تعداد مطالب : 2747
تعداد نظرات : 413
زمان آخرین مطلب : 2870روز قبل
آنچه كه از دقت در آیات به دست مى آید این است كه :مراد از (كلمه طیبه ) كه به (درخت طیب ) تشبیه شده و صفاتى چنین و چنان دارد، عبارت است از عقاید حقى كه ریشه اش در اعماق قلب و در نهاد بشر جاى دارد زیرا خداى تعالى در خلال همین آیات ، به عنوان نتیجه گیرى از مثلها مى فرماید:(یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فى الحیوه الدنیا و فى الاخره ....).
و مقصود از
(قول ثابت )
هم ، بیان كلمه است ، البته نه هر كلمه اى كه لفظ باشد، بلكه كلمه از این جهت كه بر اساس اعتقاد و عزم راسخ استوار بوده و صاحبش پاى آن مى ایستد، و عملا از آن منحرف نمى گردد.
و خداى تعالى نزدیك به این معنا را در آیه دیگرى ، در چند جاى از كلامش خاطر نشان ساخته است .از جمله فرموده
(ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون ) و فرموده :(ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائكه ان لا تخافوا و لا تحزنوا) و نیز فرموده :(الیه یصعدكم الكلم الطیب و العمل الصالح یرفعه )
.
و این قول كه در دو آیه اول بود، و كلمه طیب كه در آیه سوم قرار دارد، چیزى است كه خداى تعالى ثبات قدم اهل آن را در دنیا و آخرت مترتب بر آن قول دانسته ، و اثر آن مى شمرد همچنان كه مقابل آن ، چیزى است كه گمراهى ظالمان و یا شرك مشركین اثر آن چیز است ، و به این بیان روشن مى گردد كه ، مراد از آن قول همانا كلمه توحید، و شهادت از روى حقیقت به یكتایى معبود است .
پس قول به وحدانیت خدا، و استقامت بر آن ، قول حقى است كه داراى اصلى ثابت است ، و به همین جهت از هر تغیر و زوال و بطلانى محفوظ مى ماند، و آن اصل ، خداى ، عز اسمه و یا زمینه حقایق است ، و آن اصل داراى شاخه هایى است كه بدون هیچ مانع و عایقى از آن ریشه جوانه مى زند، و آن شاخه ها عبارت است از معارف حق فرعى و اخلاق پسندیده و اعمال صالح ، كه ، مومن ، حیات طیبه خود را بوسیله آنها تامین نموده و عالم بشریت و انسانیت ، بوسیله آنها رونق و عمارت واقعى خود را مى یابد، همین معارف و اخلاق و اعمال هستند كه با سیر نظام وجود كه منتهى به ظهور انسان (البته انسان مفطور بر اعتقاد حق و عمل صالح ) مى گردد سازگارى و موافقت دارند و هر چه كه غیر این معارف باشد از مبدا عالم ، جوانه نزده و با حیات طیبه انسانى و سیر نظام وجود سازگار نیست .
مومنهاى كاملى كه گفتند:
(ربنا الله )
و پاى آنهم ایستاده ، و مصداق مثل مذكور در آیه شدند، همانها هستند كه همیشه مردم از خیرات وجودیشان بهره مندند و از بركاتشان استفاده مى كنند.
و همچنین هر كلمه حق و هر عمل صالحى ، مثلش این مثل است ،
(اصلى ثابت و فروعى پر رشد و نما، و ثمراتى طیب و مفید و نافع دارد)
.
و مثل در آیه شریفه شامل همه آنها مى شود، و شاید نكره (یعنى بدون الف و لام ) آمدن
(كلمه طیبه )
براى این بوده كه عمومیت را برساند، چیزى كه هست ، مقصود از آن در آیه شریفه بطورى كه از سیاق استفاده مى شود عموم نبوده ، بلكه همان اصل توحید است كه سائر عقاید حق بر اساس آن و روى آن تنه بنا مى شوند، و فضایل اخلاقى هم ، از آن جوانه ها منشعب شوند و همچنین اعمال صالح به صورت میوه از آنها سر مى زند.
سپس خداى سبحان ، آیه شریفه را با جمله
(و یضرب الله الامثال للناس لعلهم یتذكرون )
ختم فرمود، تا اهل تذكر، متذكر این معنا بشوند كه :براى رسیدن و یا بیشتر رسیدن به سعادت هیچ راهى جز كلمه توحید و استقامت بر آن نیست .


