تعداد مطالب : 70
تعداد نظرات : 76
زمان آخرین مطلب : 2782روز قبل

زندگي كوتاه تر از ان است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از     انند كه بشكند فردا طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم...پس بياييد كارت سوختمان را به يكديگر بدهيم

جمعه 6/7/1386 - 13:10

                                                                         

                                                                             سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد هرگز تنديس زيبايي نخواهد   شد                                                                                   از زخم تيشه خسته نشو كه وجودت شايسته ي تنديس است

                                                                                             

                                                                         

                                                                          سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد هرگز تنديس زيبايي نخواهد شد 

                                                                                     از زخم تيشه خسته نشو كه وجودت شايسته ي تنديس است

                                                                                             

جمعه 6/7/1386 - 13:3

ميشه خدا رو حس كرد تو لحظه هاي ساده

تو اضطراب عشق و گناه بي اراده

بي عشق عمر ادم بي اعتقاد مي ميره

هفتاد سال عبادت يك شب به باد ميره

جمعه 6/7/1386 - 12:53

کاش خدا سه چیز به انسان نمی داد:

عشق   دروغ    غرور

تا انسان از روی غرور برای عشق دروغ نمی گفت.

چهارشنبه 12/2/1386 - 0:27

شب بود وشمع بود ومن بودم وغم

 

شب رفت وشمع سوخت ومن بودم وغم

 

در تمام لحظات هیچ کس قصه انسانیتم را حس نکرد

 

آسمان غم گرفت وهیچ گاه دیده بارانیم را حس نکرد

 

آنکه سامان غزل هایم را حس نکرد

 

بی سروسامانیم را حس نکرد

 

چهارشنبه 12/2/1386 - 0:24

توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه! پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن! عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره و ...

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه! بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست!

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن!

توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن! اسب هر کدوم برنده شد ،زن مال اون ميشه!

توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه! دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي زن  اولي و مدتي زن دومي باشه!

توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج  با زن مشترک سالها مشاجره مي کنن! اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه!

توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه! دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه!

توي نروژ: دختر براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه!

توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست! دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن!

توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه! ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه!

سه شنبه 11/2/1386 - 13:38

خدا را شکر

خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيد دارم.خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم

دوشنبه 10/2/1386 - 14:40

دخترها:

1- با ماشين ميرن سراغ بانك، پارك ميكنن، ميرن دم دستگاه عابر بانك

2- كارت رو داخل دستگاه ميذارن

3- كد رمز رو ميزنن و مبلغ درخواستي رو وارد ميكنن

4- پول و كارت رو ميگيرن و ميرن

پسرها:

1- با ماشين ميرن دم بانك

2- توي جيباشون دنبال كارتشون ميگردن

3- كارت رو داخل دستگاه ميذارن، كارت توسط ماشين پذيرفته نميشه

4- كارت تلفن رو ميذارن توي جيبشون

5- دنبال كارت عابر بانكشون ميگردن

6- كارت رو وارد دستگاه ميكنن

7- توي جيبشون دنبال تيكه كاغذي كه كد رمز رو روش يادداشت كردن ميگردن

8- كد رمز رو وارد ميكنن

9- 10 دقيقه قسمت راهنماي دستگاه رو ميخونن

10-كنسل ميكنن

11-دوباره كد رمز رو ميزنن

12-كنسل ميكنن

13-به يه نفر زنگ ميزنن كه طريقه ي وارد كردن كد صحيح رو براشون بگه

14-مبلغ درخواستي رو ميزنن

15-مبلغ درخواستي رو ميزنن

16-دستگاه ارور (خطا) ميده

17-مبلغ بيشتري رو درخواست ميكنن

18-دستگاه ارور (خطا) ميده

19-بيشترين مبلغ ممكن رو درخواست ميكنن

20-انگشتاشون رو براي شانس روي هم ميذارن

21-پول رو ميگيرن

22-برميگردن به ماشين

23-دنبال سوييچ ميگردن

24-100 متر ميرن جلوتر

25-دوباره برميگردن جلوي بانك

26-از ماشين پياده ميشن

27-كارتشون رو از توي دستگاه عابر بانك برميدارن

28-سوار ماشين ميشن

29- كارت رو پرت ميكنن روي صندلي كنار راننده

30-و حالا به طرف مقصد حركت ميكنن...

شنبه 8/2/1386 - 22:52

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

 

 

 

نگو این دل دوری عشقت و باور کرده

 

 

 

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

 

 

 

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

 

 

 

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

 

 

 

که دوباره چشم من تو را ببینه

 

 

 

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

 

 

 

آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم

 

 

 

توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی

 

 

 

به خدا ناز دو چشمات و به دنیا نمیدم

 

 

شنبه 8/2/1386 - 15:39

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

شنبه 8/2/1386 - 15:35