تعداد مطالب : 2747
تعداد نظرات : 413
زمان آخرین مطلب : 2870روز قبل
و اگر به جاى اینكه بفرماید:(لیغفر لكم ذنوبكم : تا گناهانتان را بیامرزد) فرمود:(من ذنوبكم : از گناهانتان ) به این منظور بوده كه تبعیض را برساند و بفهماند كه بعضى از گناهان آمرزیده مى شود.و شاید از این جهت باشد كه بطور كلى آمرزش بقدر اطاعت است ، و چون جامعه بشرى از معصیتى كه موجب مواخذه باشد خالى نیست ، پس به هر حال ، گناهان آمرزیده شده ، پاره اى از گناهان اجتماع است ، نه همه آنها (دقت فرمایید).
بعضى گفته اند:مراد از گناهان مورد آمرزش ، حق الله است ، نه حق الناس ، لیكن این قول رد شده ، چون از رسول اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) به طریق صحیحى روایت شده كه فرموده :اسلام ، گناهان قبل را از بین مى برد، چه حق الناس و چه حق الله .
بعضى دیگر از مفسرین گفته اند:كلمه
(من ) در (من ذنوبكم ) زاید است ، و به عنوان تایید گفتار خود، آیه (یغفر لكم ذنوبكم ) را آورده اند كه كلمه (من ) در آن نیست ، و گفته اند:پس معلوم مى شود در اینجا هم كه هست ، زیادى است و معنایى افاده نمى كند.این را ما جواب مى دهیم كه حرف (من ) تنها در كلام منفى ، زائده مى شود نه در كلام مثبت ، آن هم بطورى كه گفته اند به شرطى كه مدخولش نكره باشد نه معرفه ، مثلا گفته مى شود:(ما جائنى من رجل : هیچ مردى نزد من نیامد)، ولى گفته نمى شود:(لیغفر من ذنوبكم ) چون هم كلام مثبت است ، و هم مدخول (من )
معرفه است .
علاوه بر این ، مورد این آیه ، با آیه اى كه به عنوان تایید آورده است تفاوت دارد، چون آیه
(یغفر لكم ذنوبكم ) كه ظهور در آمرزش ‍ همه گناهان دارد، در مورد ایمان و جهاد است ، و آیه اش این است :(تومنون بالله و رسوله و تجاهدون فى سبیل الله باموالكم و انفسكم ...یغفر لكم ذنوبكم )
و آیه اى كه در مثل مقام مورد بحث ، از نوح (علیه السلام ) - كه اولین پیامبر از پیامبرانى است كه در آیه ذكر شده - نقل مى كند كه گفت :ان اعبدوا الله و اتقوه و اطیعون یغفر لكم من ذنوبكم و یوخركم الى اجل مسمى و این آیه با آیه مورد بحث ما موافقت دارد، چون مخصوص به مورد ایمان و جهاد نیست ، پس ظاهرا چاره اى جز تبعیض نیست .
از جمله توجیهاتى كه براى كلمه من در آیه مورد بحث كرده اند این است كه :هر چند كه
(من )
براى تبعیض است ، لیكن در آیه مورد بحث ، مقصود از بعض گناهان ، همه گناهان است و این خود یك نوع مجاز است .
و از جمله آنها این است كه :مراد، آمرزش گناهان قبل از ایمان است ، و آیه شریفه از گناهانى كه بعد از ایمان ارتكاب مى شوند ساكت است و وعده آمرزش آنها را نمى دهد و از جمله آن توجیهات این است كه :مقصود از بعضى گناهان ، گناهان كبیره است ، و معلوم است كه گناهان كبیره بعضى از
گناهان است .این توجیهات ، وجوه ضعیفى هستند كه نباید به آنها اعتناء نمود.
جمعه 12/4/1388 - 20:2
همانطور كه گفتیم :جمله مورد بحث ، اشاره است به برهان توحید ربوبیت ، و جمله (یدعوكم ...) اشاره است به برهان بر نبوت ، كه ایشان آن را انكار مى كردند و مى گفتند:(انا كفرنا بما ارسلتم ) به و مقصودشان این بود كه اصولا ما دین انبیاء و شریعتهاى آسمانى را كه بوسیله وحى آمده باشد انكار مى كنیم .
جمله مذكور گفتار ایشان را به این بیان ابطال مى كند كه یكى از سنت هاى الهى این است كه هر موجودى را به سوى كمال و سعادت نوعى اش هدایت نماید، و انسان یكى از انواع موجودات و یكى از مشمولین این هدایت است ، و عنایت الهى ، ایجاب مى كند كه او را هم به سوى سعادت زندگیش هدایت نماید، و چون زندگى او، یك زندگى جاودانه و همیشگى است ، و محدود به حدود دنیا و ختم پذیر به رسیدن مرگ نیست ، قهرا سعادت زندگى او هم ، به این خواهد بود كه در دنیا به نحوى زندگى كند كه زندگى او را تا ابد قرین سعادت نماید، و آن به این است كه
در این دنیا، بر اساس تعدیل قوا، قدم بردارد، یعنى در بهره مندى از متاعهاى دنیوى ، از خوردنى ها و آشامیدنیها و شهوات جنسى و غیر ذلك ، همه قواى خود را متمتع سازد، نه اینكه یكى را اشباع نموده دیگرى را بى بهره سازد، و این قسم زندگى را همان عقاید حق و اعمال صالح تامین مى كند و در آخرت هم بوسیله همین عقائد و اعمال داراى زندگى خوشى خواهد بود.
