تعداد مطالب : 2747
تعداد نظرات : 413
زمان آخرین مطلب : 2870روز قبل
و ذكرهم بایام الله ان فى ذلك لایات لكل صبار شكور) - شكى نیست كه مراد از ایام ، ایام مخصوصى است ، و نسبت دادن ایام مخصوص به خدا با اینكه همه ایام و همه موجودات از خداست ،
حتما به خاطر حوادثى است كه در آن ایام مخصوص به وجود آمده و امر خداى تعالى را ظاهر ساخته است ، كه در دیگر ایام چنین ظهورى رخ نداده است ، پس به طور مسلم مقصود از ایام خدا، آن زمان هایى است كه امر خدا و آیات وحدانیت و سلطنت او ظاهر شده ، و یا ظاهر مى شود، مانند روز مرگ ، كه در آن روز سلطنت آخرتى خدا هویدا مى گردد، و اسباب دنیوى از سببیت و تاثیر مى افتند، و نیز مانند روز قیامت كه هیچ كس براى دیگرى ما
لك چیزى نیست و براى كسى كارى نمى توانند بكند، و همه امور، تنها به دست خدا است ، و نیز مانند ایامى كه قوم نوح و عاد و ثمود در آن ایام به هلاكت رسیدند، چون این گونه ایام ، ایامى هستند كه قهر و غلبه الهى در آن ظاهر گشته ، و عزت خدائى ، خودنمایى كرده است .
ممكن هم هست ایام ظهور رحمت و نعمت الهى ، جزء این ایام بوده باشد، البته آن ایامى كه نعمتهاى الهى آنچنان ظهورى یافته كه در دیگر ایام به آن روشنى نبوده است ، مانند روزى كه حضرت نوح و یارانش از كشتى بیرون
آمدند و مشمول سلام و بركات خدا شدند، و روزى كه ابراهیم (علیه السلام ) از آتش نجات یافت ، و امثال اینها، زیرا اینگونه ایام ، مانند ایام مذكور دیگر، در حقیقت نسبتى به غیر خدا نداشته ، بلكه ایام خدا و منسوب به اویند، همچنانكه ایام امتها و اقوام را به آنها نسبت داده ، كه از آن جمله است ایام عرب ، مانند
(
روز
ذى قار
) و (روز فجار) و (روز بعاث )
و امثال اینها.
و اینكه بعضى از مفسرین ، ایام الله را به ایام ظهور نعمتهاى خدا اختصاص داده ، و آیات بعدى سوره را كه درباره نعمتهاى خدا است دلیل خود گرفته اند و نیز مفسرین دیگرى كه ایام مذكور را به ایام عذابهاى خدا اختصاص داده اند، راه درستى نرفته اند، چون هیچ وجهى براى این دو اختصاص نیست ، و همانطور كه گفتیم سیاق كلام ، سیاق بیانى است كه عزت خدا اقتضا دارد و مقتضاى عزت خدا، هم نعمت دادن است ، و هم عذاب كردن .
(ان فى ذلك لایات لكل صبار شكور)
- این جمله ختم كلام در آیه است ، و صبار به معناى بسیار شكیبا، و شكور به معناى بسیار شكرگزار است .
بحث روایتى
جمعه 12/4/1388 - 19:58
از آنجایى كه گفتار در این سوره ، بر اساس مساله انذار مردم و ترساندن از عزت خداى سبحان (استوار گشته ) بود
لذا مناسب بود كه خدا روشن ترین مصداق و مظهر عزت خود در میان انبیاء را شاهدم مثال بیاورد.و آن داستان رسالت موسى (علیه السلام ) و معجزات او براى هدایت مردمش بود.همچنان كه درباره آیات و معجزات او فرموده :
(و لقد ارسلنا موسى بایاتنا و سلطان مبین ) و نیز از قول خود آن جناب حكایت نموده و فرموده :(و ان لا تعلوا على الله انى آتیكم بسلطان مبین )
.
