تعداد مطالب : 2747
تعداد نظرات : 413
زمان آخرین مطلب : 2870روز قبل
در آیه مزبور از این توهم جواب داده كه :نه خداى تعالى از آنچه ستمكاران مى كنند غافل نیست و وعده اى را هم كه به پیغمبرانش ‍ داده خلف نمى كند.و چگونه غافل است و خلف وعده مى كند با اینكه او داناى به
مكر و عزیزى صاحب انتقام است ، بلكه اگر آنها را به خشم خود نمى گیرد براى این است كه مى خواهد عذابشان را براى روز سختى تاخیر بیندازد، و آن روز جزاست .علاوه بر اینكه در همین دنیا هم آنها را عذاب خواهد كرد، همچنانكه امتهاى گذشته را هلاك نمود.
و آنگاه سوره مورد بحث را به آیه زیر كه جامع ترین آیات نسبت به غرض این سوره است ختم نموده و فرموده است :(هذا بلاغ للناس و لینذروا به و لیعلموا انما هو اله واحد و لیذكر اولوا الالباب )
كه بیانش به زودى خواهد آمد - ان شاء الله .


و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون ...و افئدتهم هواء



كلمه (تشخص ) از (شخص ) به معناى باز ایستادن حدقه چشم است . و(مهطع ) از (هطع ) به معناى این است كه شتر سر خود را بلند كرد.و همچنین (مقنع ) از (اقنع ) است كه آن نیز به معناى سربلند كردن است .و معناى اینكه فرمود:(لا یرتد الیهم طرفهم ) این است كه از شدت هول و ترس از آنچه مى بینند قادر نیستند چشم خود را بگردانند.و معناى (افئدتهم هواء) این است كه از شدت و وحشت قیامت دلهایشان از تعقل و تدبیر خالى مى شود.و یا به كلى عقلشان را زایل مى سازد.
و معناى آیه اینست كه :تو از اینكه مى بینى ستمكاران غرق در عیش و هوسرانى و سرگرم فساد انگیختن در زمینند مپندار كه خدا از آن چه مى كنند غافل است ، بلكه ایشان را مهلت داده و عذابشان را تاخیر انداخته براى فرا رسیدن روزى كه چشم ها در حدقه از حركت باز مى ایستد، در حالى كه همینها گردن مى كشند و چشمها خیره مى كنند و دلهایشان دهشت زده شود و از شدت موقف ، حیله و تدبیر را از یاد مى برند.این آیه براى ستمكاران انذار و براى دیگران جنبه تسلیت را دارد.


وانذر الناس یوم یاتیهم العذاب ...



این آیه انذار بعد از انذار است كه البته میان این دو انذار از دو جهت تفاوت است :
جهت اول اینكه انذار در دو آیه قبلى انذار به عذابى است كه خداوند براى روز قیامت آماده كرده است ، و اما انذار در این آیه و ما بعد آن ، انذار به عذاب استیصال دنیوى است ، و از شواهدى كه بر این معنا دلالت دارد جمله (فیقول الذین ظلموا ربنا اخرنا الى اجل قریب ...)است .
و از همینجا روشن مى شود اینكه بعضى گفته اند (منظور از این روز، روز قیامت است ) وجهى ندارد.و همچنین اینكه بعضى دیگر گفته اند (منظور از آن ، روز مرگ است ).
شنبه 20/4/1388 - 22:12
در الدر المنثور است كه ابو نعیم - در كتاب الدلائل - از عقیل بن ابى طالب روایت كرده كه آن روز كه شش نفر از اهل مدینه در جمره عقبه نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمدند، آن حضرت ایشان را نشانید و به سوى خداى تعالى و پرستش او دعوت نمود و پیشنهاد كرد كه او را در دعوتش یارى كنند.ایشان از آنجناب در خواست كردند تا آنچه به او وحى شده برایشان بخواند.رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) از سوره ابراهیم این آیه را برایشان خواند:(و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام ) و همچنین تا آخر سوره قرائت نمود، و دلهاى شنوندگان آنچنان مجذوب شد كه بیدرنگ دعوتش ‍ را پذیرفتند.
و در تفسیر عیاشى از ابى عبیده از امام صادق (علیه السلام ) روایت شده كه فرمود:هر كه ما را دوست بدارد او از ما اهل بیت است .پرسیدم فدایت شوم آیا از شما است ؟ فرمود:به خدا سوگند از ما است ، مگر كلام خداى را نشنیده اى كه از ابراهیم (علیه السلام ) حكایت مى كند كه فرمود:(فمن تبعنى فانه منى )
.
و در همان كتاب از محمد حلبى از امام صادق (علیه السلام ) آمده كه فرمود:هر كه از شما از خدا بترسد و عمل صالح كند او از ما اهل بیت است .راوى پرسید:از شما اهل بیت است ؟ فرمود:آرى ، از ما اهل بیت است چون ابراهیم (علیه السلام ) در این باره فرموده است :( فمن تبعنى فانه منى ).عمر بن یزید پرسید:آیا چنین كسى از آل محمد است ؟ فرمود:آرى ، به خدا سوگند از آل محمد است .آرى ، به خدا قسم از خود آل محمد است ، مگر نشنیده اى كلام خداى را كه فرموده :(ان اولى الناس بابراهیم للذین اتبعوه : نزدیكترین مردم به ابراهیم آن كسانیند كه وى را متابعت مى كنند)، و نیز فرموده :(فمن تبعنى فانه منى )
.
مؤ لف :در بعضى روایات آمده كه (فرزندان اسماعیل هرگز بت نپرستیدند، و این به خاطر دعاى ابراهیم (علیه السلام ) بود كه عرض ‍ كرد:(و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام )
.
و اگر بت را بزرگ مى داشتند عقیده شان این بود كه این بتها شفیعان درگاه خدایند)
.و لیكن این روایات جعلى است كه در بیان سابق هم بدان اشاره شد.
و همچنین است آن روایاتى كه از طرق عامه و خاصه آمده كه (
سرزمین طائف جزو سرزمین اردن بود، و چون ابراهیم دعا كرد كه خدایا اهل مكه را از میوه ها روزى فرما، خداوند آن قطعه از سرزمین اردن را از آنجا به طائف منتقل نمود (و آن سر زمین نخست در مكه خانه خدا را طواف نمود) و
هفت مرتبه دور خانه گردید، و آنگاه در جایى كه امروز آن را طائف مى نامند قرار گرفت ، (و بخاطر همین طوافش طائف نامیده شد)
).
چون هر چند از راه معجزه چنین چیزى امكان دارد و محال عقلى نیست ، و لیكن این روایات براى اثبات آن كافى نیست ، چون بعضى از آنها ضعیف است و بعضى اصلا سند ندارد.علاوه بر اینكه اگر در اثر دعاى ابراهیم چنین امرى عجیب و معجزه اى باهر رخ داده بود، جا داشت در این آیات كه همه در مقام ذكر سنت هاى خدایى است آن را نیز یاد مى كرد و مى فرمود كه در اثر دعاى ابراهیم ما چنین كارى را كردیم - و خدا داناتر است .
و در مرسله عیاشى از حریز از آن كس كه نامش را نبرده از یكى از دو امام باقر یا صادق (علیهماالسلام ) آمده كه آن جناب آیه را:(رب اغفر لى و لولدى ) قرائت مى كرد كه مقصود از (ولد)
همان اسماعیل و اسحاق است .و در مرسله دیگرى از جابر از امام باقر (علیه السلام ) نظیر این مطلب را روایت نموده است .و ظاهر این دو روایت این است كه چون پدر ابراهیم كافر بوده امام (علیه السلام ) آیه را بدین صورت قرائت نموده است و لیكن هر دو ضعیف است و چنان نیست كه بشود بدانها اعتماد نمود.
سوره ابراهیم آیات 42 - 52


