کد: 65858

پرسش

سلام
من چند وقتیه كه چند سوال ذهنم رو مشغول كرده و هر چی فكر میكنم نمی تونم یه جواب قانع كننده برای خودم پیدا كنم اونم اینه كه من نمیفهم چرا خدا جهان رو خلق كرد و این موجودات رو بوجود آورد،مگه نه اینكه خداوند بینیاز مطلق و به هیچیك ازین موجودات نیازی نداره؟شنیدم كه میگن خدا از روی لطف و رحمت بیشمار خودش به هر چیزی كه امكان وجود داشته باشه "نعمت" بودن رو دریق نمیكنه.یه مساله اینه كه اصلا من نمیفهمم چرا وجود داشتن یه نعمت تلقی میشه یا اصلا اگه یه نفر نخواد همچین نعمتی نسیبش بشه باید كیرو ببینه؟انسانی كه وجود نداشته نیازی به این لطف نداشته پس چرا...سوال دیگه اینكه آیا خداوند از آینده ی ما خبر داره؟میگن خداوند بر همه چیز داناست.اگه اینطوره پس چرا خداوند انسانها رو بوجود آورد با اینكه می دونست بیشتر اون ها گمراه میشن؟شاید بهتر باشه بگم چرا فقط به انسان های خوب و شایسته وجود نبخشید؟
مساله ی دیگه اینه كه چرا بعضی ها به بهشت میرن و بعضی ها به جهنم،می خوام بدونم چه فرقی بین انسان ها وجود داره كه یه عده به كار خلاف روی میارن و یه عده راه درست رو در پیش می گیرن.مگه نه اینكه انسان از خودش هیچی نداشته و همه لوازم و زمینه و "اختیار انسان"از طرف خداوند بهش داده میشه؟این اختیار چیه؟یعنی چی؟چطور میشه كه دو نفر كه هردو اختیار و حق انتخاب دارن در شرایط یكسان راه های مختلفی رو برمیگزینن.آیا ماهیت این اختیار در انسانهای مختلف فرق میكنه یا اینكه شیوه ی فكر كردنشون؟در هر دو صورت این خداوند بوده كه انسان رو به وجود آورده و این اختیار یا تفكر و قدرت تعقل هم از مخلوقات اوست و "انسان كه در بوجود آمدن خودش نقشی نداشته"پس چرا بعضی ها گناهكار و بعضی ها افراد خوب شناخته میشن؟
ممنون میشم اگه راهنمایی كنین.

