تعداد مطالب : 132
تعداد نظرات : 232
زمان آخرین مطلب : 1805روز قبل
 

مسافر آسمان

هوا باراني است . نمي دانم چرا ياد تو افتادم . ياد اشك هاي آخرين خداحافظي ات كه در ميان پلك ها پنهان شد .يادت هست اين مادرت بود كه رويت را بوسيد و تو را زير نوراني ترين ها رد كرد ؟ يادت هست چند قدمي برداشتي و با يك نگاه ديگر به مادر از آن كوچه گذشتي ؟مادر مي دانست كه نبايد پشت سر مسافرش گريه كند ؛ اما اشك ها اين را نمي فهميدند و بعد از رفتن تو ، باريدند . آخرين نامه ات را كه نوشتي ، يادت هست ؟ روبه رويت برهوتي از عشق بود و در نگاه تو اين زمين و آسمان بودند كه در يك نقطه به هم متصل مي شدند ؛ زمين خاكي و آسمان آبي . آيا براي تو هم وصلي خواهد بود ؟ روي آن تخته سنگ نشسته بودي و قلم را بي پروا حركت مي دادي . در كنار تو لاله روييده بود . براي مادر چند شاخه چيده بودي . آري ! آخرين نوشته ات هنوز با همان لاله ها در كنار عكس تو روي طاقچه قديمي خانه است . مادر هرروز به آنها نگاه مي كند و با اشك دل به لاله هاي تو آب مي دهد . مي داني تا به امروز هنوز هيچ كس جرئت كنارزدن پرده دل مادر را نداشته است . تنها خاطره اي كه در كنج ذهنش اميد ديدار تو را مي دهد ، آخرين لبخندت است وقتي از پيچ كوچه مي گذشتي و دستي كه بالا بردي . مادر حالا مي فهمد كه تو مي خواستي بگويي « مسافر آسماني » اما فقط اشاره كرده بودي ؛ بي هيچ حرفي .

 

 

 

 

ثانيه هاي انتظار سال ها بود كه مي گذشت تا اينكه صداي دستي لرزان روي زنگ در ، قلب مادر را  فشرد . همسنگرت بود ؛ يكي از آنها كه مانند تو مسافر آسمان بود ،اما ....

نگاهي به مادر كرد و سرش را در گريبان فرو برد . شرم ،اشك ، لرز ، همه چيز از درون او موج مي زد . دست به جيب برد و پلاك نيمه سوخته تو را به مادر داد ؛ پلاكي كه با خون غسلش داده بودند ، اما از تو چه چه خبري داشت ؟... هيچ .... از آن به بعد ، تنها سنگ هايي كه روي آنها نوشته بودند « شهيد گمنام ،فرزند روح الله  » همدم روزهاي تنهايي مادر شد .

چهارشنبه 24/5/1386 - 13:53

 

مراسم عقد علي و فاطمه در بهشت

خوارزمي در مناقب مي نويسد : قبل از عقد علي (ع) و حضرت فاطمه (س) در زمين ، جبرئيل خدمت پيامبر رسيد و عرض كرد : خداوند تو را از ميان همه بندگان به رسالت خود مبعوث گردانيد و براي تو وزير و دامادي اختيار فرمود و اراده كرده دخترت فاطمه را به عقد او درآورد . پيغمبر پرسيد : او كيست ؟ عرض كرد : پسر عم تو در نسب و برادر تو در دنيا . نامش علي بن ابيطالب است . سپس جبرئيل عرض كرد : يا رسول الله ! خداوند امر فرمود : بهشت را زينت كنند ، درختان آن ميوه آورند و حوريان بهشتي جمال خود را به زيور ها آرايش نمايند . ملائكه در حوالي بيت المعمور جمع شدند و منبري از نور كه آدم در روز "عرض السماء" بر آن بالا رفت نصب نمودند . آنگاه جبرئيل گفت : بر من چنين وحي شد : " من عقد بستم فاطمه را به علي بن ابيطالب و تو نيز براي ملائكه عقد نكاح بخوان . " من عقد نكاح را بر فراز منبر نور خواندم و ملائكه شاهد اين ازدواج گرفتم . پس از اتمام عقد ، به درخت طوبي امر شد كه ميوه خود را بر ملائكه نثار كند . او با حركتي ميوه هايش را ريخت و ملائكه و حورالعين از آن جمع نموده و از اين نصيب به خود افتخار كردند .من (جبرئيل ) اينك مامور شدم كه به شما ابلاغ كنم تا در زمين نيز عقد ازدواج ميان آن دو را منعقد گرداني .

( از كتاب الگوي رفتاري حضرت فاطمه زهرا (س) – نويسنده : حليمه صفري )

شنبه 23/4/1386 - 21:18