و لا تحسبن الله غفلا عما یعمل الظلمون انما یوخرهم لیوم تشخص فیه الابصر(42)
مهطعین مقنعى رءوسهم لا یرتد الیهم طرفهم و افدتهم هواء(43)
و انذر الناس یوم یاتیهم العذاب فیقول الذین ظلموا ربنا اخرنا الى اجل قریب نجب دعوتك و نتبع الرسل اولم تكونوا اقسمتم من قبل ما لكم من زوال (44)
و سكنتم فى مسكن الذین ظلموا انفسهم و تبین لكم كیف فعلنا بهم و ضربنا لكم الامثال (45)
و قد مكروا مكرهم و عند الله مكرهم و ان كان مكرهم لتزول منه الجبال (46)
فلا تحسبن الله مخلف وعده رسله ان الله عزیز ذو انتقام (47)
یوم تبدل الارض غیر الارض و السموت و برزوا لله الوحد القهار (48)
و ترى المجرمین یومئذ مقرنین فى الاصفاد(49)
سرابیلهم من قطران و تغشى وجوههم النار (.5)
لیجزى الله كل نفس ما كسبت ان الله سریع الحساب (51)
هذا بلغ للناس و لینذروا به و لیعلموا انما هو اله وحد و لیذكر اولوا الالبب (52)



