تعداد مطالب : 132
تعداد نظرات : 232
زمان آخرین مطلب : 1737روز قبل

سلام به دوستان عزیز

یه سوال داشتم  لطفا هر كی میدونه جوابشو بده

این شماره هایی كه تو لیست كنار صفحه در كنار اسم ها داخل برانتز نوشته شده نشان دهنده ی چیه ؟

مثلا djkamal (120)

  • birboen (110)
  • ویران (109)
  • JKAVIANI (89)
  • eshgh22 (77)
  • ahmadchalepey (67)
  • 191066 (65)
  • zahra motalebi (64)
  • goldokhtar1 (59)
  •  

    شنبه 13/4/1388 - 19:14

    روزی مردی خواب دید به عالم فرشتگان رفته است . او به هنگام ورود ، دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که مشغول باز کردن چیزهایی هستند که با پیک از زمین می آیند . او جلو رفت و پرسید : شما دارید چه کار می کنید ؟‌‌ یکی از فرشتگان گفت : این جا بخش دریافت است . در این جا ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را دریافت می کنیم .

     

    مرد کمی جلوتر رفت و دوباره دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که چیزهایی را دسته بندی و به پیک ها تحویل می دهند . از آنان پرسید : شما دارید چه کار می کنید ؟ یکی از فرشتگان گفت : این جا بخش ارسال است . ما چیزهایی را که مردم تقاضا کرده اند برای آنها می فرستیم .

     

    مرد کمی جلوتر رفت و فرشته ی تنهایی را دید که بیکار نشسته است . از او پرسید : چرا شما بیکارید در حالی که فرشتگان دیگر مشغول به کار هستند ؟ فرشته گفت : کار من این است که تشکر های مردم را پس بگیرم . وقتی چیزهایی که مردم نیاز دارند به آنها می رسد ، باید خدا را شکر کنند ولی افراد معدودی این کار را می کنند .

     

    مرد پرسید ؛ مردم چگونه باید خدارا شکر کنند ؟ فرشته جواب داد : خیلی ساده . فقط کافی است بگویند : « خدایا شکر »

     
    شنبه 13/4/1388 - 19:5

    یاد خدا در همه کارها ، به چه معناست و این همه سفارش به آن برای چیست ؟

     

    در حدیث می خوانیم : « برای هر کاری بسم الله بگویید ، حتی سر سفره . اگر نوع غذا را تغییر دادید بسم الله را تجدید کنید .»

     

    اگر شما به یک کارخانه توجه کنید به تمام کالاها و تولیدات خود ، آرم و نشانه ی خود را می زند . مثلا یک کارخانه چینی سازی ، به همه ی ظرف های کوچک و بزرگ حتی کارتون و کامیونی که مربوط به حمل و نقل است نام و آرم خود را می زند . انسان خداپرست نیز تمام کارهایش ، نام و آرم خدایی دارد ؛ چه کوچک و چه بزرگ . قرآن به پیامبر (ص) می فرماید: « هم در آغاز کار ، یاد پروردگات  باش و هم پس از فراغت ، کاری دیگر شروع کن که در راه رضای پروردگارت باشد .»

     

    تمثیلات حجت الاسلام و المسلمین قرائتی
    شنبه 13/4/1388 - 19:2

    یك بلوات صلند!