و مثل كلمه خبیثه كشجره خبیثه اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار



(اجتثاث ) به معناى از بیخ بركندن است ، وقتى مى گوییم (جثثته ) معنایش این است كه آن را از بیخ بر كندم ، و كلمه (جث ) - به ضم جیم - به معناى بلندى هاى زمین مانند تل است ، جثه هر چیز، جسد آن است كه خود یكى از برآمدگیهاى زمین است .
سه شنبه 16/4/1388 - 1:32
مفسرین در این آیه شریفه از چند جهت اختلاف كرده اند:
اول اینكه :مقصود از كلمه
(طیبه )
چیست ؟ یكى گفته :شهادت به وحدانیت خدا است .یكى گفته :ایمان است .یكى گفته :قرآن است ، یكى
دیگر گفته :تسبیح و تنزیه است .یكى گفته :مطلق ثناى بر خداست .یكى گفته :
هر سخن خیرى است .بعضى گفته اند:همه طاعتها است .یكى هم گفته :مومن است .
دوم اینكه :مقصود از
(شجره طیبه )
چیست ؟ یكى گفته ، درخت خرما است ، كه این قول بیشتر مفسرین است ، لیكن دیگرى گفته :درخت جوز هندى است .یكى گفته :هر درختى است كه میوه پاكیزه دهد، از قبیل انجیر و انگور و انار، و بعضى گفته اند:درختى است كه داراى اوصافى باشد كه خداى تعالى بیان كرده ، هر چند آلان موجود نباشد.
سوم اینكه :مقصود از كلمه حین چیست ؟ یكى گفته :دو ماه است ، دیگرى گفته :شش ماه است .یكى گفته :یكسال است .آن دیگرى گفته :یك صبح و شام است .یكى هم گفته :اصلا تمامى اوقات است .
و اما اگر بخواهیم به این حرفها سرگرم بشویم از مباحث مهمى كه باید پیرامون معارف كتاب خداوند بكنیم باز مى مانیم و نیز از وقوف بر مقاصد و اغراض آیات كریمه قرآن باز مى مانیم ، لذا به این حرفها نمى پردازیم
سه شنبه 16/4/1388 - 1:31
بعضى از علما گفته اند كه :(لفظ (كلمه ) بدل اشتمال است از لفظ (مثلا) و لفظ (كشجره ) صفت بعد از صفت است براى (كلمه ) و یا خبر است براى مبتداى محذوف و تقدیر آن (هى كشجره )
مى باشد)
.
بعضى هم گفته اند:
(كلمه ) مفعول اول (ضرب ) است كه بعد از مفعول دومش ذكر شده ، و لفظ(مثلا) مفعول دوم است كه جلوتر از مفعول اول آمده است تا از اشكال فاصله شدن میان (كلمه ) و صفتش كه همان (كشجره ) باشد جلوگیرى شود.و تقدیر آن چنین است :(ضرب الله كلمه طیبه ...: مثلا - چه كلمه نیكویى را خداوند مثل زده است مانند درخت نیكویى ....)
.
و بعضى دیگر گفته اند:لفظ
(ضرب ) یك مفعول گرفته و آن (مثلا) است و (كلمه ) هم اگر منصوب است مفعول است براى فعل دیگرى كه در تقدیر است ، حال یا آن فعل ، (جعل ) است و یا (اتخذ) و تقدیر چنین است :(ضرب الله مثلا جعل كلمه طیبه كشجره طیبه )
.
و خیال مى كنم این وجه - البته با توجیهى كه خواهیم گفت - از همه وجوه بهتر باشد و آن توجیه این است كه
(كلمه طیبه ) (بطور بیان جمله اى به جمله دیگر) عطف بیان است براى (ضرب الله ) مثلا كه در این صورت حتما باید لفظ(جعل ) و یا (اتخذ) را در تقدیر بگیریم ، زیرا مدلول آیه این مى شود كه خدا كلمه (نیك ) را به درخت (نیك ) مثل زده و تشبیه كرده است و این همان معناى (اتخذ كلمه طیبه كشجره ...)
است .
