تعداد مطالب : 2512
تعداد نظرات : 2623
زمان آخرین مطلب : 11روز قبل

همه در جست‌وجوی کوی تواند، بی‌ آن‌که خوب تو را شناخته باشند
همه در هوای روی بهارند؛ بی آن‌که از غصه زمستان، به تنگ آمده باشند
همه در غربت شب، خوابیده‌اند، بی آن‌که از صدای خروس سحری سراغ بگیرند
پهنای شهر را وجب به وجب، گام به گام، کاویده‌ام
می‌گویند تو گشایشی. فرج تویی
این گشایش باید شبیه یک گلستان باشد، پر از جوانه‌های صداقت
جایی برای تبسم بی‌دغدغه
من منتظرم
قصه شوق، محال است به تقریر آید
کسی چه می‌داند راز رسیدن، در دل یک مشتاق که مهجور مانده است چیست؟
کسی چه می‌داند جز دل روشن تو؟
ما از رفتن، تمنای رسیدن داریم و کوی مهدی خدا، انگار نزدیک است؛
زیر پلک یک ندبه، روی آواز یک سجاده و بر بلندای شکفتن یک صبح آدینه
از رو به روی خانه کعبه، صدایمان زده‌ای که: من گنجینه خدایم؛ اوج آرزوهای دیرینه، با سیرتی شبیه محمد(ص)
با شوری به وسعت دلتنگی و با جشنی از جنس خوش‌بختی
عدالت، میوه درخت ظهور است که با دست‌های نیرومند و آسمانی تو غرس می‌شود
عدالت، یعنی برآمدن و تابیدن ماه برای همه چشم‌ها؛ حتی نابینا‌ها و شب‌پره‌ها
نزدیک‌تر می‌شوی، قرآن می‌خوانی و لبخند می‌زنی
من همان رؤیای صادقه‌ام که در قلب خدا تعبیر شد و اینک تعبیر رؤیای خدا در سرزمین سوخته انسان
از تولد حرف می‌زنی
تولد دوباره روزی‌‌های معنوی و مادی
تولد دیگر باره جان‌های عاشق سرفرازی
مکث دیدار و زیبایی بر دشت خشک بی‌کسی و تنهایی
حضور پیوسته باران بر کام‌های تشنه ابدی
از راه می‌رسی، بیدار می‌شویم، راه می‌رویم
و همه سرزمین‌های نرفته دانش و اندیشه، در کنار خاک پای تو، بر ما مکشوف می‌شود
به جزای ستم‌ها که بر خلایق مظلوم، آوار گشته بود بر سر ظالمان، غضب می‌باری و شیوه نوازش را ترویج می‌کنی.
در انتظار توییم...

جمعه 20/11/1396 - 17:30


چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور

هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور

با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی

میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی

مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی

تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهوونه یه هر عاشق باسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی

غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی

تو کجایی، تو کجایی

جمعه 13/11/1396 - 10:43

میان هوس و نفس جنگ می شود

دلم چشم به هم زدنی سنگ می شود

آقا ببخش بس که دلم گرم زندگی است

کمتر دلم برای شما تنگ می شود

اللهم عجل لولیک الفرج

 

جمعه 6/11/1396 - 11:23

می‏گویند: چشم هایى هست كه تو را می ‏بینند؛ دل هایى هست كه تو را می ‏پرستند؛ پاهایى هست كه با یاد تو دست افشان‏اند؛ دست هایى هست كه بر مهر تو پاى می ‏فشارند.
می ‏گویند: تو از همه پدرها مهربان ‏ترى، می ‏گویند هر اشكى از چشم یتیمى جدا می ‏شود بر دامان مهر تو می ‏ریزد.
می ‏گویند ... می ‏گویند تو نیز گریانى!
اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش كه آداب نجوا نمی ‏دانم.
مرا ببخش كه در پرده خیالم، رشته كلمات، سر رشته خود را از كف داده ‏اند و نه از این رشته سر می ‏تابند و نه سر رشته را می ‏یابند


 این آن لحظه ایست كه ما در خسرانیم ،چه مومن ،چه كافر ، چه خوب ، چه بد چه و چه وچه . . . . . . . ، كه از آن جمال بی مثال و آفتاب وصال بدوریم و محروم ، ماییم كه در صحرای بی آب و علف دنیا ، غریب و بی كس فتاده ایم و دست غفلت بدل نهاده، هر كس سویی فتاده .