و هر چند كه خداوند انسان را مجهز به فطرت كرده ، و آن فطرت همواره عقاید حق و اعمال صالح را به او گوشزد و زندگى اجتماعى هم او را وادار بر پیروى هوا و هوسها، و ظلم و فسق مى كند، لذا تنها داشتن فطرت كافى نیست ، كه او را بر پیروى روش هاى حق و عدل وادار سازد، و براى همیشه در عقاید حق و اعمال صالح استوار بماند، و گرنه ، باید اصلا گناهى موجود نشده و هیچ فردى از افراد و اجتماعى از اجتماعات ، فاسد نگردد چون همه مجهز به فطرت هستند، پس اینكه مى بینیم بعضى از افراد با داشتن فطرت ، منحرف مى شوند مى فهمیم كه داشتن فطرت تنها كافى نیست .
و عنایت الهى اقتضاء مى كند كه خصوص نوع انسانى را علاوه بر فطرت كه همواره او را به سوى صلاح و سعادت دعوت مى كند، به یك داعى دیگر نیز مدد كند كه او هدایت الهى را از درگاه خداى تعالى گرفته ، به بندگان مى رساند، و آن داعى ، همان مقام نبوت است كه دارنده آن ، در مقامى از پاكى قرار دارد كه به خاطر آن مقام عقاید حق و عمل صالح ، برایش كشف مى شود، به این معنا كه رابطه وحى با او برقرار گشته و با غیب ، سر سخن باز مى كند، و دستوراتى كه پیرویش ضامن سعادت فرد و اجتماع در دنیا و آخرت است مى گیرد.
اما سعادت دنیا، بخاطر این كه مكررا گفته ایم كه :میان معصیت ها و ظلم ها، و میان خوارى و عذاب الهى كه آخرش هلاكت است ، رابطه اى قطعى وجود دارد، بطورى كه اگر فساد، در اجتماعى راه پیدا نكند، و همواره بر طبق صلاح فطرى قدم بردارند، هرگز دچار هلاكت نمى شوند، و عذاب و خوارى بدون خبر، ایشان را گریبان گیر نمى شود، و در نتیجه آن مقدار از عمر طبیعى كه برایشان مقدر شده در كمال خوشى و سعادت مى گذرانند.
و اما سعادت آخرت ، زیرا پیروى دعوت الهى و به عبارت دیگر، ایمان و تقوى ، دل انسان را به هیاتى صالح در مى آورد، و آلودگى هاى نفس را مى شوید و در نتیجه زندگى آخرتیش هم قرین سعادت مى شود.
پس ربوبیت خداى تعالى براى هر موجودى ، همانطور كه اقتضاء مى كند آن موجود را به بهترین وجهى تدبیر نموده و به سوى بهترین سعادت رهبرى كند، این اقتضاء را نیز دارد كه در امر آدمیان هم اعتنائى نموده ، رسولانى از خود ایشان به سویشان گسیل دارد، تا هر قومى را به زبان خودش به سوى ایمان و عمل صالح دعوت كنند، تا بدین وسیله سعادت دنیا و آخرتشان تامین بشود، اما سعادت دنیا به این است كه از عذاب و انقراض و عقابهاى دودمان برانداز محفوظ باشند و سعادت آخرت به این است كه ، به مقدار ایمان و عمل صالحشان ، شامل مغفرت الهى گردند.
حال كه این معنا روشن گردید، مطلب دیگرى را نیز به روشنى در خواهى یافت و آن اینكه جمله
(یدعوكم لیغفر لكم من ذنوبكم و یوخركم الى اجل مسمى ) كه نقل كلام رسولان است ، اشاره به این است كه حجت و برهان مزبور، برهان بر نبوت عامه است ، نه نبوت پیغمبر خاصى ، و جمله (لیغفر لكم ...) اشاره به نتیجه اخروى دعوت انبیاء است ، و جمله و (یوخركم ...)
اشاره به نتیجه دنیوى آن است ، و اگر نتیجه اخروى دعوت را، مقدم بر نتیجه دنیوى آن ذكر كرده ، براى این است كه آخرت خانه دائمى است و مقصود اصلى دعوت است .

و اگر پیامبران ، دعوت را در كلام خود به خداى سبحان نسبت دادند براى تنبیه و آگاهى دادن به حقانیت این كلام بود در مقابل گفتار كفار كه دعوت را به انبیاء نسبت داده و گفته بودند:
(تدعوننا الیه ).
