تعداد مطالب : 17
تعداد نظرات : 13
زمان آخرین مطلب : 2751روز قبل

تاک

 

تو یه تاک قد کشیده

پا گرفتی روی سینم

واسه پا گرفتن تو

عمریه که من زمینم

راز قد کشیدنت رو

عمریه دارم می بینم

داری می رسی به خورشید

ولی من بازم همینم

می زنن چوب زیر ساقت

واسه لحظه های رستن

ریختن.آب.زیر پاهات

هی منو شستن و شستن

توی سرما و تو گرما

واسه تو نجاتم عمری

تو هجوم باد وحشی

سپر بلاتم عمری

آدما هجوم آوردن

برگای سبز تو بردن

توی پائیز و زمستون

ساقتو به من سپردن

سنگینیت رو سینه من

سایتم نصیب مردم

میوهاتم اخر سر

که می شن قسمت هر خم

نه دیگه پا می شم این بار

خالی از هر شک و تردید

می رم اون بالا ها مغرور

تا بشینم جای خورشید

تن به سایه ها نمی دم

بس هر چی سختی دیدم

انقدر زجر کشیدم

تا به آرزوم رسیدم

بذار آدما بدونن

می شه بیهوده نپوسید

می شه خورشید شد و تابید

می شه آسمونو بوسید
يکشنبه 2/2/1386 - 16:54
در جواني تن توانا،ديده بينا                         پنجه گيرا،پشت خارا،دل چو مينا
زور بازو،تاب زانو،قوت سنگ                  موي مشكين،بوي مشين،روي گلرنگ
چار عنصر چون ترازو سخت موزون          سرد و گرم و خشك و تر، با هم چو معجون
دل چو ديگ مطبخي پيوسته در جوش          كله پر باد و دماغ از ذوق مدهوش
تن چو طبع آهوان چست و سيك خيز            كوره دل از محبت آتش انگيز
رخ ز ناز نازنينان دل رباتر                     قامت از سرو و صنوبر خوش نماتر
چون نهال تازه رو اندر لطافت                   چون گلستان رغبت افزا در طراوت
آخر اين دنيا دون باد بنياد                         همچو باد آمد، به سرعت رفت چون باد
عمر كم ،فرصت پريد از دست چون تير      چون خيال و خواب كم اصل و سبك سير
از بنا گوش ديده باني شد پديدار                  سر به گوشم گفت هوشي در سرت آر
برف پيري ريخته بر قله فرق                    روزگار نجواني رفت چون برق       
قافله رفت و تو ماندي عاطل و پوچ             وقت كوچا كوچه مرگه، كوچ كن،كوچ  
خلوت ياران همه پر شمع و فانوس              تو به چاه ظلمتي چون ديو محبوس
هيچ رنگي نيست بالاي سياهي                   مي تواني تغيير هر رنگي كه خواهي
قد چو خم شد مايل اصل وطن شد                موي مشكين همچو كافوري كفن شد
دل ز ناز نازنينان گشته بيزار                   چون دواي تلخوش در كام بيمار
در خيالم سرو ناز قامت يار                      مي نمايد همچو نخل خشك بي بار
همدمان در سفر با توشه و شاد                   من  غريب و  بي نوا، بي برگ و بي زاد
مي كند هر كس درو از كشته خويش           من به دست خود بريدم رشته خويش 

جمعه 31/1/1386 - 16:28

با سلام بنا به حكم دوستان من كاملا خدا حافظي نكردم پس يه شعر كوتاه براتون ميگذارم