جمعه 29/10/1396 - 9:35

در کدامین شب کوفه باز خواهی گشت؟
در کدامین اوج
در کدامین عروج
چشم به راه آمدنت،
در پس تمامی دریچه های زمین ایستاده ام
چقدر دلم تنگ شده است!
و چشم هایم چه بزرگ شده اند!
و نطفه یک سؤال که در سرم بارور می شود!
پس تو کی می آیی؟
تو ای وسعت بیداری
ای همه دریایی،
که دلم لبریز از عطش های بیابانی است.


اگر او را ببینم
جسارت گفتن؟! دیدن و پرواز ... فقط همین
اگر او را ببینم به او می گویم:
دریا به دریا،
کوه به کوه، صحرا به صحرا
در انتظار تو پیمودم
اگر او را ببینم به او می گویم:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
اگر او را ببینم به او می گویم:
بابی انت و امی فداک
اگر او را ببینم به او می گویم:
چه بگویم ؟ باید از غم نگفتن ها گفت...
اگر او را ببینم به او می گویم:
مولای من اکنون این دل های مشتاق در انتظار عدل توأند.
در انتظار جوانه زدن کلمه حق، ای ستاره عدل بیا و چشم دلمان را به قدومت روشن کن .
اگر او را ببینم به او می گویم:
... جمعه ها صدها نگاه بر آسمان خیره می شوند.
جمعه ها هزاران دل منتظر، از شوق به سرآمدن انتظار، در قفس تنگ سینه برایت می تپند.
ای صاحب جمعه ها! بیا و دلتنگی غروب جمعه ها را بر طرف ساز.

اگر او را ببینم به او می گویم:
بیا که علوم، سرگردان سر برآوردن هستند، امّا نمی دانند مسیر و صراط کجاست؟
اگر او را ببینم به او می گویم:
ای راهبر انسان های در راه مانده! در ساحل پیروزی چشم به راه توییم و فریاد می کشیم که: مهدیا ... بیا

اگر او را ببینم به او می گویم:
به تو می اندیشم
من در این تنهایی
به تو می اندیشم
بی تو در تک تک گل های بهار
بی تو در زمزمه بین گل و سبزه و آب
به تو می اندیشم
بعد تو؛
یک یک گل ها خشکید
بعد تو کاج بلند،
صبحگاهان به صدای خوش باد،
هیچ لبیک نگفت
و قناری در باغ،
مرد در گوشه سرد و تاریک
و درخت گل سرخ،
قهر کرد با همه اهل زمین
به تو می اندیشم!
کاش می شد که سرانجام تو را می دیدیم
و تو با عطر گل یاس به ما می گفتی
که محبت زیباست
که درخت گل سرخ
هر کجا
می تواند باشد
و گل شادی هر سو
تا ابد زنده و شاداب
می زند گلبرگی
بر سر دخترک شاه و فقیر
و زمان خوبی
تا ابدیت جاریست
کاش می شد که سرانجام
تو را می دیدم .
به تو می اندیشم

جمعه 22/10/1396 - 12:59

به روی ندیده ات قسم چشمان عاشقم در پی واژه ای می گردند تا نامت را صدا كنند ...

اما چه كند واژه ها و چه بی معناست هر واژه ای در برابر معنای وجودت ...

از مهربانی « م » می چینم ...

از هدایت « ه » را ...

از دادگری « د » را ...

و از یوسف گمگشته « ی » را ...

و گاهی كه دلم به اندازه ی تمام غروب ها می گیرد ...

و من از تراكم سیاه ابرها می ترسم ...

و هیچ كس مهربانتر از تو نیست صدا می زنم ...

كجاست آن یوسف گمگشته مهربانی كه چراغ هدایت به دست در زمین دادگری كند ؟

كجاست مهـدی ... ؟

مرا در یاب ...

در انتظارت هستم و خواهم بود ... بیا ...

مهدیا دل شكسته ام را به تو می سپارم ... دلدارم تو باش

 

"اللهم عجل لولیک الفرج"

جمعه 15/10/1396 - 16:8

یاصاحب الزمان ،میدانی مولا جـــــان..
مرا از کودکی به جدایی ها عادت دادند...
همان جایی که می نوشتند:
خوب ها .. بدها ..
و من بدترین بد ها هستم ..
آری ! قبول دارم بد بودنم را ..
اما
ای آقایی که از همه کس به من نزدیک تری ..
من که جز شما کسی را نمی شناسم ..
بد بودم .. میدانم ..
بد کردم .. میدانم ..
اما جز تو کسی را ندارم ..
ای امیدِ نا امیدان ..
رهایی ام بخش از این دلتنگی و فراقی که اسیر آن شده ام ..
آقا جان ...
عجیب خستـــه ام از خودم ..
میشود برای من اَمَّن یُجیب بخوانی ..؟