ترجمه آیات
و مپندار كه خدا از اعمالى كه ستمگران مى كنند غافل است ، (بلكه كیفر) آنها را تاخیر انداخته براى روزى كه چشمها در آن روز خیره مى شود(42)
و(مردم ) در حالى كه گردنها بر افراشته دیدگان به یك سو مى دوزند چنانكه پلكشان بهم نمى خورد و دلهایشان خالى مى گردد.(43).
و مردم را بترسان از روزى كه عذاب موعود به سراغشان مى آید كسانى كه ستم كرده اند گویند:پروردگارا!ما را تا مدتى مهلت ده تا دعوت تو را اجابت كنیم و پیرو پیغمبران شویم ، (اما این جواب را مى شنوند كه :) مگر شما نبودید كه پیش از این قسم خوردید كه زوال ندارید؟ (44).
و (مگر شما نبودید كه ) در مسكنهاى كسانى كه ستم كرده بودند ساكن شدید و برایتان عیان گشت كه با آنها چه كرده بودیم ، و براى شما مثل ها زدیم (45).
و آنها نهایت مكر خود را به كار زدند و (سزاى ) نیرنگشان نزد خداست ، هر چند از نیرنگشان كوهها هموار گردد (46).
مپندار كه خدا از وعده خویش با پیغمبران تخلف كند، زیرا خدا نیرومند و انتقام گیر است (47).
روزى كه زمین ، به زمینى دیگر و آسمانها نیز (به آسمانهاى دیگر) مبدل شود و (مردم ) در پیشگاه خداى یگانه مقتدر حاضر شوند (48).
و در آن روز، مجرمان را با هم در غل و زنجیر بینى (49).
در آنروز پیراهنشان از قیر است و آتش چهره هایشان را پوشانده است (.5).
تا خدا هر كه را هر چه كرده است سزا دهد كه خدا سریع الحساب است (51).
این براى مردم بلاغى است تا بدان بیم یابند، و بدانند كه او خدایى یگانه است و تا صاحبان خرد اندرز گیرند (52).
بیان آیات
بعد از آنكه در آیات قبل بشر را انذار نمود و بشارت داد و به صراط خود دعوت نمود و فهمانید كه همه اینها بخاطر اینست كه خدا عزیز و حمید است ، اینك در آیه اول از آیات مورد بحث آن مطالب را به آیه اى ختم نموده كه در حقیقت جواب از توهمى است كه ممكن است بعضى فكر كنند كه اگر این حرفها درست است و راستى این دعوت ، دعوت نبوى و از ناحیه پروردگارى عزیز و حمید است ، پس چرا مى بینیم این ستمكاران همچنان سرگرم تمتعات خویشند؟ و چرا آن خداى عزیز و حمید ایشان را به ظلمشان نمى گیرد؟ و به دهان متخلفین از دعوت این پیغمبر و مخالفین او لجام نمى زند؟ اگر آن خدا، خدایى غافل و بى خبر از اعمال ایشان است و یا خدایى است كه خودش وعده خود را خلف مى كند، و پیغمبران خود را كه وعده نصرتشان داده بود یارى نمى نماید كه چنین خدایى قابل پرستش نیست .
شنبه 20/4/1388 - 22:10
این آیه دلالت دارد بر اینكه ابراهیم فرزند آزر مشرك نبوده ، زیرا در این آیه
براى پدرش طلب مغفرت كرده است ، در حالى كه خودش سنین آخر عمر را مى گذرانده ، و در اوائل عمر بعد از وعده اى كه به آزر داده از وى بیزارى جسته است .در اول به وى گفته :
(سلام علیك ساستغفر لك ربى ) و نیز گفته است :(و اغفر لابى انه كان من الضالین ) و سپس از او بیزارى جسته است ، كه قرآن كریم چنین حكایت مى كند:(و ما كان استغفار ابراهیم لابیه الا عن موعده وعدها ایاه فلما تبین له انه عدو لله تبرء منه )
كه تفصیل داستان آنجناب در سوره انعام در جلد هفتم این كتاب گذشت .
و از جمله لطائف كه در دعاى آن حضرت به چشم مى خورد، اختلاف تعبیر در نداء است كه یكجا
(رب ) آمده و جاى دیگر (ربنا)
.
در اولى بخاطر آن موهبت هایى كه خداوند فقط به او ارزانى داشته است - از قبیل سبقت در اسلام و امامت - او را به خود نسبت داده .و در دومى پروردگار را به خودش و دیگران نسبت داده ، بخاطر آن نعمتهایى كه خداوند هم به او و هم به غیر او ارزانى داشته است
شنبه 20/4/1388 - 22:10
نكته شایان توجه در دعاهاى ابراهیم (ع )
نكته اى كه در هر سه فقره رعایت شده این است كه ابراهیم در
همه آنها خودش را به عنوان مفرد و مستقل ذكر كرده .در دعاى اولش گفته است :(واجنبنى ) و در دومى گفته است :(اجعلنى )، و در سومى گفته است :(اغفرلى )، و این بدان جهت بوده كه خواسته است علاوه بر فرزندانى كه در این موقع داشته ، تمامى ذریه آینده اش را هم به خود ملحق سازد، همچنانكه در جاى دیگر از آن جناب نقل كرده كه گفته است :(و اجعل لى لسان صدق فى الاخرین )
و باز در جاى دیگر خداى تعالى گفت
و شنود خود را با وى چنین حكایت كرده است :(اذ ابتلى ابراهیم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذریتى )
.
در فقره اول از دعایش گفت :(و اجنبنى و بنى ) و در اینجا گفت :(اجعلنى - مقیم الصلوه و من ذریتى ) و ممكن است این سوال براى خواننده پیش بیاید كه چرا در اول نگفت :(و من بنى : و بعضى از فرزندان مرا) و در دومى كلمه (من )
را آورد؟
در جواب مى گوییم :هر چند كه ظاهر فقره اول عمومیت ، و ظاهر فقره دوم تبعیض است ، و لیكن در گذشته ثابت كردیم كه مراد وى در فقره اول نیز بعضى از ذریه است ، نه همه آنها، و بعد از اثبات این معنا هر دو فقره با هم تطابق خواهند داشت .
یكى دیگر از موارد تطابق این فقره این است كه مضمون هر دو تاكید شده است ، دومى بوسیله جمله (ربنا و تقبل دعاء) كه خود اصرار و تاكید درخواست است ، و اولى بوسیله جمله (رب انهن اضللن كثیرا من الناس )
چون در حقیقت این تعلیل درخواست دور كردن از بت پرستى را تاكید مى كند.


ربنا اغفر لى و لوالدى و للمومنین یوم یقوم الحساب



ابراهیم (علیه السلام ) با این جمله دعاى خود را ختم نموده است .و همانطور كه قبلا هم گفتیم این آخرین دعایى است كه وى كرده ، و قرآن كریم از او نقل نموده است .و این دعا شبیه به آخرین دعایى است كه قرآن از حضرت نوح (علیه السلام ) نقل نموده كه گفته است :(رب اغفر لى و لوالدى و لمن دخل بیتى مومنا و للمومنین و المومنات ).

www.niazeemrooz.ir


 