    در دوره دبیرستان همیشه از كنفرانس دادن سر كلاس واهمه داشتم و هر بار با لطائف الحیل از دست آموزگارانی كه تشویق و یا حتی اجبار به كنفرانس دادن می كردند، می گریختم. حتی یك بار كه دبیر فلسفه به اجبار نامم را در ردیف كنفرانس دهندگان ثبت كرد، یك روز مانده به كنفرانس - وقتی هیچ راهی را برای فرار ندیدم - بلیتی تهیه كردم و به بهانه زیارت یك هفته به مشهد رفتم تا به قول خودم آب ها از آسیاب بیفتد و موضوع فراموش شود. بار دیگر قصد داشتم برای فرار از سخنرانی اجباری، راهی جبهه شوم كه ترس مرا منصرف كرد و بالاخره هر طور بود راه دیگری پیدا كردم.
    خودم هم از این ضعف آگاه بودم و همیشه اندیشه مبارزه با آن را در سر می پروراندم؛ اما به هیچ گونه نمی توانستم بر آن فائق آیم تا آن كه، در یكی از نخستین روزهای ورودم به دانشگاه، حاج آقا جعفری نسب، استاد درس معارف به كلاس آمد و پس از توضیح اجمالی محتوای درس خود در طول ترم، به این نكته اشاره كرد كه دانشجویان باید خود بخشی از زحمت ارائه دروس را متحمل شوند و برای هر دانشجوی داوطلب كنفرانس، نمره ای ویژه در نظر می گیرد. آنگاه در حالی كه انتظار داشت این تطمیع كار ساز شده باشد، از داوطلبان خواست دست خود را بالا كنند. انتظار بیهوده بود. در یك لحظه به ذهنم آمد مثل این كه همه افراد كلاس مثل من از كنفرانس واهمه دارند.
    حاج آقا از رو نرفت و با سماجت بیش تر درخواست خود را مطرح كرد؛ اما مثل این كه آب در هاون می كوفت. اگر سنگ دست خود را بالا می كرد، آن دانشجویان نیز چنین می كردند. حاج آقا خیلی زود فهمید مشكل بچه ها ناشی از ترس است و در این باره سخن گفت. او به كلامی از مولا علی(ع) استناد كرد كه:«اذاهِبْتَ امراً فقع فیه فانَّ شدة توقیه اعظم مما تخاف منه؛ هنگامی كه از چیزی می ترسی، خود را در آن بیفكن؛ زیرا گاه ترسیدن از چیزی، از خود آن سخت تر است».
    این سخن مانند اكسیر بود و ماهیت روباه مزاج مرا به شیر تبدیل كرد، هنوز حاج آقا از ترجمه آن فارغ نشده بود كه من دست خود را به عنوان داوطلب بلند كردم.


    حاج آقا كه بالاخره بعد از نیم ساعت سخنرانی توانسته بود یك مشتری برای خود دست و پا كند، بسیار خوشحال شد؛ فوراً نام مرا پرسید و آن را در دفترش ثبت كرد و بحث فطرت را برای ارائه در هفته آینده به عهده من گذاشت.


    بالاخره تصمیم خودم را گرفته بودم. باید هر چه زودتر بر این نقص خودم كه تا آن زمان فكر می كردم تنها نقطه ضعفم به شمار می آید، فائق می آمدم. پس از پایان كلاس تا چهار روز با تلاش فراوان در جمع كردن مطالب برآمدم و آن را دسته بندی كردم تا به خیال خود جالب ترین كنفرانس روی زمین را ارائه دهم. طبق برنامه ریزی ام دو سه روز باقی مانده به روش سخنرانی كردن اختصاص داشت. بدین منظور یك آینه 20 سانتی تهیه كردم و وقتی هم اتاقی هایم در اتاق نبودند، با شور و هیجان وتكان دادن دست و سر و پا - ببخشید یادم آمد كه دیگر پاهایم را تكان نمی دادم - در برابر آن به ایراد سخنرانی می پرداختم؛ بدون آن كه كوچك ترین توجهی به اطرافم داشته باشم. در نخستین تمرین، با اعتراض ساكنان اتاق های بغلی كه خیال می كردند دیوانه شده ام روبه رو شدم و در مرتبه دوم باصدای كوبیدن در توسط نگهبان ساختمان به خود آمدم.