بنابراین ، موقعیتى كه آیه مورد بحث ، نسبت به آیه اول سوره یعنى
(كتاب انزلناه الیك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم ) دارد، موقعیت مثالى است كه به منظور تایید مطلب و دلخوش نمودن مخاطب آورده باشند، همچنان كه در آیه (انا اوحینا ال یك كما اوحینا الى نوح و النبیین من بعده )
هم خود مطلب آمده و هم مثالى كه به من ظور تایید آن و دلخوش ساختن مخاطب آورده مى شود.
اما اینكه بعضى گفته اند كه :آیه مورد بحث ، تفصیل آن اجمالى است كه در آیه
(و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم )
آمده ، صحیح نیست و از سیاق آیه بسیار بعید است .و نظیر آن در بعید بودن ، گفتار مفسر دیگرى است كه گفته :مراد از آیاتى كه موسى به همراهى آنها فرستاده شد آیات تورات است ، نه معجزاتى كه از قبیل اژدها و ید بیضاء و امثال آن آورد.
علاوه بر بعید بودن ، اصولا خداى تعالى در هیچ جاى قرآن مجیدش تورات را جزء آیات رسالت موسى (علیه السلام ) نشمرده ، و اصلا در هیچ جا نفرموده كه ما موسى را با تورات فرستادیم ، بلكه هر جا گفتگو از تورات به میان آورده ، فرموده خداوند تورات را بر او نازل كرده ، و یا به او داده است .
اگر در آیه مورد بحث ، بیرون كردن از ظلمات به سوى نور را مقید به اذن پروردگار نكرد ولى در آیه اول سوره كه مربوط به رسالت خاتم النبیین و خطاب به آن جناب بود مقید كرد، براى این بود كه در آنجا داشت
(لتخرج الناس : تا مردم را بیرون كنى ) ولى در اینجا دارد (اخرج قومك : قومت را بیرون كن ) كه این تعبیر، متضمن معناى اذن است به خلاف آن تعبیر.
جمعه 12/4/1388 - 19:57
(فیضل الله من یشاء و یهدى من یشاء) - این جمله اشاره به همان مطلبى است كه قبلا گفتیم كه مساله هدایت و ضلالت ، تنها به دست خدا است ، و هیچ یك از آن دو بدون مشیت خداى سبحان ، تحقق نمى پذیرد، چیزى كه هست این است كه خداى تعالى به ما خبر داده كه مشیتش گزاف و نامنظم نبوده ، بلكه داراى نظمى ثابت است و آن این كه هر كه پیروى حق نموده و با آن عناد نورزد، خداوند هدایتش مى كند، و هر كه او را انكار نموده و از هواى خود پیروى كند خداوند گمراهش مى كند، پس گمراه كردن خدا، از باب مجازات و كیفر، و بعد از كارهاى خلافى است كه آدمى به اختیار خود انجام داده باشد، نه ابتدائى و بى حساب .
و اگر خداوند سبحان در آیه مورد بحث ، ضلالت را بر هدایت مقدم داشته بدین جهت بود كه ضلالت به بیان محتاج تر است ، مخصوصا با در نظر داشتن زمینه كلام كه زمینه بیان عزت مطلقه خدا است پس در اینجا واجب بود روشن بسازد كه ضلالت هر كه گمراه شده و هدایت هر كه هدایت گشته ، همه به مشیت خدا است ، و كسى بر اراده خدا غلبه نمى كند و در سلطنت او مزاحمت نمى نماید.
آرى جاى بیان این جهات است تا هر غفلت زده اى نپندارد كه خدا از یكسو خود را غالب غیر مغلوب و قاهر غیر مقهور معرفى مى كند، و از سوى دیگر مردم را به راه خود دعوت مى كند و امر و نهى مى نماید، و ایشان گوش نمى دهند و عصیان مى ورزند، آیا این تناقض نیست و آیا با عصیان بندگان ، باز هم قاهر غیر مقهور است ؟
گویا خداى تعالى جواب مى دهد كه معناى دعوت او این است كه هر پیغمبرى را به زبان مردمش بفرستد، و آن پیغمبر به مردمش ‍ برساند كه چه مایه سعادت و چه مایه شقاوت ایشان است ، پیغمبران هم این معنا را ابلاغ مى دارند پس تا اینجا خداوند مقهور بندگان واقع نشده ، و اما گوش دادن بعضى و عصیان بعضى دیگر، مربوط به پیغمبران نبوده ، بلكه به دست خدا و به اذن او و مشیت او است و حاشا كه احدى بدون اذن او در ملك او تصرف كند، و بر سلطنت او غلبه نماید.
