تعداد مطالب : 75
تعداد نظرات : 55
زمان آخرین مطلب : 2513روز قبل

درشماره9 مجله هفتگی توفیق درسال 1350آقای دکترعباس توفیق مطلبی درباره دروغ دربخش ته مقاله نوشته بودکه عینا درزیر نقل میشود.

دروغ هم مثل خیلی دیگر از احتیاجات روزمره اجتماع ما انواع و اقسام دارد.

نوع اول دروغ اینستکه:من دروغ میگویم. من میدانم که دروغ میگویم. ولی شمانمیدانید که من دروغ میگویم: این یک دروغ طبیعی است که درهمه کشورهاهم همینطوراست.

نوع دوم دروغ اینستکه:من دروغ میگویم.من میدانم که دروغ میگویم.شماهم میدانیدکه من دروغ میگویم.این دروغ هم بازقابل هضم است.

نوع سوم دروغ اینستکه:من دروغ میگویم.من میدانم که دروغ میگویم. شماهم میدانید که من دروغ میگویم. منهم میدانم که شما هم میدانیدکه من دروغ میگویم.!!! این احمقانه ترین نوع دروغ است. دروغی که همه میدانند و کسی را فریب نمیدهد و فقط گوینده رامفتضح میکند و مردم را عصبانی.

ولی ازاین نوع دروغ مفتضحانه ترواحمقانه ترهم وجوددارد.

نوع چهارم دروغ اینستکه: من دروغ میگویم. من میدانم که دروغ میگویم شماهم میدانیدکه من دروغ میگویم. منهم میدانم که شمامیدانیدکه من دروغ میگویم. شماهم میدانیدکه منهم میدانم که شما هم میدانید که من دروغ میگویم:.!!!!

امروزه درکشورما در اغلب زمینه هااین نوع دروغ رایج شده و هرکه رادراین رشته ازدروغ بیشتردست داشته باشد "استادتر" و "سیاستمدارتر" میشناسند!!!

پنج شنبه 10/9/1390 - 10:7

شیعیان، حسین ابن علی(ع) را امام سوم خود می دانند و برای آن حضرت مانند سایر امامان خود احترام زیادی قائلند. با این حال آن حضرت از جهتی ویژه است و آن چگونگی پایان یافتن زندگی اوست. آن حضرت تسلیم ظلم و فساد و تباهی روزگار خود نشده و آن را تایید نکرده و برای اصلاح جامعه خود قیام کرده و حاضر شده است برای این اصلاح گری و ظلم ستیزی و فساد ستیزی خود هزینه بپردازد و در واقع تمام هستی و دار و ندار خود را در این راه هزینه کرده است. این امر باعث شده است که شهادت آن حضرت در تظاهرات و مراسم دینی شیعیان جایگاهی خاص و ویژه داشته باشد، به گونه ای که از این جهت هیچ شخصیتی با آن حضرت قابل قیاس نیست.

اما سوال اساسی و مهم این است که امام حسین چه نقش و جایگاهی در دینداری شیعیان دارد و باید داشته باشد؟ آنان در مراسم و آیین های مفصل و دامنه داری که برای آن حضرت برگزار می کنند و به صورتی گسترده و با شور و حال در آنها شرکت می کنند، چه چیزی را جستجو می کنند؟ اساسا چرا پایان زندگی آن حضرت اینگونه بود و چرا باید ایام شهادت آن حضرت را زنده نگه داشت و برای مثال برای آن حضرت عزاداری کرد و…؟

با مثالی بیرون از دین اسلام پرسش روشن تر می شود. به اعتقاد مسیحیان حضرت عیسی(ع) زندگی زمینی اش با ماجرای صلیب پایان یافته است. آنان معتقدند که مهم ترین کار آن حضرت و اصل ماموریت او همین به صلیب رفتن بوده است. در واقع نقش هدایتگری و اسوه بودن آن حضرت اهمیت چندانی ندارد، بلکه کار مهم و اصلی آن حضرت این بود که به صلیب رفت و بدین وسیله گناه حضرت آدم را، که به همه انسان ها به ارث رسیده بود و مانع نجات و رستگاری آنان بود، کفاره داد و بدین وسیله نجات و رستگاری را میسر ساخت؛ به همین جهت او منجی بود و نه راهنما. نویسنده ای مسیحی می نویسد:

«مهم ترین مقصود مسیح از آمدن به این جهان این نبود که برای ما سرمشق باشد و یا تعالیمی بدهد، بلکه این بود که برای ما جان بدهد. مرگ او … مهم ترین هدف مجسم شدن بود. مجسم شدن هدف نهایی نبود بلکه برای این انجام شد که به وسیله مرگ مسیح بر روی صلیب، گم شدگان به نجات برسند. …مرگ مسیح برای گناه بشر، مژده است و نشان می دهد که لازم نیست انسان برای گناه خودش بمیرد. شریعت موسی، موعظه سر کوه، تعالیم و مثل های عیسی، همه به ما گناهانمان را نشان می دهند و احتیاج به نجات دهنده را تاکید می کنند، ولی گناه را علاج نمی نمایند. علاج فقط در مرگ مسیح است. اساس سایر ادیان بر تعالیم بنیان گذاران آنها قرار دارد. مسیحیت با تمام این ادیان این تفاوت را دارد که بر اساس مرگ بنیانگذار خود قرار گرفته است. اگر مرگ مسیح را به کناری بگذاریم مسیحیت به سطح سایر ادیان نزول خواهد کرد. در آن صورت هر چند هنوز هم اخلاقیات عالی در دست خواهیم داشت، ولی فاقد نجات خوهیم بود. اگر صلیب را بر داریم قلب مسیحیت از بین خواهد رفت … خدا فقط با توبه گناهکار نمی تواند گناه او را ببخشد. چنین کاری برای خدای عادل امکان پذیر نیست. خدا فقط وقتی می تواند ببخشد که جریمه آن پرداخت گردد. برای اینکه خدا بتواند ببخشد و در عین حال عدالت او خدشه دار نگردد، مسیح جریمه گناهکار را پرداخت فرمود» (هنری تیسن، الهیات مسیحی، ص۲۱۹-۲۲۰).

مطابق این سخنان مشکل اصلی بشریت این نبود که برای رسیدن به رستگاری به راهنمایی نیاز داشت تا گفته شود این راهنمایی یا به صورت تعالیم ارائه می شود و یا به صورت عمل یک اسوه و الگو؛ بلکه مشکل اصلی این بود که به خاطر گناه آدم و سقوط نسل او نجات و رستگاری ممکن نبود، و برای اینکه این مشکل اصلی برطرف شود باید گناه آدم کفاره داده می شد و این کاری بود که مسیح با صلیب خود انجام داد. بنابراین مسیح نه راهنما بود و نه اسوه و الگو، بلکه او منجی بود، یعنی نجات و رستگاری را، که میسر نبود، با صلیب خود میسر ساخت.

اما سوال مهم و اساسی این است که نگاه یک فرد شیعه به امام حسین(ع) و شهادت او چگونه باید باشد؟ آیا امام حسین(ع) راهنما و نیز الگو و اسوه است یا اینکه او منجی است؟ آیا امام حسین(ع) حتما باید به شهادت می رسید و اگر اینگونه نمی شد نقصی در دین وجود داشت؟ پاسخ به این پرسش چندان مشکل نیست. اساسی ترین تفاوت و اختلاف قرآن مجید با بخش هایی از عهد جدید، که تعالیم مسیحیت رایج از آن گرفته شده، در نگاه به انسان است. انسان مسیحیت سقوط کرده و عقل و اراده خود را از دست داده و ذاتا گنهکار گردیده است؛ به گونه ای که هرگز نمی تواند به سوی خدا رود و خود را نجات دهد. چنین انسانی حتما نیاز به منجی دارد و نیاز او به منجی بسیار مهم تر و ضروری تر از نیاز او به راهنما و اسوه است. اما در قرآن مجید وضعیت کاملا متفاوت ست. انسان نه تنها سقوط نکرده و گناهی به ارث نبرده بلکه کاملا پاک است. او نه تنها فطرتا و ذاتا گنهکار نیست بلکه حنیف و حق پرست است. حالت حنیف بودن جزو ذات و سرشت اوست. بنابراین او میل به حقیقت دارد و البته عقل و فهم و درک او سالم است و می تواند مصادیق حق و حقیقت را بیابد. او هرگز به منجی نیاز ندارد، چرا که نجات و رستگاری همیشه برای او ممکن بوده و هست. او نیاز به راهنما دارد تا عقل و فطرت خود او را بیدار کند و آنچه را که در اعماق وجود او قرار دارد به او نشان دهد (برای اطلاع بیشتر به کتابی از اینجانب تحت عنوان «سرشت انسان در اسلام و مسیحیت» از انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب مراجعه فرمایید).

در حدیثی از پیامبر خدا(ص) نقل شده است که: «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة» حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است (سفینة البحار، ج۱، ص۲۵۷). چراغ هدایت بودن امام حسین(ع) روشن و آشکار است. او برای یک شیعه امام است و امام کار و وظیفه اش هدایت است. امام حسین با سخن و زندگی خود هادی و راهنما و نیز الگو و اسوه است. معنای کشتی نجات بودن او نیز همین است. کسی نجات می یابد که راهی که او می گوید و می رود در پیش گیرد.

امام حسین(ع) شخصیتی است که با تمام وجود حق پرستی و باطل ستیزی کرد و با تمام وجود به اصلاح جامعه و دعوت به عدل و درستی پرداخت و نه تنها ظلم و ستم و فساد و تباهی را تایید و تصدیق نکرد، بلکه در برابر آن سکوت را روا ندانست. امام حسین(ع) یک الگو و اسوه است و مسلمانی تنها و تنها در همان راهی است که آن حضرت در پیش گرفت. شهادت آن حضرت خودبخود ارزشی ندارد، بلکه از این جهت ارزشمند است که او جان خود را در راه هدف و آرمانی مقدس داده است. اینجاست که تفاوت نگاه یک شیعه به امام حسین(ع) با نگاه یک مسیحی به حضرت عیسی(ع) آشکار می شود. نویسنده مسیحی قبلی با صراحت نظریه شهادت و اسوه بودن مسیح را رد می کند:

«نظریه شهید شدن مسیح، که نظریه سرمشق هم خوانده می شود، مسیح را یک شهید می داند. او به این دلیل کشته شد که نسبت به اصول و وظایف خود وفادار بود و به همین دلیل بوسیله مخالفین مقتول گردید. او نمونه ای از وفاداری به حقیقت و وظیفه است. پیروان این نظریه معتقدند که انسان برای نجات یافتن باید خودش را اصلاح کند. سرمشق مسیح به ما یاد می دهد که از گناهان توبه کنیم و خود را اصلاح نماییم. ولی باید دانست که اولا، این نظریه این حقیقت را انکار می کند که گناه باید در حضور خدا کفاره شود [و این با کتاب مقدس ناسازگار است]. و ثانیا، سرمشق بودن مسیح را [این نظریه] برای نجات کافی می داند در حالی که اگر مسیح فقط برای ایمانداران سرمشق می باشد ما را به راهی می کشاند که با تمام تعالیم اساسی کتاب مقدس…مخالف است و…» (الهیات مسیحی، ص۲۲۱).

