• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
کد: 11164

پرسش

با عرض سلام و خسته نباشید زنی 32 ساله هستم دی÷لم و خانه دار 18 سالگی ازدواج كردم و20 سالگی به علت اعتیاد شوهرم جدا شدم و25 سالگی مجددا ازدواج كردم با اقایی كه یك فرزند ÷سر داشتند ایشان از اقوام دور ما بودند این باعث خوشحالی من بود در ضمن ان بچه ان وقت 4سال داشت ما طبقه بالای خانه مادر شوهرم زندگی كردیماما از همان هفته اول شروع شد چرا بچه لاغر شده چرا زرد شده چرا میخابد چرا نمیخوابد چرا سرما میخورد چرا گاهی دل درد میگیرد خلاصه بچهای را كه من عاشقانه دوست داشتم را در چشم من بلا كردند 7 سال تمام من در زیر ذره بین انها ودنیا هستم واینكه ان بچه چقدر رفتارهای عجیب داشت بماند وعجیب ان بچه عاشق من است واین برای همه باعث تعجب است البته در سایه الطاف حق وائمه من ظاهری بینهایت مهربان با اودارم اما از وجودش رنج زیاد م میبرم چند ماه قبل طی بحثی با شوهرم بچه را به خانه مادرش برد تا بتوانند او را چاق كنند اما وقتی مادر من برای وساتت رفت مادر مرا كه بیمار قلبی به شدت كتك زدند طبق گفته زن سابق شوهرم كه البته در خارج كشور است و بقیه عروسها این عادت انها است البته ان بچه بعد 8 روز با بهانه اینكه مادرش را میخواهد چاق نشده وبیمار برگشت به دستور خانواده با خانواده همسرم قطع رابطه كردیم اما این سالها خود خوری رنجم میدیهد روحم را بیمار كردند ومشكل بزرگم حساسیت بیش از حد روی اوست مثلا اگر تب كند حال من بد میشود اگر سر درد بگیرد یا سرفه كند من ضربان شدید قلب میگیرم عرق میكنم بی اشتها می شوم واز او همان لحظه متنفر تر میشوم اما به او هم می رسم ودرمانش میكنم از كلمه صواب دارد وجلوی ÷ایخودت میاید متنفرم بهشت را به این زجرها نمی خواهم دلم میخواهد او نبود با خانواده شوهرم خوب بودیم چون ما خانوادهای ارام بودیم مادرم اهل شیراز و÷درم لبنانی است مادرم تمام عمرش جور من وخواهرم را با شب بیداری كار ÷رستاری كشیده ظللمی را كه به او كردند را به قیمت بهشت هم نمی بخشم از ان بچه قلبا متنفرم از زندگیم لذت نمی برم 7 سال زحمت بزرگ كردن ان بچه به دور ریختنددلم را شكستند من را تنها گذاشتند ایمانم را به لطف حق كم كردند لطفا ارامم كنید متشكرم

