تعداد مطالب : 170
تعداد نظرات : 146
زمان آخرین مطلب : 2821روز قبل

 

 وقتی دستای باد قفس مرغ گرفتار و شکست  
 
                                         شوق پرواز و نداشت 
 
 وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و می دادند 
 
                                         عشق آواز و نداشت  
 
            دیگه آسمون براش            فرقی با قفس نداشت 
 
            واسه پرواز بلند               تو پرش هوس نداشت  
 
 شوق پرواز توی ابرا سوی جنگل های دور  
 
                          دیگه رفته از خیالش اون پرنده ی صبور ! 
 
 اما لحظه ای رسید       
   
             لحظه ی پریدن و رها شدن  
 
                                     میون بیم و امید 
 
 لحظه ای که پنجره بغض دیوار و شکست  
 
                                    نقش آسمون صاف میون چشاش نشست 
 
 مرغ خسته پر کشید و افق روشن و دید 
 
                                     تو هوای تازه ی دشت به ستاره ها رسید 
 
 لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت 
 
                                     با یه پرواز بلند دل به صحرا زد و رفت  !!! 
   
   
 ====================== 
  ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ 
 من که عاشق این کارم. چون مفهومش عجیب تفکر برانگیزه . فقط بخونین و با دلتون 
  درکش کنید و با فکرتون تصویر سازی کنید . 
  ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ 
 ==================== 
   
چهارشنبه 27/6/1387 - 23:50

 ##########################

 

 «   عشق یعنی زخم با خود داشتن

 

                                    در فضای سینه حسرت کاشتن

 

      عشق یعنی ارتباطی در نگاه

 

                                    اظطرابی سخت اما بی گناه     »  

 

#############################

چهارشنبه 27/6/1387 - 23:50

 

  ************************************** 
  ************************************** 
   
   
 ///   ناامیدی خواهش دل را ز یادم برده است  
 
                           دوری این راه منزل را زیادم برده است 
 
    از فشار غم مرا شادی نمی آید به فکر  
 
                            وای از این دریا که ساحل را ز یادم برده است    /// 
 
 
 *********************************************** 
 ************************************************ 

 

چهارشنبه 27/6/1387 - 23:49

 

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

 

سنگی و ناشنیده مرا فراموش می کنی

 

رگبار نوبهاری و خواب دریچه ها

 

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

 

گمراه تر از روح شرابی و ، دیده را

 

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

 

ای ماهی طلایی مرداب خون من

 

تو ، دره ی بنفش غروبی ، که روز را

 

در سایه ها فروغ تو بنشست و جان باخت

 

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

 

 

                                         "    فروغ فرخ زاد   "

دوشنبه 25/6/1387 - 22:33

 

انگار همین دیروز بود !

 

تازه قلبت را از لب تاقچه برداشته بودند

 

 تا دیگر کسی نفس های خاکستری اش را به تو تحمیل نکند .

 

حالا بعد از 30 سال ،

 

داغ می کنی پشت دستت را

 

 

تا ستاره ای نباشی که روی دست خود ،

 

طلوع کرده باشد !       

 

 

                   

 

        

                         "    معصومه سادات شکری    "

 

يکشنبه 24/6/1387 - 14:34

 

وقتی به تو فکر می کنم ،

 

قلبم تیر می کشد .

 

نمی دانم ، چرا همیشه از ارتفاع می ترسم .

 

نه ... باید به اصل رویش آدم

 

 

آن جا که خدا در چشمان تو تفسیر می شود .

 

حالا دوباره پشت پرچین نگاهت ،

 

متولد می شوم ..

 

اما این بار درست در ارتفاع .

 

 

 

                    

                      "    معصومه سادات شکری    "

 

يکشنبه 24/6/1387 - 14:34

********************************************************

 

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم

 

                     احساس سوختن به تماشا نمی شود .

 

*******************************************************

 

شنبه 23/6/1387 - 23:40

 

روی خوشی به پنجره باران نشان نداد

حتی برای خاطره دستی تکان نداد

 

سرشار از پرنده و گل بود باغمان

آفت رسید و فرصت سبزی به آن نداد

 

وقتی پرندگان همه رفتند ، هیچ کس

با یک نگاه ساده تسلایمان نداد

 

گفتی شکسته حرمت گل در هجوم باد

بی خود نبود گریه به چشمم امان نداد

 

در آزمون عشق و غزل ثبت نام شد

اما کسی به غیر دلم امتحان نداد

 

باید قبول کرد خدا هم از ابتدا

احساس و عشق را به کسی رایگان نداد

 

دستان مرد منتظر نان و سیب بود

اما کسی نشانه ای از سیب و نان نداد

 

باید که اعتراف کنم ، هیچ حادثه

چون چشم های مست تو ما را تکان نداد

 

 

                         "    خدابخش صفادل    "

شنبه 23/6/1387 - 23:37

 

برای رفتن از کنار من شتاب می کنی

هنوز هم غریبه ای مرا حساب می کنی

 

دلم برای دیدنت همیشه تنگ می شود

اگرچه با سکوت خود مرا جواب می کنی

 

شبی به خواب دیدمت کنار من نشسته ای

به لحن عاشقانه ای مرا خطاب می کنی

 

بهارمن ! نگاه کن چگونه در حضور عشق

میان کوره ی غمت مرا مذاب می کنی ؟

 

به نوشخند ساده ای ، به جان عشق ! قانعم

چرا به منطقی دگر مرا مجاب می کنی ؟

 

مواجهم همیشه با سوال مبهمی ، چرا

تو از نگاه ساده ای هم اجتناب می کنی ؟

 

شب فسرده ی مرا در انجماد فصل عشق

به هُرم چشم های خود بگو که آب می کنی !

 

 

                                "    خدابخش صفادل    "

شنبه 23/6/1387 - 23:37

 

اسمی از آسمان و کبوتر نیاورید

وقتی بهار مرده ادا در نیاورید

 

ابلیس در نگاه شما شعله می کشد

خود را به شکل آدمیان در نیاورید

 

این جا به کار خیر شما احتیاج نیست

لطفاً برای مردم ما شر نیاورید

 

دیگر به چشم طایفه ی ما ، حنایتان

 بی رنگ و خاصیت شده ، بهتر نیاورید

 

ما را هزار بار به مسلخ کشانده اید

پیغام های دلهره آور نیاورید

 

پا از گلیم خویش فراتر گذاشتید

جای کلاه این همه ، هی سر نیاورید

 

شب های بی شمار گذشتند و هم چنان

دنبال آن شبیم که سر بر نیاورید

 

 

                                "   خدابخش صفادل   "  

شنبه 23/6/1387 - 22:1