جمعه 12/4/1388 - 20:2
توضیح اینكه :در اولین تعقل و دركى كه از این عالم مشهود مى كنیم كه از موجودات تالیف شده و هر یك از آن موجودات ، در حد خود، محدود و جداى از غیر خود هستند، و هیچ یك از موجودات و اجزاى آنها وجودشان از خودشان و قائم به ذات خودشان نیست ، چون اگر قائم به ذات خود بودند نه دستخوش دگرگونى مى شدند، و نه نابود مى گشتند، مى فهمیم كه این موجودات و اجزاى آنها و هر صفت و آثارى كه جنبه هستى و وجود دارد، از دیگرى و مال دیگرى است ، و این دیگرى همان كسى است كه ما خدایش ‍ مى نامیم ، و او است كه این عالم و اجزاى آن را ایجاد كرده ، و براى هر یك حد و مرزى جداى از دیگرى قرار داده است ، پس باید خود او، موجودى بدون حد باشد، و گرنه خود او هم محتاج به ما فوقى است كه او را محدود كرده باشد، و نیز مى فهمیم كه او واحدى است كه كثرت نمى پذیرد، چون كسى كه در حد نمى گنجد، متعدد هم نمى شود و باز مى فهمیم كه او با اینكه یكتا است ، تمامى امور را همانطور كه ایجاد كرده تدبیر هم مى كند، زیرا او مالك وجود آنها و همه امور مربوط به آنها است ، و كسى در هیچ چیز شریك او نیست - زیرا هیچ موجودى غیر او، مالك خودش و غیر خودش نیست - پس او رب هر چیزى است ، و غیر او هیچ ربى نیست ، همچنانكه او ایجاد كننده هر چیزى است و هیچ موجودى غیر او نیست .
این برهان برهانى است تمام عیار، و در عین حال ساده و همه كس فهم ، و هر انسانى كه با فطرت و وجدان خود بفهمد كه این عالم مشهود و محسوس ، حقیقت و واقعیتى داشته ، و آنطور كه سوفسطائیان پنداشته اند صرف وهم و خیال نیست ،، با این برهان ، توحید الوهیت و ربوبیت را به آسانى اثبات مى كند، و به همین جهت قرآن كریم در آیات مورد بحث كه در مقام بحث با بت پرستان است ، این برهان را ایراد كرده است .
و از همین جا مى توان فهمید اینكه بعضى پنداشته اند كه جمله
(افى الله شك فاطر السموات و الارض )
برهانى است كه براى اثبات خالق عالم آورده شده ، پندار غلطى است .
و همچنین ، پندار آنكه پنداشته است ، جمله مورد بحث ، از راه اتصال تدبیر، توحید ربوبیت را اثبات مى كند بطلانش روشن است بلكه همانطور كه گفتیم این آیه برهانى است براى ثبات وجود خداى تعالى ، از راه قیام وجود هر موجودى و آثار آن از هر جهت به ذات او، تا هم وحدانیت ربوبیت را اثبات كند، و هم گفتار آنان را كه به عنوان تایید شك و ریب خود گفته بودند:و انا لفى شك مما تدعوننا الیه مریب باطل سازد پس در حقیقت ، مضمون این آیه ، قریب به مضمون آیه
(قل افاتخذتم من دونه اولیاء لا یملكون لانفسهم نفعا و لا ضرا) است كه گذشت .
جمعه 12/4/1388 - 20:1
كلمه (فطر) بطورى كه راغب گفته است در اصل به معناى پاره كردن از درازاى پارچه و یا چیز دیگر است ، وقتى گفته مى شود:(فطرت الشى ء فطرا) معنایش این است كه آن را از طرف طول شكافتم .و وقتى گفته شود:(افطر الشى ء فطورا و انفطر انفطارا) معنایش این است كه قبول شكافتن و پاره شدن نمود.و در قرآن كریم هر جا كه این ماده را به خداى تعالى نسبت داده به معناى ایجاد است ، ولى در معناى ایجاد به نوعى عنایت استعمال شده ، گویا خداى تعالى عالم عدم را شكاف ته ، و از شكم آن موجودات را بیرون كشیده است ، و این موجودات تا زمانى وجود دارند كه خداى تعالى دو طرف عدم را همچنان باز نگهداشته باشد، و اما اگر آنها را رها كند كه به یكدیگر وصل شوند باز موجودات معدوم شوند، همچنانكه فرموده (ان الله یمسك السموات و الارض ان تزولا و لئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده ).
بنابر این ، تفسیر كردن كلمه
(فطر) به خلق ، كه عبارت است از جمع آورى اجزاء، تفسیر صحیحى نیست ، و اگر در بعضى عبارات دیده مى شود، در حقیقت اشتباه است ، به شهادت اینكه اگر فطر به معناى خلق بود باید برهانى كه در آیه مورد بحث ، یعنى در جمله (فاطر السموات و الارض )
كه بر اثبات وجود خالق اقامه شده ، برهانى ناقص و اجنبى از مدعا باشد، زیرا بت پرست هم وجود خالق را منكر نیست ، و قبول دارد كه خالق عالم ، همان خداى سبحان است و بس ، لیكن توحید ربوبیت را منكر است ، و همچنین معبود را منحصر به یكى نمى داند، و در مقابل كسى كه منكر توحید در ربوبیت و عبادت است ، اثبات خالق فائده اى ندارد.
از اینجا مى فهمیم كه جمله مذكور، در مقام اثبات توحید ربوبیت است ، چون این جمله ، در مقابل كلام كفار و مشركین كه گفته بودند:
(انا كفرنا بما ارسلتم به و انا لفى شك مما تدعوننا الیه مریب )
قرار گرفته ، و قبلا هم گفتیم كه مشركین در این گفتار خود، دو چیز را انكار كرده اند، یكى رسالت را و دیگرى توحید در ربوبیت را، و ناگزیر، كلام رسولان هم كه جواب این گفتار مشركین است ، باید متضمن دو اثبات باشد.