و این كه فرمود:
(اصلها ثابت ) معنایش این است كه :ریشه اش در زمین جاى گرفته و با عروق خود در زمین پنجه زده است و اینكه فرمود:(و فرعها فى السماء) معنایش این است كه شاخه هایى كه متفرع بر این ریشه هستند، از قسمت بالا از آن جدا شده اند، و (آسمان ) در لغت عرب ، به معناى هر بلندى و سایه بان است و جمله (توتى اكلها كل حین باذن ربها) یعنى همواره و در هر زمان به اذن خدا میوه اش را مى چینى ، و نهایت درجه بركت یك درخت این است كه در تمام دوران سال و تا ابد، در هر لحظه میوه بدهد
سه شنبه 16/4/1388 - 1:30
حال كه بحث پیرامون آیه تمام شد، اینك مى گوییم :منظور عمده از این آیه
، فهماندن این حقیقت است كه انسان خودش مسوول كارهاى خویش است (و نباید این كاسه را سر دیگرى بشكند) چون هیچ كس بر او مسلط نبوده است ، پس هر وقت خواست كسى را ملامت كند، خودش را ملامت كند، و اما مساله تابع بودن او و متبوع بودن شیطان امر موهومى بیش نیست و حقیقتى ندارد، و بزودى در قیامت ، آنجا كه شیطان از انسان بیزارى مى جوید و ملامتش را به خود او بر مى گرداند، این حقیقت روشن مى شود، همانطورى كه آیه قبلى هم این معنا را نسبت به ضعفاء و مستكبرین بیان مى كرد، آنجا هم مى فرمود كه رابطه میان این دو طبقه موهوم بود نه حقیقى ، و رابطه موهومى با موهوم دیگر هم در روز قیامت كه روز انكشاف حقایق است ، به هیچ دردى نمى خورد.
مفسرین در تفسیر فقرات آیه شریفه ، اقوال مختلفى دارند كه از ایراد آنها خوددارى شد، كسى كه بخواهد از آنها مطلع شود باید به تفاسیر بزرگتر مراجعه نماید.
و در آیه اى كه گذشت ، دلالت روشنى بر این معنا بود كه انسان به تمام معنا
بر اعمال خود مسلط است ، و پاداش و كیفر عمل به خود او مرتبط و از غیر او مسلوب است و مدح بر عمل و سرزنش از آن به خودش بر مى گردد و اما اینكه آیا او خود در داشتن این تسلط، مستقل است یا نه ؟ آیه شریفه بر آن دلالت ندارد، و ما در جلد اول این كتاب در ذیل آیه (و ما یضل به الا الفاسقین )
.در این باره بحث كرده ایم .


و ادخل الذین آمنوا و عملوا الصالحات جنات



این آیه آن مقصدى را كه سعادتمندان از مومنین بدانجا منتهى مى شوند را بیان مى كند، و جمله (تحیتهم فیها سلام ) این معنا را مى رساند كه حال سعادتمندان در آن عالم ، و وضع برخوردشان با یكدیگر، درست عكس آنهایى است كه در آیات گذشته مورد سخن بودند و با یكدیگر، بگو مگو داشتند.و هر كدام از دیگرى بیزارى مى جستند، اما اینها با یكدیگر تحیت و سلام رد و بدل مى كنند.


الم تر كیف ضرب الله مثلا كلمه طیبه كشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فى السماء توتى اكلها كل حین باذن ربها

دوشنبه 15/4/1388 - 2:12
ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخى ) - یعنى امروز من فریادرس شما نیستم ، و شما هم فریادرس من نیستید، من نمى توانم شما را نجات دهم شما هم نمى توانید مرا نجات دهید، نه من شفیع شما هستم و نه شما
شفیع من هستید.
(انى كفرت بما اشركتمون من قبل )
- یعنى من از اینكه شما در دنیا
مرا شریك خداوند گرفتید بیزارى مى جویم .و مراد از
(شریك گرفتن ) شریك در پرستش نبوده بلكه مراد شرك در اطاعت است ، همچنانكه از خطابى كه خداى تعالى به اهل محشر كرده و فرموده (الم اعهد الیكم یا بنى آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لكم عدومبین )
نیز استفاده مى شود.
و این بیزارى جستن شیطان از شرك ورزیدن پیروان خود، مخصوص به شیطان نیست ، بلكه خداى تعالى آن را از هر متبوع باطلى نسبت به تابع خود حكایت نموده كه در روز قیامت اظهار مى دارند كه شرك ورزیدن شما جز یك وهم سرابى بیش نبوده و ما در این بین تقصیرى نداریم ، از آن جمله فرموده :
(و یوم القیمه یكفرون بشرككم )
.