این نویسنده مسیحی می گوید اگر عیسی را شهیدی بدانیم که در راه آرمان خود به شهادت رسیده و باید الگوی دیگران باشد، این سخن با تعالیم کتاب مقدس نا سازگار است؛ اما یک فرد شیعه حتما باید بگوید اگر امام حسین را غیر از الگو و اسوه و راهنما بدانیم قطعا با تعالیم قرآن مجید ناسازگار است.

شیعه باید از نام حسین(ع) و احیای مراسم او و عزاداری و گریه برای او تنها و تنها هدف مقدس آن حضرت را در نظر داشته باشد. امام حسین(ع) برای اصلاح جامعه و بر طرف کردن ظلم و ستم و فساد قیام کرد و به شهادت رسید. کسی که در مراسم امام حسین(ع) شرکت می کند باید در پی این باشد که از این مراسم درس بگیرد و در پی اصلاح خود و جامعه خود و دور کردن فساد از آنها باشد. قطعا این انحراف بزرگی است که هدف از عزاداری، صرفا پاک شدن گناهان سال گذشته و یا شفاعت امام حسین و…باشد. جامعه شیعه حسینی پس از ده روز عزاداری و زنده کردن نام امام حسین باید به سوی صلاح و درستی پیش رود و از فساد و تباهی دور شود.

حسین(ع) جنگ طلب نبود

امام حسین(ع) قیام کرد و شجاعانه جنگید و به شهادت رسید، اما هرگز آن حضرت در پی جنگ نبود. ولی قبل از اینکه به این موضوع بپردازیم باید نکته ای دیگر را بیان کنیم و آن اینکه در متون اسلامی و سیره بزرگان اسلام جنگ هرگز مطلوب نیست و صلح مطلوب است و جنگ یک امر اضطراری و ناچاری است. درست است که قرآن مجید دستور به جهاد داده است اما از آیات قرآنی بر می آید که این جهاد از باب اضطرار و صرفا برای دفع تجاوز است. در آیاتی از کتاب خدا چنین آمده است:

«در راه خدا با کسانی که با شما می جنگند، بجنگید، ولی تجاوز نکنید که خدا متجاوزان را دوست ندارد. وهر کجا بر ایشان دست یافتید آنان را بکشید، و از همان جا که شما را بیرون راندند، آنان را بیرون برانید چرا که فتنه از قتل بدتر است. و [با این همه] در کنار مسجد الحرام با آنان جنگ مکنید، مگر آنکه آنان با شما در آنجا به جنگ بپردازند؛ پس اگر با شما جنگیدند با آنان بجنگید، که کیفر کافران همین است و اگر باز ایستادند، البته خداوند آمرزنده و مهربان است. و با آنان بجنگید تا دیگر فتنه ای نباشد و دین، مخصوص خدا شود. پس اگر دست برداشتند، دشمنی جز با ستمکاران روا نیست» (بقره/ ۱۹۰-۱۹۳).

هرچند این آیات با لحنی تند و شدید سخن می گوید و دستور به جهاد و قتال می دهد، اما اولا می فرماید با کسانی که با شما می جنگند بجنگید، پس در واقع این دفاع است و دفاع در برابر تجاوز امری عقلی و عقلایی است. و ثانیا دستور می دهد که از تجاوز بپرهیزید. و ثالثا می فرماید جنگ را تا زمانی ادامه دهید که آنان ادامه دهند و اگر آنان دست برداشتند شما هم دست بردارید. و رابعا، جنگ برای برطرف شدن فتنه و فساد است و اگر کفار و مشرکان فتنه گری نکنند دیگر جنگی ضرورت ندارد. و خامسا دشمنی تنها با ستمگران رواست و اگر آنان دست از ظلم و ستم بردارند حتی دشمنی جایز نیست تا چه رسد به جنگ.

خداوند در آیاتی دیگر به مومنان دستور می دهد که خود را برای دفاع آماده کنند:

«و هر چه در توان دارید از نیرو و اسبان خوب آماده کنید تا دشمنان خدا و دشمنان خود و دشمنان دیگری را که شما آنان را نمی شناسید و خدا آنان را می شناسد، بترسانید. و آنچه را که در راه خدا خرج کنید به شما باز گردانیده می شود و بر شما ستم نخواهد رفت. و اگر آنان به صلح تن دادند تو نیز به آن تن ده و بر خدا توکل کن که او شنوای داناست و اگر بخواهند تو را بفریبند، پس خدا تو را بس است» (انفال/۶۰-۶۲).

مسلمانان باید آماده باشند، اما این آمادگی صرفا برای بازدارندگی است و نه برای جنگ. با این حال اگر از طرف دشمن جنگی آغاز شد و مسلمانان مجبور به دفاع شدند، ، در صورتی که دشمن به صلح تن دهد باید مسلمانان نیز صلح را بپذیرند و البته این پذیرش صلح در صورتی است که دشمن واقعا صلح را بخواهد و در پی فریب نباشد.

امام علی(ع) می فرماید: «من صلح را، مادام که مایه وهن اسلام نباشد، کارسازتر از جنگ یافته ام» (غررالحکم، ح۱۰۱۳۸). آن حضرت در عهدنامه مالک اشتر می فرماید: «اگر دشمن تو را به صلح فراخواند و خشنودی خدا در آن بود، آن را رد مکن؛ زیرا صلح مایه آسایش سپاهیان تو و راحتی خودت از اندوه ها و امنیت سرزمین توست. اما پس از صلح، از دشمن خود سخت بر حذر و هشیار باش؛ زیرا دشمن گاه خود را نزدیک می کند تا غافلگیر کند؛ پس محتاط و دوراندیش باش و به دشمن خود خوشبین مباش» (نهج البلاغه، نامه ۵۳).

پس هرگز جنگ مطلوب علی(ع) نبوده است و اگر آن حضرت جنگیده در واقع جنگ به او تحمیل شده است. آن حضرت پس از ضربت ابن ملجم در بستر بیماری به فرزندش حسن(ع) چنین وصیت می کند: «بدان که معاویه همچنان که با من مخالفت کرد با تو نیز مخالفت خواهد کرد. پس اگر با او از در صلح و آشتی در آیی به جدت تأسی جسته ای که با بنی ضمره و بنی اشجع … صلح کرد و اگر بخواهی با دشمنت بجنگی بدان که هرگز آن صلاحیت و وفاداری که پیروان پدرت داشتند، پیروان تو نخواهند داشت» (نهج السعاده، ج۲، ص۷۴۲).

پس در واقع امام علی(ع) از فرزندش می خواهد که صلح کند و به جنگ نپردازد. چرا که اولا صلح مطلوب است و سیره پیامبر(ص) همین بوده است و ثانیا در زمانی که مردم آمادگی جنگ را ندارند و جنگ باعث نابودی آنان می شود صلح ضرورت دارد. امام حسن مجتبی(ع) در واقع به همین وصیت پدربزرگوار خود عمل کرد. او حکومت را به معاویه واگذاشت و به صورتی خاص و ویژه صلح کرد. امام صادق(ع) می فرماید: «حسن ابن علی(ع) پس از آنکه به جانش سوء قصد شد و پیروانش از در ناسازگاری با وی در آمدند، کار را به معاویه واگذاشت. آن گاه شیعیانش به آن حضرت چنین سلام کردند: «سلام بر تو ای خوار کننده مومنان». حضرت فرمود: من خوار کننده مومنان نیستم، بلکه عزت بخش مومنانم. وقتی دیدم شما در برابر دشمن قدرتی ندارید، کار را به او واگذاشتم تا من و شما در میان آنان باشیم، همچنان که خضر نبی کشتی را سوارخ کرد تا برای صاحبانش باقی بماند، و این چنین است حکایت من و شما، تا در میان آنان باقی بمانیم (بحار الانوار، ج۷۸، ص۲۸۷).

مطابق آنچه گذشت، اولا جنگ به هیچ وجه مطلوبیت ذاتی ندارد و حتی الامکان باید از آن اجتناب ورزید و تنها در صورتی که تجاوزی باشد باید در برابر آن دفاع کرد؛ و ثانیا حتی در این صورت هم در صورتی که ملتی در خطر نابودی باشد باز صلح ضروری است و اینگونه نیست که حتی در صورتی که تجاوزی در کار باشد همه وقت جنگ جایز و روا باشد. حفظ یک ملت بزرگ ترین مصلحت است که حتی اگر مستلزم عقب نشینی تاکتیکی از موضع حق باشد ضروری و لازم است.

اما سوال این است که اگر وضعیت اینگونه است چرا امام حسین(ع) قیام کرد و جنگید و خود و یارانش به شهادت رسیدند؟ چرا آن حضرت طبق وصیتی که پدر بزرگوارش به برادرش کرده بود عمل نکرد؟ آیا امام حسین درصدد این بود که آنچه را که برادرش رها کرده بود به هر قیمتی که شده به دست آورد؟ آیا آن حضرت تحلیل درستی از اوضاع و احوال نداشت و گمان می کرد وضعیت تغییر کرده است؟ و

پاسخ همه پرسش های فوق منفی است و سنت و سیره امام حسین(ع) نیز مانند دیگر بزرگان دین بوده است. چند نکته به روشن شدن مطلب کمک می کند.

۱-معاویه بر خلاف تعهد خود فرزند فاسد و سبک سر خود یزید را ولیعهد خود ساخت و با تطمیع و تهدید برای او بیعت گرفت. معاویه از همه افراد سرشناس به جز چند نفر، از جمله امام حسین(ع) نتوانست بیعت بگیرد. امام حسین پس از شهادت برادر سال ها تحت حکومت معاویه با آرامش زیسته بود. معاویه به فرزندش یزید وصیت کرده بود که با حسین(ع) مماشات کند. اما یزید پس از فوت پدر برخلاف وصیت او نامه ای به والی مدینه می نویسد و به او دستور می دهد که یا از حسین(ع) بیعت بگیرد و یا اینکه او را به قتل برساند. امام حسین بالاجبار از مدینه بیرون می آید و به سمت مکه حرکت می کند(ترجمه لهوف، ص۱۱-۱۲).

حال سوال این است که اگر یزید به وصیت پدرش عمل می کرد و امام حسین را بین بیعت و کشته شدن در دوراهی نمی گذاشت چه پیش می آمد؟ آیا امام حسین از مدینه بیرون می آمد؟ کسی نمی تواند به این پرسش ها پاسخ دهد. تنها چیزی که می توان گفت این است که امام حسین در هیچ صورتی یزید را تایید نمی کرد و دست بیعت به او نمی داد.