    شبی كه بنا بود فردای آن سخنرانی كنم، در پوست خود نمی گنجیدم. همه اش در فكر فردا بودم كه به خیال خود دست همه سخنرانان ماهر را از پشت می بستم و همه دانشجویان و نیز استاد را شگفت زده می كردم. با این افكار چند ساعتی از این پهلو به آن پهلو غلتیدم و نتوانستم بیش از چند دقیقه چشم بر هم بگذارم. صبح هنگام، بدون آن كه متوجه آثار بی خوابی خود باشم، با شور و شوق كلاسور را برداشته، به سمت كلاس راه افتادم. بالاخره لحظات انتظار به پایان رسید و استاد به كلاس آمد. پس از چند دقیقه صحبت های مقدماتی از من خواست جلوی تابلو بروم و صحبت خود را شروع كنم. من هم با گام های استوار پیش رفته، در مقابل بچه ها قرار گرفتم. وقتی سربلند كردم و خواستم صحبت را شروع كنم، ناگاه متوجه سی، چهل جفت چشم ذكور و اناث شدم كه به من زل زده بودند واز سر تا پایم را به دقت ورانداز می كردند. من كه تا حال با چنین صحنه ای روبه رو نشده بودم، كمی هول بَرَم داشت؛ اما هر طور بود برخود مسلط شدم و چنین آغاز سخن كردم: «بسم الله الرحیم». حس می كردم چیزی كم دارد، اما نمی دانستم چه چیز. دوباره تكرار كردم. باز هم همان صورت بود. این جا بود كه نیش های بچه ها شل شد. برای بار سوم تكرار كردم. باز هم نفهمیدم چه چیزی را جا می گذارم. صدای شلیك خنده بچه ها به گوشم رسید، دست و پایم را گم كردم؛ اما حاج آقا به فریادم رسید و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم». هنوز از رو نرفته بودم، خواستم به سبك و سیاق سخنرانی های آن زمان و نیز خود حاج آقا، سخنرانی را با حمد و ثنای خداوند شروع كنم. از این رو، ادامه دادم: «الحمد الله رب العالمین.» اما چشمتان روز بد نبیند، وقتی به خود آمدم كه دیدم دارم می خوانم: «صراط الذین انعمت علیهم...» بله به جای حمد و ثنا، داشتم سوره حمد را می خواندم. بچه ها از خنده روده بر شده بودند. حاج آقا سعی فراوان داشت خود را كنترل كند؛ اما لبخندی ملیح بر لبانش نقش بسته بود. كلاس از كنترل خارج شده بود. اما من هنوز مقاومت می كردم و در حالی كه صدایم می لرزید، خواستم به شیوه سخنرانان با دستور ختم یك صلوات بر كلاس مسلط شوم. به همین جهت، با صدایی نیمه آمرانه گفتم: برای سلامتی ارواح پاك شهدا یك بَلَوات صُلَند (صلوات بلند) ختم كنید. باز هم شلیك خنده بود كه به گوشم رسید. من كه دیگر عصبانی شده بودم، خشمگینانه به بچه ها گفتم: چرا این قدر می خندید؟ فكر می كنید سخنرانی كردن كار ساده ای است. خیر، این طور نیست. حتی من شنیده ام یك آقایی می خواست سخنرانی كند، وقتی نگاهش به جمعیت افتاد، همان جا غش كرد.


    این تندی نتوانست خنده بچه ها را كنترل كند و حتی بر شدت خنده آن ها افزود. در میان این همهمه و خنده صدای دوستم مرادی به گوشم رسید كه می گفت: خُب، پس تو هم تاغش نكردی و زحمت نعش كشی را بر دوش ما نینداختی بیا سرجایت بنشین.


    اول خواستم ناراحت شوم؛ اما ناگاه به خود آمدم و دیدم این منطقی ترین سخنی است كه تا آن زمان شنیده ام و ادامه سخن با این وضعیت دیگر امكان پذیر نیست. راستش این نكته به ذهنم آمد كه راستی راستی ممكن است با این وضع من هم غش یا حتی سكته كنم. از این رو، بلافاصله این سخن شوخی او را پذیرفتم و باسرعت به جای خودم برگشتم.