بنابر این ، ضلالت گمراهان و عصیان ایشان نه تنها مناقض دعوت او نیست بلكه دلیل بر عزت و قدرت او نیز هست ، همچنان كه هدایت راه یافتگان نیز دلیل بر قدرت و سلطنت او است ، و به همین جهت بود كه در آیه مورد بحث ، گفتار را با جمله
(و هو العزیز الحكیم )
خاتمه داد.
پس خداى سبحان عزیز است ، یعنى كسى بر او غلبه نمى كند، و ضلالت گمراهان هم به او ضرر نمى زند، همچنان كه از هدایت راه یافتگان نفعى عاید او نمى گردد.و نیز حكیم است ، یعنى آنچه بخواهد بى حساب نمى خواهد و مشیتش به كار عبث تعلق نمى گیرد بلكه همه بر اساسى متقن و نظامى دائمى است .
جمعه 12/4/1388 - 19:57
پس مقصود از ارسال رسل به زبان قوم خود، این است كه رسولانى كه فرستاده ایم هر یك از اهل همان زبانى بوده كه مامور به ارشاد اهل آن شده اند، حال چه اینكه خودش از اهل همان محل و از نژاد همان مردم باشد، و یا آنكه مانند لوط از اهالى سرزمین دیگر باشد، ولى با زبان قومش با ایشان سخن بگوید، همچنان كه قرآن كریم از یك طرف او را در میان قوم لوط غریب خوانده و فرموده :(انى مهاجر الى ربى ) و از طرفى دیگر همان مردم بیگانه را قوم لوط خوانده و مكرر فرموده :(و قوم لوط).
حال این سوال مطرح مى گردد كه آیا پیغمبرانى كه به بیش از یك امت مبعوث شده اند یعنى پیغمبران اولوا العزمى كه بر همگى اقوام بشرى مبعوث مى شدند چه وضعى داشته اند؟ آیا همه آنان زبان همه اهل عالم را مى دانسته اند و با اهل هر ملتى به زبان ایشان سخن مى گفته اند یا نه ؟
در پاسخ باید گفت داستان هاى زیر دلالت مى كنند بر اینكه اینها اقوامى كه اهل زبان خود نبوده اند را نیز دعوت مى كردند، مثلا ابراهیم خلیل با اینكه خود،
(سریانى ) زبان بود عرب حجاز را به عمل حج دعوت نمود، و موسى با اینكه (عبرى ) بود، فرعون و قوم او را كه (قبطى )
بودند به ایمان به خدا دعوت فرمود، و پیغمبر بزرگوار اسلام هم یهود عبرى زبان و نصارى رومى زبان و غیر ایشان را دعوت فرمود، و هر كه از ایشان كه ایمان مى آورد ایمانش را مى پذیرفت ، همچنین دعوت نوح ، كه از قرآن كریم ، عمومیت دعوت او استفاده مى شود، و همچنین دیگران .
بنابر این ، معناى جمله
(و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم )
(و خدا داناتر است ) این است كه خداى تعالى ، مساله ارسال رسل و دعوت دینى را بر اساس معجزه و یك امر غیر عادى بنا نگذاشته ، و چیزى هم از قدرت و اختیارات خود را در این باره به انبیاى خود واگذار ننموده است بلكه ایشانرا فرستاده تا به زبان عادى كه با همان زبان در میان خود گفتگو مى كنند و مقاصد خود را به دیگران مى فهمانند، با قوم خود صحبت كنند و مقاصد وحى را نیز به ایشان برسانند.
پس انبیاء، غیر از بیان ، وظیفه دیگرى ندارند، و اما مساله هدایت و ضلالت افراد، ربطى به انبیاء (علیهم السلام ) و غیر ایشان نداشته بلكه فقط كار خود خداى تعالى است .