پاسخ

دوست گرامی با سلام: در حقیقت سئوال شما سه پرسش مرتبط با هم است: 1- فلسفه و هدف كلى از خلقت چیست؟ 2- چرا خدا وند كه به سرانجام ما عالم است ما را خلق كرده است؟ 3- آیا علم غیب ازلى خداوند مستلزم جبر در افعال بشرى نیست؟امّا در پاسخ سئوال اوّل مبایست بگوییم حكمت و فلسفه خلقت از دیرباز فكر بشر را به خود مشغول كرده است . به گونه‏اى كه تفكر و اندیشه‏اى متین و قانع كننده در این امر مى‏تواند آرام‏بخش وجود انسان در دریاى متلاطم این دنیاى مادى گردد. در رابطه با هدف كلى آفرینش ابتدا باید دید مقصود از هدف چیست؟ اشتباهى كه معمولا در این رابطه رخ مى‏دهد قیاس كردن افعال الهى با كنش‏هاى انسانى است. هدف در افعال بشرى معمولا غایت فاعل است. یعنى كنشگر براساس نقص و نیازى كه در خود مى‏یابد فعالیتى را آغاز مى‏كند و هدفش رفع آن نقص و تأمین نیاز خویش است. البته گاهى انسان‏هاى خداجو از این مرحله فراتر رفته و چنین غایتى را لحاظ نمى‏كنند. لیكن بالاخره درنهایت با عمل خویش خود را به كمال مى‏رسانند و نقایص وجودى خویش را برطرف مى‏سازند. اما درمورد افعال الهى هدف به این معنا معقول نیست. زیرا او كمال مطلق است و او را نقصى نیست تا با انجام چیزى آن نقص را برطرف سازد. آن گاه این سوءالات مطرح میشود كه 1- آیا افعال الهى هدفمند است؟ (2) اینكه آفرینش مقتضاى فیاضیت مطلقه الهى است یعنى چه؟ واگر خداوند جهان را نمى‏آفرید چه مى‏شد؟ آیا خدا مجبور است جهان را بیافریند تا به فیاضیت او لطمه نخورد؟ و... . . در رابطه با سوءال اول باید گفت. افعال الهى هدفمند است به این معنا كه كنش‏هاى او حكیمانه است و غایت افعال او غایات فعل است نه فاعل. یعنى مقصود از هدف در این جا سرانجامى‏است كه آفریده‏هاى او بدان مى‏رسند و آن اتصال به منبع لایزال هستى و فنا در كمال مطلق است و به قول مولوى چون قطره‏اى كه در دریا افتد و دریا شود. در این جا باز این سوءال رخ مى‏دهد كه چه لزومى داشت خداوند جهانى را بیافریند و به چنان سرانجام مباركى برساند؟ پاسخ آن است كه نیازى وجود نداشت لیكن حكمت اعم از نیاز است. یعنى چنان نیست كه سابق بر هر كارى حتما باید نیازى باشد. چنین برداشتى از مقایسه افعال الهى با كنش‏هاى بشرى كه موجودى سراپا نیاز است و همواره در جست و جوى تأمین احتیاجات خویش مى‏باشد ناشى شده است. در حالى كه یك عمل مى‏تواند حكیمانه باشد در صورتى كه نتایجى خوب و ارزشمند به بارآورد. هر چند این نتایج به فاعل برنگردد بلكه به فعل و آفریده بازگشت نماید. كه‏به حكیمانه بودن افعالش امور ذیل دلالت‏دارد:
1 - وجدان و تجربه; به هر موجودى كه درعالم نگاه مى‏كنیم آن را با هدف و حكیمانه‏مى‏بینیم كه این حاكى از حكیم بودن خداوندو حكیمانه بودن افعالش است.
2 - یكى از اسماى الهى كه در قرآن برآن‏تكیه شده «حكیم‏» است; اقتضاى این صفت،این است كه تمام افعال خداى متعال‏حكیمانه باشد. همچنان كه آیات متعددى(انعام/ 73; آل عمران/ 119; دخان/ 38 و...)دلالت مى‏كند براین كه تمام افعال الهى‏داراى هدف صحیح است.