جمعه 19/4/1388 - 0:35
این جمله ، یعنى جمله ( ربنا انى اسكنت ) تا كلمه (المحرم ) كه یك فقره از دعاى ابراهیم (علیه السلام ) است ، خود شاهد بر مطلبى است كه ما قبلا گفتیم كه آن جناب این دعا را بعد از ساختن كعبه و ساخته شدن شهر مكه و آبادى آن كرده است ، همچنانكه آیه ( الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسمعیل و اسحق ) نیز شاهد بر این معنا است .
بنا بر این ، دیگر جاى این اشكال باقى نمى ماند كه چطور ابراهیم (علیه السلام ) در روز ورودش به وادى غیر ذى زرع آنجا را خانه خدا نامیده با اینكه آن روز كعبه را بنا ننهاده بود تا چه رسد به اینكه در پاسخش گفته شود كه به علم غیب مى دانست كه به زودى مامور ساختن بیت الله الحرام مى شود؟ و یا گفته شود كه وى مى دانست كه در قرون گذشته در این وادى خانه خدا بوده ، و طوائفى از مردم آن را خراب كردند، و یا خداوند در واقعه طوفان آن را به آسمان برد.
تازه به فرضى كه با این جوابها اشكال مذكور رفع شود نمى دانیم صاحبان این جوابها اشكال در جمله ( رب اجعل هذا البلد آمنا)، و در جمله (وهب لى على الكبر اسمعیل و اسحق )
، را چگونه رفع مى كنند؟ چون ظاهر جمله اولى این است كه این دعا را وقتى نموده كه مكه به صورت بلد و شهر در آمده بوده است .همچنانكه ظاهر جمله دومى این است كه این دعا را وقتى نموده كه هم اسماعیل را داشته و هم اسحاق را.
و اینكه گفته است :( ربنا لیقیموا الصلوه ) غرض خود را از اسكان اسماعیل و مادرش بیان مى دارد كه به انضمام جمله قبلیش :(بواد غیر ذى زرع )، و جمله اى كه دنبال آن آورد و گفت :( فاجعل افئده من الناس تهوى الیهم و ارزقهم من الثمرات )
این معنا را افاده مى كند كه اگر در میان نقاط مختلف زمین نقطه اى غیر قابل كشت و خالى از امتعه زندگى - یعنى آب گوارا و روییدنیهاى سبز و خرم و درختان زیبا و هواى معتدل و خالى از مردم - را اختیار كرد، براى این بوده كه ذریه اش در عبادت خدا خالص باشند و امور دنیوى دلهایشان را مشغول نسازد.
( فاجعل افئده من الناس تهوى الیهم ...) - كلمه (هوى ) - به ضم هاء - به معناى سقوط است ، و آیه (تهوى الیهم ) به معناى این است كه دلهاى مردم متمایل به سوى ذریه او شود بطورى كه وطنهاى خود را رها نموده بیایند و پیرامون آنها منزل گزینند، و یا حداقل به زیارت خانه بیایند، و قهرا با ایشان هم انس بگیرند.( و ارزقهم من الثمرات )
به اینكه میوه هاى هر نقطه از زمین را بوسیله تجارت بدانجا حمل كنند، و مردم آنجا از
آن بهره مند شوند (لعلهم یشكرون )
.


ربنا انك تعلم ما نخفى و ما نعلن ....)



معناى این آیه واضح است .و جمله (و ما یخفى على الله شى ء فى الارض و لا فى السماء) تتمه كلام ابراهیم (علیه السلام ) و یا جزو كلام خداى تعالى است .و بنا بر احتمال اول در (على الله ) التفات بكار رفته ، و به علت حكم اشاره مى كند، گویافرماید:(تو مى دانى همه آنچه را كه ما مخفى مى داریم و یا ظاهر مى سازیم ، زیرا تو آن خدایى هستى كه هیچ چیز نه در زمین و نه در آسمان بر تو پنهان نیست ).و بعید نیست كه از این تعلیل استفاده شود كه مقصود از (سماء) چیزى باشد كه بر ما مخفى و از حس ما غایب است ، به عكس زمین كه منظور از آن هر چیزى باشد كه براى ما محسوس است - دقت فرمایید.


الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسمعیل و اسحق ان ربى لسمیع الدعاء



این جمله به منزله جمله معترضه است كه در وسط دعاى آن جناب قرار گرفته است .و باعث گفتن آن در وسط دعا این بوده كه در ضمن خواسته هایش ناگهان به یاد عظمت نعمتى كه خدا به وى ارزانى داشته افتاده كه بعد از آنكه همه اسباب عادى فرزنددار شدنش ‍ را منتفى نموده بود دو فرزند صالح چون اسماعیل و اسحاق به وى داده .و اگر چنین عنایتى به وى فرمود بخاطر استجابت دعایش ‍ بود.
ابراهیم (علیه السلام ) در بین دعایش وقتى به یاد این نعمت مى افتد ناگهان رشته دعا را رها نموده به شكر خدا مى پردازد و خداى را بر استجابت دعایش ثنا مى گوید.