پاسخ

سلام خانم جوان ، از این كه مطلبتان را خیلی روشن و واضح بیان كرده بودید ، ممنونم . به گمان من احساس مسئولیت شدید شما نسبت به این بچه سبب می شود دایماً نگران حال او باشید ، و این احساس مسئولیت دایمی كه لحظه های شما را رها نمی كند ، بیش از حد آزارتان می دهد. من تصور می كنم اگر چنین بیش مسئولیت پذیر نبودید ، می توانستید به سادگی این كودك را دوست بدارید و با او اوقات خوشی را به سر برید. مراقبت همیشگی شما از این بچه و توجهی كه به او نشان می دهید ، طبیعتاً موجب شده كه او شما را بسیار دوست بدارد. چرا قدری زندگی خودتان و او را راحت تر نمی گیرید؟ وقتی می نویسید " من از این بچه قلباً متنفرم " من می خوانم " " من از این احساس مسئولیتی كه هفت سال است به دوش دارم ، قلباً متنفرم " اگر از این بچه متنفر بودید ، تمام وجودتان را صرف او نمی كردید و او هم هرگز نمی توانست شما را این گونه دوست بدارد .
ضمناً اگر او نبود ، خانواده همسرتان می توانستند مستمك دیگری برای دعوا و مرافعه پیدا كنند! ( خودتان نوشته اید كه همسر سابق شوهرتان می گوید ... این عادت آنهاست. ) مگر این خانواه با همسر اول شوهرتان چقدر خوب بودند (!) كه حالا وجود این بچه ، مانع آن همه سعادت و خوشبختی ، می شود؟
خودتان به خوبی می دانید كه خانواده همسرتان قادر به مواضبت و نگهداری از این بچه نیستند چون در مدت كوتاهی ، بچه از دوری شما بیمار شد . خانواده همسرتان را به حال خودشان بگذارید تا راه خود را بروند. بیشترین چیزی كه می توانید به آنها بدهید ، احترام و ادب است كه هر بزرگتری را از شما راضی می كند و همیشه به همان نسبت به شما احترام خواهند گذاشت. این احترام و ادب كوچكترها را هم در فاصله ی مناسبی از شما نگه می دارد كه در واقع فضای امنیت شما خواهد بود . نظراتشان هم پشت این فضا باقی خواهد ماند. گاهی لازم است صبر كنید تا گذر زمان پاسخ بعضی از طعنه زنندگان یا ایراد گیرها را بدهد . چه لزومی دارد كه شما به آنها پاسخ دهید؟ اطمینان داشته باشید كه این فقط نظر خود آنهاست ، نه فرد دیگر. همسایگان و دوستان و اقوام همه خودشان " چشم و گوش و عقل " دارند و " می بینند ، می شنوند و می اندیشند" . ولی اگر به شما حرفی نمی زنند دلیل بر موافقت آنها با یكی دو نفر از اعضای خانواده همسرتان نیست.
اصلاً ننوشته بودید ، نظر همسرتان چیست؟ از سكوت شما در این مورد ، استنباط كردم كه او خودش هم ، از این دعوا و مشاجره ها فراری است و اصلاً در این امور دخالت نمی كند. ( كار زیركانه ای می كند ) . شما هم مثل او زیرك باشید و اصلاً خود را ملزم به پاسخگویی به این ایرادها نبینید. زندگی خود و همسرتان و این بچه را تلخ نكنید. اصلاً خیال ندارم به شما بگویم كه این كار صواب دارد. شاید ما خیلی از كارهایی را كه صواب هم دارد ، انجام ندهیم . در عوض می گویم به قلبتان مراجعه كنید. این احساس مسئولیت شدید و نیز نفرت را دور بریزید و سبكبار و آرام بیندیشید. خواهید دید كه این بچه بر دوش شما نیست، بلكه در كنارتان به بازی مشغول است و شما از دیدنش لذت می برید ( چیزی كه حتی مادرش هم فاقد آن است ) . مادری كه شما وصف كردید ( مادر خودتان ) باید از آن دریا دل هایی باشد كه می تواند تمام دنیا را هم در قلبش جای دهد . هم او دختری مانند شما تربیت كرده كه با چنین پشتكاری ، به زندگی خود چسبیده و چند نفر دیگر را هم در كنار خود گرفته و پیش می برد . پس نگران مادرتان نباشید. اجازه دهید خود او در مورد بخشیدن خانواده همسرتان فكر كند و تصمیم بگیرد...
اگر دسترسی دارید چند كتاب از خانم كاترین پاندر ( از دولت عشق - قانون توانگری ) هر دو ترجمه گیتی خوشدل ، و كتاب " چهار اثر از فلورانس ، اسكافل شین" بازهم ترجمه گیتی خوشدل را مطالعه كنید و به خصوص در بخش هایی كه مطالبی را كه در مورد بخشش است ، به دقت مطالعه كنید ؛ به خودتان فرصت بدهید كه مطالب برایتان جا بیفتد. بعد از چندی خود به خود تصمیم به رها كردن این قدرت های منفی خواهید شد. در حقیقت سنگین ترین باری كه به دوش شما سنگینی می كند ، همین آدم ها هستند: رهایشان كنید . بگذارید با همه ی بدی ها و خوبی ها و نفرت ها و عشق هایشان از شما جدا شوند و غصه ها و اندوهایشان را نیز با خود ببرند.
یك چیز را هم به یاد داشته باشید ، هیچكس نمی تواند هفت سال زحمت بزرگ كردن این بچه را از شما بگیرد ( حتی اگر بسیار خشمگین شوید و در لحظات عصبانیت بگویید كه نمی خواسته اید این كار را انجام دهید ) . شما ، فقط شما ، در این سالها پا به پای این بچه ، بزرگ شده اید ؛ بگذارید قلبتان هم كودك باشد و مثل بچه ها خرابكاری ها و نادانی های دیگران را به لطافت فكر خودتان ببخشید. هرگز گفته های یك دختر و پسر جوانی اراكی را از یاد نمی برم كه سال ها پیش به رادیو زنگ زدند و در برنامه ای كه همه ی افراد از نامادری هایشان سخت گله داشتند ، طوری از نامادری شان تشكر كردند كه كمتر فرزندی این چنین از مادر خودش سپاسگزاری می كند. هر دو می گفتند ما برای همه چیز از این خانم تشكر می كنیم و می دانیم كه اگر مادر خود ما بالای سرمان بود ، نمی توانست به این خوبی ما را بزرگ كند . دلشاد باشید - مشاور اجتماعی

مشاور : خانم پاكرو | پرسش : دوشنبه 2/4/1382 | پاسخ : دوشنبه 2/4/1382 | | | 0 سال | پای درد و دل شما | تعداد مشاهده: 40 بار

تگ ها :

UserName