بنابراین مى توان گفت ، آیه شریفه ، به منزله بیان و ایضاح آیه
(كتاب انزلناه الیك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم ) بوده و به آن چنین معنى مى دهد كه :ما به تو كتاب دادیم تا مردم را از ظلمت ها به سوى نور بكشانى یعنى همینقدر براى شان بیان كنى كه خدا چه چیز نازل كرده و بس (تنها همین را برسانى كافى است ) در این صورت معناى این آیه و آیه اى كه مى فرماید:(و انزلنا الیك الذكر لتبین للناس ما نزل الیهم ) یكى خواهد بود.
جمعه 12/4/1388 - 19:56
(و یصدون عن سبیل الله و یبغونها عوجا) - مفاد این جمله این است كه اینها نفس خود را از پیروى
سنت خدا و تدین به دین او و تشرع به شریعت او باز مى دارند و به علاوه به سبب عناد و دشمنى كه با حق دارند، مردم را هم از ایمان به خدا و روز جزا و تشرع به شریعت او منصرف مى كنند، و در جستجوى این هستند كه براى سنت و دین و شریعت خدا یك اعوجاج و كجى پیدا كنند (تا دشمنى خود را موجه جلوه دهند) و مردم را راضى كنند تا به هر سنتى از سنتهاى اجتماعى و بشرى هر قدر هم كه خرافى باشد عمل كنند و به این وسیله ، ضلالت براى آنان مسجل و حتمى گردد، و این همان مرحله اى است كه خدا در باره اش فرمود:(اولئك فى ضلال بعید)
.
از مطالبى كه گذشت معلوم شد كه آنچه بعضى گفته اند كه :(مراد از جمله (یبغونها عوجا) این است كه مى چرخند تا براى دین خدا كجى و اعوجاج پیدا نموده آن را معیوب و ناقص جلوه دهند و به این وسیله مردم را از آن منصرف سازند)، صحیح نیست .و همچنین مطلبى كه بعضى دیگر گفته اند كه :(مراد این است كه مى گردند بلكه اعوجاجى در دین ببینند و آن را ده چندان نموده دین خدا را بدان وسیله كج و معوج جلوه دهند، نیز صحیح نیست )
.
و همچنین اینكه بعضى دیگر گفته اند كه :(
مراد این است كه مى خواهند با تبلیغات سوء اهل دین را منحرف و
كج و معوج بار بیاورند و با رواج فساد در میان مومنین ، معارف دین را هم فاسد جلوه دهند)
، صحیح نیست و وجه صحیح نبودن آنها روشن است .


و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم ....



كلمه (لسان ) در اینجا مانند آیه (بلسان عربى مبین ) به معناى لغت است ، و ضمیر در كلمه (قومه ) به رسول و در كلمه لهم به قوم بر مى گردد، و حاصل معنا چنین مى شود كه :ما هیچ رسولى را نفرستادیم مگر به زبان مردمش و به لغت و واژه ایشان تا بتواند احكام را براى آنان بیان كند.
ولى بعضى - به طوریكه در كشاف آمده - دچار خبط و اشتباه بزرگى شده ضمیر در قومه را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) برگردانده اند، تا آیه دلالت كند بر اینكه :وحى به تمامى انبیاء به زبان پیغمبر اسلام بوده و لیكن غفلت ورزیده اند از اینكه معناى آیه غلط مى شود، چون با در نظر گرفتن اینكه ضمیر (لهم ) به قوم بر مى گردد، معناى آیه چنین مى شود كه :ما هیچ رسولى را نفرستادیم مگر به زبان عربى تا براى قوم رسول خدا بیان كند، و پر واضح است كه تمامى انبیاء مبعوث نشده اند كه براى قوم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) بیان كنند.