۲-هنگامی که حسین ابن علی(ع) در مکه اقامت دارد متوجه می شود که ماموران یزید در پی آنند که آن حضرت را مخفیانه به قتل برسانند و آن حضرت برای اینکه حرمت خانه خدا شکسته نشود از مکه بیرون می آید و به ناچار به سمت کوفه، که اهالی آن او را دعوت کرده بودند، حرکت می کند. آن حضرت در جواب کسانی که از او می خواهند که خانه خدا را ترک نکند می فرماید من نمی خواهم باعث شکستن حرمت خانه خدا شوم. آن حضرت می داند که حکومت دست از او بر نمی دارد و او راهی جز این ندارد که یا بیعت کند و یزید را تایید کند و یا اینکه کشته شود. آن حضرت می فرماید من در هر جا که باشم حتی اگر در لانه مرغی باشم مرا بیرون آورده به قتل خواهند رسانید (طبری، ج۷، ص۲۷۶؛ کامل الزیارات، ص۷۲-۷۳).

۳-امام حسین(ع) به سمت کوفه حرکت می کند و در فاصله دو منزل تا کوفه با لشکر حر ابن یزید ریاحی روبرو می شود. امام(ع) از حر می پرسد برای یاری ما آمده اید یا برای جنگ با ما؟ حر می گوید برای جنگ آمده ایم. امام(ع) می فرماید: اگر رای شما با نامه هایی که فرستادید، و با آنچه فرستادگان شما گفتند مخالف است، به همان جایی که آمده ام باز می گردم. حر و یارانش از مراجعت جلوگیری کردند. حر گفت: یابن رسول الله! راهی را انتخاب کن و برو که نه به کوفه روی و نه به مدینه (ترجمه لهوف، ص۴۶).

۴- در شب عاشورا امام حسین(ع) یاران و اهل بیت خود را جمع کرده پس از تجلیل از آنان، می فرماید: بیعت خود را از شما برداشتم. این مردم قصد کشتن مرا دارند و شما می توانید از تاریکی شب استفاده کرده خود را از مهلکه نجات دهید. اما یاران و بستگان آن حضرت این امر را رد می کنند و می گویند امام را تنها نخواهیم گذاشت.

۵-امام(ع) در کربلا سخنرانی می کند و در فرازی از سخن خود می فرماید: «الا ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله و هیهات منا الذله» آگاه باشید که این فرومایه و فرزند فرومایه مرا در بین دو راهی شمشیر و ذلت قرار داده است و هیهات که ما زیر بار ذلت رویم (مقتل خوارزمی ج۲، ص۷-۸).

۶-در صبح روز عاشورا و قلب از شروع جنگ شمر ابن ذی الجوشن به امام حسین(ع) جسارت می کند و یکی از یاران او به نام مسلم ابن عوسجه پس از پاسخ دادن به شمر تیری به چله کمان می نهد تا او را، که در آن موقع در تیررسش بود، هدف قرار دهد. امام حسین او را از این کار منع می کند و می فرماید: به او تیراندازی نکن. زیرا دوست ندارم من آغازگر جنگ باشم (ارشاد مفید، ج۲، ص۹۶، به نقل از سید اصغر ناظم زاده قمی، اصحاب امام حسین، ص۵۷۳-۵۷۴).

از مجموع آنچه گذشت به روشنی بر می آید که امام حسین(ع) قصد قیام و جنگ نداشته است و اوضاع و احوال را نیز مناسب نمی دیده است. آنچه آن حضرت نمی توانسته انجام دهد و دین و شرف او اجازه آن را نمی داده این بوده که حکومتی مثل یزید را تایید کند. پس بناچار از خانه بیرون آمده و بناچار بین ذلت و شمشیر به شمشیر تن داده است. اما آن حضرت تلاش کرده است که هر چه پیش می آید در راستای اصلاح دین و جامعه و برکنده شدن فساد و تباهی باشد. به همین جهت آن حضرت یک مصلح است و نه یک جنگ طلب. در واقع جنگ بر آن حضرت تحمیل شده است و آن حضرت تا آخرین لحظه تلاش کرده است که از جنگ اجتناب شود.

نویسنده : عبدالرحیم سلیمانی اردستانی

پنج شنبه 10/9/1390 - 8:12

امام علی ابن محمد النقی الهادی، امام دهم شیعیان، در نیمه ذی الحجه ۲۱۲ هجری در مدینه متولد و در سوم رجب ۲۵۴ به شهادت رسید. آن امام همام در زمان زندگی و امامت خود چندین خلیفه عباسی را درک کرد و از ناحیه آنان ستم های فراوان متحمل شد. در زمان متوکل عباسی، که بیشتر دوره امامت آن حضرت در زمان او بود، امام هادی از مدینه به سامراء آورده، و در کنار پادگانی نظامی سکنا داده شد و تا پایان عمر در آن مکان اقامت داشت.

ابن جوزی، عالم بزرگ اهل سنت، می نویسد: روزی از امام هادی(ع) نزد متوکل، که نسبت به سایر خلفای عباسی سفاک تر بود، سعایت کرده گفتند او در خانه خود اسلحه و ادوات جنگ جمع کرده درصدد قیام علیه حکومت عباسی است. متوکل گروهی از سربازان خود را به منزل امام فرستاد تا شبانه منزل او را بازرسی کنند. آنان در خانه حضرت هیچ اسلحه ای نیافتند و مشاهده کردند که امام روی زمین نشسته، مشغول عبادت است. پس حضرت را با همان حال نزد متوکل بردند و وضعیت را گزارش دادند.

متوکل چون امام را دید او را احترام کرده نزد خود نشاند و جام شرابی را که در دست داشت به او تعارف کرد. امام سوگند یاد کرد که گوشت و خون من با چنین چیزی آمیخته نشده است، مرا معاف دار. متوکل اصرار نکرد به امام عرض کرد: شعری بخوان! امام فرمود: من کم شعر از بر دارم. متوکل اصرار کرد که باید بخوانی و امام شعری خواند که اشک متوکل و اطرافیانش را جاری ساخت:

باتوا علی قُلل الاجبال تحرسهم غُلب الرجال فما اعنتهُمُ القللُ

و استنزلوا بعد عز عن معاقلهم فاودعوا حُفَراً یا بئس ما نزلوا

ناداهم صارخ من بعد دفنهم این الاساور و التیجان و الخُللُ

این الوجوه التی کانت مُنعَّمة من دونها تُضربُ الاستار و الکِلل

فافصح القبر عنهم حین سائلهم تلک الوجوه علیها الدود تنتقل

 

بر قله های کوههایی که از آنها مردان قوی هیکل پاسداری می کردند شب را به روز می آوردند، ولی آن قله ها از آنان مواظبت نکردند.

پس از دوره ای از عزت از جایگاههای امنشان به پایین کشیده شدند و در گودال ها جایشان دادند و چه بد منزلگاهی بود!

پس از اینکه به خاک سپرده شدند فریادگری فریاد بر آورد: کجاست آن دستبند ها و تاج ها و لباس های فاخر؟

کجاست آن چهره های به ناز و نعمت پرورده که به احترامشان خرگاه و بارگاه آراسته می شد؟

گور به جای آنان پاسخ داد: آن چهره ها هم اکنون جولانگاه کرمهاست (احقاق الحق، ج۱۲، ص۴۵۴؛ المختصر فی الاخبار البشر، ج۲، ص۴۴).

 

آری! ای متوکل که اکنون بر اریکه قدرت تکیه زده ای و تنها و تنها به قدرت و شوکت خود می اندیشی و تنها دغدغه و نگرانی تو تخت و تاج و حکومت است، به گونه ای که کافی است اندک سوء ظنی برایت ایجاد شود تا وقت و بی وقت به خانه مردمان هجوم آوری و آنان را در بند کرده یا حصر و حبس نمایی و از هیچ آزار و اذیتی کوتاهی ننمایی! بدان و هشیار باش که این وضعیت هرگز دوام نخواهد آورد و از آن مقام ظاهری بالا و با عظمت به زیر کشیده خواهی شد و خوار و خفیف خواهی گردید.

ای متوکل! خیلی مغرور و شادمان و سرمستی که امروز دارای خرگاه و بارگاه و تاج و زیورآلات و کبکبه و دبدبه هستی؛ بدان که هرگز همیشه اینگونه نخواهد بود و این همه تجملات را از دست خواهی داد و اگر قرار بود این امور دوام بیاورد قبل از تو کسانی که آنها را در دست داشتند از دست نمی دادند و نوبت به تو نمی رسید.

این کاخ ها و این نگهبانان و این پاسداران و این فدائیان تو را مغرور نسازد تا حق انسان ها را پایمال کنی و به ظلم و ستم خود ادامه دهی که هیچ قدرتی نمی تواند تو را از آن سرنوشت محتوم نگه دارد.

اکنون به هر شهری و دیاری که پا می نهی برایت خیمه و خرگاه و بارگاه بر پا می شود و با شکوه و جلال تمام از تو استقبال می شود و انسان ها در پیشگاه تو خود را خوار و خفیف می سازند، اما همیشه اینگونه نخواهد بود. شکوه و جلال و شوکت و عظمت نه برای فرعون و نمرود ستمگر ماند و نه برای داود و سلیمان پیمبر.

و بدان که این بدن ناز پرورده روزی از تخت پادشاهی به گور منتقل خواهد شد که جایگاه مناسب و راحتی نیست و این بدن که در ناز و نعمت است خوراک مورها و کرمها خواهد شد.

ای متوکل و ای دیگر جباران و متکبران و ستمگران! همگی به هوش باشید و چشم و گوش خود را باز کنید و تماشا کنید و عبرت بگیرید. مگر در تاریخ نخوانده اید یا به چشم خود ندیده اید که ستمگران و جباران سرانجام کارشان به کجا انجامیده است؟ مگر خفت و خواری آنان را شاهد نبوده اید؟ آیا حکومت آنان جاودانه بوده است؟ آیا شاهد نبوده اید که ستمگرانی با خفت و خواری به محاکمه کشیده شده اند؟ آیا شاهد نبوده اید که ظالمان و جبارانی برای جان خود التماس کرده و با خفت و خواری جان تسلیم کرده و با ذلت مدفون شده اند؟ آیا شاهد نبوده اید که کاخ ها و قصرها جولانگاه جغدان گشته است؟ آیا شاهد نبوده اید که پدران ستمگر به دست فرزندان و برادران به قتل رسیده و تخت و تاجشان تصاحب شده است؟

پس اندکی به خود آیید و تدبر کنید و بیاندیشید تا شاید دریابید و به راه باز گردید و از ستم و حق کشی دست بردارید و حق را به حقدار بسپارید و عاقبت بهتری را برای خود رقم بزنید. و بدانید که از دو چیز در امان نیستید یکی خشم خدا و دیگری خشم ملت ها.

از خشم و غضب الهی بترسید و از ظلم و ستم و فساد دست بردارید! امام هادی(ع) می فرماید: «من امن مکر الله و الیم اخذه تکبر حتی یحل به قضاؤه و نافذ امره. و من کان علی بینة من ربه هان علیه مصائب الدنیا و لو قرض و نشر» هرکس خود را از مکر خداوند و مواخذه او در امان ببیند گردنکش و متکبر می شود تا اینکه قضای الهی و حکم نافذش او را فرا گیرد. اما کسی که با دلیل آشکار الهی حرکت کند مصیبت ها و بلاهای دنیوی برای او آسان باشد هرچند قطعه قطعه شود و پراکنده گردد (تحف العقول، ص۵۱۱).