اللهم عجل الولیک الفرج

جمعه 8/10/1396 - 14:11

نشسته ای بر سجاده خویش

دعا میکنی بهر حال زارمان

‌ما دعا میکنیم تو برگردی به ما

تو دعا میکنی ما برگردیم بخودمان

عجب معامله ای کردیم با غربتت

اللهم عجل لولیک الفرج

جمعه 24/9/1396 - 13:9

آمدن مهدی یعنی عدالت ...راستش‌ را به‌ ما نگفتند یا لااقل‌ همة‌ راست‌ را به‌ ما نگفتند.

 گفتند: تو كه‌ بیایی‌ خون‌ به‌ پا می‌كنی‌،جوی‌ خون‌ به‌ راه‌ می‌اندازی‌ و از كشته‌ پشته‌ می‌سازی‌ و ما را از ظهور تو ترساندند.
 درست‌ مثل‌ اینكه‌ حادثه‌ای‌ به‌ شیرینی‌ تولد را كتمان‌ كنند و تنها از درد زادن‌ بگویند.
 ما از همان‌ كودكی‌، تو را دوست‌ داشتیم‌. با همة‌ فطرتمان‌ به‌ تو عشق‌ می‌ورزیدیم‌ و با همة‌ وجودمان‌ بی‌تاب‌ آمدنت‌ بودیم‌.
 عشق‌ تو با سرشت‌ ما عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌، طبیعی‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.
 اما ... اما كسی‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ چه‌ گلستانی‌ می‌شود جهان‌، وقتی‌ كه‌ تو بیایی‌.
 همه‌، پیش‌ از آنكه‌ نگاه‌ مهرگستر و دست‌های‌ عاطفه‌ تو را توصیف‌ كنند، شمشیر تو را نشانمان‌ دادند.
 آری‌، برای‌ اینكه‌ گل‌ها و نهال‌ها رشد كنند، باید علف‌های‌ هرز را وجین‌ كرد و این‌ جز با داسی‌ برنده‌ و سهمگین‌، ممكن‌ نیست‌.
 آری‌، برای‌ اینكه‌ مظلومان‌ تاریخ‌، نفسی‌ به‌ راحتی‌ بكشند، باید پشت‌ و پوزة‌ ظالمان‌ و ستمگران‌ را به‌ خاك‌ مالید و نسلشان‌ را از روی‌ زمین‌ برچید.
 آری‌، برای‌ اینكه‌ عدالت‌ بر كرسی‌ بنشیند، هر چه‌ سریر ستم‌آلودة‌ سلطنت‌ را باید واژگون‌ كرد و به‌ دست‌ نابودی‌ سپرد.
 و اینها همه‌، همان‌ معجزه‌ای‌ است‌ كه‌ تنها از دست‌ تو برمی‌آید و تنها با دست‌ تو محقق‌ می‌شود.
 اما مگر نه‌ اینكه‌ اینها همه‌ مقدمه‌ است‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ بهشتی‌ كه‌ تو بانی‌ آنی‌ .
 آن‌ بهشت‌ را كسی‌ برای‌ ما ترسیم‌ نكرد.
 كسی‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ آن‌ ساحل‌ امید كه‌ در پس‌ این‌ دریای‌ خون‌ نشسته‌ است‌، چگونه‌ ساحلی‌ است‌؟!
 كسی‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
 پرندگان‌ در آشیانه‌های‌ خود جشن‌ می‌گیرند و ماهیان‌ دریاها شادمان‌ می‌شوند و چشمه‌ساران‌ می‌جوشند و زمین‌ چندین‌ برابر محصول‌ خویش‌ را عرضه‌ می‌كند.
 به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
 دل‌های‌ بندگان‌ را آكنده‌ از عبادت‌ و اطاعت‌ می‌كنی‌ و عدالت‌ بر همه‌ جا دامن‌ می‌گسترد و خدا به‌ واسطة‌ تو دروغ‌ را ریشه‌كن‌ می‌كند و خوی‌ ستمگری‌ و درندگی‌ را محو می‌سازد و طوق‌ ذلت‌ و بردگی‌ را از گردن‌ خلایق‌ برمی‌دارد.
 به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
 ساكنان‌ زمین‌ و آسمان‌ به‌ تو عشق‌ می‌ورزند، آسمان‌ بارانش‌ را فرو می‌فرستد، زمین‌، گیاهان‌ خود را می‌رویاند... و زندگان‌ آرزو می‌كنند كه‌ كاش‌ مردگانشان‌ زنده‌ بودند و عدل‌ و آرامش‌ حقیقی‌ را می‌دیدند و می‌دیدند كه‌ خداوند چگونه‌ بركاتش‌ را بر اهل‌ زمین‌ فرو می‌فرستد.
 به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
 همة‌ امت‌ به‌ آغوش‌ تو پناه‌ می‌آورند همانند زنبوران‌ عسل‌ به‌ ملكة‌ خویش‌.
 و تو عدالت‌ را آنچنان‌ كه‌ باید و شاید در پهنة‌ جهان‌ می‌گستری‌ و خفته‌ای‌ را بیدار نمی‌كنی‌ و خونی‌ را نمی‌ریزی‌.
 به‌ ما نگفته‌ بودند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
 رفاه‌ و آسایشی‌ می‌آید كه‌ نظیر آن‌ پیش‌ از این‌، نیامده‌ است‌. مال‌ و ثروت‌ آنچنان‌ وفور می‌یابد كه‌ هر كه‌ نزد تو بیاید فوق‌ تصورش‌، دریافت‌ می‌كند.
 به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
 اموال‌ را چون‌ سیل‌، جاری‌ می‌كنی‌، و بخشش‌های‌ كلان‌ خویش‌ را هرگز شماره‌ نمی‌كنی‌.
 به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
 هیچ‌كس‌ فقیر نمی‌ماند و مردم‌ برای‌ صدقه‌ دادن‌ به‌ دنبال‌ نیازمند می‌گردند و پیدا نمی‌كنند. مال‌ را به‌ هر كه‌ عرضه‌ می‌كنند، می‌گوید: بی‌نیازم‌.
 ای‌ محبوب‌ ازلی‌ و ای‌ معشوق‌ آسمانی‌!
 ما بی‌آنكه‌ مختصات‌ آن‌ بهشت‌ موعود را بدانیم‌ و مدینة‌ فاضلة‌ حضور تو را بشناسیم‌ تو را دوست‌ می‌داشتیم‌ و به‌ تو عشق‌ می‌ورزیدیم‌.
 كه‌ عشق‌ تو با سرشت‌ها عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌ طبیعی‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.
 ظهور تو بی‌تردید بزرگترین‌ جشن‌ عالم‌ خواهد بود و عاقبت‌ جهان‌ را ختم‌ به‌ خیر خواهد كرد.