جمعه 12/4/1388 - 19:56
و معناى استحباب دنیا بر آخرت ، اختیار دنیا و ترك كامل آخرت است و در مقابل آن ، اختیار آخرت بر دنیا است ،
و معنایش این است كه آخرت ، غرض و هدف كوشش هاى دنیوى باشد و دنیا، مقدمه و پل رسیدن به آخرت دانسته شود چون دنیا را به كلى ترك كردن ، علاوه بر اینكه ممكن نیست ، باعث اختلال امر آخرت هم مى شود، و حتى باعث ترك آخرت مى گردد، آرى ، زندگى دنیا منقطع و ناپایدار است ، و زندگى آخرت دائمى است كه سعادت آخرت ، در دنیا كسب مى شود، پس هر كه آخرت را اختیار كند، ناگزیر است دنیا را هم بگیرد و اثبات كند و منكر آن نگردد، چون در راه رسیدن و اثبات آخرت ، بدان نیازمند است .بر عكس ، كسى كه دنیا را اختیار كند، چاره اى ندارد جز اینكه آخرت را انكار نماید، چون اگر آخرتى باشد به عنوان هدف خواهد بود و فرض این است كه این شخص هدفى ندارد، پس آخرتى ندارد.
حاصل كلام اینكه :پیش روى انسان یكى از دو راه بیشتر نیست :
1 - اختیار آخرت ، بر دنیا، و آخرت را هدف دنیا و دنیا را مقدمه آن گرفتن .
2 - اختیار دنیا بر آخرت ، و دنیا را هدف قرار دادن و آخرت را به كلى انكار نمودن .
توضیح این سخن اینكه :در موارد متعددى از این كتاب این معنا را روشن كردیم كه آدمى هدف و مقصودى جز سعادت و به نتیجه رسیدن زندگیش ندارد، و علاقه اش به این هدف ، فطرى او است ، آنچه كه قرآن كریم در امر زندگى ، اثباتش مى كند این است كه زندگى آدمى دائمى و زوال ناپذیر است ، و اینطور كه بعضى فكر مى كنند كه با مرگ پایان مى پذیرد نیست ، و قهرا با در نظر گرفتن مرگ ، به دو زندگى تقسیم مى شود یكى زندگى موقت قبل از مرگ ، و دیگرى زندگى دائمى بعد از آن ، كه نیكبختى انسان و بدبختیش در آن زندگى نتیجه زندگى دنیا و ملكاتى است كه از ناحیه اعمالش تحصیل نموده ، حال چه خوب و چه بد، و پر واضح است كه انسان بدون عمل هم فرض نمى شود، زیرا بشر فطرتا دوستدار زندگى خویش است ، و زندگى خالى از عمل هم غیر قابل فرض است .
و این اعمال ، یعنى سنتهایى كه انسان در زندگى خود باب نموده و الگو قرار داده است و به وسیله آنها تقوى و یا فجور، حسنه و یا سیئه كسب كرده است ، قرآن كریم آن را دین و سبیل نامیده ، و بر این حساب است كه مى توان گفت هیچ فردى ، مفر و گریزى از سنت نیكو و یا سنت بد ندارد، و احدى نیست كه از دین حق یا دین باطل هیچ یك را نداشته باشد.
و از آنجایى كه گفتیم هیچ انسانى بدون عمل ، و در نتیجه بدون سنت حسنه و سیئه یافت نمى شود، و نیز از آنجایى كه خداى سبحان هر نوعى از انواع موجودات را به سعادت مخصوص خودش راهنمایى مى كند، و چون سعادت بشر در این است كه اجتماعى زندگى كند، و خواه ناخواه ، زیر بار قوانین برود، لذا خداى
سبحان برایش قانونى درست كرده به نام دین ، كه تمامى احكامش از سرچشمه فطرت مایه گرفته همان فطرتى كه خداوند خود انسان را بر آن فطرت آفریده ، فطرتى كه در حقیقت راه خدا و دین خداست ، حال اگر بر طبق آن سلوك نموده و راهى را كه آفریدگارش ‍ برایش باز نموده و فطرتش هم بدان راهنمایى مى كند بپیماید، راه خدا را پیموده و درست هم پیموده است و اگر پیروى هواى نفس ‍ بكند و راه خدا را بر خود ببندد، و به كه شیطان در نظرش جلوه مى دهد مشغول شود، در حقیقت راه خدا را كج و معوج خواسته و پذیرفته است .