علت جباریت گردنکشان و جباران این است که از خدا غافلند و همین امر باعث می شود که آن قدر به ظلم و ستم خود ادامه دهند تا به خشم و غضب خدا و مردم گرفتار شوند. البته اگر مطابق اصول الهی و انسانی عمل کنند در این راه نباید نگران هیچ مشکلی و مصیبتی باشند.

به هر حال خودخواهی و گردنکشی خشم مردم را در پی دارد. امام هادی(ع) می فرماید: «من رضی عن نفسه کثر الساخطون علیه» هرکس خودخواهی پیشه کند خشم و غضب کنندگان او زیاد خواهند شد (انوار البهیه، ص۱۴۳). و البته خشم خالق مهم تر است هر چند خشم خالق خشم مخلوق را نیز در پی دارد. آن حضرت می فرماید: «من اتقی الله یتقی، و من اطاع الله یطاع، و من اطاع الخالق لم یبال سخط المخلوقین، و من اسخط الخالق فلییقن ان یحل به سخط المخلوقین» هرکس از خدا بپرهیزد از او بپرهیزند، و هر کس خدا را اطاعت کند اطاعت شود، و هرکس از خدا اطاعت کند باکی از خشم مخلوق ندارد، و هر کس خدا را به خشم آورد باید یقین کند که به خشم مخلوق گرفتار شود (تحف العقول، ص۵۱۰).

عبدالرحیم سلیمانی اردستانی

شنبه 21/8/1390 - 18:20

سخن گفتن از کسی که مکتبی را بنا کرد و دین اسلام را از گردونه‌های تحریف و افکار التقاطی نجات داد و تعالیم فراموش‌شده پیامبر(ص) و علی(ع) را به فرهنگ فرسوده مسلمانان باز گردانید، کار سهل و همواری نیست. در میان آموزه‌های جعفر بن محمد(ع) توجه به حقوق آدمیان، به ویژه در برخورد با مخالفان فکری خود، برجستگی خاصی را نشان می‌دهد. از باب نمونه روزی فرزندش امام کاظم(ع) را چنین پند داد: «فرزندم اگر کسی رازها و پوشیده‌های دیگران را آشکار کند، خداوند، نهان‌های خانوده‌اش را آشکار می‌کند و کسی که شمشیر سرکشی و طغیان برآورد، به آن کشته خواهد شد.

کسی که با افراد بی‌فرهنگ مراوده کند خوار می‌شود و کسی که با علما و دانشمندان همنشینی کند، بزرگوار می‌شود و کسی که از چیزهایی – که در معرض بدگمانی هستند – پرهیز نکرد، متهم می‌شود. فرزندم! مبادا شخصیت مردم را لگدکوب کنی، زیرا شخصیت تو لگدکوب خواهد شد؛ مبادا در آنچه به تو مربوط نیست دخالت کنی زیرا خوار و ذلیل خواهی شد. فرزندم! حقیقت را بگو خواه به سود تو باشد، خواه به زیانت.» امام صادق(ع) این سخنان را به کسی می‌گوید که پس از خودش پیشوایی جامعه را بر‌عهده دارد. در میراث مکتب اسلام واقعی، حقوق، آبرو و حیثیت همه آدمیان در درجه نخست اهتمام است. شخصیت کسی را لگدکوب کردن یا تجسس در احوال دیگران کردن، بازتاب آن در همین جهان خواهد بود.

بنابراین هشدار او به فرزندش حفظ حیثیت افراد است. چرا امام صادق(ع) چنین سخنانی را اندرز می‌دهد؟ پاسخ آن روشن است. حکومتی به نام خلیفه رسول‌خدا(ص) برسر کار آمده و داعیه دینداری دارد اما چنان با مخالفان خود برخورد می‌کند که یادآور ایام جاهلیت است. خلفای عباسی با حفظ ظواهر دینی و شعایر اسلامی، زندان‌های خود را از آل ابی‌طالب پر کرده و خفقان را بر همه جا حاکم کردند. روزی کمیت اسدی، شاعر به آن حضرت وارد شد، به امام عرض کرد شعری سرودم اگر اجازه می‌فرمایید بخوانم، امام فرمود، ممکن است برایت دردسر شود – در روزگار خفقان و سرکوب- کمیت گفت این قصیده درباره شماست؛ بیدرنگ اشعارش را خواند تا اینکه گفت: کلام النبی الهداه کلامنا و افعال اهل الجاهلیه نفعل؛ یعنی سخنان پیامبران راهنمای ماست ولی کارهای مردم جاهلیت را انجام می‌دهیم. امام صادق(ع) نیز که در روزگار فرمانروایان جائر و به اصطلاح «دینی» قرار گرفته و شاهد است که به‌نام خلیفه رسول‌خدا(ص) چه بر روزگار آل ابی‌طالب و دیگران می‌رود، در پی آن است تا مردم را با ذکر احادیث از زبان پیامبر(ص)، روشن نماید. یک جا می‌فرمایند: در نصیحتی به عامل منصور در اهواز می‌فرماید: «… بدان که رهایی و نجات تو در جلوگیری از خونریزی آزار دوستان خدا و مدارای با مردم است. دوم نیک رفتاری و نرمی همراه با خودداری از ضعف و سخت‌گیری بدون خشونت است… .

از سخن‌چینان و بدگویان بپرهیز…‌ای بنده خدا از ترساندن مردم نیز بپرهیز…» (تحف‌العقول)

در پافشاری بر عدالت از قول رسول‌خدا(ص) می‌فرماید: «یک‌روز عدالت حاکم با ۷۰ سال عبادت برابر است و هیچ کس به خود بزرگ‌بینی دچار نمی‌شود مگر به دلیل ذلتی که در خویش احساس می‌کند.» همچنین درباره گذشت یا درباره کم‌خردی می‌فرماید: «سزاوارترین مردم به عفو و گذشت، تواناترین آنها برکیفر و گوشمالی است. کم‌خردترین مردم کسی است که به زیردست خود ستم کند و از کسی عذر نپذیرد. اینها و هزاران نمونه از این گفتار علامت جامعه جعفری است. جامعه جعفری فقط به اجرای احکام فقه امام جعفر صادق(ع) نیست، بلکه با به‌کارگیری تمام تعالیم امام صادق(ع)، به ویژه در حوزه‌های اخلاق و مدیریت جامعه، جامعه جعفری می‌شود. جامعه جعفری، یعنی جامعه‌ای که مخالفان و ملحدین مانند ابن ابی‌العوجا، بی‌محابا عقاید خود را می‌گفتند و پاسخ‌های علمی دریافت می‌کردند. جامعه جعفری، یعنی جامعه‌ای که مردم از عالی‌ترین مقام علمی و عملی دلیل بخواهند.

همچنان‌که در زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) چنین بود و شاگردان آنان از امامان خود طلب دلیل می‌کردند. گفت‌وگوی امام صادق(ع) با افراد ملحدی چون: عبدالملک مصری در خانه کعبه، عبدالله دیصانی در منزل خودش و ابن ابی‌العوجا در مسجد مدینه از نشانه‌های آزاد فکری در مکتب جعفری است. مهم‌ترین نکته‌ای که امام صادق(ع) به مفضل بن عمر در زمینه اخلاق می‌آموزد، این است که: «برای مردم همان بپسند که برای خود می‌پسندی و بدان که هر کاری پیامدی دارد… . هشدار که بر قله‌ای بالا نروی که بالا رفتن آن آسان و پایین آمدن آن دشوار است… . هریک از شما که در دین خود پرهیزگاری و راستگویی و امانت‌داری و خوش‌خویی با مردم را پیشه کند، می‌گویند این فرد «جعفری» است و من خوشنود می‌شوم و اگر جز این باشد، گرفتاری و ننگ آن بر من است.» شاید این سخنان به نظر خواننده ساده تلقی شود؛ اما گرفتاری امروز جوامع مسلمانان به دلیل فقدان این نصایح است. اگر حاکمان جوامع اسلامی تنها جمله کوتاه امام(ع) را که می‌گوید: «برای مردم همان بخواه که برای خود می‌خواهی» که به قاعده طلایی معروف است، به کار می‌گرفتند، شاهد این همه ستم و حق‌کشی نبودیم. امام صادق(ع) به خاطر سه چیز رنج می‌برد، یکی ستم خلفای عباسی، دوم توجیهی که درباریان برای ستم‌های این خلفای عباسی داشتند و سوم جهالت و ناآگاهی مردم. مکتب جعفری بزرگ‌ترین پیامش این است که در اسلام ستم بر مردم وجود ندارد، هیچ ظلمی قابل توجیه نیست و انسان مسلمان باید نسبت به مسایل جامعه خود، آگاهی داشته باشد و بی‌تفاوت نباشد.

 محمدتقی فاضل‌میبدی

منبع : شرق

جمعه 1/7/1390 - 20:55

همان طور که مشهور است نام مکتب شیعه اثنی عشری با امام جعفر صادق(ع) گره خورده به گونه ای که این مکتب به «جعفری» نامبردار است. هرچند نخستین امام شیعیان حضرت علی ابن ابی طالب(ع) است، اما از آنجا که نشو و نمای فکری این مکتب در جنبه های مختلف بیشتر توسط امام جعفر صادق(ع) صورت گرفته این مکتب به او منسوب گردیده است. به هر حال مکتب و مذهب شیعه اثنی عشری که به مکتب جعفری معروف است ویژگی های خاص خود را دارد و با اموری از دیگر مذاهب اسلامی متمایز است.

گاهی تمایز مکاتب مختلف با اجزاء و عناصری است که ممکن است در یک مکتب یا مذهب موجود باشد و در دیگری نباشد؛ اما همیشه اینگونه نیست، بلکه گاهی تمایز به عناصری است که در همه وجود دارد اما تاکیدها متفاوت است و ممکن است عنصری که مشترک است در یکی از آنها از جایگاه بیشتر و بهتری برخوردار است و در دیگری کمتر و پایین تر. برای مثال در همه نحله ها و گروه های اسلامی هم عبادت و ذکر و یاد خدا وجود دارد و هم توجه به خلق خدا و رعایت کردن حقوق آنان و هم توجه به اخلاق. اما در برخی توجه اول و جایگاه اول از آن عبادت است و در دیگری از آن رعایت حقوق است و در سومی برای مثال از آن اخلاق. ویژگی مکتب صادق آل محمد(ع) این است که با اینکه به عبادت و یاد خدا توجه می کند، اما رعایت حقوق انسان ها را مهم تر از هر چیز می شمارد و جایگاهی ویژه به آن می دهد. در واقع رعایت حقوق انسان ها شالوده ای است که هم اخلاق بر اساس آن بنا می شود و هم عبادت و یاد خدا با آن معنا می یابد.

در سخنی از امام صادق(ع) توجه و احترام به دین خدا مساوی و برابر رعایت حقوق مردم شمرده شده است. آن حضرت می فرماید: «هر که دین خدا را ارج نهد و برای آن ارزش قائل باشد، به حقوق برادران خود نیز ارج می نهد و هر که دین خدا را خفیف شمارد، به حقوق برادران خود اهمیتی نمی دهد (بحار الانوار، ج۷۴، ص۲۸۷).

