عضویت در خبرنامه
    جستجو :
جلد شـشم - صفحه 282 -  خوف دشمنان از آمدن امام به ايران
صفحه : 282
گرفته است - كه بچه اي كه پستانك دهنش است پستانك را درمي آورد و شعار مي دهد واين در يك قشر محدود نيست بلكه قشرها را فرا گرفته است ، از حدود هم گذشته است -من اميدوار مي شدم براي اين نكته كه مي ديدم كه مسئله اي نيست كه بشر بتواند، مسئله اي نيست كه با رهبري درست بشود، مسئله اي نيست كه مردم بتوانند؛ مسئله اي است الهي .اين قدرت خداي تبارك و تعالي است كه با عنايات خاص خودش اينطور كرد كه تمام اقشار ملت ما يك زبان شدند؛ تمام اقشار يك مقصد شدند؛ مقصد واحد، شعار واحد.من اميدوار شدم .
آن وقت هم كه در سختي بودم و هجوم از اطراف بود، تهديدات از اطراف ، ازامريكا بود، از ايران بود، و مي خواستند مانع بشوند از اينكه من بيايم به ايران ، و آن نقشه ها را كشيدند - و بحمدالله آن نقشه ها نقش بر آب شد - من از آن وقت . . . اگر مطمئن نشدم خيلي احتمال مي دادم كه مسئله ، مسئله غيرعادي باشد؛ و همين طور بود. و لهذاهمه اين تهديداتي كه شد و توصيه هايي كه شد - از قبل دولت ايران به وسيله دولت فرانسه ، و امريكا به وسايل مختلف - اينها همه قوت داد ذهن مرا كه اينها توطئه مي خواهند ببينند. از رفتن من به ايران اينها يك خوفي در دلشان هست و رفتن من رامي خواهند تعويق بيندازند. "زودرس است حالا نرويد"! به صورت اينكه مي خواهنديك - مثلا - نوازشي از ما بكنند، يك مصلحت بيني ! و من مي ديدم كه دشمنهانمي خواهند مصلحت ما را ببينند؛ مصلحت خودشان اين است ! من اين را كه فهميدم عازم شدم به اينكه نه ، بايد بروم . از رفقاي ما هم ، از دوستان ما هم توصيه مي شد كه حالازود است ؛ لكن من از اصرار آنها فهميدم كه نه زود نيست ، حالا بايد رفت ! و اينهادرصددند كه همه قوا را جمع كنند و يك توطئه اي است در كار. اينجا هم كه من آمدم ،باز آقايان - بعضي از آقايان - مي گفتند كاش مثلا زودتر نمي آمدند؛ باز يك مقداري زودبود! ولي من اعتقادم اين بود كه زود نبود، و زود هم نبود. اگر ما اينها را مهلت داده بوديم
خوف دشمنان از آمدن امام به ايران