    بچه ها كه تا چند دقیقه بعد می خندیدند، متوجه عكس العمل من نشدند و وقتی به خود آمدند، بسیار تعجب كردند. ظاهراً انتظار داشتند من همین طور ادامه بدهم و فرصت بیش تری برای تفریح آنان فراهم آورم. حتی تنی چند از آن ها اعتراض كردند و گفتند: «تو كه خوب داشتی می فرمودی، چرا نشستی؟!» «داشتیم بهره مند می شدیم» یا «ای بابا ما را از فیوضات خود محروم نكن» و یا «بابا تازه داشتیم حال می كردیم».


    در این وانفسا كه دوست داشتم زمین دهان باز كند و مرا ببلعد، حاج آقا بود كه به فریادم رسید؛ با ظرافت خاصی كلاس را ساكت كرد و ضمن تعریف از شهامت من و یادآوری این كه هیچ یك از دانشجویان داوطلب سخنرانی نشده بود و شاید اگر یكی از آن ها به جای من بود، افتضاح بیش تری به بار می آورد، شروع به باز سازی من كرد و راهكارهایی را برای تسلط بر خود در چنین مواقعی بیان داشت.


    صحبت های حاج آقا چنان مؤثر افتاد كه من در پایان كلاس از او خواستم اجازه دهد هفته دیگر بحث خود را پیگیری كنم. هفته بعد با درس آموزی از شكست سنگین هفته گذشته و با به كار بستن نكات حاج آقا، برای نخستین بار در عمرم توانستم كنفرانس موفقی داشته باشم. شیرینی آن، چنان در دهانم مزه كرد كه بعدها در بیش تر كلاس ها داوطلب این كار می شدم. و چنان شد كه - بدون آن كه بخواهم به شیوه فیلم های سینمایی ایرانی پایان خوشی برای داستانم ترسیم كنم - در سال های بعد به صورت یكی از موفق ترین سخنرانان دانشكده و حتی دانشگاه در آمدم و هم اكنون یكی از موفق ترین استادان همان دانشكده باشیوه درسی عالی - البته این جایش كمی غلو شد - هستم و بخش مهمی از این موفقیت را مرهون سخن به ظاهر شوخی ولی در واقع منطقی دوستم مرادی و جدی گرفتن و عمل كردن به آن می دانم.

    منبع : نشریه سبوی صفا

    شنبه 13/4/1388 - 11:37

    اگر نماز ، انسان را از فحشا و منکر باز می دارد ، چرا بعضی نمازگزاران مرتکب خلاف می شوند ؟

     

    اولا تخمه پوک ، هیچ گاه سبز نمی شود و نماز بدون حضور قلب ، تخمه ای پوک است . نمازی سبب دوری انسان از مفاسد می شود که با حضور قلب باشد و گرنه حرکت لب و کمر چنین خاصیتی ندارد .

     

    ثانیا نمازگزاری که گاهی خلاف می کند ، اگر اهل نماز نبود خلافش بیشتر می بود ، زیرا همین نمازگزار برای صحیح بودن نمازش  مجبور است بدن و لباسش پاک باشد ، لباس و مکانش از مال مردم نباشد و همین مقدار مراعات احکام و مسائل ، سبب دور شدن او از برخی گناهان و منکرات می شود ؛ همان گونه که پوشیدن لباس سفید ، انسان را از نشستن رو ی زمین آلوده باز می دارد.