پس باید جمله
(افى الله شك فاطر السموات و الارض ) برهان بر اثبات توحید ربوبیت باشد، و(جمله یدعوكم ...) برهان بر اثبات رسالت و حقانیت ادعاى انبیاء، زیرا اگر جمله اولى ، صرفا علیه انكار كفار بوده و هیچ جنبه برهانى نداشته باشد، دیگر احتیاجى نبود كه وصف (فاطر) را بیاورد و آوردن وصف مذكور، براى این است كه شك در ربوبیت او را بكلى از بین ببرد.
جمعه 12/4/1388 - 20:1
از جمله ، بعضى گفته اند معنایش این است كه :(كفار در تكذیب و رد ادعاى رسولان با دست خود جلو دهان ایشان را گرفتند).این آقایان ، ضمیر در(ایدیهم :دستهایشان ) را به كفار، و ضمیر در (افواههم :دهانهایشان ) را به رسل برگردانده اند.لیكن عمل صحیحى انجام نداده اند، زیرا دو مرجع مختلف ، براى دو ضمیر گرفته اند، بدون اینكه قرینه و دلیلى در كلام داشته باشند.
بعضى دیگر گفته اند:مراد این است كه :
(كفار، دستهاى خود را به دهان هاى خود گرفتند، در حالى كه به انبیاء اشاره مى كردند كه ساكت باشید، همانگونه كه مردم با یكدیگر انجام مى دهند، وقتى كه مى خواهند به دیگرى بگویند حرف نزن دست به دهان مى گیرند كه حرف نزن )
بنابر این نظر، هر دو ضمیر به كفار بر مى گردد.
و بعضى گفته اند:
(معناى آیه این است كه كفار از شدت خشم و عصبانیت ، انگشتهاى خود را مى گزیدند)
.
بنابر این معنا هم ، دو ضمیر مانند وجه قبلى به كفار برمى گردد اشكال این وجه این است كه این معنا كنایه بسیار بعیدى است ، كه از لفظ فهمیده نمى شود.
بعضى دیگر گفته اند:مراد از
(ایدى ) حجت ها و دلیلها است ، چون دلیل ، به منزله دست آدمى است و همان طور كه آدمى با دست خود دفاع و داد و ستد مى كند با دلیل نیز دفاع مى كند، این در صورتى است كه ایدى ، جمع (ید)
به معناى دست باشد، اما اگر جمع ید به معناى نعمت باشد باز هم مى توان آن را به معناى دلیل گرفت ، زیرا دلیل و حجتهاى انبیاء، خود یكى از نعمتهاى ایشان به مردم است ، و بنابر این ، معناى آیه این مى شود كه :مردم دلیلهاى انبیاء را به دهان ایشان كه از همانجا بیرون شده بر مى گرداندند.
قریب به این معنا، وجه دیگرى است كه بعضى ذكر كرده و گفته اند:مراد از ایدى ، نعمتهاى رسولان ، یعنى اوامر و نواهى ایشان است ، و هر دو ضمیر به رسل بر مى گردد و معنى آیه این است كه كفار، انبیاء را تكذیب كرده ، اوامر و نواهى ایشان را انكار كردند.
باز قریب به این معنى قول عده دیگرى است كه گفته اند:مراد از ایدى ، نعمتها است ، و ضمیر در
(ایدیهم ) به رسل بر مى گردد، و كلمه (فى ) در جمله (فى افواههم ) به معناى (باء)
است ، و ضمیر در آن به كفار بر مى گردد، و معنایش این است كه كفار با زبانهاى خود نعمت هاى رسولان ، یعنى حجتهاى ایشان را انكار كردند.
خواننده محترم به خوبى مى داند كه این چند معنایى كه نقل كردیم معناهاى بعیدى است كه از فهم عرف به دور است ، و كلام خداى تعالى برتر از این است كه به چنین معانى حمل شود.
(و قالوا انا كفرنا بما ارسلتم به و انا لفى شك مما تدعوننا الیه مریب ) - این جمله ، به منزله بیان براى جمله (فردوا ایدیهم فى افواههم ) است و جمله اولى آن ، یعنى (انا كفرنا بما ارسلتم به ) انكار شریعت الهى است كه در حقیقت متن رسالت است و جمله دوم یعنى و (انا لفى شك ...) انكار حجتها و معجزات ایشان و اظهار تردید در آن چیزى است كه بدان دعوت مى كنند كه همان توحید ربوبیت باشد.

جمعه 12/4/1388 - 20:1
و اما احتمال اینكه جمله مذكور خبر جمله و الذین من بعدهم بوده و معنى چنین باشد:(و الذین من بعدهم لا یعلمهم الا الله : این ها كه پس از ایشان آمدند، احوالشان را كسى جز خدا نمى داند) - كما اینكه بعضى از مفسرین ذكر كرده اند - احتمالى ضعیف ، و معنائى سخیف و باطل است و از آن سخیف تر سخنى است كه یكى دیگر گفته و جایز دانسته است كه : جمله مذكور، حال از ضمیر(هم )، در جمله من بعدهم باشد و آن وقت جمله (جاءتهم رسلهم ) خبر باشد - براى جمله (و الذین من بعدهم ).