مطابق این سخن معیار سنجش میزان دینداری مردم میزان و مقدار توجه آنان به حقوق انسان هاست و انسانی دیندارتر است که حقوق انسان ها را بیشتر رعایت می کند. اگر رعایت حقوق انسان ها این جایگاه را در دین دارد پس معیار دینی بودن نظام ها و میزان همراهی آنها با دین همین رعایت حقوق انسان هاست. در اینجاست که ممکن است حکومتی و نظامی خود را دینی بخواند و حتی برخی از ظواهر دینی را هم رعایت کند، اما از آنجا که حقوق انسان ها را رعایت نمی کند و به راحتی آنها را پایمال می کند از روح و پیام دین دور باشد، و در مقابل ممکن است حکومتی و نظامی خود را سکولار و غیر دینی بخواند، اما حقوق انسان ها را رعایت کند و آن را اصل قرار دهد. چنین حکومتی قطعا به روح و هدف دین نزدیک تر است.

حکومت هایی که خود را دینی می خوانند ظواهر دین را رعایت می کنند و به بعد عبادی دین و شعائر و مناسک عبادی بیشتر توجه می کنند، اما در مکتب امام صادق(ع) وضع به گونه دیگری است. نه تنها عبادیات مهم تر از حقوق انسان ها نیست بلکه رعایت حقوق انسان ها بهترین نوع عبادت است. آن حضرت می فرماید: «خداوند به چیزی برتر از ادای حق مومن عبادت نشده است» (الکافی، ج۲، ص۱۷۰).

دین را در تعریفی کلامی و درون دینی می توان به: «برنامه خدا برای رستگاری انسان» تعریف کرد. مطابق این تعریف هدف اصلی و نهایی دین رستگاری انسان است. بنابراین جایگاه هر امری در دین به نقشی بستگی دارد که در فرایند رستگاری و نجات انسان ایفا می کند. اگر از این زاویه به این بحث نگاه کنیم و پرسشی اینگونه مطرح کنیم که: در مکتب آل محمد(ص) کدام عنصر در فرایند نجات و رستگاری انسان نقش اصلی و اساسی را ایفا می کند؟ پاسخ قطعا و به صورتی واضح و آشکار این است که: رعایت حقوق انسان ها.

امام صادق(ع) می فرماید: خدای تعالی خائن را در کنار خویش مأوی و جایگاه ندهد. راوی می پرسد: خائن کیست؟ حضرت پاسخ می دهد: خائن کسی است که درهمی را از مومنی دریغ کند یا او را از چیزی از امور دنیوی ممانعت کند. سپس می فرماید: از جمله کسانی که خدا او را به بهشت راه نمی دهد کسی است که از حق مومنی ممانعت کند (صدوق، الخصال، باب سوم، ص۱۵۱).

و نیز آن حضرت می فرماید: در روز قیامت صدایی به گوش می رسد که می گوید: کجایند آنانی که راه را بر دوستان من بستند؟ آنگاه انسان هایی با صورت کریه و زشت بر می خیزند و همان صدا می گوید: اینان کسانی هستند که مومنان را آزار داده و حقشان را انکار کرده و با آنان دشمنی ورزیده و آنان را به خاطر دین و باورهایشان مورد ستم قرار داده اند، سپس آنان را راهی جهنم می کند. قسم به خدا عقاید دینی آنان یکسان بوده ولی [جرمشان این است که] حقوق مخالفانشان را حبس کرده و اسرار آنان را فاش می ساختند (وسائل الشیعه، باب ۱۴۵ از ابواب احکام العشره).

آن حضرت در حدیث دیگری می فرماید: «کسی که حق مومنی را از بین ببرد خدای عزوجل در روز قیامت او را پانصد سال روی پایش نگه می دارد تا عرق یا خونش روان شود، و از جانب خدا ندا داده می شود: این ظالمی است که حق خدا را منع کرده است. سپس چهل روز توبیخ می شود و پس از آن دستور داده می شود تا در آتش افکنده شود» (الکافی، ج۲، ص۳۶۷).

در این روایات که در آنها از عذاب الهی به صورتی نماین و به گونه ای قابل درک برای انسان ها سخن رفته، بر عدم رستگاری کسی که حقوق انسان ها را تضییع کند و مبتلا شدن او به عذاب الهی تاکید شده است. نکته مهم و جالب در حدیث آخر این است که در آن تضییع حقوق انسان ها تضییع حقوق خدا خوانده شده است. پس رستگاری و نجات انسان ها تنها و تنها به رعایت حقوق دیگران بستگی دارد.

آن حضرت در حدیثی دیگر معیار دینی و مقدس بودن یک جامعه را بیان می کند: «امتی که در آن حق ضعیف آن از قوی آن بدون خفت و خواری ضعیف گرفته نشود هرگز مقدس نیست» (طوسی، تهذیب الاحکام، ج۶، ص۱۸۰). شبیه این حدیث از رسول خدا(ص) مکرر از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده است (کنز العمال، ج۳، احادیث ۵۵۴۴-۵۵۴۹، ۵۵۸۷، ۵۵۸۸، ۵۵۹۰ و…). و امام علی(ع) می فرماید: «بارها از رسول خدا(ص) شنیده ام که فرمود: امتی که حق ضعیف از قوی در آن بدون لکنت زبان گرفته نشود هرگز مقدس نیست» (نهج البلاغه، نامه۵۳).

پس باید نتیجه بگیریم که در مکتب صادق آل محمد(ص) رعایت حقوق انسان ها به معنای احترام به اصل دین است و کسی که آن را رعایت نکند دین خدا را خفیف و سبک شمرده است. در این مکتب هیچ عملی و هیچ عبادتی بالاتر و برتر از رعایت حقوق انسان ها نیست. نجات و رستگاری انسان ها تنها و تنها بستگی به رعایت حقوق انسانها دارد و بدون آن هیچ راهی به سوی رستگاری وجود ندارد. معیار و ملاک دینی و مقدس بودن یک جامعه و نظام تنها و تنها به میزان توجهی است که در آن به حقوق انسان ها می شود و جامعه ای که در آن حقوق انسان ها رعایت نمی شود هرگز دینی و مقدس نیست.

عبدالرحیم سلیمانی اردستانی

http://a-soleimani.blogspot.com

جمعه 1/7/1390 - 12:23

همان طور که مشهور است نام مکتب شیعه اثنی عشری با امام جعفر صادق(ع) گره خورده به گونه ای که این مکتب به «جعفری» نامبردار است. هرچند نخستین امام شیعیان حضرت علی ابن ابی طالب(ع) است، اما از آنجا که نشو و نمای فکری این مکتب در جنبه های مختلف بیشتر توسط امام جعفر صادق(ع) صورت گرفته این مکتب به او منسوب گردیده است. به هر حال مکتب و مذهب شیعه اثنی عشری که به مکتب جعفری معروف است ویژگی های خاص خود را دارد و با اموری از دیگر مذاهب اسلامی متمایز است.

گاهی تمایز مکاتب مختلف با اجزاء و عناصری است که ممکن است در یک مکتب یا مذهب موجود باشد و در دیگری نباشد؛ اما همیشه اینگونه نیست، بلکه گاهی تمایز به عناصری است که در همه وجود دارد اما تاکیدها متفاوت است و ممکن است عنصری که مشترک است در یکی از آنها از جایگاه بیشتر و بهتری برخوردار است و در دیگری کمتر و پایین تر. برای مثال در همه نحله ها و گروه های اسلامی هم عبادت و ذکر و یاد خدا وجود دارد و هم توجه به خلق خدا و رعایت کردن حقوق آنان و هم توجه به اخلاق. اما در برخی توجه اول و جایگاه اول از آن عبادت است و در دیگری از آن رعایت حقوق است و در سومی برای مثال از آن اخلاق. ویژگی مکتب صادق آل محمد(ع) این است که با اینکه به عبادت و یاد خدا توجه می کند، اما رعایت حقوق انسان ها را مهم تر از هر چیز می شمارد و جایگاهی ویژه به آن می دهد. در واقع رعایت حقوق انسان ها شالوده ای است که هم اخلاق بر اساس آن بنا می شود و هم عبادت و یاد خدا با آن معنا می یابد.

در سخنی از امام صادق(ع) توجه و احترام به دین خدا مساوی و برابر رعایت حقوق مردم شمرده شده است. آن حضرت می فرماید: «هر که دین خدا را ارج نهد و برای آن ارزش قائل باشد، به حقوق برادران خود نیز ارج می نهد و هر که دین خدا را خفیف شمارد، به حقوق برادران خود اهمیتی نمی دهد (بحار الانوار، ج۷۴، ص۲۸۷).

مطابق این سخن معیار سنجش میزان دینداری مردم میزان و مقدار توجه آنان به حقوق انسان هاست و انسانی دیندارتر است که حقوق انسان ها را بیشتر رعایت می کند. اگر رعایت حقوق انسان ها این جایگاه را در دین دارد پس معیار دینی بودن نظام ها و میزان همراهی آنها با دین همین رعایت حقوق انسان هاست. در اینجاست که ممکن است حکومتی و نظامی خود را دینی بخواند و حتی برخی از ظواهر دینی را هم رعایت کند، اما از آنجا که حقوق انسان ها را رعایت نمی کند و به راحتی آنها را پایمال می کند از روح و پیام دین دور باشد، و در مقابل ممکن است حکومتی و نظامی خود را سکولار و غیر دینی بخواند، اما حقوق انسان ها را رعایت کند و آن را اصل قرار دهد. چنین حکومتی قطعا به روح و هدف دین نزدیک تر است.

حکومت هایی که خود را دینی می خوانند ظواهر دین را رعایت می کنند و به بعد عبادی دین و شعائر و مناسک عبادی بیشتر توجه می کنند، اما در مکتب امام صادق(ع) وضع به گونه دیگری است. نه تنها عبادیات مهم تر از حقوق انسان ها نیست بلکه رعایت حقوق انسان ها بهترین نوع عبادت است. آن حضرت می فرماید: «خداوند به چیزی برتر از ادای حق مومن عبادت نشده است» (الکافی، ج۲، ص۱۷۰).

دین را در تعریفی کلامی و درون دینی می توان به: «برنامه خدا برای رستگاری انسان» تعریف کرد. مطابق این تعریف هدف اصلی و نهایی دین رستگاری انسان است. بنابراین جایگاه هر امری در دین به نقشی بستگی دارد که در فرایند رستگاری و نجات انسان ایفا می کند. اگر از این زاویه به این بحث نگاه کنیم و پرسشی اینگونه مطرح کنیم که: در مکتب آل محمد(ص) کدام عنصر در فرایند نجات و رستگاری انسان نقش اصلی و اساسی را ایفا می کند؟ پاسخ قطعا و به صورتی واضح و آشکار این است که: رعایت حقوق انسان ها.