رب اجعلنى مقیم الصلوه و من ذریتى ربنا و تقبل دعاء



نسبت دادن نماز خواندنش به خدا - با اینكه او نماز را مى خواند - نظیر نسبت دادن دوریش از بت پرستى است به خدا.و همانطور كه قبلا هم گفته ایم هر عملى و از آن جمله نماز خواندن و بت نپرستیدن یك نسبت و ارتباط به خداى تعالى دارد، و آن عبارتست از احتیاج و ارتباطش به اذن و مشیت خدا.و یك نسبت به عامل دارد و آن نسبت تصدى و صدور است . این جمله ، فقره دوم از دعاى ابراهیم (علیه السلام ) است كه فرزندانش را در آن شركت داده است .و دعاى اولش جمله ( و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام ) و دعاى سومش جمله (ربنا اغفر لى و لوالدى و للمومنین ) است كه پدر و مادر و عموم مومنین را در آن شركت داده
جمعه 19/4/1388 - 0:34
اشكال دیگرى كه مفسرین بر كلام ابراهیم كرده و در مقام پاسخ از آن بر آمده اند این است كه چرا در جمله ( و من عصانى فانك غفور رحیم ) طلب مغفرت براى مشركین كرده است ، با اینكه مغفرت خدا شامل مشرك نمى شود، زیرا خود خداى تعالى فرموده :(ان الله لا یغفر ان یشرك به - خدا این گناه را كه به وى شرك بورزند نمى آمرزد).
آنگاه در جواب از آن ، یكى گفته است :نیامرزیدن شرك دلیلش همین آیه ایست كه گذشت ، و این آیه قرآن است و قرآن بر خاتم انبیاء نازل شده ، نه بر ابراهیم ، و از كجا كه قبل از اسلام گناه شرك مانند سایر گناهان قابل آمرزش نبوده باشد، و ابراهیم بر اساس شریعت خود درخواست نكرده باشد.یكى دیگر گفته :مراد از مغفرت و رحمت ، مغفرت و رحمت بعد از توبه مشرك است ، و قید توبه در كلام حذف شده .دیگرى گفته است :مقصود آن جناب این بوده كه هر كه مرا عصیان كند و بر شرك خود استوار بماند تو بخاطر اینكه غفور و رحیمى مى توانى او را از شرك به سوى توحید بكشانى ، و مشمول مغفرت و رحمت خود كنى .
بعضى دیگر گفته اند:مقصودش از مغفرت پوشاندن شرك مشرك ، و مقصودش از رحمت شتاب نكردن در عقاب او است .و معنایش ‍ این است كه پروردگارا هر كس كه از فرمان من سر بتابد تو شركش را در دنیا پوشیده بدار و با تاخیر عقابت ، او را مورد رحمت قرار ده .
بعضى دیگر گفته اند:معناى آن همان چیزیست كه از ظاهرش استفاده مى شود و حاجت به هیچ توجیهى ندارد و اشكالى هم وارد نیست ، زیرا آن روز ابراهیم (علیه السلام ) نمى دانسته كه خدا شرك را نمى آمرزد، و ندانستن این حكم نقص نیست زیرا آمرزیدن شرك جزء محالهاى عقلى نیست كه هر كسى آن را درك كند، و عقل هیچ امتناعى نمى بیند در اینكه خداوند شرك را هم بیامرزد، تنها دلیلى كه در مساله هست دلیل نقلى است كه ممكن است آن روز به گوش ابراهیم (علیه السلام ) نخورده باشد و كسى هم سند نداده كه انبیا باید در یك روز و بلكه در یك آن تمامى ادله نقلى را یاد
بگیرند.
بعضى دیگر گفته اند مقصود از عصیان ، معصیت پائین تر از شرك است .
این بود جوابهایى كه از اشكال مذكور داده اند، و هیچ یك از آنها صحیح نیست .
اما اولى براى اینكه این ادعا كه شرك در شرایع قبل از اسلام جائز المغفرت بوده ، ادعائى است بدون دلیل ، بلكه دلیل بر خلاف آن هست ، زیرا قرآن حكایت مى كند كه خداى تعالى خطاب كرده به آدم كه شریعتش اولین شریعت است ، و به او فرمود:
( و الذین كفروا و كذبوا بایاتنا اولئك اصحاب النار هم فیها خالدون ).و از مسیح (علیه السلام ) كه شریعتش آخرین شریعت سابق بر اسلام است حكایت مى كند كه گفت :(انه من یشرك بالله فقد حرم الله علیه الجنه و ماویه النار و ما للظالمین من انصار)
.
آرى ، دقت در آیات مربوط به قیامت و بهشت و جهنم و همچنین آیات شفاعت و آیاتى كه كلمات انبیاء را در دعوتهاى خود حكایت مى كند، جاى هیچ تردیدى باقى نمى گذارد كه در همه شرایع این معنا گوشزد بشر شده كه براى مشرك هیچ راه نجاتى نیست ، مگر توبه قبل از مرگ .
اما دومى براى اینكه مقید كردن مغفرت و رحمت به صورت توبه مشرك ، تقیدى است بى دلیل ، علاوه بر اینكه مشرك توبه كار جزو
( فمن تبعنى ) است نه جزو و ( من عصانى )، چون توبه از شرك متابعت ابراهیم است ، و اگر مقصود از (من عصانى )
چنین افرادى بودند دیگر معادله معنا نداشت ، و یك طرفى مى شد.
و اما سوم و چهارم براى اینكه ظاهر آیه بر خلاف آن دو است ، چون ظاهر آن این است كه خداوند مشرك را در حین عصیان بیامرزد و رحم كند، نه بعد از آنكه توبه كرد و به اطاعت گرایید.علاوه ، ظاهر آمرزش گناه ، برداشتن آثار سوء آن است ، حال یا در دنیا و یا مطلقا.و اما برداشتن عقاب دنیوى و تاخیر آن به آخرت ، آمرزش نیست ، اگر هم باشد معنایى است دور از فهم عرف .
و اما پنجم - كه از همه وجوه دیگر بعیدتر است - براى اینكه از مثل ابراهیم خلیل (علیه السلام ) آن هم در اواخر عمرش كه گفتیم این دعا را در آن موقع كرده است بسیار بعید است كه یكى از واضحات معارف دینى را ندانسته باشد، و به قول شما به گوشش ‍ نخورده باشد، و از در جهل و نادانى این درخواست را براى مشركین بكند، آن هم بدون اینكه قبلا از خداى تعالى اجازه اى بگیرد، چون اگر اجازه گرفته بود خداوند حكم مساله را برایش بیان مى كرد، و مى فرمود كه چنین چیزى ممكن نیست ، و از قرآن كریم هم بعید است كه چنین جهل و كلام بیهوده اى را از كسى نقل بكند و آن را رد ننماید
و حقیقت مطلب را بیان نفرماید، با اینكه مى بینیم وقتى طلب مغفرت ابراهیم جهت پدرش را حكایت مى كند بلافاصله براى برائت ساحت مقدس او مى فرماید:( و ما كان استغفار ابراهیم لابیه الا عن موعده وعدها ایاه فلما تبین له انه عدو لله تبرا منه )
.
و اما ششم كه معصیت را به پایین تر از شرك تقیید مى كرد، هیچ دلیلى بر این تقیید ندارد، مگر آنكه بخواهد حرف ما را بگوید.
این بود خلاصه آن وجوهى كه مفسرین در ذیل این دو آیه مورد بحث ذكر كرده اند، و همه اشتباهات ایشان ناشى از این جهت است كه در تحقیق معناى در خواست مصونیت از شرك و نیز متفرع نمودن ( جمله فمن تبعنى ...)
بر آن اهمال ورزیده اند.


ربنا انى اسكنت من ذریتى بواد غیر ذى زرع عند بیتك المحرم ....