     تمثیلات حجت الاسلام و المسلمین قرائتی
    شنبه 13/4/1388 - 11:32

    چگونه بعضی گناهان ، تمام کارهای خوب انسان را از بین می برد ؟

     
    اگر شخصی 20 سال خدمت مفید داشته باشد ولی فرزند کارفرمای خود را بکشد ، این عمل تمام خدمات او را از بین می برد . یک ناسزا ، دوستی چند ساله را به فراموشی می سپارد . یک لحظه خواب در هنگام رانندگی ، ماشین را به دره پرتاب می کند . آری ! برخی گناهان نیز هم چون آتش ، جنگل نیکی های انسان را می سوزاند و تبدیل به خاکستر می کند . البته آیاتی داریم که می فرماید : « به خاطر یک کار شایسته ، بدی های انسان محو می شود »

     

    شنبه 13/4/1388 - 11:29

    چرا خداوند چیزهایی را آفریده که برای انسان خطرناک است ؟ 

     

    قرآن می فرماید :« هر چه را که خدا آفریده ، نیکو آفریده است :  ( الذی احسن کل شی ء خلقه ) حتی زهر مار در بدن مار نیکوست ، ولی در بدن ما کشنده است . چنان که آب دهان در دهان ما نیکوست ، ولی اگر به سوی کسی پرتاب شود جسارت بزرگی محسوب می شود .

    تمثیلات حجت الاسلام و المسلمین قرائتی

    پنج شنبه 11/4/1388 - 17:36

    رسول خدا (ص) فرمود : هر كس در شب دهم رجب بعد از نماز مغرب و عشا دوازده ركعت نماز گذارد به یک حمد و سه توحید  در هر رکعت ، خداوند برای او یک قصری در بهشت بر سر عمودی از یاقوت بلند نماید . عرض کردند آن عمود چگونه است فرمود مثل مابین مشرق و مغرب و درآن عمود هفتصد غرفه است که از تمام دنیا و هرچه در آن است وسیعتر است و همه آن غرفه ها از زر و سیم و زبرجد است و در آن قصر خانه ها می باشد بعدد ستارگان آسمان و در آن خانه ها چیزی باشد که کسی وصف آن قادر نباشد.

     منبع : کتاب معراج المومن

     

    پنج شنبه 11/4/1388 - 17:32

    تجلی مظهر جود و سخا

     

     

     

    تجلی نور ولایت نهمین امام در شب دهم ماه رجب در افق هستی هویدا شد و خورشید رحمت بار دگر تابنده گردید و با طلوع نور دیده شمس الشموس عالم غرق نور شد و چشم پدرش علی ابن موسی الرضا (ع) روشن و منور گردید و او را مولود پر خیر وبرکت نامید و نام مبارک جدش پیامبر (ص)را بر او نهاد و ملقب به تقی . او از مادری متولد شد که سبیکه نام داشت و از خاندان ماریه قطبیه ، همسر پیامبر اسلام (ص) به شمار می رفت و نمونه یک زن متقی و از نظر اخلاقی در درجه والایی قرار داشت و برترین زنان زمان خود بود به طوری که امام رضا (ع) از او به عنوان بانویی منزه و پاکدامن و با فضیلت یاد می کرد و او را خیزران نامید .

     

    او و حضرت ثامن الحجج (ع) از تولد این موهبت و الطاف خداوند شادمان و شاکر شدند و بعد از آن که نوزاد را در پارچه های مطهر پیچیدند حضرت آن گوشواره ی عرش امامت را در بغل گرفت و میوه ی دلش را بوسید و بویید و جانش آرامش گرفت و تاصبح در گهواره با جوادش سخن می گفت و اسرار الهی را به گوش الهام نیوش او می رسانید . در سومین روز ولایتش عطسه نمود . فرمود : « الحمدالله و صلی الله علی سیدنا محمد و علی الائمه الراشیدین . »

     

     

     

