تعداد مطالب : 50
تعداد نظرات : 14
زمان آخرین مطلب : 3033روز قبل

 

جوان ما كنون بسان مار خوش خال است

بسان مار خوش خطی كه جای او سیه چال است

به ظاهر چهره ای زیبا نمایی دلربا دارد

اگر از چهره اش گیری نقابش را

ز زیبایی نشانی نیست

و خواهی دید اندر معدن پستی

خیانت را ،جنایت را

در این صحرای وحشت زا جوان تنهاست

جوان اندیشه اش تنها و او تنهاست

جوان تنها غریق دست و پا گم كرده در دریای طوفان زاست

جوان تنهاست ، جوان تنهاست

بدورش صد هزاران اژدها باشد

و هر یك را برای صید او اكنون

هزاران حیله در سر ، مكر در خاطر ، ریا در مغز می باشد

جوان مات است و مبهوت است

دگر در او نشاطی نیست

جوان مغروق در عیش است

جوان مغروق در نوش است

جوان كانون نیرو ، مظهر زیبایی و قدر ت، كنون تنهاست

جوان آواره در صحرای وحشت زاست

جوان تنهاست ، جوان تنهاست

پدر بیدار شو از خواب غفلت بین جوانت را

پدر آگاه شو بنگر جوانت را

درنگ بیهوده است برخیز

برای یاری فرزند خود سویش شتابان شو

و از چنگال اهریمن نجاتش ده

و از افكار او ، نامردمی بگسل

كه او در پرتو حق و حقیقت راستگو گردد

صفات آدمی گیرد ز نامردان جدا گردد طریق دوستی پوید

پدر برخیز، پدر برخیز...

سه شنبه 24/9/1388 - 1:4

دروغ

كاش معلم ادبیات می گفت صد بار بدی دروغ را بنویسید تا زشتیش یادتان نرود

كاش معلم نقاشی دروغ را می كشید و به ما نشان میداد

كاش معلم زیست شناسی دروغ را تشریح میكرد و میگفت قلبش پر از خار است

كاش معلم شیمی میگفت دروغ با زمان رسوب نمیكند

كاش معلم فیزیك شدت جریان دروغ را اندازه میگرفت و میگفت هر مقاومتی دروغ را نابود میكند

كاش معلم جبر با یك معادله چند مجهولی بالاخره دروغ را پیدا میكرد و به ما میگفت درجه منفی اش چند است.

كاش...

سه شنبه 24/9/1388 - 1:0

با سلام به دوستان عزیز تبیانی.وبلاگ من با مطالب جدید و خوندنی منتظر حضور گرم شماست.لطفا من رو از نظرات با ارزشتون بی نصیب نزارید.

 میکده ی حضور

 http://www.ramin_tebyan.tebyan.net

يکشنبه 29/10/1387 - 20:2

بازگشت بی نتیجه 

توروزی بازمیگردی
تو روزی باز میگردی
پشیمان باز میگردی!
هزاران گفتنی دردل،به سویم باز میگردی
زمانی که ترا چون ساغری خالی و بشکسته به کنجی افکندم آنگه
به سویم باز میگردی
تو شوق دیدنم داری و لیکن شرم نگذاردبه چشمانم بدوزی چشمهایت را
بدان سردی که روزی رفتی از پیشم، نگاهت می کنم اما نمی خواهم ترا چون پیش
دلت خواهد شکست آن سان که بشکستی دل مارا
محال است اینکه قلبم را دوباره زآن خود سازی
ندارم کینه ای از تو و لیکن آنچنان آزرده دل هستم
که حتی گر خدا گوید،نمی خواهم ترا ،دیگر نمیخواهم ترا ای دوست
تو آنروزی که میرفتی ندانستی غم مارا، نفهمیدی غرور مردی مارا
 و تو با رفتنت در هم شکستی آن غروری را که کوهی بود
ندانستی که با افتادگان نتوان درافتادن، ندانستی خداروزی بگیرد دست هر افتاده ی بی آشیانی را
ندانستی که آه عاشقان روزی اثر دارد
گمان کردی فلک همواره میگردد به کام تو؟
گمان کردی خدا نادیده میگرد چه ها با حال ماکردی؟
دلم میخواست درس عبرتی باشی برای هرکه می تازد به ملک ما سیه بختان
دلم میخواست بعداز تو کسی قلبی نیازارد
به من گویی غرور و قلب من بشکن ،سرم بشکن، دلم بشکن
ولیکن عهدمان؛هرگز!
در آن روزی که میرفتی به تو گفتم که این چرخ و فلک بر کس نمی پاید!
نمی دانم شنیدی یا که نشنیدی ولیکن غرورت سد راهت شد.
توراگفتم مشو مغروربا افتادگان گردنکشی بس کن
ولی نشنیده بگذشتی،کنون سردر گریبانی،(کسی حالت نمی داند)
به دردماگرفتاری وکس دردت نمی داند
چه قصری ساختم از عشق در خواب و خیالاتم               

که تنها سوگلش بودی
کنون راضی به این هستی که در ویرانه ای هم پیش ما باشی
به من گویی که در زیر قدمهایت مرا جاده ولیکن من نمیخواهم ترا ای بی مروت یار
باور کن
که روزی باز می گردی و خواهی دید دنیا مالکی دارد؛خداوندی که میبیند چه آوردی به روز من
توروزی باز می گردی
پشیمان باز می گردی یقین دارم تو روزی باز می گردی...