اما اینكه گفتیم :
(انسان راه خدا را خواسته )
، براى اینكه این خدا بود كه او را بر فطرت جویایى و طلب راه ، خلق كرد و معلوم است كه او را جز به راهى كه مرضى خویش و راه خودش است هدایت نمى كند.
و اما اینكه گفتیم :
(راه خدا را بطور كج و معوج خواسته و پذیرفته است )
جهتش اینست كه شیطان به سوى حق راهنمایى نمى كند و بعد از حق هم راه سومى نیست ، پس ناگزیر هدایتش به سوى باطل است ، پس چنین كسى راه فطرى خدایى را كج و معوج گرفته است ، و آیات قرآنى هم براى افاده این معانى بسیار است كه حاجتى به ایراد آنهانیست .
حال كه این معنا روشن گردید مى توانیم بفهمیم كه جمله
(الذین یستحبون الحیوه الدنیا على الاخره ) كه مفسر كلمه كافرین است مى خواهد چه بگوید؟ مى خواهد بگوید:كفار با تمام وجود علاقه مند به دنیا هستند، و قهرا از آخرت اعراض نموده و گریزانند، و بعد از اعراض هم انكار آن قهرى است ، و بعد از انكار آخرت و كفر به آن هم كفر به توحید و نبوت مسلم است
جمعه 12/4/1388 - 19:55
جمله (الله الذى له ما فى السموات و ما فى الارض ) دو صفت عزیز و حمید را بیان مى كند، و منظور از()آنچه در آسمانها و زمین است ) همه موجودات عالم است ، كه شامل خود آسمان ها و زمین نیز مى شود، زیرا خداى سبحان همانطور كه مالك آنچه كه در آسمانها و زمین است مى باشد، مالك خود آنها نیز هست .آرى ، او از هر جهت و به حقیقت معناى كلمه ، مالك هر چیز است .و این جمله به حجت عزیز و حمید بودن خدا اشاره مى كند.آرى ، هر چند كه خداى تعالى هر دلیلى را در دلالتش به نتیجه مى رساند، و با كلماتش هر حقى را به كرسى مى نشاند، و لیكن با بندگان خود بر طبق فطرتشان سخن مى گوید و این بدان جهت است كه چون خداى تعالى مالك هر خلق و امرى است آنهم به حقیقت معناى ملكیت ، قهرا مالك هر عزت و غلبه اى نیز هست ، و هر عزتى كه تصور
شود از او است ، پس او عزیز است ، چون او در هر چیز و به هر نحو كه بخواهد مى تواند تصرف كند، و تصرفش هم به هر نحو كه باشد پسندیده است ، پس او محمود است ، چون تصرف وقتى ناپسند است كه شخص متصرف ، مالك آن نباشد، و عقل یا شرع یا عرف به او اجازه تصرف نداده باشد، و خدا چنین نیست و هر تصرفى را كه عقل
و یا شرع و یا عرف به او نسبت دهد او مالك حقیقى آن است ، پس او حمیدى است كه افعالش پسندیده است .


و ویل للكافرین من عذاب شدید



این جمله ، مقتضاى صفت عزت را بیان مى كند، و مى فرماید كه مقتضاى عزت این است كه هر كسى دعوت او را رد كند و نعمت او را كفران نماید مورد عذاب و قهرش قرار مى گیرد.


الذین یستح بون الحیوه الدنیا على الاخره و یصدون عن سبیل الله و یبغونها عوجا....



راغب در مفردات مى گوید:(استحباب كفر بر ایمان )، به معناى ترجیح دادن و مقدم داشتن است ، و حقیقت معناى (استحباب ) این است كه آدمى جستجو كند تا چیزى را پیدا كند كه دوستش بدارد، و لیكن به خاطر اینكه با كلمه (على ) متعدى مى شود، معناى ایثار و ترجیح را مى دهد و در آیه (و اما ثمود فهدیناهم فاستحبوا العمى على الهدى ) نیز به همین معنا است .