كلمه ( من ذریتى ) جانشین مفعول (اسكنت ) است ، و (من ) در آن ، تبعیض را مى رساند.و منظور ابراهیم (علیه السلام ) از ذریه اش همان اسماعیل و فرزندانى است كه از وى پدید مى آیند، نه اسماعیل به تنهایى ، براى اینكه دنبالش گفته است :( ربنا لیقیموا الصلوه : پروردگارا تا نماز بپاى دارند)، و اگر اسماعیل به تنهایى مقصود بود نمى بایست لفظ جمع بكار برد.
و مقصود از( غیر ذى زرع )، ( غیر ذى مزروع ) است ، آن طور تعبیر كرد تا تاكید را برساند، و در نداشتن روییدنى مبالغه نماید، چون جمله مذكور بطورى كه گفته اند علاوه بر دلالت بر نبودن زراعت این معنا را هم مى رساند كه زمین غیر ذى زرع اصلا شایستگى زراعت را ندارد،
مثلا شوره زار و یا ریگزار است ، و آن موادى كه روییدنى ها در روییدن احتیاج دارند، را ندارد، به خلاف آن تعبیر دیگر كه فقط نبودن زرع را مى رساند، و این نكته در جمله ( قرآنا عربیا غیر ذى عوج : قرآنى عربى غیر معوج ) نیز هست .
و اگر خانه را به خدا نسبت داده از این باب است كه خانه مزبور براى منظورى ساخته شده كه جز براى خدا صلاحیت ندارد، و آن عبادت است . و مقصود از( محرم ) بودن آن ، همان حرمتى است كه خداوند براى خانه تشریع نموده .و ظرف مكان ( عند بیتك المحرم ) متعلق به جمله (اسكنت ) است .
جمعه 19/4/1388 - 0:33
ولى خواننده محترم به خوبى نسبت به سقوط و بى اعتبارى این پاسخها واقف است .اما پاسخ اول و دوم براى اینكه خلاف ظاهر لفظ آیه است ، چون كلمه (بنى ) همه فرزندان را شامل است .و اما وجه سوم آن نیز باطل است ، زیرا اشكال در این نبود كه چرا دعاى یك پیغمبر و یا بعضى از آن مستجاب نشده ، چون ممكن است دعایى بر خلاف حكمت باشد. بلكه اشكال در این بود كه حكایت و نقل گفتارهاى لغو و رد نكردن آن از شان قرآن كریم دور است .
بقیه وجوهى هم كه نقل كردیم اشكالش این است كه ملاك گمراهى در عبادت اصنام مساله شركت در عبادت است ، و این عمل در همه فرضهایى كه نقل شد موجود است ، یعنى هم پرستش صنم شرك است ، و هم پرستش وثن و هم طواف به دور سنگ .بعضى دیگر از این اشكال كه چطور ابراهیم با داشتن مقام عصمت درخواست دورى از شرك كرده چنین جواب داده اند كه :مقصود ثبات در عصمت و دوام در آن است .بعضى دیگر گفته اند:این سوال را از باب هضم نفس (و به اصطلاح فارسى شكسته نفسى ) گفته است و خواسته است احتیاج خود به فضل او را اظهار بدارد.بعضى دیگر گفته اند:منظور این بوده كه از شرك خفى محفوظ باشد، نه شرك جلى ، كه با مصونیت انبیاء منافات دارد.
همه این وجوه باطل است :اما اولى براى اینكه عصمت همانطور كه حدوثا در انبیاء لازم است ، بقاى آن نیز لازم است ، و همانطور كه درخواست حدوث آن از انبیاء صحیح نیست - چون تحصیل حاصل است - همچنین درخواست بقاى آن نیز صحیح نیست .
منشا اشتباهى كه این آقایان كرده اند این است كه پنداشته اند فیضى كه از ناحیه خداى مفیض به انبیاى مستفیض مى رسد از ملك خدا بیرون مى رود، و انبیاء مالك مستقل آن مى شوند و چون مالك مى شوند دیگر درخواست آن هم از كسى كه سابقا مالك بود، ولى فعلا مالك نیست معنا ندارد.و به عبارتى دیگر وقتى خداى تعالى حدوث و یا بقاى چیزى را اراده كرد آن چیز دیگر از آنچه كه هست تغییر نمى پذیرد (و خلاصه از تحت سلطه خدا بیرون رفته ) و خود او هم قادر بر تغییر آن نیست ، و یا مشیتش بر تغییر آن تعلق نمى گیرد،
(و العیاذ بالله خدا در باره آن دستبند به دست خود زده است ) و این خطاى بزرگى است .بلكه هر گیرنده فیضى بعد از گرفتن فیض ، باز هم به خداى مفیض محتاج است و احتیاجش بعد از فیض عین آن احتیاجى است كه قبل از فیض داشت ، همچنانكه ملك نسبت به آن فیض بعد از افاضه هم باقى است ، و مالكیتش نسبت به آن بعد از دادن آن ، عین آن مالكیتى است كه قبل از دادن و افاضه داشت ، بدون اینكه ذره اى فرق كرده باشد، و قدرت و خواست خداى تعالى در باره آن همیشه على السویه است ، هر چند كه بعد از افاضه و قضاء حتم ، داده خود را پس نگیرد.بنا بر این ، درخواست بنده مستفیض و سوال او، اثر و خاصیت احتیاج ذاتى او است ، نه اثر نداشتن ، تا بگویى با داشتن ، دیگر سوال معنا ندارد - دقت فرمائید - ما در این معنا مكرر پیرامون این مساله بحث هاى مفصلى كرده ایم .
و اما اینكه بعضى از ایشان در پاسخ از اشكال گفته اند:ابراهیم شكسته نفسى كرده ، در جوابشان مى گوییم :شكسته نفسى در غیر ضروریات عیبى ندارد، و اما در مسائل ضرورى درست نیست ، و مثل این میماند كه كسى از باب شكسته نفسى بگوید من انسان نیستم ، و مقصودش هم این نباشد كه من انسان كامل نیستم ، بلكه این باشد كه من اصلا از افراد این نوع و این ماهیت نیستم ، و این دروغ است ، و به نظر آقایان كه عصمت را براى انبیاء از امور ضرورى مى دانند درخواستش همین حكم را دارد.
و اما پاسخ سوم و اینكه منظور از درخواست مزبور مصونیت از شرك
خفى بوده ، در جوابش مى گوییم شرك خفى به معناى ركون و توجه به غیر خداست كه خود داراى مراتبى است ، و شدیدترین مراتب آن شرك جلى كه ضلالت است ، نه بقیه مراتب آن .و مامى بینیم ابراهیم (علیه السلام ) درخواست خود را چنین تعلیل نموده كه
( انهن اضللن ... : این بتها بسیارى از مردم را گمراه كرده اند...)
از اینجا مى فهمیم كه در خواستش مصونیت از شرك جلى و همان شركى بوده كه بسیارى از مردم به خاطر
آن گمراه شده اند، نه شرك خفى و صرف ركون و توجه به غیر خدا.مگر اینكه كسى ادعا كند كه مقصود از اصنام تنها بتها نیست ، بلكه هر چیزیست كه جز خدا مورد توجه انسان قرار گیرد.
و مقصود از عبادت هم پرستش نیست ، بلكه صرف توجه و التفات است ، كه این هم ادعایى است بى دلیل .
جمعه 19/4/1388 - 0:33
این حاصل آن نكاتى است كه دقت و تدبر در دو آیه كریمه آن را افاده مى كند، و با در نظر داشتن آن دیگر جایى براى اشكال و جوابى كه مفسرین در این دو آیه آورده اند باقى نمى ماند، و بلكه اشكالى دور از ذوق سلیم مى گردد.
آرى ، مفسرین دو اشكال در این دو آیه كرده و جوابهایى از آنها داده اند، كه با در نظر گرفتن چند نكته اى كه گفتیم نه اشكالها وارد است ، و نه جوابها جواب .
اشكال اول اینكه :ظاهر جمله
( و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام )
این است كه ابراهیم (علیه السلام ) مصونیت از پرستش بتها را هم براى خود مسالت كرده و هم براى همه فرزندان خود، و این خود دعائى است غیر مستجاب زیرا قریش هم جزء فرزندان وى بودند و آنان اهل شرك و بت پرست بودند،