به عبارت دیگر خداوند «فاعل بالقصد» نیست. زیرا فاعل بالقصد بودن مربوط به موجودات ناقص است. از این‏رو گفته‏اند: «العالى لایلتفت الى‏السافل» و به تعبیر بوعلى: خداوند «فاعل بالاراده» است و از همین حقیقت شیخ اشراق تعبیر به «فاعل بالتجلى» كرده و ملاصدرا به «فاعل بالعنایه» بنابراین، خداوند قادر است و جهان را ازروى هدف و غرض آفریده است. وامّا درپاسخ به سؤال دوم دو مطلب را باید موردتوجه قرار داد. نخست این كه خداى تعالى فیاض، به تمام‏معناست و باران رحمت او بر سربندگان،همیشه مى‏بارد و مانعى هم براى آن‏نمى‏توان تصور كرد. به عبارتی، مقتضى‏موجود و مانع مفقود است، پس باید خلق‏كند، چون لازمه ذات او، خلاقیت و فیاض‏بودن است.به عبارتی هدف فاعل در آفرینش انسان با توجه به مطالب زیر روشن مى‏شود: 1- خداوند متعال به مقتضاى این كه خودش واجب‏الوجود است و وجود او وابسته به چیزى نیست، هیچ محدودیتى و نقصى ندارد و همه كمال‏ها را دارا است؛ بلكه عین كمال است. 2- از جمله كمالات او فیاض و جواد بودن است. خداوند در قرآن مى‏فرماید : وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً؛ و عطاى پروردگارت منع نشده است‏،(اسراء، آیه 20) 3-واز طرفی چون هر خیرى و كمالى ناشى از وجود است و هر شر و نقصى ناشى از عدم؛ مثلاً علم، خیر و كمال است. و جهل، شر و نقص به شمار مى‏آید. قدرت نیز در مقابل عجز و ناتوانى، یك امر وجودى است. پس معلوم مى‏شود كه وجود خیر است و در مقابل آن هر شر و نقصى از عدم است. 4- با توجه به مقدمه سوم مى‏توان دریافت كه فیاض و جواد بودن خداوند با آفریدن وایجاد كردن محقق مى‏شود. پس لازمه فیاض بودن آفریدن است. وباید توجه داشت، این كه گفته مى‏شود، آفریدن لازمه فیاض بودن خدا است، بدین معنا نیست كه او مجبور به آفریدن است؛ زیرا در جبر همواره یك نیروى خارج و برترى بر اراده قدرت فاعل غلبه دارد واو را مجبور مى‏كند؛ اما درباره خداوند هیچ نیروى دیگرى - غیر از او - فرض نمى‏شود، چه رسد به این كه برتر از او باشد تا بتواند او را مجبور كند. پس وقتى مى‏گوییم بین فیاض بودن و آفریدن تلازم است، اختیار و اراده را در آفرینش از او سلب نكرده‏ایم و در واقع بین فیاض بودن و آفرینش اختیارى و ارادى تلازم است. . به عبارت دیگر رابطه فیاضیت و خوددارى از خلقت و كمال بخشیدن به هستى رابطه تناقض است. از این رو میرداماد مى‏فرماید: «از خدا واجب است كه بیافریند» نه اینكه برخدا واجب باشد. تا این‏جا روشن مى‏شود كه خلقت جهان لازمه فیاضیت مطلقه خداوند است حال كه معلوم شد هدف فاعل در آفرینش ذات خداوند است؛ پس هر آنچه غیراز ذات به عنوان هدف ذكر مى‏شود، به عنوان هدف میانى است (نه هدف حقیقى و نهایى)؛ مثلاً گفته مى‏شود خدا آفرید تا به بندگان جود كند
من نكردم خلق تا سودى كنم‏ بلكه تا بر بندگان جودى كنم‏