جمعه 12/4/1388 - 19:55
در تفسیر روح المعانى از ابى حیان نقل شده كه او گفته است :وجه ذكر این دو صفت ، و نیز وجه اینكه اول عزیز، و سپس حمید را آورده ، رعایت تناسبى است كه این دو صفت با مساله اخراج از ظلمات به نور دارند، چون اخراج مزبور، مستلزم داشتن عزت و قدرت است تا چنین كتابى را نازل كند كه احدى نتواند نظیرش را بیاورد، و نیز مستلزم حمید بودن است ، چون كسى كه به مردم بزرگترین نعمتها را (نعمت بیرون كردن از ظلمت ها به نور) انعام كرده البته حمید است .
لیكن نكته اى كه ایشان آورده اند، هیچ ربطى به سیاق آیات این سوره ندارد و شاید ایشان این نكته را از آیه دیگرى كه در وصف قرآن مى فرماید:
(و انه لكتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حكیم حمید)
گرفته است و لیكن مقامى كه آیه مزبور دارد غیر مقامى است كه آیات مورد بحث دارند.
و از امام فخر رازى نقل شده كه در تفسیرش گفته است :اگر كلمه عزیز را بر كلمه حمید مقدم
داشته براى این است كه اولین اطلاعى كه انسان از خداى تعالى پیدا مى كند علم به قدرت او است ، سپس به عالم بودن ، و آنگاه به غنى و بى نیاز بودن او است ، چون عزت ، به معناى قدرت ، و حمید، به معناى عالم غنى است ، و همانطور كه گفته شد، علم به قدرت خدا مقدم بر پى بردن به علم او به تمام چیرها و غناى او از تمامى آنها است ، ناگزیر قرآن كریم هم ، عزیز را مقدم بر حمید ذكر كرد.
البته این كلام فخر رازى گزاف گوئى عجیبى بیش نیست .و قریب به همین حرف در گزاف گویى ، سخن یكى دیگر از مفسرین است كه گفته :مقدم داشتن عزیز بر حمید به خاطر اعتنایى است كه نسبت به صفات سلبیه است ، چون كه در هر چیزى
(تخلیه ) بر(تحلیه )
مقدم است .(اول باید ظرف را از پلیدیها و زهرها شستشو نمود، سپس شربت در آن ریخت ، و ظرف دل نیز چنین است در صفات خداوندى هم ، اول باید او را از نواقص منزه داشت ، بعد صفات ثبوتیه را برایش اثبات نمود) و عزت هم كه از صفات سلبیه است بر حمید (كه از صفات ثبوتیه است ) مقدم شد.
و در وجه اینكه چرا از میان صفات خداوندى این دو صفت اختصاص به ذكر یافته ، بعضى گفته اند:براى اینكه مردم
را به پیمودن راه دین كه راه عزیز و حمید است تشویق كند، چون سالك راه دین ، عزیز و محمود است .
این وجه ، وجه بدى نیست ، و لیكن در حقیقت از فوایدى است كه بر ذكر این دو صفت مترتب مى شود، نه اینكه سبب ذكر، این باشد.بنابر این ، جهت اختصاص همان است كه ما گفتیم
جمعه 12/4/1388 - 19:54
اگر عزیز و حمید را كه دو صفت بزرگى هستند ذكر كرد، بدین جهت است كه این دو صفت مبدا و سرمنشا مطالبى هستند كه در این سوره به مشركین خاطرنشان مى كند، چون عمده كلام در این سوره ، تذكر و یادآورى مشركین است به اینكه :خداى سبحان به خاطر ربوبیتش این همه نعمتهاى بزرگ به ایشان داده و از طریق فرستادگانش آنها را موظف كرده كه شكر او را بجاى آورند و كفران نعمتش ‍ نكنند و به فرستادگانش وعده داده كه اگر بندگان من ایمان بیاورند، آنها را داخل بهشت مى كنم و اگر كفران كنند از ایشان انتقام مى گیرم و به شقاوت و عذاب گرفتار مى كنم ، پس باید كه از پروردگارشان بترسند و از مخالفت دستورها و كفران نعمتهایش بر حذر باشند، چون تمامى عزتها از آن اوست ، و كسى نیست كه بتواند جلو عذاب او را بگیرد، و او در هر حال حمید و سزاوار ثنا است ، و كسى نیست او را در پاداش دادن به مومنین و كیفر كردن كافران ، ملامت و مذمت كند، همچنانكه در دادن این همه نعمت به كافران ، كسى ملامتش نكرد.