و چطور ممكن است پیغمبرى بزرگوار چون ابراهیم خلیل (علیه السلام ) دعایى بكند كه مى داند غیر مستجاب است ؟ و یا چگونه ممكن است خداى سبحان چنین دعایى را با اینكه لغو و بى معنا است از او حكایت بكند، و اصلا آن را رد نفرماید، با اینكه روش ‍ قرآن كریم همواره چنین است كه سخن بیهوده و پیشنهادهاى لغو را رد مى كند؟ از این هم كه بگذریم مگر انبیاء معصوم از هر گناه نیستند، و با داشتن چنین مقامى دیگر چه معنا دارد كه مصونیت از كفر و پرستش بتها را از خدا درخواست نماید؟.
آنگاه از آن جواب داده اند كه مقصود از فرزندانى كه مى گوییم دعاى وى در حق آنان مستجاب نشد، فرزندان با واسطه آن جناب است ، نه فرزندان خود او، چون دعاى آن جناب در حق فرزندان خودش یعنى اسحاق و اسماعیل و غیر آن دو مستجاب شد.
بعضى دیگر هم گفته اند:
( مقصود فرزندانى است كه در هنگام این درخواست موجود بوده اند و دعاى وى در حق ایشان مستجاب شد، چون همه آنان موحد بوده اند)
.
بعضى دیگر گفته اند:
( چه عیب دارد كه منظور از فرزندان را همه ذریه او بگیریم و بگوییم نسبت به بعضى مستجاب شد و نسبت به دیگران نشد)
.
بعضى دیگر در بت پرستى فرزندان آن جناب توقف كرده اند:
یكى گفته فرزندان مشرك او بت را نمى پرستیدند، بلكه آنها را شفعاى درگاه خدا مى پنداشتند.بعضى دیگر گفته اند:آنها
(اوثان ) را مى پرستیدند، نه (اصنام ) را و این دو با هم فرق دارند.صنم تمثال هاى مجسم است ، و وثن تمثالهاى غیر مجسم )
.
بعضى دیگر گفته اند:ایشان بت نمى پرستیدند، بلكه بخاطر اینكه دسترسى به خانه كعبه نداشتند سنگى را نصب مى كردند و مى گفتند:خانه خدا هم از سنگ است ، آن وقت دور آن طواف مى كرده اند، و آن سنگ را خانه دوار و قابل انتقال مى نامیدند.
جمعه 19/4/1388 - 0:32
نكته دومى كه ممكن است از كلام ابراهیم (علیه السلام ) استفاده شود این است كه در باره پیروانش عرض كرد از (من است ) و اما نسبت به آنها كه عصیانش كنند سكوت كرد، و این خود ظهور دارد در اینكه خواسته است همه پیروانش را كه تا آخر دهر بیایند پسر خوانده خود كند، و همه آنهایى را كه نافرمانیش كنند بیگانه معرفى نماید، هر چند كه از صلب خودش باشند.گو اینكه این احتمال هم هست كه خواسته است متابعین خود را پسر خوانده خود معرفى نماید و نسبت به عاصیان خود سكوت كرده چون سكوت دلالت صریحى بر نفى ندارد.
و در صورتى كه آیه شریفه بر این معنا دلالت داشته باشد اشكالى از جهت عقل وجود ندارد، زیرا لازم نیست كه ولادت طبیعى ملاك در نسب از حیث نفى و اثبات باشد، و هیچ امتى را هم سراغ نداریم كه در اثبات و نفى نسب ، تنها به مساله ولادت طبیعى اكتفاء كنند،
بلكه تا آنجا كه تاریخ نشان مى دهد لایزال در این نسبت تصرف نموده ، یكجا توسعه و جایى دیگر تضییق مى دهند، همچنانكه اسلام را هم مى بینیم كه در این نسبت تصرفاتى كرده ، پسر خوانده ، زنازاده ، فرزند كافر، و مرتد را نفى نموده ، و گفته كه اینان فرزند نیستند، و در مقابل رضیع (بچه اى كه از زنى دیگر شیر خورده ) و متولد در بستر زناشوئى - هر چند كه احتمال خلاف هم داشته باشد - را فرزند خوانده (با اینكه رضیع فرزند طبیعى نیست ).و همچنین در كلام مجیدش پسر نوح را رسما از پسرى نوح نفى كرده و فرموده
( انه لیس من اهلك انه عمل غیر صالح )
.
سوم اینكه هر چند به طور صریح براى عاصیان خود طلب مغفرت و رحمت نكرد، و تنها در جمله
( و من عصانى فانك غفور رحیم ) ایشان را در معرض مغفرت خداى قرار داد، و لیكن كلامش بدون اشاره به این جهت نیست كه رحمت الهى را جهت ایشان هم خواسته است .آرى ، درست است كه سیره و طریقه او آدمى را براى رحمت الهى و محفوظ ماندن از پرستش بتها آماده مى سازد لیكن چنان هم نیست كه هر كس طریقه او را پیش گیرد معصوم و هر كس آن را ترك گوید به كلى از رحمتش مایوس شود، چون این مقدار از گناه مانع شمول رحمت حق نمى شود، هر چند كه مقتضى آن هم نیست .این را هم مى دانیم كه مقصود از نافرمانى در جمله و ( من عصانى )