یا خدا آفرید تا بندگان را به كمال برساند. ویژگى هدف میانى این است كه همواره معقول است كه از هدف آن سؤال كرد؛ مثلاً مى‏پرسند؛ چرا خداوند انسان را آفرید؟ مى‏گویید تا او را به كمال برساند و یا به او جود كند. در این جا مى‏توان دوباره پرسید: چرا او را به كمال برساند؟ یا چرا به او جود كند؟ مى‏گویند: چون فیاض و جواد است. دیگر صحیح نیست كه سؤال شود: چرا فیاض و جواد است؛ زیرا فیاض بودن در ذات او هست. آنچه گفته شد هدف فاعل در اصل آفرینش است؛ اما هدف فاعل در آفرینش یك موجود خاص (مانند انسان) نیازمند یك نكته ویژه است. این نكته درباره انسان عبارت است از «كمال خاصى كه خداوند مى‏خواست با خلقت انسان آن را بیافریند». توضیح: لازمه كمال فیاض بودن خداوند این است كه هر كمال ممكنى را بیافریند. او قبل از آفرینش انسان، موجودات دیگرى را به نام ملائكه آفریده بودكه از همان ابتداى آفرینششان داراى همه كمالات ممكنه بودند؛ یعنى، همه كمال‏ها را بالفعل دارا بودند. پس هرگز به كمال جدیدى دست پیدا نمى‏كنند و مرتبه وجودیشان تكامل نمى‏یابد [خداوند از زبان ملائكه فرمود:
وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ‏؛ و هیچ یك از ما (فرشتگان) نیست مگر [این كه‏] براى او [مقام و ]مرتبه‏اى معین است و ماییم كه صف بسته‏ایم و ماییم كه خود تسبیح گویانیم‏. حضرت على(ع) فرمود:
ثمّ فتق ما بین السماوات العلا فملاهن اطواراً من ملائكته منهم سجود لایركعون و ركوع لاینتصبون و صافّون لایتزایلون و مسبّحون لایسأمون‏؛ سپس آسمان‏هاى بالا را از هم گشود و از فرشتگان گوناگون پر نمود. گروهى از فرشتگان همواره در سجده‏اند و ركوع ندارند و گروهى در ركوع‏اند و نمى‏ایستند و گروهى در صف‏هایى ایستاده‏اند و پراكنده نمى‏شوند و گروهى هموراه تسبیح گویند و خسته نمى‏شوند، (نهج‏البلاغه، خطبه اول). ]آنان خدا را پرستش مى‏كنند واین كمالى است كه خداوند به آنها داده است و آنان امكان نافرمانى و مخالفت ندارند [خداوند متعال فرمود: لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ‏؛ [فرشتگان ]در سخن بر او پیشى نمى‏گیرند و خود به دستور او كار مى‏كنند، (انبیا، آیه 27) و نیز فرمود:«عَلَیْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اَللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُون »بر آن آتش، فرشتگانى خشن [و ]سختگیر [گماشته شده‏]اند از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپیچى نمى‏كنند و آنچه را كه مأمورند انجام مى‏دهند،( تحریم، آیه 6) خداوند به دلیل فیاض بودنش، مى‏خواست علاوه بر كمالى كه ملائكه دارند، یك كمال برترى نیز بیافریند و آن كمال اختیارى انسان است؛ یعنى، موجودى را بیافریند كه همه این كمال‏ها را با اختیار و انتخاب خود به دست بیاورد. از این رو انسان را آفرید، انسانى كه از ابتدا داراى همه كمالات نیست؛ اما به گونه‏اى است كه مى‏تواند به آن كمال‏ها برسد. روشن است كمالى كه انسان با اختیار و انتخاب آزاد خود تحصیل مى‏كند، از كمال اعطایى ملائكه برتر است [امیرمؤمنان(ع) فرمود:
ان اللَّه عز و جل ركب فى الملائكة عقلاً بلاشهوة و ركّب فى البهائم شهوة بلا عقل و ركّب فى بنى آدم كلیهما فمن غلب عقله شهوته فهو خیر من الملائكة و من غلبت شهوتُه عقله فهو شر من البهائم‏؛ خداوند عز وجل ملائكه را از عقل آفرید و در آنان شهوت قرار نداد و حیوانات را از شهوت آفرید و در آنان عقل قرار نداد و بنى‏آدم را از عقل و شهوت آفرید. پس هر كس عقلش بر شهوتش پیروز شود از ملائكه برتر خواهد بود و هر كس شهوتش بر عقلش غلبه كند از حیوانات پست‏تر خواهد بود، (وسائل‏الشیعه، ج 11، ص 164) ]و مولوى گفته است:
در حدیث آمد كه خلاق مجید خلق عالم را سه گونه آفرید