آقا ياسر آخر اسم من ياد نگرفتي من محمدم

خلاصه سربازي خوش بگذره

آن روز كه چشم تو به من در نگريست

خلقي به هزار ديده بر من بگريست

هر روز هزار بار در عشق توام

مي بايد مرد و باز مي بايد زيست

پنج شنبه 23/1/1386 - 13:59
خدا حافظ
از دوستاني كه تا كنون لطف داشتن و به نوشته هاي اين حقير سر ميزدن خدا حافظي ميكنم چون ديگه مي خواهم يه سر و سامان به وضع درسام بدهم آخه يك سال پشت كنكوري بودن كافيمه تا حالا اگه جسارتي كردم مارو ببخشيد         به اميـــــــــــــد ديدار
دوشنبه 13/1/1386 - 12:18
تنگ غروبه خورشید اسیره می ترسم امشب خوابم نگیره
سیاهی شب چشم هاشو وا کرد ستاره من تورو صدا کرد
باز مثل هر شب از دیده پنهون یه مرد عاشق با چشم گریون
آواز می خونه از پشت دیوار کی خواب امشب کی مونده بیدار
چرا شب ما سحر نمیشه گل ستاره پرپر نمیشه تو شهر خورشید یه رقص نوره راه من و تو امشب چه دوره !
تنگ غروبه خورشید اسیره می ترسم امشب خوابم نگیره!
سیاهی شب چشم هاشو وا کرد ستاره من تو رو صدا کرد !
باز مثل هر شب از دیده پنهون یه مرد عاشق با چشم گریون
آواز ومی خونه از پشت دیوار کی مونده بیدار
چرا شب ما سحر نمیشه گل ستاره پر پر نمیشه تو شهر خورشید یه رقص نوره راه من و تو امشب چه دوره
شنبه 11/1/1386 - 9:12
بوي باران

محمدرضا شجريان

شعر از فريدون مشيري

بوی باران ، بوی سبزه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید، برگ ها ی سبز بید، عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد ، خلوت گرم کبوترهای مست ،
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخنند به ناز ، خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب .
ای دریغ ازتو
اگر چون گل نرقصی با نسیم ! ای دریغ از من
اگر مستم نسازد آفتاب ! ای دریغ از ما اگر
کامی نگیریم از بهار ، گر نکوبی
شیشه غم را به سنگ ؛
هفت رنگش میشود
هفتاد رنگ
شنبه 11/1/1386 - 9:11
بوي عيدي، بوي توت ، بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ياس جا نمازه ترمه مادر بزرگ
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم
شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم
فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يه خيز بلند از روي بقچه هاي نون
برق كفش جفت شده تو گنجه ها
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم
عشق يك ستاره ساختن با دو لك
ترس نا تموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گا محمدي كه خشك شده لاي كتاب
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم
بوي باغچه بوي حوض عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن
بوي جوي لاجوردي حوس يه ابتني
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم

شنبه 11/1/1386 - 9:9
ترانه : مستی رویا
خواننده : بنان
ترانه سرا : ابوالحسن ورزی
آهنگساز : همایون خرم


آمد ، آمد امّا در نگاهش ، آمد امّا در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو ، نقش عشق و آرزو از چهره ی دل ، شسته بود
عکس شیدایی ، در آن آیینه ی سیما نبود

در دل بیزار خود ، در دل بیزار خود چز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی ، گرچه روزی هم نشین ، جز با منِ رسوا نبود

در نگاه سرد او ، در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را ، نشان ، از آتش سودا نبود

دیدم ، آن چشم درخشان را ، ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم ، پیدا نبود

بر لبِ لرزان من ، فریادِ دل ، خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود ، آخر آن تنها امید جان من تنها نبود ، تنها نبود

جز من و او ، دیگری هم بود ، امّا ای دریغ
آگَه از دردِ دلم، زان عشقِ جان فرسا نبود
شنبه 11/1/1386 - 9:8

دل زود باورم را به كرشمه اي ربودی


چو نياز ما فزون شد تو بناز خود فزودی


به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما


من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودی


من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم


تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودی


ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم


نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودی


چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباری


خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودی

شنبه 11/1/1386 - 9:4


بهر هر ياری كه جان دادم به پاس دوستی


دشمنی ها كرد با من ، در لباس دوستی


كوه پا بر جا گمان مي كردمش ، دردا كه بود


از حبابی سست بنيان تر ، اساس دوستی


بس كه رنج از دوستان باشد دل آزرده را


جای بيم دشمنی ، دارد هراس دوستی


جان فدا كرديم و ياران قدر ما نشناختند


كور بادا ، ديده حق ناشناس دوستی


دشمن خويشی رهی ، كز دوستداران دوروی


دشمنی بينی و خاموشی به پاس دوستی

شنبه 11/1/1386 - 9:4