دوستان عزیزتبیانی می تونید این مطلب رو به همراه خیلی ازمطالب خوندنی دیگه دروبلاگ من(با نام میکده ی حضور، در بخش زندگی) در سایت تبیان مطالعه کنید

يکشنبه 24/6/1387 - 1:16

مادرمن  

مادرم ای مهر من ای کوکب شبهای من
مادرم خورشید من رویاترین رویای من
مادرم مولود دامان کدامین اختری
مادرم از نرگس و یاس و بنفشه برتری
مادرم از نسل شمعی از تبار شبنمی
مادرم روح نسیمی بوته های مریمی

يکشنبه 24/6/1387 - 1:7
 لهجه خورشید


آخر مرا دیوانه خواهد کرد این حس سرشار از پریشانی
در غربت یک حس رویایی یا وسعت سر در گریبانی
روزی بیا ای آفتاب محض در حنجرم مشتی ترنم ریز
تابارور گردد صدای من در قحطی فصل غزلخوانی
این واژه ها تکرار یک دردند در امتداد غیبتت موعود
باید رها گردم ازاین تکرار،از این تغزلهای حیرانی
ای تکسوار آخرین دریا امشب حضورت را عطش دارم
من مانده ام در شوره زار زخم تا تو نگاهت را ببارانی
.....................
در زمهریر خالی از احساس محتاج آتشباری نورم
ای لهجه ات آکنده از خورشید امشب برایم آیه میخوانی؟

يکشنبه 24/6/1387 - 1:1

نماز سرخ
آبرو دادی زمین را سجده ی زخمی ترین
آسمان را آب دادی خون جاری در زمین
مسجدو محراب تا امروز خون آلوده اند
ای نماز سرخ روشن شو تجلی کن ببین
آن تبسم های مسمومی که برتو زخم کاشت
قطره قطره میشود خون گریه در فصل یقین
باورم کن چشمهای خسته ام پر میکشند
تافضای دردزار کوفه از این سرزمین
قصه دنباله دار زخم تو خورشید من
شعله شعله میشود جاری بنامت در زمین
....................
باز قصد شعر گفتن دارم اما خسته ام
یاریم کن یاریم کن یا امیرالمومنین

چهارشنبه 20/6/1387 - 1:14

افطار عشق 

عشقت آمد بر دلم زد               من به دل اخطار کردم
عشقت آمد در وجودم               من ولی انکار کردم
عشقت آمد خود برفتی              آن زمان اظهار کردم
«روزه دار عشق بودم             من به هیچ افطار کردم»

چهارشنبه 20/6/1387 - 1:9
شکوای سبز
خداوندا !
بر محمد و آل او درو فرست و چنانم تربیت کن که:
هرکه با من مکر ورزد با او به نصیحت برخیزم
و هرکه با من جفا میکند با او خوبی کنم
وهرکه محرومم میسازد بر او ببخشایم
و هرکه از من میبرد براو بپیوندم
و هرکه غیبتم را میکند خوبیش را بگویم
و نیکی را سپاس بگذارم و از بدی چشم بپوشم
خداوندا!
بر محمد و آل او درو فرست
و به زیور شایستگان آراسته ام گردان
و لباس تقوا پیشگان بر تنم بپوشان
تا به گسترش عدالت برخیزم و خشم را فرو خورم
و آتش آشوبها را خاموش کنم و اهل تفرقه را جمع کنم
و دلها را بهم پیوند دهم و خوبیها را افشا کنم و بدیها را بپوشانم
و نرمخویی و تواضع و حسن وسلوک و آرامش و خوش آخلاقی پیشه کنم
ودر فضیلت پیشی بجویم وراه ایثار بپویم و ترک ملامت بگویم
و دامنه بخشش و کرامتم را حتی بر آنان که حقشان نیست گسترده بدارم
و جز حق نگویم اگرچه سخت باشد
و گفتار وکردار خوبم را کوچکشمارم اگرچه بسیار باشد
و این صفات را درمن کمال ببخش با:
استمرار در اطاعت و همراهی با جماعت و کناره گیری از اهل بدعت و آنان که به رای خویش عمل کنند
خداوندا!
بر محمد و آل او درو فرست
و به هنگام پیری روزیت را بر من وسعت بخش
و گاه درماندگی قدرتم را افزون کن و به کسالت در عبادتت وکوری در راهت مبتلایم مکن
چنین نشود که در مسیر خلاف تو گام بزنم
و با مخالفین تو بنشینم و از دوستان تو کناره بگیرم
بخشی از دعای مکارم الاخلاق
چهارشنبه 20/6/1387 - 1:5
بیابان همچو جیحون گریه میکرد
صلات ظهر هامون گریه میکرد
سر سلطان دین را چون بریدند
نگاه تیغ هم خون گریه میکرد
چهارشنبه 20/6/1387 - 1:0