جمعه 17/9/1396 - 14:53

آنچه ما کردیم با خود هیچ نابینا نکرد 

          در میان خانه گم کردیم، صاحبخانه را

آری، خانه، دنیا و صاحبخانه مولاست، و ما نابیناهایی هستیم که دیدگانمان فقط رنگهای محدود دنیایی را می بیند. ما آن نابیناهایی هستیم که گناهانمان حایل بین ما و امام زمانمان شده و قدرت دیدن نور و درک حضور صاحبخانه را نداریم.
و چقدر قبیح است که وارد خانه ای شوی، بدون اینکه دنبال صاحبخانه بگردی سعی کنی که از نعمتهای داخل خانه استفاده کنی. اینقدر مشغول شوی که صاحبخانه را نبینی و نادیده بگیری.
می خواهم حالت صاحبخانه را تصور کنم. شاید صاحبخانه گوشه ای می ایستد، به رفتارت نگاه می کند، اما تو اصلا متوجه او نیستی؛ می خوری، می آشامی و حتی گناه می کنی. و او آرام نگاه می کند و برایت سر تکان می دهد.
یا اینکه بر سجادۀ سبزش نشسته و تو در مقابل دیدگان اویی و او دستش را بالا می برد و برای هدایتت دعا می کند.

شاید هم اینگونه نباشد: چون در خانۀ کریم باز است، تو به إذن خدا وارد خانه می شوی و صاحبخانه را صدا می زنی و به دنبالش می گردی، حتی اگر او را نبینی، سعی می کنی که ادب را رعایت کنی.

ولی در هر حال صاحبخانه از گوشه ای که تو او را نمی بینی تو را نظاره می کند.

چرا که طبق فرمودۀ امام صادق(ع):
«دنیا برای مهدی(عج) مانند کف دست اوست و آیا ممکن است که مویی در کف دست کسی باشد و او آن را نبیند.»

 

 

جمعه 10/9/1396 - 17:26