یك گروه را جمله عقل و علم و جود آن فرشته است و نداند جز سجود

نیست اندر عنصرش حرص و هوى‏ نور مطلق زنده از عشق خدا

یك گروه دیگر از دانش تهى‏ همچو حیوان از علف در فربهى‏

او نبیند جز كه اصطبل و علف‏ از شقاوت غافل است و از شرف‏

و آن سوم هست آدمیزاد و بشر از فرشته نیمى و نیمش زخر

نیم خر خودمایل سفلى بود نیم دیگر مایل علوى شود

تا كدامین غالب آید در نبرد زین دوگانه تا كدامین برد نرد
پس هدف فاعل و علت غایى در آفرینش انسان، فیاض بودن خداوند است. لازمه فیاض بودن خدا، این است كه این نوع از كمال ممكن را نیز بیافریند و اصلاً این كمال برترین كمال امكانى است، از این رو، هر انسانى كه همه كمال‏هاى ممكنه انسانى را كسب كند، غرض اصلى از خلقت انسان را معنا خواهید بخشید. براى آگاهى بیشتر ر.ك: 1- بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 16، ص 406، روایت اول، باب 12 2- المیزان، علامه طباطبایى، ج 10، ص 157، ذیل آیه (هود، آیه 7) 11- همین نكته ویژه در هدف آفرینش انسان، در واقع مى‏تواند جنبه دوم سؤال از هدف خلقت او (هدف انسان) را مشخص كند. گفتنى است كه هدف انسان، رسیدن به آن كمال نهایى است و راه آن بندگى خداوند است و آیه وَ ما خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ‏،( ذاریات، آیه 56) راه رسیدن به همین كمال را بیان مى‏كند.
دوم این كه آیا خدا در آفرینش ذى نفع‏است‏یا نه؟ در پاسخ باید گفت: منفعت و سودبه خلق برمى‏گردد نه به خالق، یعنى خدا ذى‏نفع نیست، یا به عبارتى، ناقص نیست كه با این كاربه كمال برسد، بلكه سود به مخلوق بر مى‏گردد. به عبارت دیگر آفرینش، احسان و فیض‏است از جانب خدا نسبت‏به مخلوقات; وچنین آفرینشى حسن ذاتى دارد و قیام به‏انجام فعلى كه ذاتا پسندیده است; جز این كه‏خود فعل زیبا باشد، به چیز دیگرى نیازى‏ندارد. بنابراین اگر كسى بپرسد: «چرا خالق‏منان، دست‏به چنین كار پسندیده بالذات‏زده است؟» در پاسخ باید گفت: «خداوند كه‏فیاض على الاطلاق است، باتوجه به این كه‏مى‏توانست موجودى را خلق كرده و به كمال‏برساند، اگر چنین نمى‏كرد، جاى پرسش وایراد به او بود.»
وامّا نسبت به سئوال سوّم باید گفت علم غیب ازلى مستلزم جبر نیست. زیرا: 1) اولا زمانى علم خدا مستلزم جبراست كه در رتبه فاعلى اعمال ما قرار داشته باشد. یعنى چون او مى‏داند كارى را انجام بدهیم نه اینكه چون ما چنین مى‏كنیم او بداند. درحالى كه واقعیت از قسم دوم است و اگر ما به اختیار خود كار دیگرى مى‏كردیم خدا نیز علمش به همین كار دیگر تعلق مى‏گرفت. 2) علم قبلى خداوند به افعال ما شبیه علم دیگران در زمان حال انجام است. یعنى همین‏طور كه اگر ما در برابر شما كارى انجام دهیم و شما بادیدن این عمل درآن حال بدان آگاهى یابید هیچ‏كس نمى‏گوید چون شما مى‏دانید پس عمل ما جبرى است. علم قبلى خداوند نیز چنین است. زیرا خداوند موجود زمانى نیست و زمان‏هاى قبل و حال و آینده همه نزد او یكسان حاضرند. از این‏رو قبل و بعد از طرف ما ونسبت به ماست ولى او كه خود خالق زمان و مكان است نسبتى بازمان ندارد و تمام هستى و همه زمان‏ها و مكان‏ها نزد او یكسان حاضرند. لذا اینكه مى‏گوییم از قبل مى‏دانست با این كه بگوییم الان مى‏داند در رابطه با خدا یكسان است.
