تعداد مطالب : 137
تعداد نظرات : 56
زمان آخرین مطلب : 2999روز قبل

سلمان فرمود: وارد خانه رسول خدا صلى الله علیه و آله شدم . حسن و حسین علیه السلام نزد وى غذا مى خوردند. آن حضرت گاهى لقمه اى در دهان حسن علیه السلام و گاهى در دهان حسین علیه السلام مى نهاد. پس از آن كه خوردن غذا به پایان رسید، آن حضرت ، حسین علیه السلام را بر دوش خود و حسین علیه السلام را روى زانوى خود نهاد. آنگاه رو به من كرد و فرمود: اى سلمان ! آیا آنان را دوست دارى ؟ گفتم : اى رسول خدا صلى الله علیه و آله چگونه آنان را دوست نداشته باشم ، در حالى كه مى بینم چه اندازه نزد شما مقام و ارزش دارند؟

بحارالانوار 36 / 4، 3، ح 143، كفایة الاثر، 7.

سه شنبه 25/10/1386 - 13:18

رسول الله صلى الله علیه و آله در سن هفت سالكى بودند كه یهودیان گفتند ما در كتابهاى خود خوانده ایم كه پیامبر اسلام از غذاى حرام و شبهه دار استفاده نمى كند و آنها را حرام مى داند، خوب است او را امتحان كنیم . مرغى را سرقت كردند و براى ابوطالب فرستادند. همه از آن خوردند، چون نمى دانستند، ولى حضرت رسول صلى الله علیه و آله به آن دست نزد. وقتى علت آن را پرسیدند، فرمود: چون حرام بود و خداوند مرا از حرام حفظ مى فرماید.
سپس مرغ همسایه را گرفته و فرستادند، به خیال آنكه بعد پولش را بدهند. آن حضرت باز هم میل نكرد و فرمود:
و ما اراها من شبهة یصوننى ربى عنها علیه السلام : آنها متوجه نبودند كه این غذا شبه دارد، ولى مرا پروردگارم حفظ فرمود. آنگاه یهودیان گفتند:
لهذا شان عظیم : این طفل داراى شاءن و مقام عالى است .

بحارالانوار، ج 15، ص 336.

سه شنبه 25/10/1386 - 13:17

با اینكه قریش با رسول اكرم صلى الله علیه و آله و یارانش ، آن همه دشمنى كردند، آنان را شكنجه دادند؛ چه در آغاز دعوت و چه از هجرت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و همچنین على رغم آن همه توطئه ، جنگ و لشكركشى در برابر پیامبر اكرم ، آن حضرت بعد از فتح مكه ، بر در كعبه ایستاد و خطاب به قریش فرمود:
هان ! قریشیان ! چه مى گویید؟ فكر مى كنید با شما چه خواهم كرد؟
قریشیان یكصدا فریاد زدند: نیكى ... تو برادرى بزرگوار و فرزند برادرى كریم و بزرگوارى .
حضرت فرمود:
حرف برادرم یوسف علیه السلام را تكرار مى كنم : امروز متاءثر و شرمسار مى باشید. من شما را عفو كردم ، خدا هم گناه شما را ببخشد كه مهربانترین مهربانان است . بروید، شما آزاد هستید

بحارالانوار، ج 21، فصل فتح مكه ، الوفاء ج 2، ص 422.

 

سه شنبه 25/10/1386 - 13:15

در كتاب تحف العقول است كه : رسول خدا صلى الله علیه و آله روزى از خانه بیرون رفتند و گروهى را دیدار كردند سنگى را مى غلتاندند. فرمودند: قهرمان ترین شما كسى است كه به هنگام خشم ، خویشت دارى كند، و بردبارترین تان آن كس باشد كه در حین داشتن قدرت ، عفو نمای

سفینة البحار، ج 2، ص 320.

سه شنبه 25/10/1386 - 13:14
 

خدایا ...

 

التماس به خدا شجاعت است، اگر برآورده شود حاجت، و اگر برآورده نشود حكمت .

 

التماس به خلق شرمندگیست، اگر برآورده شود منت، و اگر برآورده نشود ذلت . 

 

 

دوشنبه 24/10/1386 - 23:24
 

 

روزی

خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .

در رگ‌ها ، نور خواهم ریخت .

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید .



خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد .

زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید .

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد ، کوچه‌ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد : آی شبنم ، شبنم ، شبنم .

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ، کهکشانی خواهم دادش .

روی پل دخترکی بی پاست ، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .

هر چه دشنام ، از لب‌ها خواهم برچید .

هر چه دیوار، از جا خواهم برکند .

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

 من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل‌ها را با عشق، سایه‌های را با باد .

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمة زنجره‌ها .

بادبادک‌ها ، به هوا خواهم برد .

گلدان‌ها ، آب خواهم داد . 

 

خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .

مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

خر فرتوتی در راه ، من مگس‌هایش را خواهم زد .

 

خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت .

پای هر پنجره‌ای ، شعری خواهم خواند .

هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد .

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد .

راه خواهم رفت .

نور خواهم خورد .

دوست خواهم داشت.

. سهراب سپهری

 

دوشنبه 24/10/1386 - 23:22
 

دشت‌هایی چه فراخ !

کوه‌هایی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی ، پی چیزی می‌گشتم :

پی خوابی شاید ،

پی نوری ، ریگی ، لبخندی .

 

پشت تبریزی‌ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می‌زد .

 

پای نی‌زاری ماندم ، باد می‌آمد ، گوش دادم :

چه کسی با من ، حرف می‌زد ؟

سوسماری لغزید .

راه افتادم .

یونجه زاری سر راه ،

بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ

و فراموشی خاک .

 

لب آبی

گیوه‌ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

« من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است !

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است ؟

هیچ ، می‌چرد گاوی در کرد .

ظهر تابستان است .

سایه‌ها می‌دانند ، که چه تابستانی است .

سایه‌هایی بی لک ،

گوشه‌ای روشن و پاک ،

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست .

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .

آری

تا شقایق هست زندگی باید کرد .



در دل من چیزی است ، مثل یک بیشة نور، مثل خواب دم صبح .

و چنان بی تابم ، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه .

دورها آوایی است ، که مرا می‌خواند .»

. سهراب سپهری .

دوشنبه 24/10/1386 - 23:21
 

« خانة دوست کجاست ؟ » در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخة نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

 

« نرسیده به درخت ،

 کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازة پرهای صداقت آبی است .

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل ،

پای فوارة جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بر دارد از لانة نور

و از او می پرسی

خانة دوست کجاست. »

. سهراب سپهری .

دوشنبه 24/10/1386 - 23:20

 

شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.

.سهراب سپهری.

دوشنبه 24/10/1386 - 23:17

خدایا ...

 

التماس به خدا شجاعت است، اگر برآورده شود حاجت، و اگر برآورده نشود حكمت .

 

التماس به خلق شرمندگیست، اگر برآورده شود منت، و اگر برآورده نشود ذلت . 

 

 

دوشنبه 24/10/1386 - 22:57