     آری ! با تولد این دردانه ، ثامن الحجج و گوهر گران بهای هستی حضرت رضا (ع) فرمودند :« این مولودی است که برای شیعیان ما با برکت تر از او زاده نشده است .» و امام به مناسبت های مختلف از فرزند ارجمند خود با این عنوان یاد می کردند و این موضوع و جمله در میان شیعیان و یاران امام رضا (ع) معروف بوده است چرا که تولد حضرت در شرایطی بود که حضرت رضا (ع) در تعیین جانشین خود و معرفی امام بعدی با مشکلاتی رو به رو بودند . از یک طرف  بعد از شهادت امام کاظم (ع) گروهی که به واقفیه معروف شدند براساس انگیزه های مادی ، امامت امام رضا (ع) را انکار کردند و از سوی دیگر امام رضا (ع) تا حدود چهل و هفت سالگی دارای فرزند نشده بودند و چون احادیث رسیده از پیامبر حاکی بود که امامان دوازده نفرند که نه نفر آنان از نسل امام حسین خواهند بود با فقدان فرزند برای امام رضا (ع) هم امامت خود آن حضرت و هم تداوم امامت را زیر  سوال می بردند . گروه واقفیه این موضوع را دستاویز قرار داد و حضرت رضا (ع) را متهم به عقیمی و امامت ایشان را انکار می کردند . تولد حضرت جواد الائمه (ع) به این سمپاشی ها خاتمه داد و موضع امام و شیعیان را تقویت کرد و این یکی از دلایل علاقه بی حد و حصر امام به فرزند دلبند خویش است و دوستداران و شیعیان با درک ، ‌پس از عرض ارادت به پیشگاه پدر برای وصول به حاجت های دنیوی و اخروی و بهره مندی از سفره ی اکرام رضوی جواد الائمه را واسطه قرار داده ؛ امامی که همانند حضرت عیسی (ع) و حضرت یحیی (ع)  در کودکی علم و حکمت را دریافت نمود و از کودکی جواب گوی محبین و دوستداران بود و در صغر سن که عهده دار عهد و پیمان الهی گردید از علم لدنی  و موهبت خدادادی او قاضی القضات مات گردید و در مناظره با دانشمندان برجسته ی عصر خود پیروز و موفق و آنان حیران و سرگردان و دوستان و یاران از مکتبش بهره مند و از پرسش و پاسخ های او راضی و شادمان شدند .

     

     در این برهه از زمان که از حضور ظاهری و مادی ،  مظهر جود و سخا و علم و حکمت و وفا بی بهره ایم علاوه بر این که شیفته ی صحن و سرای ملکوتی اش هستیم باید بیش از بیش شیفته و عالم و عامل به گفتار این امام همام باشیم تا ازنور امامتش و جود و سخایش ما نیز بهره مند گردیم . از فرمایشات گهربار حضرت امام محمد بن علی التقی (ع) : « توسد الصبر و خالف الهوی و ارفض الشهوات »؛ صبر را تکیه گاه خود کن و با هوس مخالفت نما و خواهش های دل را دور انداز.

     

     

     

    پنج شنبه 11/4/1388 - 17:18

    خداوند در قرآن ، گاهی خداوند کارهایی را به خودش نسبت می دهد و گاهی همان کارها را به دیگری . مثلا در مورد گرفتن جان انسان ، یک جا می فرماید :« خدا جان مردم را می گیرد .» و در جای دیگر می فرماید :« ملک الموت (عزرائیل ) جان مردم را می گیرد . » و جای دیگر می فرماید :« فرشتگان جان مردم را می گیرند . »  هر سه تعبیر قابل قبول است ؛ چنان که وقتی شما به یک ساختمان نگاه کنید می توانید بگویید ؛ این ساختمان را مهندس و معمار ساخت ، این ساختمان را بنا و کارگران ساختند ، این ساختمان را صاحبش ساخت . نسبت دادن ساختن خانه به همه این ها درست است . آیات فوق نیز شاید این گونه باشد :« فرشتگان جان ها را می گیرند و به عزرائیل تحویل می دهند و عزرائیل جان ها را به خدا تحویل می دهد .» شاید هم این گونه باشد :« جان افراد عادی را فرشتگان می گیرند ، جان افراد برجسته را عزرائیل می گیرد و جان اولیای الهی را خداوند می گیرد . »

    تمثیلات حجت الاسلام و المسلمین قرائتی

    پنج شنبه 11/4/1388 - 16:19