(جاءتهم رسلهم بالبینات فردوا ایدیهم فى افواههم )
- ظاهرا مراد از این آیه ، این باشد كه پیامبرانشان با حجت هائى آمدند كه آن حجت ها حق و حقیقت را بدون ابهام برایشان روشن مى ساخت ، ولى مردم مانع آن شدند كه پیامبران لب به كلمه حقى بگشایند و بالاخره راه حرف زدن را بر روى ایشان بستند.
بنابر این ، دو ضمیرى كه در كلمه
(ایدیهم ) و كلمه (افواههم ) است هر دو، به (رسل ) بر مى گردد، و جمله (فردوا ایدیهم فى افواههم : دست هایشان را به دهانهایشان بردند)
كنایه است از اینكه ایشان را مجبور به سكوت و نگفتن حق مى كردند، گویا دست انبیاء را مى گرفتند و بر دهانهایشان مى گذاشتند و به این وسیله اعلام مى كردند كه باید از سخن حق ، صرف نظر كنند.
مؤ ید این هم كه چنین معنائى مقصود آیه است ، این است كه بعد از جمله مورد بحث مى فرماید:
(انا كفرنا بما ارسلتم به و انا لفى شك مما تدعوننا الیه مریب ) چون ادعاى شك و تردید، در مقابل حجت روشن و حق صریح ، كه جاى هیچ شكى را باقى نمى گذارد، از كسى قابل تصور است كه به اصطلاح جاحد و مكابر و متحكم و مجازف ، و به اصطلاح فارسى لجباز بوده و اصلا طاقت شنیدن حق را نداشته باشد، و گوینده حق را مجبور به سكوت نماید
جمعه 12/4/1388 - 20:0
این آیه نیز از سخنان موسى (علیه السلام ) است كه ایام الهى را كه در امت هاى گذشته وجود داشته و در آن ایام ، اقوام را دچار عذاب و انقراض نموده و آثارشان را از صفحه وجود محو نموده خاطرنشان مى سازد، و نیز اینكه كسى جز خدا بطور تفصیل از سرنوشت آن اقوام خبر ندارد، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و اقوام بعد از ایشان .و از همین جا معلوم مى شود كه :
اولا - مراد از
(نبا) در جمله (الم یاتكم نبوا الذین من قبلكم ) خبر هلاكت و انقراض آن اقوام است ، چون كلمه (نبا) به معناى خبر مهم و قابل اعتناء است ، پس دیگر منافات ندارد كه بعد از آن بفرماید:(لا یعلمهم الا الله )
(زیرا در این جمله ، اطلاع از جزئیات داستان اقوام گذشته را به خدا اختصاص مى دهد و در آن جمله خبر هلاكت و انقراض را بطور اجمال براى مردم اثبات مى كند و آنان را ملامت مى كند كه مگر نشنیده اید).
و ثانیا - شمردن قوم نوح و عاد و ثمود، از بابمثال است ، و جمله
(لا یعلمهم الا الله ) بیان است براى جمله (من قبلكم ) و اینكهفرمود: جز خدا كسى ایشان را نمى شناسد و وضع ایشان را نمى داند، مقصود ندانستنحقیقت حال ایشان و بى اطلاعى از جزئیات تاریخ زندگى ایشان است .
جمعه 12/4/1388 - 20:0
بعد از آنكه خداى تعالى در آیه قبل ، دستور مى دهد كه شكر نعمتهایش را بجاى آورند، و به مقتضاى عزت مطلقه اش اعلام مى دارد كه اگر شكرگزار باشند نعمتش را برایشان زیاد مى كند، و اگر كفران كنند عذابش شدید است ، اینك در این آیه ، سخن موسى را كه از آیه مورد بحث شروع شده و تا آخر آیات مورد بحث ادامه مى یابد بعنوان مثال ایراد مى فرماید.
و علت اینكه فرمود:
(او غنى است ، هر چند كه شما و تمامى مردم روى زمین كفر بورزید)
.این است كه غناى او از هر چیز، ذاتى اوست ، و او از شكر كسى بهره مند، و از كفر كسى متضرر نمى شود، بلكه نفع شكر، و ضرر كفر به خود انسانهاى شاكر و كافر بر مى گردد.
و جهت این كه فرمود:
(او در همه این فرضها حمید است )
، این است كه حمد، عبارت از این است كه :حمد كننده ، جمال و زیبایى هایى را كه در فعل شخص منعم است اظهار كند، ولى چون افعال خدا از هر جهت زیبا است ، پس خداى تعالى جمیل ، و جمالش هویدا و روشن است ، و هیچ چیز نمى توانند آن را پنهان سازد، پس او در هر حال ، محمود (حمید) است ، خواه حامدى او را به زبان حمد بگوید یا نگوید.