و نیز فرموده :
(
و قال الذین اتبعوا لو ان لنا كره فنتبرء منهم
كما تبروا منا
)
.
و نیز فرموده :
(
قال الذین حق علیهم القول ربنا هولاء الذین اغوینا
اغویناهم كما غوینا تبرانا الیك ما كانوا ایانا یعبدون و قیل ادعوا شركاءكم فدعوهم فلم یستجیبوا لهم
)
.
(ان الظالمین لهم عذاب الیم )
- به طورى كه از ظاهر كلام بر
مى آید، این جمله تتمه كلام ابلیس است كه عذاب الیم را براى آنان مسجل مى كند و مى گوید چون شما از ستمگران بودید و ستم شما جز از ناحیه خودتان نبود لذا عذاب دردناك حق شما است .
باز از ظاهر كلام بر مى آید كه جمله
(ما انابمصرخكم و ما انتم بمصرخى )
كنایه از این است كه میان من و تابعینم رابطه اى نبوده است ، چنانكه خداوند این مطلب را در چند جاى دیگر اشاره مى كند،
از آن جمله مثلا مى فرماید:
(لقد تقطع بینكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون )، و نیز مى فرماید:(فزیلنا بینهم و قال شركاوهم ما كنتم ایانا تعبدون )
.
آرى اگر جمله مذكور را كنایه نگیریم ، جمله دومى آن زیادى خواهد بود، چون در موقف قیامت میان شیطان و مریدانش این بحث نیست كه شیطان گله كند كه چرا مرا نجات نمى دهید، و پیروانش هم چنین توهمى كه بتوانند او را نجات دهند ندارند، شیطان هم اینچنین توهم و توقعى ندارد، مقام هم چنین مقامى نیست كه چنین توهمى در بین بیاید، پس همانطور كه گفتیم ، دو جمله مزبور كنایه است از اینكه میان من و شما رابطه اى نیست ، نه پندار دنیائیتان كه من متبوع شما بودم امروز به درد شما مى خورد، و نه اینكه شما تابع من بودید به درد من مى خورد، من از شرك شما بیزارم ، یعنى من شریك خداى تعالى نیستم ، و اگر از شما بیزارى مى جویم براى این است كه شما ستمكار بودید، و به خود ستم كردید، و ستمكاران امروز در عذاب دردناك هستند، و دیگر مجوزى براى حمایت از آنان ، و نزدیكى به آنان نیست .
در این سیاق به طورى كه ملاحظه مى كنید شاهد بر این است كه تابعین شیطان در آن روز، وى را به باد ملامت مى گیرند، كه تو این مصیبت ها را بر سر ما آوردى ، حال بیا با ما شركت كن ، او هم در پاسخ مى گوید میان من و شما رابطه اى نیست ، و ملامت شما، همه به خودتان بر مى گردد، و من نمى توانم با شما تماس بگیرم و نزدیك شما شوم ، زیرا من از عذاب دردناكى كه براى ستمكاران آماده شده است مى ترسم ، و شما هم از آنان هستید، بنا بر این آیه مورد بحث ، معانى نزدیك به معناى آیه
(كمثل الشیطان اذ قال للانسان اكفر فلما كفر قال انى برى ء منك انى اخاف الله رب العالمین )
خواهد داشت .
و شاید از همین جهت بوده كه بعضى گفته اند:مراد از جمله
(انى كفرت ...) كفر شیطان در دنیا است ، و كلمه (من قبل ) هم متعلق به جمله (كفرت ) به تنهایى و یا به آن و به جمله (اشركتمون ) به روش تنازع است ، و معنا این است كه :من قبل از این (در دنیا) هم به شرك شما كه قبلا (در دنیا) مى ورزیدید، كافر بودم ، و معناى تنازع این است كه كلمه (من قبل ) با اینكه یكى است ، اما در دو جا بكار برود.