امام صادق(ع) می فرماید: خدای تعالی خائن را در کنار خویش مأوی و جایگاه ندهد. راوی می پرسد: خائن کیست؟ حضرت پاسخ می دهد: خائن کسی است که درهمی را از مومنی دریغ کند یا او را از چیزی از امور دنیوی ممانعت کند. سپس می فرماید: از جمله کسانی که خدا او را به بهشت راه نمی دهد کسی است که از حق مومنی ممانعت کند (صدوق، الخصال، باب سوم، ص۱۵۱).

و نیز آن حضرت می فرماید: در روز قیامت صدایی به گوش می رسد که می گوید: کجایند آنانی که راه را بر دوستان من بستند؟ آنگاه انسان هایی با صورت کریه و زشت بر می خیزند و همان صدا می گوید: اینان کسانی هستند که مومنان را آزار داده و حقشان را انکار کرده و با آنان دشمنی ورزیده و آنان را به خاطر دین و باورهایشان مورد ستم قرار داده اند، سپس آنان را راهی جهنم می کند. قسم به خدا عقاید دینی آنان یکسان بوده ولی [جرمشان این است که] حقوق مخالفانشان را حبس کرده و اسرار آنان را فاش می ساختند (وسائل الشیعه، باب ۱۴۵ از ابواب احکام العشره).

آن حضرت در حدیث دیگری می فرماید: «کسی که حق مومنی را از بین ببرد خدای عزوجل در روز قیامت او را پانصد سال روی پایش نگه می دارد تا عرق یا خونش روان شود، و از جانب خدا ندا داده می شود: این ظالمی است که حق خدا را منع کرده است. سپس چهل روز توبیخ می شود و پس از آن دستور داده می شود تا در آتش افکنده شود» (الکافی، ج۲، ص۳۶۷).

در این روایات که در آنها از عذاب الهی به صورتی نماین و به گونه ای قابل درک برای انسان ها سخن رفته، بر عدم رستگاری کسی که حقوق انسان ها را تضییع کند و مبتلا شدن او به عذاب الهی تاکید شده است. نکته مهم و جالب در حدیث آخر این است که در آن تضییع حقوق انسان ها تضییع حقوق خدا خوانده شده است. پس رستگاری و نجات انسان ها تنها و تنها به رعایت حقوق دیگران بستگی دارد.

آن حضرت در حدیثی دیگر معیار دینی و مقدس بودن یک جامعه را بیان می کند: «امتی که در آن حق ضعیف آن از قوی آن بدون خفت و خواری ضعیف گرفته نشود هرگز مقدس نیست» (طوسی، تهذیب الاحکام، ج۶، ص۱۸۰). شبیه این حدیث از رسول خدا(ص) مکرر از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده است (کنز العمال، ج۳، احادیث ۵۵۴۴-۵۵۴۹، ۵۵۸۷، ۵۵۸۸، ۵۵۹۰ و…). و امام علی(ع) می فرماید: «بارها از رسول خدا(ص) شنیده ام که فرمود: امتی که حق ضعیف از قوی در آن بدون لکنت زبان گرفته نشود هرگز مقدس نیست» (نهج البلاغه، نامه۵۳).

پس باید نتیجه بگیریم که در مکتب صادق آل محمد(ص) رعایت حقوق انسان ها به معنای احترام به اصل دین است و کسی که آن را رعایت نکند دین خدا را خفیف و سبک شمرده است. در این مکتب هیچ عملی و هیچ عبادتی بالاتر و برتر از رعایت حقوق انسان ها نیست. نجات و رستگاری انسان ها تنها و تنها بستگی به رعایت حقوق انسانها دارد و بدون آن هیچ راهی به سوی رستگاری وجود ندارد. معیار و ملاک دینی و مقدس بودن یک جامعه و نظام تنها و تنها به میزان توجهی است که در آن به حقوق انسان ها می شود و جامعه ای که در آن حقوق انسان ها رعایت نمی شود هرگز دینی و مقدس نیست.

عبدالرحیم سلیمانی اردستانی

جمعه 1/7/1390 - 12:23

ادیان زنده و بزرگ عموما دارای متن و کتابی مقدس هستند که برای پیروان آن دین احترام و تقدس دارد. این احترام و تقدس از آن جهت است که این متن، اساس و محور اصلی دین و سنگ زیر بنای آن را تشکیل می دهد. این احترام در برخی از ادیان به حدی است که علاوه بر احترام عمومی و همیشگی مراسمی خاص برای تجلیل از آن وجود دارد. اما با اینکه در همه این ادیان، اصل احترام و تقدیس نسبت به متن مقدس وجود دارد چگونگی آن و هدف آن متفاوت است. گاهی نفس احترام و تقدیس عبادت است و گاهی کتاب از این جهت احترام دارد که سخن خدا و هدایت الهی است و بنا براین با احترام و تقدیس باید جزو وجود انسان گردد و در اعماق قلب و ضمیر او جای گیرد و انسان رنگ و بوی آن را بگیرد.

قرآن مجید نیز نزد مسلمانان همین وضعیت را دارد و در سراسر تاریخ اسلام از تقدس و حرمت برخوردار بوده است. اما همین امر از یک سو باعث انحرافات زیادی شده است و از سوی دیگر باعث شده است که دنیا پرستان فریبکار و دغلبازی که از دین مردم و مقدسات آنان برای رسیدن به دنیای خود استفاده می کنند از تقدس قرآن مجید نیز غافل نشوند و هر روز به نوعی آن را سر نیزه کنند.

به هر حال شناخت معنا و محتوای تقدس و حرمت قرآن مجید باعث می شود که هم از انحرافات جلوگیری شود و هم از سوء استفاده ها؛ انحرافات و سوء استفاده هایی که چه بسا باعث می شود که یک متن و یک کتاب نه تنها نقش و کارکرد واقعی خود را نداشته باشد بلکه اثری عکس آن را داشته باشد. پس باید سراغ متون مقدس اسلامی رفت تا این معنا و مفهوم را دریابیم.

قرآن مجید کتاب هدایت انسان ها به سوی نجات و رستگاری است «ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین»(بقره/۲) این کتاب که تردیدی در آن نیست، هدایتگر پارسایان است. پس معنای تقدس قرآن این است که این کتاب سخن خداست که برای هدایت انسان ها فرو فرستاده شده است. اما نقش بسیار مهم هدایتگری چگونه محقق می شود و با این کتاب چگونه باید برخورد کرد و آن را باید در چه جایگاهی قرار داد و از آن چگونه استفاده کرد تا نقش خود را در درون افراد و در اجتماع ایفا کند؟ آیا این کتاب در تاریخ اسلام در جایگاه اصلی خود قرار گرفته و نقش خود را ایفا کرده است؟

آیه ای از خود این کتاب به ظاهر به این پرسش دوم پاسخ منفی می دهد: «و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن محجورا»(فرقان/۳۰) و پیامبر گفت: پروردگارا، قوم من این قرآن را رها کردند. از آیات قبل از آیه فوق بر می آید که این سخن را پیامبر در روز قیامت به خدا عرض می کند و با عنایت به اینکه در آینده محقق می شود در زمان نزول قرآن با تعبیر گذشته بیان شده است. همچنین مقصود از قوم باید کل امت پیامبر(ص) باشد(المیزان، ذیل آیه فوق).

اگر تاریخ اسلام را در نظر بگیریم باید بگوییم قرآن مجید همیشه مورد احترام و توجه بوده و با احترامی خاص قرائت می شده و در مراحل خاص زندگی از تولد و ازدواج و وفات و دیگر مراحل زندگی مورد توجه خاص بوده است. آیا با این حال می توان گفت که قرآن مجید مهجور بوده است؟ در ماه مبارک رمضان قرآن در همه جا تلاوت می شود و از بلند گوها پخش می شود و کسانی دراین ماه بارها قرآن را ختم می کنند و… در تمام سال در شروع همه مجالس و نشستها آیاتی از قرآن مجید تلاوت می شود و گاه از این هم فراتر می روند و برای مثال درابتدای یک مسابقه فوتبال درهوای سرد زمستانی و در حالی که بازیکنان و داوران تنها لباس ورزشی پوشیده اند و البته برخی از بازیکنان یا داوران غیر مسلمان هستند، دقایقی آیات قرآن را تلاوت می کنند و بدین وسیله فوتبال را اسلامی می کنند!

آری! اگر ابتدای جلسات رسمی و غیر رسمی جامعه ای آیاتی از قرآن مجید تلاوت شود اما در آن جلسه هیچ یک از تعالیم قرآن مجید رعایت نشود و بلکه خلاف دستورات صریح آن عمل شود قرآن در چنین جامعه ای مهجور و متروک است.

اگر در جامعه ای در ابتدای برنامه های رسانه های عمومی آیات قرآن تلاوت شود اما در درون آن برنامه به صداقت و عدالت و اخلاق که اساس تعالیم قرآن است توجه نشود آیا تعالیم قرآن در چنین جامعه ای جایی دارد؟

اگر در جامعه ای بر تلاوت آیات قرآن و آداب ظاهری آن تاکید شود و نیز برای حفظ قرآن توسط کودکان برنامه ریزی گسترده شود، اما از ترویج تعالیم قرآن خبری نباشد در واقع قرآن در این جامعه متروک است.

درست است که در متون اسلامی بر تلاوت و حفظ قرآن تاکید شده است و در قرآن مجید آمده است که به هر اندازه که ممکن است قرآن را قرائت کنید(مزمل/۲۰) و رسول خدا می فرماید تلاوت قرآن صیقل دهنده دلهاست(کنز العمال، ح۲۴۴۱) و می فرماید خواندن قرآن کفاره گناهان است و پرده ای در برابر آتش و موجب ایمنی از عذاب است(بحار الانوار، ج۹۲، ص۱۷) و نیز می فرماید قرآن را با صدای زیبا بخوانید(کنز العمال، ح۲۷۶۸؛ بحارالانوار، ج۲، ص۱۱۰) اما این تلاوت و قرائت قرآن خودش موضوعیت ندارد بلکه صرفا مقدمه عمل به آن است. آیات بسیار زیادی از قرآن مجید دعوت به تدبر یا هدایت به وسیله قرآن و … می کند(نساء/۸۲؛ محمد/۲۴؛ اعراف/۲۰۴؛ اسراء/۹؛ القمر/۱۷ و …).

پیامبر خدا(ص) می فرماید: فرزندم! از خواندن قرآن غافل نباش، زیرا که قرآن دل را زنده می کند و از فحشاء و زشتکاری جلوگیری می کند و از ستم و گناه باز می دارد(کنز العمال، ح۴۰۳۲). پس از آن جهت باید قرآن را تلاوت کرد که این آثار ارزنده را دارد و اگر این آثار را نداشته باشد تلاوت ارزشی نداشته است. آن حضرت در سخنی دیگر به این امر تصریح می کند: تو تا آن زمان خواننده قرآن هستی که تو را از گناهان باز دارد. پس اگر باز نداشت، قرآن نخوانده ای (گزیده میزان الحکمه، ص۶۳۷). پس صرف تلاوت و قرائت قرآن ارزشمند نیست بلکه به نتیجه و تاثیر آن بستگی دارد. به همین جهت پیامبر می فرماید: ای بسا قرآن خوانی که قرآن لعنتش می کند(بحار الانوار، ج۹۲، ص۱۸۴).