این سه مطلب ، یعنى وحدانیت خدا در ربوبیت ، و عزیز بودن ، و حمید بودن در كارهایش ، و آنچه كه این صفات اقتضا دارند، یعنى ترس از عزت مطلقه اش ، و شكر در برابر نعمتهایى كه ارزانى داشته ، و وثوق به نعمتهایى كه وعده آن را داده است ، و توجه و تذكر به آیات ربوبیتش ، مطالب عمده این سوره هستند.
جمعه 12/4/1388 - 19:54
عزت در مقابل ذلت است ، راغب گفته :عزت حالتى است در انسان كه نمى گذارد مغلوب كسى شود و شكست بخورد، و اصل آن از (ارض عزاز:زمین سفت ) گرفته شده است ، و در قرآن كریم آمده :(ایبتغون عندهم العزه فان العزه لله جمیعا) و نیز وقتى مى گویند:(تعزز اللحم ) معنایش این است كه گوشت نایاب شده و گویا در زمین محكمى قرار گرفته كه نمى توان به آن دست یافت .
بنابر این ، عزت عزیز، آن حالتى است كه به خود گرفته و دست یافتن به وى دشوار شده است ، و عزیز قوم هم آن كسى است كه بر همه قاهر است ، و كسى بر او قاهر نیست ، چون مقامى دارد كه هر كه قصد او را كند مانعش مى شوند، و از دسترسى به او بازش ‍ مى دارند تا نتواند مقهورش كند.و باز به همین جهت هر چیز نایاب را عزیز الوجود مى گویند
، و اگر در قرآن كریم به معناى مشقت هم آمده مانند:
(عزیز علیه ما عنتم ) و مانند:(و عزنى فى الخطاب )
باز به همین مناسبت است ، زیرا هر چیزى كه بر انسان گران آید و مشقت داشته باشد حتما دستیابى به آن مشكل است ، پس عزیز مى باشد.
و اگر خداى سبحان عزیز است (و بلكه همه عزتها از او است ) براى این است كه او ذاتى است كه هیچ چیز از هیچ جهت بر او قهر و غلبه ندارد، و او بر همه چیز و از هر جهت قهر و غلبه دارد و اگر كس دیگرى از عزت سهمى دارد از او و به اذن او گرفته است ، همچنانكه فرمود:
(ایبتغون عندهم العزه فان العزه لله جمیعا) و نیز فرموده :()من كان یرید العزه فلله العزه جمیعا)
.
كلمه
(حمید) كه در آیه مورد بحث آمده بر وزن (فعیل ) و به معناى مفعول از ماده (حمد) است ، و (حمد عبارت ) است از ثناى جمیل و مدح بر خوبیهاى اختیارى ، و چون تمام جمالها و خوبیها به او منتهى مى شوند در نتیجه تمام حمدها مخصوص او خواهد بود، همچنانكه خودش فرموده :(الحمد لله رب العالمین )
.
از جمله حرفهاى عجیب و غریب ، سخنى است كه از امام فخر رازى نقل مى كنند، - و ما آن را به زودى بیان مى كنیم -كه گفته است :كلمه حمید به معناى داناى بى نیاز است .
جمله
(الى صراط العزیز الحمید) بدل از جمله (الى النور) است كه هدف از كتاب را بیان مى كند و در حقیقت بیان بعد از بیان است .در بیان اول این معنا را مى فهماند كه كتاب مذكور، نوریست كه حق را از باطل ، و خیر را از شر، و سعادت را از شقاوت جدا مى سازد، و در بیان دوم ، این معنا را مى فهماند كه كتاب مزبور راه روشنى است كه همه راهروان خود را در متن و وسط راه جمع آورى نموده ، همگى را به سوى خداى عزیز و حمید مى برد
جمعه 12/4/1388 - 19:53