علاوه بر این ، چون هر موجودى با تمامى وجودش او را حمد مى كند حتى كافر نعمت او، همچنانكه فرمود:
(وان من شى ء الا یسبح بحمده ) پس او محمود است چه كافران با زبان خود، حمدش بگویند یا نگویند، و تمامى حمدها از آن او است ، چه اینكه حامدان در حمد خود، او را قصد كنند و یا غیر او را قصد كنند
جمعه 12/4/1388 - 19:59
بعضى از مفسرین گفته اند:آیه و (اذ تاذن )، كلام ابتدائى نبوده و همانند
(اذ قال موسى ) خطاب به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) نیست ، بلكه بقیه كلام موسى بوده و عطف بر (نعمه الله علیكم ) است ، و تقدیر كلام چنین است كه موسى گفت :(به یاد آورید نعمتى را كه خدا به شما ارزانى داشت ، و به یاد آورید زمانى را كه پروردگارتان اعلام داشت ....). ولى این وجه ، همانطور كه گفتیم ، با سیاق كلام مناسبت ندارد، زیرا اگر چنین بود، جا داشت به ملاحظه رعایت ترتیب ، اول بفرماید:بیاد آورید زمانى را كه پروردگارتان شما را از شر فرعون كه چنین و چنانتان مى كرد نجات داد سپس بر شما انعام نمود و آن زمان كه پروردگارتان اعلام كرد كه ....)
.
بعضى دیگر گفته اند:جمله
(و اذ تاذن ...) عطف است بر جمله (اذا نجیكم ) و معناى این دو جمله ، روى هم چنین است كه :(بیاد آورید نعمتى را كه خداوند بر شما انعام نمود، آن زمان كه پروردگارتان اعلام داشت كه ...)
زیرا همین اعلام داشتن هم خود نعمتى است از خدا، چون تشویق و ترهیب براى رسیدن به خیر دنیا و آخرت است .
لیكن این وجه هم صحیح نیست ، زیرا اعلام مذكور، تنها براى شكرگزاران نعمت است ، و اما براى كفران كنندگان ، نقمت و عذاب است ، و
با این حال ، در ردیف و دنباله ذكر نعمت هاى خدا آوردن مناسب و به جا نیست ، چرا كه اگر كفران كنندگان را استثناء مى كرد، باز ممكن بود بگوئیم :اول آیه تتمه ذكر نعمت ها است ، و در آخر، كفران كنندگان بوسیله استثناء بیرون شده اند.و چون استثنائى در كلام نیست مى فهمیم كه این آیه ، دنباله كلام موسى (علیه السلام ) نیست .
پس ظاهرا این كلام كلامى ابتدائى است ، علاوه بر این ، خداى تعالى در چند جاى از كلامش این حقیقت را اعلام كرده كه شكر نعمت ، كه خود در حقیقت استعمال نعمت است به نحوى كه احسان منعم را یادآورى و اظهار مى كند، و در مورد خداى تعالى برگشت به ایمان و تقوى مى شود) مایه زیاد شدن نعمت ، و كفران آن ، باعث عذاب شدید است .آرى اگر قبلا این معنا سابقه نمى داشت ، ممكن بود بگوییم خداوند بوسیله موسى (علیه السلام ) آن را اعلام كرده ، و حال آنكه سابقه داشته ، مثلا از حضرت نوح حكایت مى كند كه گفته است :
(فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا یرسل السماء علیكم مدرارا و یمددكم باموال و بنین ) و از لطایف كریمه خداى سبحان همان طور كه بعضى از مفسرین بیان كرده اند - نكته باریكى است كه آن را در آیه مورد بحث بكار برده ، و آن این است كه وعده زیاد كردن نعمت را بطور صریح (آن هم با نون تاكید) آورده و فرموده :(لازیدنكم :حتما نعمت را برایتان زیاد مى كنم ) ولى در تهدید علیه كفران كنندگان ، به صراحت نفرموده كه عذابتان مى كنم ، بلكه بطور تعریض و اشاره فرموده :(عذاب من سخت است )
، آرى این ، شیوه و روش كریمان است كه در وعده و وعیدشان غالبا تصریح به عذاب نمى كنند.
آیه شریفه مطلق است و دلیلى نیست كه ما آن را به وعده و وعیدهاى دنیوى اختصاص دهیم و یا مختص آخرتش بنماییم ، وانگهى از آیات كریمه قرآن كاملا استفاده مى شود كه ایمان و كفر، و تقوى و فسق ، هم در شوؤ ن زندگى دنیا تاثیر دارند، و هم در زندگى آخرت .
بعضى بر وجوب شكر منعم به این آیه استدلال كرده اند، ولى حق این است كه آیه شریفه ، بیش از این دلالت ندارد كه كافر از ناحیه كفر و كفرانش در خطر است ، چون همانطور كه گفتیم خطر كفران را بطور صریح وعده نداده و بر فعلیت و حتمیت آن تصریح نكرده ، بلكه فرموده اگر كفران كنید عذاب من شدید است ، آرى اگر مى فرمود در برابر هر كفر و كفرانى ، عذاب من حتمى است ، آن وقت ممكن بود بگوییم آیه شریفه ، یكى از دلیل هاى وجوب شكر منعم است .
جمعه 12/4/1388 - 19:59

در الدر المنثور است كه :احمد از ابوذر نقل كرده كه گفت :رسول خدا (صلى
الله علیه وآله وسلم ) فرمود:خداوند هیچ پیغمبرى را مبعوث نكرده مگر بازبان قومش .