تنها شرك به خداى تعالى نیست تا با
آیه
( ان الله لا یغفر ان یشرك به و یغفر ما دون ذلك لمن یشاء) كه درخواست آمرزش از شرك را بى فایده مى داند منافات داشته باشد
جمعه 19/4/1388 - 0:31
 اگر در تفریع خود تعبیر (تبعنى ) را آورد، با اینكه (اتباع ) به معناى پیروى در راه است ، و همچنین كلمه (اضلال ) را بكار برد كه آن هم اشاره به راه دارد بدین منظور است كه بفهماند مقصود از (اتباع ) صرف پیروى در عقیده و اعتقاد به توحید نیست ، بلكه در راه او سیر كردن و سلوك طریقه او كه اساسش اعتقاد به وحدانیت خداى سبحان است ، و خود را به دامن خداى تعالى انداختن و در معرض او قرار دادن است تا او وى را از پرستش بتها دور بدارد.
مؤ ید این مطلب جمله و
(من عصانى ) است كه در مقابل جمله (فمن تبعنى ) قرارش داده ، چون در جمله مذكور عصیان را به خودش نسبت داده ، نه به خدا، و نگفته است ( و من كفر بك : و هر كه به خدائى تو معتقد نباشد)، و نیز نگفته ( و من عصاك : و هر كه تو را عصیان كند)، همچنانكه در جمله اول هم نگفت :(فمن آمن بك : هر كه به تو ایمان آورد)، و یا ( فمن اطاعك : هر كه تو را اطاعت كند)، و (یا فمن اتقاك : هر كس كه از تو بپرهیزد)
، و امثال آن .
پس معلوم مى شود كه مقصود از پیروى او، پیروى از دین و دستورات شرع او است - چه دستورات مربوط به اعتقادات و چه مربوط به اعمال - همچنانكه مقصود از عصیان او، ترك سیره و شریعت و دستورات اعتقادى و عملى اوست .
كانه خواسته است بگوید:هر كه در عمل به شریعت من و مشى بر طبق سیره من ، مرا پیروى كند او به من ملحق است و به منزله فرزندان من خواهد بود، و من اى خدا از تو مسالت مى دارم مرا و ایشان را از اینكه بت بپرستیم دور بدار، و هر كه مرا در عمل به شریعتم نافرمانى كند و یا در بعضى از آنها عصیان بورزد، چه از فرزندانم باشد و چه غیر ایشان ، خدایا او را به من ملحق مفرما، و من از تو درخواست نمى كنم كه او را هم از شرك دور بدارى ، بلكه او را به رحمت و مغفرت خودت مى سپارم .
از این بیان چند نكته معلوم مى شود:یكى اینكه جمله
( فمن تبعنى فانه منى و من عصانى فانك غفور رحیم ) تفسیر جمله قبلى است كه عرض مى كرد ( و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام )
.به این معنا كه مراد از فرزندان را كه در آیه قبل بود توسعه و تخصیص ‍ مى دهد.
فرزندان خود را به عموم پیروانش تفسیر نموده ، و فرزندان واقعى خود را به همان پیروان تخصیص زده و عاصیان ایشان را از فرزندى خود خارج مى كند.
و كوتاه سخن ، ابراهیم (علیه السلام ) پیروان بعدى خود را به خود ملحق مى سازد و عاصیان را هر چند كه از فرزندان واقعیش باشند به مغفرت و رحمت خدا مى سپارد.قرآن كریم هم این معنا را در جاى دیگر گوشزد كرده و مى فرماید:
(ان اولى الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبى و الذین آمنوا....)
.
این توسعه و تضییق ، و تعمیم و تخصیص ، از ابراهیم خلیل (علیه السلام ) نظیر مطلبى است كه از مجموع گفته هاى او و پروردگارش ‍ - بنا به حكایت قرآن كریم - استفاده مى شود كه در سوره بقره عرض مى كند:
( و ارزق اهله من الثمرات من آمن منهم بالله و الیوم الاخر قال و من كفر فامتعه قلیلا ثم اضطره الى عذاب النار و بئس المصیر)، چون در این آیه نخست رزق را براى اهل مكه مسالت مى دارد و سپس همین مسالت خود را به مومنین ایشان اختصاص مى دهد، و خداى تعالى در پاسخش همان درخواست را تعمیم داده تا شامل كفار هم بشود.
جمعه 19/4/1388 - 0:31