دوشنبه 15/4/1388 - 2:11
و از همین جا روشن مى گردد كه چگونه دلیل فخر رازى بر اینكه استثناء در آیه مورد بحث استثناى متصل است دلیل باطلى است ، براى اینكه او در تفسیرش چنین دلیل آورده كه قدرت بر اینكه ایشان را وادار به كارى بكند یكبار به قهر صاحب قدرت است ، و یك بار به این است كه داعى را در دلش قوى تر كند، مثلا در دل او ایجاد وسوسه نموده ، او را تحریك و تشویق نماید و این خود یك نوع تسلط است ، پس گویا شیطان در قیامت مى گوید:تسلطى كه من بر شما داشتم ، تسلط به چوب و چماق و تازیانه نبوده بلكه تسلط از راه وسوسه بود بنا بر این دیگر استثناء در آیه ، منقطع نبوده ، بلكه استثناى متصل است .
و وجه باطل بودن این دلیل این است كه گفتیم كه :صرف دعوت ، سلطنت و تمكن از قهر و غلبه نیست ، و كسى در این شكى ندارد، به همین جهت مى گوییم نباید آن را یك نوع تسلط شمرد، و وقتى از مصادیق تسلط نشد، قهرا استثناء منقطع مى شود.
بله این معنا هست كه گاهى در اثر دعوت ، میل و شوقى در نفس انسان نسبت به عملى كه به آن دعوت شده پیدا مى شود، و در نتیجه در پذیرفتن دعوت ، رام تر مى گردد، و دعوت كننده به همین وسیله بر نفس دعوت شونده مسلط مى گردد لیكن این در حقیقت تسلط دعوت كننده بر نفس مدعو نبوده بلكه تسلیط خود مدعو است ، و به عبارت دیگر این شخص مدعو است كه با زود باورى خود، دعوت كننده را بر نفس خود تسلط داده و دل خود را ملك او كرده ، تا به هر طرف كه مى خواهد بگرداند، نه اینكه دعوت كننده از ناحیه خود، تسلطى بر نفس مدعو داشته باشد، و لذا ابلیس هم ، تسلط از ناحیه خود را نفى نموده و مى گوید:من از ناحیه نفس خودم تسلطى بر نفس شما نداشتم .نه اینكه شما دلهایتان را در اختیار من قرار ندادید، به شهادت اینكه دنبالش مى گوید:
(فلا تلومونى و لوموا انفسكم )
پس باز هم استثناء منقطع شد زیرا مستثنى از جنس
مستثنى منه نیست .
و این همان نحو تسلطى است كه خداى سبحان در آیه
(
انما سلطانه
على الذین یتولونه و الذین هم به مشركون
) و همچنین در آیه (ان عبادى لیس لك علیهم سلطان الا من اتبعك من الغاوین )
اثبات مى كند، و این آیات همانطور كه ملاحظه مى فرمایید، ظهور در این دارد كه سلطنت ابلیس بر مردم فرع پیروى خود مردم ، و شرك ورزیدن ایشان است ، نه به عكس ، یعنى اینگونه نیست كه پیروى مردم از شیطان و شرك ورزیدنشان ، اثر سلطنت شیطان باشد.
و چون شیطان ، به هیچ وجه سلطنتى بر مردم ندارد، دنبال نفى آن ، با بكار بردن فاء تفریع این نتیجه را مى گیرد كه :
(فلا تلومونى و لوموا انفسكم ) یعنى وقتى كه من به هیچ وجهى از وجوه - همچنانكه از نكره آمدن سلطان در سیاق نفى ، و نیز از تاكید كردن مطلب با كلمه (من ) در جمله (و ما كان لى علیكم من سلطان ) بر مى آید - سلطنتى بر شما ندارم ، پس هیچیك از ملامتهایى كه به خاطر شرك ورزیدنتان متوجه شما مى شود به من نمى چسبد، زیرا اختیارتان به دست خودتان بود.
دوشنبه 15/4/1388 - 2:9
(و ما كان لى علیكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى ) -(سلطان ) به طورى كه راغب گفته :(به معناى تمكن از قهر است )
، و اگر دلیل و حجت را هم سلطان گفته اند، از این جهت است كه دلیل قدرت و تمكن دارد كه با نتیجه هاى خود بر عقول قهر و غلبه كند و عقل ها را تسلیم خود نماید، البته بسیار مى شود كه وقتى كلمه سلطان را مى گویند مقصودشان شخصى است كه داراى سلطنت است ، مانند ملك (پادشاه ) و غیر او)
.