و نیز در همان كتاب است كه نسائى و عبد الله بن احمد در كتاب زوائد المسند، و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردویه و بیهقى در كتاب (شعب الایمان ) از ابى بن كعب از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل كرده اند كه در تفسیر جمله (و ذكرهم بایام الله )
فرمود:یعنى نعمت هاى خدا.
مؤ لف :این البته بیان بعضى از مصادیق است و نظیرش را طبرسى و عیاشى از امام صادق (علیه السلام ) روایت كرده اند.
و شیخ در امالى به سند خود از عبد الله بن عباس و جابر بن عبد الله در حدیثى طولانى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل كرده كه فرمود:ایام الله نعمت ها و بلاهاى خدا است ، و آن مثلات خداوند سبحان است .
و در تفسیر قمى آمده كه امام فرمود:ایام الله سه روز است ، روز ظهور قائم (علیه السلام ) و روز مرگ و روز قیامت .
مؤ لف :مراد در این روایت هم انگشت گذارى روى بعضى از مصادیق روشن ایام الله است ، نه اینكه ایام منحصر به همان سه روز باشد.
و در معانى الاخبار به سند خود از مثنى حناط از ابى جعفر و ابى عبد الله (علیه السلام ) روایت كرده كه فرمودند:ایام الله سه روز است :روزى كه قائم ظهور مى كند و روز كره (رجعت ) و روز قیامت .
مؤ لف :این روایت نیز مانند روایت قبلیش مى باشد، و اختلاف روایات در
تعداد مصادیق ایام الله مؤ ید گفته ما است كه در بیان آیه گفتیم

سوره ابراهیم آیات 6 - 18


و اذ قال موسى لقومه اذكروا نعمه الله علیكم اذ انجئكم من آل فرعون یسومونكم سوء العذاب و یذبحون ابناءكم و یستحیون نساءكم و فى ذلكم بلاء من ربكم عظیم (6)
. و اذ تاذن ربكم لئن شكرتم لازیدنكم و لئن كفرتم ان عذابى لشدید(7)
وقال موسى ان تكفروا انتم و من فى الارض جمیعا فان الله لغنى حمید(8
) الم یاتكم نبوا الذین من قبلكم قوم نوح و عاد و ثمود و الذین من بعدهم لا یعلمهم الا الله جاء تهم رسلهم بالبینت فردوا ایدیهم فى افوههم و قالوا انا كفرنا بما ارسلتم به و ان الفى شك مما تدعوننا الیه مریب (9)
.قالت رسلهم افى الله شك فاطر السموت و الارض یدعوكم لیغفر لكم من ذنوبكم و یوخركم الى اجل مسمى قالوا ان انتم الا بشر مثلنا تریدون ان تصدونا عما كان یعبد ءاباونا فاتونا بسلطن مبین (10)
قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلكم و لكن الله یمن على من یشاء من عباده و ما كان لنا ان ناتیكم بسلطن الا باذن الله و على الله فلیتوكل المومنون (11)
و ما لنا الا نتوكل على الله و قد هدئنا سبلنا و لنصبرن على ما ءاذیتمونا و على الله فلیتوكل المتوكلون (12)
و قال الذین كفروا لرسلهم لنخرجنكم من ارضنا او لتعودن فى ملتنا فاوحى الیهم ربهم لنهلكن الظلمین (13)
و لنسكننكم الارض من بعدهم ذلك لمن خاف مقامى و خاف وعید(14)
و استفتحوا و خاب كل جبار عند(15)
من ورائه جهنم و یسقى من ماء صدید(16)
یتجرعه و لا یكاد یسیغه و یاتیه الموت من كل مكان و ما هو بمیت و من ورائه عذاب غلیظ (17)
مثل الذین كفروا بربهم اعملهم كرماد اشتدت به الریح فى یوم عاصف لا یقدرون مما كسبوا على



ترجمه آیات
و به یاد بیاور آن زمانى را كه - موسى به قوم خود گفت نعمت هاى خدا را بر خود به یاد آورید، زمانى كه (گروهى از) فرعونیان به سختى عذابتان مى كردند و پسرانتان را سر مى بریدند و زنانتان را (براى خدمتكارى ) زنده نگه مى داشتند، نجاتتان داد و در اینها از جانب پروردگارتان آزمایش بزرگى بود (6).
- و به یاد بیاورید آن زمانى را كه - پروردگارتان اعلام كرد كه اگر سپاسگزارى كنید، حتما افزونتان دهم و اگر كفران كنید، عذاب من بسیار سخت است (7).
موسى (به بنى اسرائیل ) گفت :اگر شما و هر كه در زمین هست همگى كافر شوید، خدا بى نیاز و ستوده است (8).
مگر خبر كسانى كه پیش از شما بوده اند از قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه پس از آنها بوده اند به شما نرسیده ؟ كه جز خداى آنها كسى نمى داند، پیغمبرانشان با دلیل هاى روشن بسویشان آمدند و آنها دستهایشان را (از حیرت ) به دهان هایشان بردند و گفتند:ما آئینى را كه به ابلاغ آن فرستاده شده اید منكریم و درباره آن چیرهائى كه ما را به آنها مى خوانید به سختى در شك هستیم (9).