پیامبر می فرماید: برای ملازم قرآن شایسته نیست با کسی که نسبت به او تندی کرده است، تندی کند و کسی که در درونش کلام خداست، با کسی که نسبت به وی رفتار جاهلانه می کند، نابخردانه رفتار نمی کند(کنز العمال، ح۲۳۴۷).

آری! تلاوت و قرائت قرآن مجید بسیار ارزشمند است و در واقع با قرائت قرآن، خدا با انسان سخن می گوید. پیامبر خدا(ص) می فرماید: هر گاه فردی از شما دوست داشته باشد که پروردگارش با او سخن بگوید، قرآن بخواند(کنز العمال، ح۲۲۵۷). با قرائت قرآن است که انسان هدایت می شود و با خواست خدا و اخلاق خدایی آشنا می گردد و متخلق به آن می گردد. و البته این در صورتی است که صرف خواندن و از زبان گذراندن نباشد و همراه با تدبر و تامل باشد چنان که مولای متقیان علی(ع) می فرماید: بدانید که در قرآن خواندنی که با تدبر همراه نباشد، خیری نیست؛ بدانید که در عبادتی که با فهم و اندیشه توأم نباشد، خیری نیست(بحار الانوار، ج۹۲، ص۲۱۱).

خداوند تعالی می فرماید: کسانی که کتاب به آنان دادیم و آن را آن گونه که باید تلاوت می کنند (یتلونه حق تلاوته) ایشانند که به آن ایمان دارند(بقره/۱۲۱). اما تلاوت «آنگونه که باید یا حق تلاوت» چیست؟ امام صادق(ع) می فرماید حق تلاوت آن است که: آیات قرآن را روشن و شمرده می خوانند، سعی می کنند معانیش را بفهمند، احکام و فرامینش را به کار می بندند، به وعده اش امیدوارند، از عذابش می ترسند، از داستانهایش سرمشق می گیرند، از مثل هایش پند می گیرند، امرهایش را به جا می آورند و از نهی هایش دوری می کنند. به خدا سوگند که حق تلاوت قرآن به حفظ آیات و پشت سر هم خواندن حروف و کلماتش تلاوت سوره هایش و تکرار ده جزو و پنج جزو آن نیست. برخی حروف و کلماتش را حفظ کردند و حدود و معنایش را فرو گذاشتند. حق تلاوت به تدبر و تامل در آیات قرآن است…(تنبیه الخواطر، ج۲، ص۲۳۶).

به هر حال تلاوت قرآن اینگونه است و کسی که اینگونه آن را تلاوت کند انسان دیگری، و در واقع انسان واقعی می شود. اما اگر جامعه ای و نظامی را دیدیم که در آن قرآن زیاد تلاوت می شود و همه جا صدای آن شنیده می شود، از میدان های ورزشی تا بلند گوهای مساجد و رسانه ها و تا مجالس خصوصی و عمومی و این تلاوت و نیز توجه به حفظ الفاظ قرآن ترویج و تبلیغ می شود، اما از اخلاق قرآنی و عدالت قرآنی و تقوا و پارسایی قرآنی خبری نیست، در این جامعه قرآن در واقع مهجور و متروک است و چنین جامعه ای مصداق روشن و واضح سخن علی(ع) است که می فرماید: بر مردم روزگاری خواهد آمد که در بین آنان از قرآن جز خطوطش و از اسلام جز نامش باقی نماند. مساجد شان از جهت بنا و ساختمان آباد اما از جهت هدایت خراب است؛ ساکنان و آبادکنندگان آن بدترین مردم روی زمین اند؛ فتنه و فساد از آنان بر می خیزد و خطا ها در آنان لانه می کند(نهج البلاغه، حکمت ۳۶۹).

آری، تلاوت و قرائت قرآن مجید یکی از عبادات مهم است و در همه سال ارزشمند است و البته این ارزشمندی در ماه مبارک رمضان بسیار بسیار بیشتر است و روایات اسلامی مکرر بر این امر تاکید کرده اند. اما آیا قرائت قرآن صرفا به معنای ادای مکرر الفاظ و خواندن آیات آن به صورت های مختلف است؟ هرگز! ماه رمضان ماه عمق بخشیدن به دینداری است و این عمق بخشیدن با تدبر در آیات الهی ایجاد می شود. با تدبر و تفکر در آیات الهی است که عمق وجود انسان ها متحول شده و در واقع خدا در ژرفای وجود آدمی لانه می کند و بو و رنگ خدایی می گیرد. این معنای قرائت قرآن و تلاوت آن در ماهی است که بهار قرآن خوانده شده است.

عبدالرحیم سلیمانی اردستانی

a-soleimani.blogspot.com

پنج شنبه 13/5/1390 - 7:53

عبدالرحیم سلیمانی اردستانی

امام سجاد(ع) در دوره و عصری خفقان آلود زندگی می کرد که در آن هیچ گونه فعالیت سیاسی و فکری ممکن نبود. با این حال آن امام همام از طریقه های مختلف با ظلم و ستم مبارزه می کرد. یکی از محورهای مبارزه آن حضرت برخورد با عالمانی بود که در خدمت حکومت ظلم بودند و با ابزار دین ظلم و ستم حاکمان را توجیه می کردند و توده های مردم را با ارائه چهره ای منحرف و منحط از دین رام می ساختند. نمونه ای از این عالمان فردی بود به نام محمد ابن مسلم زُهری که در علم دین و فقه در آن زمان مشهور بود. از مالک ابن انس نقل است که: «در مدینه جز یک محدث و فقیه ندیدم او ابن شهاب زُهری بود»(محمد ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۸۸).

به هر حال این عالم و فقیه متبحر به خدمت دربار بنی امیه در می آید و سال ها خدمت می کند و به پست و مقام و مال و منال می رسد. البته در این باره اختلاف است که آیا این آقای زُهری در ابتدا در دربار بنی امیه بوده و در آخر عمر توبه کرده و شاگرد امام سجاد(ع) گردیده یا برعکس(سفینة البحار، ج۱، ص۵۷۳). اما به هر حال در زمانی که زُهری در دربار بنی امیه به خدمتگزاری مشغول است امام سجاد(ع) نامه ای به او می نویسد و اعمال ناپسند او را گوشزد می کند. آن حضرت در این نامه نکات بسیار مهمی را بیان می کند که مطالعه آن برای همیشه سودمند و مفید است، چرا که نقش عالمان دنیاپرست را در ظلم و ستم های حاکمان جور روشن می سازد. در این نامه آمده است:

« خدا، ما و تو را از فتنه ها نگاه دارد و تو را از (گرفتارى به) آتش (دوزخ) حفظ کند، تو در حالتى قرار گرفته اى که هر کس این حالت تو را بشناسد، شایسته است به حال تو ترحم کند. نعمتهاى گوناگون خدا بر تو سنگینى کرده است: خداوند بدن تو را سالم، و عمرت را طولانى کرده است و چون خداوند تو را حامل علوم قرآن و فقیه و آشنا به احکام دین و عارف به سنت پیامبر قرار داده حجت او بر تو تمام گشته است…. خداوند در برابر این نعمتها شکر آنها را بر تو واجب کرده و تو را به این وسیله آزمایش کرده است آنجا که فرموده:

«اگر شکرگزارى کردید، حتما نعمت شما را افزون مى سازم و اگر ناسپاسى کردید، بى شک عذاب من سخت است»(ابراهیم/۷).

ببین، فردا که در پیشگاه خدا ایستادى و خداوند از تو پرسید که شکر نعمتهاى او را چگونه گزاردى، و در برابر حجتهاى او چگونه به وظایف خود عمل کردى، وضع تو چگونه خواهد بود؟ گمان نکن که خداوند عذر تو را خواهد پذیرفت و از تقصیرت در خواهد گذشت، هرگز! خداوند در کتاب خود از علما پیمان گرفته است که حقایق را براى مردم بیان کنند، آنجا که فرموده است: «آن (کتاب آسمانى) را براى مردم بیان کنید و کتمان نکنید»(ال عمران/۱۸۷). بدان، کمترین چیزى که کتمان کردى و سبکترین چیزى که بر دوش گرفتى، این است که وحشت ستمگر را به آرامش تبدیل کردى و چون به او نزدیک شدى و هر بار تو را دعوت کرد اجابت نمودى، راه گمراهى را براى او هموار ساختى. چقدر مى ترسم که در اثر گناهانت فردا جایگاهت با خیانتکاران یکى باشد و به خاطر آنچه به ازاى همکارى با ستمگران به چنگ آورده اى، بازخواست شوى.

چیزهایى را که حق تو نبود، وقتى به تو دادند، گرفتى، و به شخصى نزدیک شدى که حق هیچکس را ادا نکرده است و هنگامى که او تو را به خود نزدیک کرد، هیچ باطلى را بر طرف نکردى و کسى را که دشمن خدا است، به دوستى برگزیدى. آیا چنین نبود که وقتى او تو را دعوت کرد و مقرب خود ساخت، (حاکمان) از تو محورى ساختند که سنگ آسیاب مظلمه هایشان برگرد آن مى چرخد و تو را پلى قرار دادند که از روى آن به سوى کارهاى خلافشان عبور مى کنند و نردبانى ساختند که از آن به بام گمراهى و ضلالتشان بالا مى روند؟

تو (مردم را) به سوى گمراهى آنان دعوت مى کنى و راه آنان را طى مى کنى. آنان به وسیله تو، در(دل) علما ایجاد شک کردند و به وسیله تو دلهاى جاهلان را به سوى خود جذب نمودند. (تو آنقدر با وجهه دینى خود به آنان خدمت کردى که) نزدیکترین وزرا و نیرومندترین یارانشان، به قدرى که تو فساد آنها را در چشم مردم صلاح جلوه دادى، نتوانسته اند به آنان کمک کنند و به اندازه تو باعث رفت و آمد و ارتباط خواص و عوام با آنان گردند.

آنچه (به عنوان حقوق و مقررى و جواهر و…) به تو داده اند، در مقابل آنچه (در توجیه اعمال خلافشان) از تو گرفته اند، چقدر ناچیز و کم ارزش است؟! چقدر اندک است آن چه (از دنیا) براى تو آباد کرده اند، اینک ببین چقدر (آخرت تو را) خراب کرده اند؟! بنگر چه مى کنى و مراقب خویشتن باش و بدان که دیگرى مواظب تو نخواهد بود، نفس خود را همچون یک شخص مسئول، مورد محاسبه قرار بده.

بنگر که شکر خدا را، که در خردسالى و بزرگى با نعمتهاى خود تو را روزى داده، چگونه به جاى آوردى؟ چقدر مى ترسم که مشمول این سخن خدا باشى که فرموده است:

«بعد از آنان، فرزندانى جانشین آنها شدند که وارث کتاب (آسمانى تورات) گشتند (اما با این حال) متاع این دنیاى پست را مى گیرند (و بر حکم و فرمان خدا ترجیح مى دهند) و مى گویند: (اگر ما گنهکار باشیم) بزودى (از طرف پروردگار) بخشیده خواهیم شد»(اعراف/۱۶۹).