و ظاهرا مراد از سلطان ، اعم از سلطه صورى و معنوى است ، و معناى آیه این است كه ابلیس گفت :من در دنیا بر شما تسلط نداشتم نه بر ظاهر شما و بدنهایتان كه شما را مجبور به معصیت خدا كنم و پس از سلب اختیار از شما خواست خودم را بر شما تحمیل كنم و نه بر عقل ها و اندیشه هاى شما، تا به وسیله اقامه دلیل ، شرك را بر عقول شما تحمیل كرده باشم ، و عقول شما ناگزیر از قبول آن شده در نتیجه ، نفوستان هم ناگزیر از اطاعت من شده باشند.
و نیز ظاهرا استثناى
(الا ان دعوتكم )
استثناى منقطع است و معناى آیه این است كه من چنین سلطنتى نداشتم ، لیكن این را قبول دارم كه شما را به شرك و گناه دعوت كردم ، و شما هم بدون هیچ سلطنتى از ناحیه من ، دعوتم را پذیرفتید.
البته هر چند كه دعوت مردم به وسیله شیطان به سوى شرك و معصیت به اذن خدا است ، لیكن صرف دعوت است ، و تسلط نیست ، یعنى خداوند شیطان را بر ما مسلط نكرده چون دعوت كردن به كارى حقیقتش تسلط دعوت كننده بر كارى كه دیگرى را به آن دعوت كرده نمى باشد اگر چه شخص دعوت كننده یك نوع تسلطى بر اصل دعوت پیدا كند.
یكى از دلایل این حرف آیه شریفه اى است كه داستان اذن دادن
خدا به شیطان را حكایت مى كند، و آن این است كه مى فرماید:
(و استفزز من استطعت منهم بصوتك ...وعدهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا ان عبادى لیس لك علیهم سلطان و كفى بربك وكیلا)
.
كه صریحا مى فرماید:تو اى ابلیس !سلطنتى بر بندگان من ندارى .
دوشنبه 15/4/1388 - 2:9
گوینده این جمله :(ان الله وعدكم وعد الحق ) همان ابلیس است و مقصودش از این حرف این است كه ، ملامت گناهكاران و مشركین را از خود دور سازد، پس این كه گفت :(ان الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم )، معنایش این است كه :خداوند به شما وعده اى داد كه اینك وقوع آن و مشاهده حساب و جنت و نار در امروز، آن وعده را محقق ساخت ، و من هم به شما وعده اى دادم ولى به آن وفا نكردم ، چون خلاف آنچه را كه وعده داده بودم محقق شد.این آن معنایى است كه مفسرین براى آیه كرده اند.
بنا بر این ، مقصود از وعده اى كه داده شد همه است كه ، اثباتا و نفیا مربوط به معاد باشد، یعنى خداوند آنها را اثبات ، و ابلیس آنها را نفى مى كرده ، و اخلاف وعده هم به معناى روشن شدن دروغ بودن آن است كه در حقیقت ملزوم را گفته و لازمه آن را اراده كرده است .
ممكن هم است - و بلكه وجه صحیح همین است كه - بگوییم وعده اى كه داده شد منحصر در پاداش اخروى نیست ، بلكه شامل وعده دنیوى هم شود و تمام افراد مومن و مشرك را در بر مى گیرد، چون زندگى دنیا و آخرت متطابق هم مى باشند و در حقیقت زندگى دنیا الگوى زندگى آخرت
است ، و خداى تعالى اهل ایمان را به زندگى پاكیره و با سعادت وعده داده و اهل شرك را كه از یاد او اعراض مى كنند، به زندگى تنگ و توام با اندوه و عذاب درونى در دنیا وعده داده ، و آنگاه هر دو گروه را به یك زندگى دیگرى كه در آن حساب و كتاب و بهشت و جهنم است وعده داده است ، این وعده اى است كه خداى تعالى به بشر داده است .
از آن سو ابلیس هم اولیاى خود را به خواسته هاى دلپذیر و آرزوهاى دور و دراز، وعده داده ، مرگ را از یادشان برده ، و از یاد بعث و حساب منصرفشان كرده است ،
و از سوى دیگر، ایشان را از فقر و ذلت و ملامت مردم ترسانده ، و كلید تمامى این دامها غافل نمودن مردم از مقام پروردگار و جلوه دادن زندگى حاضرشان است ، بطورى كه چنین مى پندارند كه ، اسباب ظاهرى همه مستقل در تاثیر، و خالق آثار خود هستند، و نیز مى پندارند كه خودشان هم ، در استعمال اسباب بر طبق دلخواه خود مستقلند، وقتى اولیاى خود را دچار چنین انحرافى نمود آن وقت به آسانى ایشان را مغرور مى سازد، تا به خود اعتماد كنند، به خدا، و همه اسباب دنیوى را در راه شهوات و آرزوهاى خود بكار بندند.