پیغمبرانشان گفتند:مگر در خداى یكتا و ایجاد كننده آسمانها و زمین ، شكى هست ؟ !او شما را دعوت مى كند تا گناهانتان را بیامرزد، و تا مدتى معین ، نگاهتان دارد.آنها گفتند:شما نیز جز بشرهایى مثل ما نیستید، كه مى خواهید ما را از خدایانى كه پدرانمان مى پرستیده اند منصرفمان كنید، پس براى ما دلیلى روشن بیاورید (10).
پیغمبرانشان به آنها گفتند درست است كه ما نیز جز بشرهائى مثل شما نیستیم ، ولى خدا بهر كس از بندگان خویش بخواهد منت مى نهد، و ما حق نداریم جز به اذن خدا براى شما دلیل بیاوریم ، و مومنان باید به خدا توكل كنند (11).
چرا ما به خدا توكل نكنیم ، در صورتى كه او ما را به راههایى كه مى رویم هدایت نمود.و ما حتما به این آزارهایى كه شما به ما مى كنید صبر خواهیم كرد، و توكل كنندگان باید به خدا توكل كنند (12).
كسانى كه كافر بودند به پیغمبرانشان گفتند:ما قطعا شما را از سرزمین خودمان بیرون مى كنیم مگر اینكه به آیین ما بازگردید، در این حال
پروردگارشان به آنها وحى كرد كه :این ستمگران را هلاك خواهیم كرد(13).
و شما را بعد از ایشان در این سرزمین سكونت خواهیم داد، این موهبت مخصوص كسانى است كه از عظمت من بترسند و از تهدید من بیمناك باشند (14).
آنها (از خدا) تقاضاى فتح و پیروزى و گشایش كردند، و هر گردنكش ستیره جو نومید و نابود شد (15).
جهنم در انتظار او است ، و آب چرك و خون به او نوشانده مى شود (16).
به زحمت ، جرعه جرعه آن را سر مى كشد ولى هرگز به میل خود حاضر نیست آن را بیاشامد، و مرگ از هر طرفى به سراغ او مى آید، اما مردنى در كار نیست و عذابى سخت در انتظار او است (17).
كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند، اعمالشان همانند خاكسترى است كه در روز طوفانى باد سختى بر آن بوزد، آنها توانى ندارند كمترین چیزى از آنچه را كه انجام داده اند به دست آورند، و این همان گمراهى دور و دراز است (18).
بیان آیات
این آیات ، مشتمل بر ذكر پاره اى از نعمتها و نقمتهاى خدا است كه هر كدام در روز معینى رخ داده است .
از ظاهر سیاق این آیات برمى آید كه همه این آیات غیر از آیه (و اذ تاذن ربكم ...).نقل كلام حضرت موسى (علیه السلام ) است ، كه موسى بن عمران (علیهماالسلام ) در این آیات ، مردم خود را به پاره اى از ایام خداى سبحان كه به مقتضاى عزت مطلقه اش ، نعمتها و یا عذابهایى فرستاده و هر كدام را به مقتضاى حكمت بالغه اش در جاى خود فرستاده تذكر مى دهد، و به یادشان مى آورد.


و اذ قال موسى لقومه اذكروا نعمه الله علیكم ....



كلمه (یسومونكم ) از(سوم ) است و سوم ، بطورى كه راغب گفته به معناى رفتن به طلب چیزى است .در این صورت ، این كلمه هم رفتن را مى رساند و هم طلب كردن را.ولى گویا در آیه شریفه به معناى چشاندن عذاب است ، و كلمه (استحیاء) به معناى زنده نگهداشتن است .
و معناى آیه این است كه :اى رسول ما!به یاد بیاور - و با یادآوریت ، ایستادگى و ایمانت را به عزیز و حمید بودن خدا زیادتر كن - آن زمانى را كه موسى به قوم خود (بنى اسرائیل ) گفت :اى بنى اسرائیل !نعمتهاى خدا را بیاد آورید، آن روز كه از آل - فرعون و مخصوصا از قبطیان نجاتتان داد، قبطیانى كه دائما شما را شكنجه مى دادند و عذاب مى چشاندند، و اغلب ، پسرانتان را مى كشتند و دخترانتان را براى كلفتى و رختشوئى خود، زنده نگه مى داشتند، كه در این وقایع ، بلا و محنت (امتحان ) بزرگى از ناحیه پروردگارتان بود.


و اذ تاذن ربكم لئن شكرتم لازیدنكم و لئن كفرتم ان عذابى لشدید



در مجمع البیان گفته است :(تاذن ) به معناى اعلام است :و (آذن ) و (تاذن ) معنایشان یكى است ، نظیر (اوعد) و(توعد).
جمله (و اذتاذن ربكم ...)، عطف است بر جمله (اذ قال موسى لقومه ) و نسبتى كه آیه بعدى قال موسى ...، با این آیه دارد همان نسبتى است كه آیه و (لقد ارسلنا موسى ...)، با آیه (كتاب انزلناه الیك لتخرج الناس من الظلمات الى النور) دارد، (دقت بفرمایید) و تناسبى كه گفتیم ، با سیاق كلام سازگارتر از نسبتى است كه دیگر مفسران گفته اند.
جمعه 12/4/1388 - 19:58