به روز قیامت ، است ، و انحصارش به روز قیامت منافات ندارد با اینكه عذاب دیگرى هم در دنیا باشد.
علاوه بر اینكه انحصار، آنطور كه اشكال كننده پنداشته است با آیات بسیارى كه دلالت بر نزول عذاب بر امت اسلام مى كند منافات دارد.
از اینهم كه بگذریم اگر آیه مورد بحث را حمل بر عذاب قیامت كنیم ، ناگزیر مى شویم از ظاهر آیات صرفنظر نموده ، دلالت سیاق را هم نادیده بگیریم ، در حالى كه هیچ یك جائز نیست .
(فیقول الذین ظلموا ربنا اخرنا الى اجل قریب نجب دعوتك و نتبع الرسل )
- مقصود از ظالمین آنهایى هستند كه دچار عذاب استیصال
مى شوند و عذاب از آنان برگشت نمى كند.و مقصود آنان از اینكه گویند:(اخرنا الى اجل قریب ) این است كه خدایا ما را مدت كمى مهلت بده و اندكى بر عمر ما بیفزا تا گذشته و ما فات را جبران كنیم ، چون اگر مقصود غیر این بود نمى گفتند:(نجب دعوتك و نتبع الرسل : دعوت تو را اجابت نموده ، فرستادگان را پیروى و اطاعت كنیم )
.
اگر گفتند:(رسل :فرستادگان ) با اینكه مى بایست گفته باشند(رسول :فرستاده ) با اینكه ظاهر آیه بیان حال ظالمین این امت است ، براى این مى باشد كه بفهماند ملاك در آمدن این عذاب ، حكم كردن میان هر رسول و مردم آن رسول است ، و این حكم اختصاص به یك رسول معین ندارد، همچنانكه آیه (و لكل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضى بینهم بالقسط و هم لا یظلمون )
نیز آن را افاده مى كند.
(اولم تكونوا اقسمتم من قبل ما لكم من زوال ) - كلمه (اقسام ) به معناى این است كه گوینده ، گفتار خود را به امر شریفى - البته به جهت شرافت آن امر - پیوسته كند تا بدین وسیله صدق گفتار خود را برساند چون اگر با چنین پیوندى باز هم دروغ بگوید در حقیقت به شرافت آن امر شریف توهین نموده است ، و چون كسى را جرات چنین توهینى نیست پس شنونده مطمئن مى شود كه گوینده راست مى گوید، مثل اینكه بگوید و الله من رفتم ، و یا به جان خودم مطلب از این قرار است .و در ادبیات ، قسم از محكم ترین ، وسائل تاكید شمرده مى شود.و بعید نیست كه منظور از (اقسام )
در این آیه كنایه باشد از اینكه گوینده ، كلام خود را قاطع و جزمى و بدون تردید بگوید.
جمله مورد بحث مقول براى قولى حذف شده است ، و تقدیر آن چنین است :(یقال لهم اولم تكونوا...)
یعنى در توبیخ و اسكاتشان گفته شود:مگر شما نبودید كه قبل از این ، سوگند مى خوردید (و یا بطور قطع مى گفتید):ما هرگز زایل شدنى نیستیم ، و این نیروى دفاعى و این سطوتى كه داریم ما را از هر حادثه نابود كننده نجات مى بخشد، پس چطور امروز به التماس افتاده چند روزى مهلت مى خواهید؟.


و سكنتم فى مساكن الذین ظلموا انفسهم ....



این جمله عطف بر محل جمله (اقسمتم ) است و معنایش این است كه :و باز مگر شما نبودید كه در خانه و قریه و شهر مردمى منزل كردید كه آنان نیز ظلم كردند و به كیفر ظلمشان منقرض شدند.پس از دو جهت
برایتان روشن شد كه این دعوت ، دعوت حقى است كه سرپیچى از آن ، عذاب استیصال را به دنبال دارد:جهت اول از راه مشاهده كه دیدید ما با آنها كه ظلم كردند چه معامله كردیم و چگونه منقرضشان نمودیم ، و شما را در منازل آنان جاى دادیم .جهت دوم از راه بیان ، كه با زدن مثلها و بیان روشنى كه به سمعتان رساندیم و به وسیله خبر دادن از اینكه از عذاب استیصال ، كیفر انكار حق و سرپیچى از دعوت نبوى است حجت را بر شما تمام كردیم .


و قد مكروا مكرهم و عند الله مكره م و ان كان مكرهم لتزول منه الجبال



این آیه حال از ضمیر در جمله (فعلنا) است كه در آیه قبلى قرار داشت ، و ممكن هم هست حال باشد از ضمیر (بهم ). و یا بطورى كه گفته شده حال از هر دو ضمیر باشد.و همه ضمیرهاى جمع به جمله (الذین ظلموا) بر مى گردد.
شنبه 20/4/1388 - 22:14
جهت دوم اینكه انذار اول انذار به عذاب قطعى است كه هیچ قدرتى آن را از ستمكاران و حتى از یك فرد ستمكار بر نمى گرداند، بخلاف انذار دومى كه هر چند از امت ستمكار بر نمى گردد ولى از یك فرد قابل برگشت است ، و لذا مى بینیم كه خداى تعالى در انذار اولى تعبیر به (و انذر الناس ) كرده ، و در دومى فرموده (فیقول الذین ظلموا)، و نفرموده (فیقولون ).و این خود شاهد بر این است كه افرادى از عذاب دومى كه همان عذاب استیصال است استثناء مى شوند.آرى ، مومنین هیچوقت به چنین عذابى كه به كلى منقرضشان كند مبتلا نمى گردند، و این عذاب مخصوص امتها است كه بخاطر ظلمشان بدان دچار مى گردند، نه تمام افراد امت ، و لذامى بینیم خداى تعالى مى فرماید:(ثم ننجى رسلنا و الذین آمنوا كذلك حقا علینا ننج المومنین ).
و كوتاه سخن ، جمله و انذر الناس یوم یاتیهم العذاب انذار مردم به عذاب استیصال است كه نسل ستمكاران را قطع مى كند.و در تفسیر سوره یونس و غیر آن این معنا گذشت كه خداى تعالى در امتهاى گذشته و حتى در امت
محمدى این قضاء را رانده كه در صورت ارتكاب كفر و ستم دچارانقراضشان مى كند، و این مطلب را بارها در كلام مجیدش تكرار نموده است
شنبه 20/4/1388 - 22:12