پس علم و اراده الهى، مانع اختیار انسان نمى‏شود و انسان مى‏تواند با اختیار خود، به كمال مطلوب و هدف از خلقتش دست یابد. حتى اگر انسان با اختیار خود، در خلاف مسیر هدف خلقت حركت كند، باز خلقت او عبث و بیهوده نیست؛ زیرا: یكم: امكان تخلف از فرمان‏هاى الهى و دور شدن از هدف خلقت، لازمه اختیار و آزادى انسان است و انسان براى رسیدن به آن كمال مطلوب، باید مختار و آزاد باشد. اعطاى اختیار به انسان، براى رسیدن نوع انسان به كمال مطلوب است؛ گرچه در این بین، برخى از انسان‏ها با این اختیار از هدف خلقت خود دور شوند. وجود چنین انسان‏هاى گمراهى، باعث نمى‏شود اصل اعطاى اختیار به انسان، خلاف مصلحت باشد و یا آفرینش نوع انسان عبث و بیهوده شمرده شود، (ر.ك: المیزان، ج 18، ص 419) دوم: خداوند انسان كافر یا گنه‏كار را كافر و گنه‏كار نیافریده است، بلكه فاعل مباشر و انتخاب‏كننده كفر و گناه، خود انسان است نه خدا. او به انسان قدرت و اختیار داد كه با توان ارتكاب گناه، راه هدایت را بپیماید، نه این كه گناه كند. ولى این انسان است كه گاهى گناه را بر هدایت ترجیح مى‏دهد. پس زمانى كه انسانى مرتكب گناه مى‏شود و از هدف خلقتش دور مى‏گردد، از خدا نباید سؤال كرد كه چرا این انسان را آفریدى؟ بلكه از آن انسان باید پرسید: چرا از كمال مطلوب خود دورشدى؟ سوم: چنین نیست كه فقط انسانى شایسته آفریده شدن است كه همه كمالات مطلوب انسان را تحصیل كند و نیز چنین نیست كه فقط انسانى، هدف از آفرینش را تحصیل كرده باشد كه به بالاترین پله تكامل راه یافته است؛ بلكه اولین پله‏اى كه انسان با اختیار خود به سوى تكامل مى‏یابد بخشى از هدف آفرینش انسان را محقق كرده است؛ زیرا دیگر موجودات از پیمودن این پله عاجزاند. اگر چنین مى‏بود، فقط انسان‏هاى كامل (انبیا و امامان معصوم) شایسته خلقت بودند. مرتبه آنان - ودر رأس ایشان پیامبر اكرم(ص) - هدف آفرینش انسان را به تمام معنا مجسم كرده‏اند. معناى روایت
لولاك لما خلقت الافلاك‏؛ اگر تو نبودى جهان را نمى‏آفریدم‏، (بحارالانوار، ج 16، ص 406) نیز همین نكته است، (ر.ك: المیزان، ج 10، ص 157). چهارم: وجود انسان‏هاى گنه‏كار و گمراه، خود مایه امتحان و آزمایش دیگران است. از این جهت، وجود آنها در راستاى تأمین هدف خلقت انسان مفید است. همان‏گونه كه وجود نفس اماره در درون انسان و شیطان وسوسه‏كننده در بیرون، براى ایجاد فضاى امتحان - در جهت تأمین هدف خلقت - لازم است. پس آفرینش چنین انسان‏هایى، به دور از هدف خلقت انسان نیست. در اینجا تذكر سه مطلب مفید است: 1- نباید گمان شود كه این نكته بدان معنا است كه خداوند این انسان‏هاى گمراه را وادار و مجبور به گناه مى‏كند، تا مایه آزمایش دیگران باشند؛ بلكه آنان با اختیار خود گناه مى‏كنند و بدین ترتیب مایه امتحان دیگران مى‏شوند. 2- ارتكاب گناه براى خود گنه‏كار نیز مایه امتحان است و گاه موجب انتباه و بیدارى مى‏شود. زمانى كه انسان گنه‏كار سقوط خود را از تكامل احساس كند؛ توبه كرده، به سوى خدا باز مى‏گردد. توبه و بازگشت به سوى خدا - تا زمانى كه انسان اختیارى دارد - هرگز به روى او بسته نیست. 3- وجود انسان گنه‏كار براى آزمایش و امتحان دیگران، هدف عرفى براى آفرینش او و آنچه در قسمت قبل گذشت هدف ذاتى در آفرینش او است. بنابراین آفرینش انسان گنه‏كار، هم داراى هدف بالعرض است و هم داراى هدف بالذات. پنجم: موضع‏گیرى قرآن در این باره، قاطع و روشن است. خداوند از یك سو مى‏فرماید: «اگر شما و هر كه روى زمین است همگى كافر شوید، بى‏گمان خدا بى‏نیاز ستوده است»، (ابراهیم، آیه 8). و از سوى دیگر ایمان غیراختیارى انسان‏ها را نمى‏خواهد: «اگر پروردگارت مى‏خواست، قطعاً هر كه در زمین است، همه آنها، یكسره ایمان مى‏آوردند. آیا تو مردم را ناگزیر مى‏كنى كه ایمان بیاورند»، (یونس، آیه 99) و نیز مى‏فرماید: «اگر خدا مى‏خواست، آنان را [به اجبار] بر هدایت جمع مى‏كرد»، (انعام، آیه 35). از این آیات به دست مى‏آید كه گرچه اراده و خواست تشریعى خداوند، ایمان آوردن همه بندگان است؛ اما اراده و خواست تكوینى او، این نیست كه همه آنها به اجبار ایمان آورند؛ بلكه آنها را آزاد گذاشته است كه با اراده خود پذیراى ایمان باشند
موفق باشید.

مشاور : آقای مرتجی | پرسش : شنبه 9/3/1383 | پاسخ : دوشنبه 11/3/1383 | | | 0 سال | حوزه علميه | تعداد مشاهده: 48 بار

تگ ها :

UserName