كوتاه سخن این كه خداوند، در آنچه مربوط به زندگى دنیا و آخرت است ، به مومنین وعده هایى داده ، كه به آنها وفا كرده ، و ابلیس هم ایشان را دعوت نمود از راه اغفال و جلوه دادن امورى در برابر اوهام و آرزوهاى بشر كه یا سرانجام بر خلاف واقع در مى آید و آدمى خودش مى فهمد كه فریب بوده ، و یا اگر به آن رسیده ، آن را بر خلاف آنچه كه مى پنداشت مى یابد، و ناگزیر رهایش نموده ، باز دنبال چیزى كه آن را
موافق خواسته اش بیابد، مى رود، این وضع مربوط به دنیاى آنها است ، و اما در آخرت كه گفتیم همه شوون آن را از یادشان مى برد.
دوشنبه 15/4/1388 - 2:8


و قال الشیطان لما قضى الامر....



در مجمع گفته است :كلمه (مصرخ ) اسم فاعل از (اصراخ ) است كه به معناى پناه دادن و به داد كسى رسیدن و فریاد او را پاسخ گفتن مى باشد گفته مى شود:(استصرخنى فلان فاصرخته ) یعنى او از من كمك خواست من هم به كمكش رسیدم این جمله ، حكایت كلام شیطان است كه در روز قیامت به ظالمین مى گوید و كلام جامعى است از او زیرا در این عبارت كوتاه ، موقعیتى را كه با مردم داشت بیان نموده و رابطه خود و ایشان را در برابر تمام مردم خیلى پوست كنده بیان مى كند.
خداى تعالى هم وعده داده بود كه به زودى ایشان را به اختلافاتى كه مى كردند خبر مى دهد و بزودى در روز قیامت حق هر چیزى را از طرف همانهایى كه در دنیا حق را مى پوشاندند ظاهر مى گرداند لذا ملائكه از شرك ایشان بیزارى مى جویند، شیطانهاى انسى و جنى هم ایشان را طرد مى كنند، بتها و خدایان دروغین هم نسبت به شرك و كفر ایشان بیزارى و كفر مى ورزند، پیشوایان ضلالت هم جوابشان را نمى دهند، خود مجرمین هم به گمراهى خود اعتراف مى كنند، و این معانى همه در آیات بسیارى از قرآن كریم آمده ، و چیزى از آن بر اهل دقت و تدبیر پوشیده نیست .
كلمه (شیطان ) هر چند به معناى شریر است ، - چه شریرهاى جنى و چه انسى - همچنانكه فرمود:(و كذلك جعلنا لكل نبى عدو اشیاطین الانس و الجن ).لیكن در خصوص این آیه ، مقصود از آن ، همان شخص اولى است كه مصدر تمامى گمراهى ها و ضلالت در بنى آدم شد، و نام شخصیش ابلیس است ، چون از ظاهر سیاق بر مى آید كه ، او با كلام خود، عموم ستمكاران را مورد خطاب قرار داده ، اعتراف مى كند كه خود او بوده كه ایشان را به شرك دعوت مى كرده است .
قرآن كریم هم تصریح كرده كه :آن كسى كه در عالم خلقت چنین پستى را قبول كرده همان ابلیس است ، حتى خود ابلیس هم این معنا را ادعا مى كند خداى تعالى ادعایش را رد نمى كند، همچنانكه در آیه (فبعزتك لاغوینهم اجمعین الا عبادك منهم المخلصین ....لاملان جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعین ) ادعایش بدون رد، حكایت شده است .
