تعداد مطالب : 59
تعداد نظرات : 164
زمان آخرین مطلب : 1760روز قبل

سلام دوستان بعدازمدتها برگشتم تبیان واااااااای که چقددلم تنگ شده بود.

میخوام برگردم و مطلب بزارم و ازمطالب شما دوستان استفاده کنم.

چهارشنبه 16/10/1394 - 23:22

  

    مرد جوانی مسیحی كه مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیك بود ، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را كه درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میكرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا كافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شیرجه برود.
ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده كرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت كلید برق رفت و چراغ را روشن كرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!
امروز فردای دیروزه.؟

دوشنبه 7/4/1389 - 16:54

 

 

آن ها که طلبکار خدایید خداییدبیرون ز شما نیست شمایی شماییدچیزی که نکردید گم از بهر چه جوییدواندر طلب گم نشده بهر چراییداسمید و حروفید و کلامید وکتابیدجبرییل امینید ورسولان سماییددر خانه نشینید و مگر دید به هر سویزیرا که شما خانه وهم خانه خداییدذاتید صفاتید گهی عرش و گهی فرشدر عین بقایید و منزه ز فناییدخواهید که بینید رخ اندر رخ معشوقزنگار ز آیینه به صیقل بزداییدهر رمز که مولابسراید به حقیقتمی دان که بدان رمز سزایید سزاییدشمس الحق تبریز چو سلطان جهان استآن ها که طلبکار سخایید کجاییدتا دامنتان پر در وپر زر کند آن شاهای بی خبران از کرم شاه بیایید

 

 
دوشنبه 7/4/1389 - 16:8

 

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما,,,

 

پنج شنبه 3/4/1389 - 16:52

     

 یکی از بهترین کارها این است که انسان کسانی را که نسبت به حق او تجاوز کرده اند و از وی پوزش می طلبند مورد عفو قرار دهد ، ولی گاهی از اوقات به کسانی بر می خوریم که با وجود آن که متجاوز به حق خود را بخشیده اند دوباره پشیمان می شوند و با وی به خصومت می پردازند این کار خوبی نیست  و نشانه ناجوان مردی است. چون اگر واقعا در مرتبه اول او را بخشیده بود پس چرا اکنون حرف خود را پس می گیرد و اگر نبخشیده بود پس چرا به دروغ خودش را به عنوان بخشنده وی معرفی کرده بود؟

       به هر حال این عمل آنها از جوان مردی به دور است و چنین افرادی که در حقیقت بی گذشت هستند بسیاری از اوقات آن چنان گرفتار کسانی مانند خود می شوند که خودشان نمی فهمند که از کجا چوب خورده اند!

 

چهارشنبه 2/4/1389 - 16:18

     

      خردمند به کار خویش تکیه می کند و نادان به آرزوی خویش

       مومن با جنگ و دعوا به دیگران پرخاش نمی کند،دشنام نمی دهد،عیب جویی و غیبت  نمی کند.حضرت علی(ع)
چهارشنبه 2/4/1389 - 10:54

 

گویند روزی موسی در آن حال که شبان شعیب بود و هنوز وحی به وی نیامده  بود و گوسفندان را می چرانید ، قضا را میشکی از گله جدا افتاده بود. موسی خواست که او را با رمه برد میشک برمید و در صحرا افتاد و گوسفندان را نمی دید و از بد دلی همی ترسید و موسی از پس می دوید تا مقدار دو فرسنگ عاقبت میشک بر زمین نشست و بر نمی توانست خاستن.موسی در وی نگه کرد و رحمش آمد و گفت: ای بیچاره ، چرا می گریزی؟و از چه می ترسی؟چون چنان دید بر دوش برداشتن می آورد تا به رمه پیوست.چون چشم میش به رمه افتاد،بجای بر آمد وتپیدن گرفت .موسی اورا از گردن فرو گرفت و به میان رمه اندر شد.ایزد تعالی ،فرشتگان را ندا داد که دیدید آن بنده ی من با آن میشک دهان بسته چه خلق کرد ؟

و بدان رنج  که از وی کشید او را نیازرد و بر وی ببخشود،به عزت من که او را بر کشم و کلیم خویش کنم و پیغمبری دهم و بدو کتاب فرستم و تا جهان باشد از وی گویند و این همه کرامت ها بر وی ارزانی داشت.

 

 

 
دوشنبه 31/3/1389 - 15:57

 

 

سیب سرخی به من بخشید و رفت
ساقه سبز مرا او چید و رفت

عاشقیهای مرا باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید و رفت


اشک در چشمان گرمم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت



چشم از من کند و از من دل برید
حال بیمار مرا فهمید و رفت



با غم هجرش مدارا میکنم
گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت
 

 

 

 

دوشنبه 31/3/1389 - 15:8

        گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

              گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

 

       گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

             گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

 

       گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

دوشنبه 31/3/1389 - 14:35
 

    خدایا! به چشم گریه بیاموز و به دل  انکسار وبه همه جوارح و اعضا بندگی

 

 

       الهی! ما را از دنیا هر چه قسمت کرده ای به دشمنان خود ده و هر چه در آخرت قسمت کرده ای به دوستان خود ده که مرا تو بسی.
 

     خدایا! فضل بی پایانت و حلم بی انتهایت برتر از آن است که مرا با فعل من و گناه گناه من مقایسه نمایی.آری آقای من،از من درگذر. 

   

دوشنبه 31/3/1389 - 11:9