تعداد مطالب : 132
تعداد نظرات : 232
زمان آخرین مطلب : 1806روز قبل

فرارسیدن ماه برکت و مهربانی ، ماه مهمانی خدا ، ماه بهار قرآن رو به همه دوستای عزیز تبیانی ام تبریک میگم .

منو از دعاهاتون خیرتون محروم نفرمایید.

التماس دعا

التماس دعا

التماس دعا

جمعه 30/5/1388 - 22:21

کجا با این عجله؟

 

صلوات یادت نره

پنج شنبه 18/4/1388 - 13:1
 

گل زهرا نگاهم میکنی یانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ؟

 

نماز شب که میخوانی دعایم میکنی یانه  ؟

 

 

اگر من بنده ای بی چیزو دل خستم

 

چو عباس بن حیدر باوفایم میکنی یانه ؟

 

 
پنج شنبه 18/4/1388 - 12:59

انتظار یعنی امید

 

منتظر باید با شوق و امید حرکت بکند .

 

انتظار فرج یعنی اینکه در سرنوشت بشریت ، یک فرج بزرگ هست و ما به سمت آن فرج پیش می رویم ، و دستورات اسلام چراغ راهنمای ماست .

رهبر معظم انقلاب
پنج شنبه 18/4/1388 - 12:55

 

بوی ظهور در شامه جهان پیچیده است .صدای گام های کسی که آمدنی است در گوش گیتی طنین افکنده است . آینه ها تمام قد ، به صیقل زنگارهای خویش ایستاده اند .

نرگس ها طلایه دار لشکر انتظارند و  ظهور فرزند عشق و مهربانی را لحظه می شمرند.

 

رهبر معظم انقلاب
پنج شنبه 18/4/1388 - 12:53
     
 
اوایل سال 72 بود و گرماى فكه.
در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم.

چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد.

آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.

شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».


از خاطرات برادران تفحص
پنج شنبه 18/4/1388 - 12:51
آب دبه بعد از گذشت 12 سال هنوز گوارا بود    
 
در فكه كنار یكی از ارتفاعات تعدادی شهید پیدا شدند كه یكی از آنها حالت جالبی داشت. او در حالی روی زمین افتاده بود كه دو دبه پلاستیكی 20 لیتری آب در دستان استخوانی‌اش بود. یكی از دبه‌ها تركش خورده و سوراخ شده بود ولی دبه‌ دیگر، سالم و پر از آب بود. در دبه را كه باز كردیم، با وجود این‌كه حدود 12 سال از شهادت این بسیجی سقا می‌گذشت، آب آن دبه بسیار گوارا و خنك بود.
پنج شنبه 18/4/1388 - 12:47
نام كوچك او عشقعلی بود    

 

آخرین روز سال امام علی (ع) بود به دوستان گفتم امروز آقا به ما عیدی خواهد داد. در زیارت عاشورای آن روز هم متوسل شدیم به‌منظور عالم، حضرت علی (ع)، همه بچه‌ها با اشك و گریه، آقا را قسم كه این شهیدان به عشق او به شهادت رسیده‌اند. از امیرالمومنیین (ع) خواستیم تا شهیدی بیابیم رفتیم پای كار، همه از نشاط خاصی برخوردار بودیم مشغول كند‌وكاو شدیم آن روز اولین شهیدی را كه یافتیم با مشخصات و هویت كامل پیدا شد نام كوچك او عشقعلی بود.
پنج شنبه 18/4/1388 - 12:46
مادر چگونه فرزندش را شناخت...    
 
پیكر یكی از شهدا به ‌نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پیدا كرده بودیم و هیچ پلاكی و مدركی نداشت تحویل خانواده‌اش دادیم. مادر او با دیدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط می‌گفت: این بچه‌ من نیست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه ‌پاره‌های لباس شهید را می‌جست كه ناگهان چیزی توجه‌اش را جلب كرد. دستانش را میان استخوان‌ها برد و خودكار رنگ و رو رفته‌ای را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سریع مغزی خودكار را درآورد و تكه كاغذی را كه داخل بدنه آن لوله شده بود خارج ساخت. اشك در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند كه چه شده، دیدیم برروی كاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسید و گفت: این دست‌خط پسر من است. این پیكر پسرمه، خودشه.

دفتر اسناد و خاطرات مركز فرهنگی دفاع مقدس خرمشهر
پنج شنبه 18/4/1388 - 12:44

سلام به دوستان عزیز

 

ولادت با سعادت حضرت علی (ع) و  روز  پدر را به همه تبیانی های عزیز تبریک میگم .

از همه دوستان التماس دعا دارم.

 

يکشنبه 14/4/1388 - 18:43