و اما ذریه و قبیله او كه قرآن اسم آنها را برده و در باره قبیله اش مى فرماید: (انه یراكم هو و قبیله من حیث لا ترونهم انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لا یومنون ) و نیز در سوره كهف براى او ذریه معرفى نموده ، مى فرماید: (افتتخذونه و ذریته اولیاء) البته ولایتشان جزئى است ،
مثلا یكى از ایشان بر بعضى از مردم ولایت و تصرف دارد، ولى بر بعض دیگر ندارد، یا در بعض اعمال دارد و در بعض دیگر ندارد و یا اینكه اصلا ولایت واقعى ندارند بلكه ولایتشان در حدود معاونت و كمك شیطان اصلى است ، و ریشه تمامى كارهایى كه از دیگران سر مى زند همان ابلیس است .
niazeemrooz

 

دوشنبه 15/4/1388 - 2:7
(فقال الضعفاء للذین استكبروا...من شى ء) - این قسمت ، تخاصم و بگومگوى كفار را در روز قیامت نقل مى كند (البته بنا بر آنچه از سیاق بر مى آید)، و مقصود از(ضعفاء) آنهایى هستند كه از بزرگان كفار تقلید و اطاعت مى كنند، و مقصود از(مستكبرین ) همان اولیاء و بزرگان كفرند، كه دسته اول ، آنها را پیروى مى كردند، و قدرت ظاهرى ، وادارشان
كرد، از ایمان به خدا و آیاتش استنكاف ورزند.
و معناى آیه این است كه :ضعفاء كه كارشان تقلید بود، به مستكبرین خود مى گویند:ما در دنیا پیرو و مطیع شما بودیم بدون این كه از شما مطالبه دلیل بكنیم ، هر چه مى گفتید، مى كردیم ، حالا آیا امروز مى توانید فایده اى به حال ما داشته باشید، و مقدارى از این عذاب خداى را از ما دفع نمایید؟!
بنا بر این معنا، لفظ
(من ) در جمله (من عذاب الله )
بیانیه ، و
در جمله
(من شى ء) زائده و براى تاكید خواهد بود همچنانكه در جمله (ما جائنى من احد) نیز(من ) زیادى است و معنا نمى دهد، لیكن (نیامدن احدى ) را تاكید مى كند، در آیه مورد بحث ، هر چند سیاق كلام مانند مثال بالا سیاق نفى نبوده بلكه سیاق استفهام است لیكن نفى و استفهام در این قضیه نزدیك به یكدیگرند و حرف (من )
زائده ، مفاد جمله را تاكید مى كند.
و چنانچه بگویى اگر
(من ) در(من عذاب الله ) بیانیه بوده و كلمه (شى ء)
را بیان كند از این لازم مى آید كه بیان از، از مبین جلوتر قرار گرفته باشد.در جواب مى گوییم بله این لازمه را دارد ولى هیچ عیبى هم ندارد، زیرا كسى دلیلى ندارد كه نباید بیان ، قبل از مبین بیاید، آن هم با اتصالى كه در این مورد بین آنها وجود دارد.

(قالوا لو هدینا الله لهدیناكم ) - از ظاهر سیاق بر مى آید كه مراد از (هدایت ) در اینجا هدایت به چگونگى رها شدن از عذاب است هر چند كه ممكن است بگوییم به همان معناى اصلیش ، یعنى راه یابى به دین حق در دنیا باشد، چون نتیجه هر دو یكى است و بین دنیا و آخرت تطابق است ، یعنى چیزى در آخرت ، بروز نموده و كشف مى شود كه در دنیا پنهان بوده است ، همچنانكه خداى تعالى از اهل بهشت حكایت مى فرماید كه مى گویند:(الحمد لله الذى هدینا لهذا و ما كنا لنهتدى لو لا ان هدینا الله لقد جاءت رسل ربنا بالحق )
بطورى كه ملاحظه مى كنید هدایت به دین حق را در دنیا با هدایت به سعادت اخروى در آخرت مخلوط كرده
و آنها را تقریبا یكى دانسته اند.
(سواء علینا اجزعنا ام صبرنا ما لنا من محیص ) - كلمات (سواء) و (استوا) و (تساوى ) به یك معنا هستند و كلمه (سواء) در جمله مورد بحث ، خبر براى مبتداى محذوف است ، و جمله استفهامى (اجز عنا ...)، آن محذوف را بیان مى كند، و جمله ما لنا من محیص بیان دیگرى براى مبتداى حذف شده است و تقدیر كلام این است كه :هر دو امر، یعنى جزع و صبر براى ما یكسان است ، و ما جایى كه از عذاب حتمى به آنجا فرار كنیم نداریم
دوشنبه 15/4/1388 - 2:6