تو در سراى جاوید نیستى، بلکه در جهانى هستى که اعلام کوچ کرده است، مگرانسان پس از همسالان و همگنان خود چقدر در این دنیا مى ماند؟! خوشا به حال کسى که در دنیا (از گناهان خویش) بیمناک باشد، و بدا به حال کسى که مى میرد و گناهانش بعد از وى مى ماند.

هشیار و بیدارباش که بدین وسیله به تو اعلام خطر شد،(و در جهت اصلاح خویش) گام پیش بنه که (فعلا) به تو مهلت داده شده است. تو با نادان طرف نیستى، و آن کس (خدا) که حساب اعمال تو را نگه مى دارد، هرگز (از لغزشهایت) غافل نمى شود. آماده سفر باش که سفر دورى در پیش دارى، گناهانت را درمان کن که دلت سخت بیمار شده است.

گمان نکن که من مى خواستم تو را سرزنش و ملامت و نکوهش کنم، نه، خواستم خداوند اشتباهات گذشته تو را جبران کند و دین از دست رفته ات را به تو باز گرداند، و در این کار، سخن خدا را یاد کردم که فرمود: «تذکر بده زیرا تذکر براى مومنان سودمند است»(ذاریات/۵۵).

یاد همسالان وهمگنان خویش را که در گذشته اند و تو تنها مانده اى، از خاطر برده اى، بنگر آیا آن گونه که تو گرفتار (و آلوده) شدى آنان گرفتار شدند؟ آیا آنچنان که تو سقوط کردى، سقوط کردند؟ آیا تو امر نیکى را یاد کردى که آنان آن را نادیده گرفتند؟ آیا چیزى را تو دانستى که آنان ندانستند؟ نه، چنین نیست، بلکه در اثر موقعیتى که پیدا کردى، در چشم عوام منزلت و احترام یافتى و وضع تو آنان را به زحمت افکند زیرا از رأى تو پیروى مى کنند و به دستور تو عمل مى نمایند، هر چه را تو حلال بشمارى حلال، و آن چه را حرام بشمارى، حرام مى شمارند. البته تو چنین صلاحیت و اختیارى (در حلال و حرام) ندارى، ولى آنچه آنان را بر تو چیره ساخته، طمع بستن آنان به آن چه تو دارى، از دست رفتن علمایشان، چیرگى نادانى بر تو و آنان، و ریاست طلبى تو و آنان بوده است.

آیا نمى بینى که چقدر در نادانى و غرور فرو رفته اى، و مردم چقدر در گرفتارى و فتنه به سر مى برند؟! تو آنان را گرفتار کردى و مردم با دیدن وضع و موقعیت تو، دستاوردهاى خود را نادیده گرفته شیفته مقام و منصب تو شدند، و دلهایشان مشتاق است که به رتبه علمى تو نایل گردند، یا به مقام و منصب تو برسند، و بدین ترتیب در اثر رفتار و حرکت تو، در دریایى (از گمراهى) سقوط کردند که عمق آن ناپیداست و به گرفتارى اى دچار شدند که ابعاد آن نامعلوم است، خدا به داد ما و تو برسد که او فریاد رس (درماندگان) است.

اینک از تمام منصبها و سمتهاى خویش کناره گیرى کن تا به پاکان و صالحان پیشین بپیوندى؛ آنان که اینک در کفنهاى پوسیده در آغوش خاک خفته اند، شکمهایشان به پشتهایشان چسبیده است، بین آنها و خدا هیچ حجاب و حایلى نیست، دنیا آنان را فریب نمى دهد و آنان شیفته دنیا نمى گردند (به دیدار خدا) دل بستند و آن گاه به (میعاد) معبود فرا خوانده شدند و چندى نگذشت که (به اسلاف خود) پیوستند. در صورتى که دنیا تو را در این سن پیرى وبا این مقام علمى و در این دم مرگ این گونه گمراه و شیفته سازد، پس، از جوانان کم سن و سال، نادان، سست رأى، و اشتباهکار چه انتظارى مى توان داشت؟ «انا لله و انا الیه راجعون» به چه کسى باید پناه برد و از چه کسى باید چاره درماندگى را خواست؟ از مصیبت خود، و آن چه در تو مشاهده مى کنیم، به خدا شکوه مى کنیم و در این مصیبتى که توسط تو بر ما وارد شده انتظار اجر و پاداش از پیشگاه او داریم.

بنگر که چگونه سپاس خدا را که در خردى و بزرگى، به تو روزى داده به جاى آوردى؟ و چگونه در پیشگاه خدا که تو را در پرتو دینش در میان مردم آبرو بخشیده، تعظیم مى کنى؟ و چگونه حرمت کسوت الهى را که تو را در آن کسوت بین مردم پوشیده داشته حفظ مى کنى؟ و میزان نزدیکى یا دورى تو، نسبت به خدا که به تو دستور داده است به او نزدیک و تسلیم فرمانش باشى، تا چه حد است؟

تو را چه شده است که از خواب غفلت بیدار نمى شوى و از لغزش هایت توبه نمى کنى؟ و مى گویى:«به خدا سوگند هیچ وقت حرکتى براى خدا نکرده ام که در آن دین خدا را زنده کرده یا باطلى را از میان برده باشم»؟!

آیا این است شکر نعمت پروردگار که تو را حامل علوم دین قرار داده است؟! چقدر مى ترسم که مصداق این سخن خدا در قرآن باشى که فرمود: «نماز را ضایع کردند و پیروى از شهوت نمودند و بزودى (کیفر) گمراهى خود را خواهند دید»(مریم/۵۹).

خداوند تو را حامل (علوم) قرآن قرار داد و علم دین را نزد تو به ودیعت سپرد ولى تو آن را ضایع گردانیدى، خدا را سپاس مى گزاریم که ما را از گمراهى تو حفظ کرد، والسلام»(تحف العقول، ص۲۷۴-۲۷۷، ترجمه از “سیره پیشوایان”، ص۲۸۹-۲۹۴ با اندکی تصرف در ترجمه).

منبع: وبلاگ نویسنده

پنج شنبه 16/4/1390 - 12:1

خرافات و خرافه پرستی گونه ای بیماری مسری است که همواره جامعه را تهدید می کند. مداوای این بیماری در مرتبه نخست بر عهده اهل اندیشه و مصلحان جامعه و بویژه رهبران دینی است و بی تفاوتی این قشر از جامعه در این امر قابل چشم پوشی نیست. شأن عالمان دین شأن پیامبران است که با غلو و خرافات مبارزه می کرده و سکوت را روا نمی شمردند. از متون دینی بر می آید که بالا بردن سطح آگاهی مردم و مبارزه با بدعت ها نقش مهمی در نابودی خرافه و خرافه پرستی ایفا می کند. به نظر می رسد که قرآن مجید راه و روش خاصی را برای مبارزه با این بیماری ارائه می دهد. این راه و روش را می توان در قالب مراتب و مراحل زیر بیان کرد:

۱- نهادینه شدن تدّبرو تفکردرعقاید

یک نظام اعتقادی در صورتی درست و صحیح است که بر پایه عقل و خرد استوار گشته باشد و مرز میان اعتقاد صحیح و خرافه را همین عقل و خرد مشخص می کند.

هرچند عقل نیز عاری از خطا و اشتباه نیست اما تنها ابزار و وسیله ای که برای تشخیص حق از باطل در اختیار انسان است همین عقل است. حتی اموری که به عنوان سنت دینی به دست ما رسیده است با داوری و سنجش عقل و خرد مفید و سودمند می گردد و درست آن از نادرست تشخیص داده می شود. علامه طباطبائی درباره اهمیت و جایگاه عقل در عقاید قرآنی، چنین می‌گوید:

اگر کتاب الهی را تفحص کامل کرده و در آیاتش دقت شود، شاید بیش از سیصد آیه وجود دارد که مردم را به تفکر، تذّکر وتعقّل دعوت کرده، و یا به پیامبر استدلالی را برای اثبات حقی و یا از بین بردن باطلی، آموخته است. خداوند در قرآن حتی در یک آیه، بندگان خود را امر نفرموده که نفهمیده به خدا و یا هر چیزی که از جانب اوست، ایمان آورند و یا راهی کورکورانه بپیمایند(المیزان، ج۵، ص۲۵۴- ۲۵۶).

از سوی دیگر عقل، زبان مشترک همه انسانها است . با این زبان می توان با دیگران ارتباط برقرار کرد، دلیل آورد، و مبنایی برای عقاید قابل دفاع ساخت . اگر عقل نباشد، هیچ نقطه اتکایی برای سخن گفتن و مبادله کلام وجود ندارد.

پس قوام انسان به اندیشیدن است، لذا طبیعی است که قرآن کریم مبدأ کار خود را از عقل شروع کند و مردم را به تفکر و تعقل در عقاید دعوت و تشویق نماید. معیار درستی آنها را عقل بداند. عقاید جامعه در صورتی درست می شود که تعقل و تدبر در آن نهادینه و فراگیر شود. به همین جهت قرآن مجید نسبت به تعقل و تدبر توجه ویژه ای کرده است.

در آیات متعددی از قرآن کریم دعوت به تدبر و تفکر در عقاید و آیات الهی شده است. این امر به تثبیت عقاید و نهادینه شدن تفکر و اندیشه در جامعه می انجامد. برای نمونه در آیات زیر بر این امر تاکید شده است:

۱-«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ»(ص /۲۹). (این) کتابی مبارک است که آن را به سوی تو نازل کرده‌ایم تا درباره آن بیندیشید، و خردمندان پند گیرند.

۲- وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ(النحل/۴۴). و این قرآن را به سوی تو فرود آوردیم، تا برای مردم آنچه را به سوی ایشان نازل شده است توضیح دهی، و امید که آنان بیندیشند.

۳ـ … کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآْ‏یاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ (البقره/، ۲۱۹). این گونه، خداوند آیات (خود را) برای شما روشن می‌گرداند، باشد که در (کار) دنیا و آخرت بیندیشید.

همگی این آیات،‌ ما را تشویق به تدبر در کتاب خدا می‌کند و از ما می‌خواهد تنها قرآن را نخوانیم، بلکه بیندیشیم و از آن برای توسعه فکر و فهم خود در انتخاب بهترین ها استمداد کنیم.

۲- آزادی اندیشه

گفتیم قرآن کریم از چند جهت ما را به موضوع اعتقاد صحیح و اهمیت آن توجه می‌دهد، یکی از این راه‌ها، تدبر و اندیشیدن در آیات الهی بود. لازمه این توجه، فراهم کردن فرصت ها برای اندیشیدن دیگران و انتخاب و آزادی عقیده و امکان انتشار عقاید مختلف است که البته ممکن است گمراهی برخی از افراد را در پی داشته باشد. بنابراین، اگر قرآن دعوت به تدّبر و تفکر می‌کند، به این معنی است که راه تفکر را باز کرده، اندیشه مخاطبان خودرا به چالش کشیده و زمینه نقد عقیده از سوی مخالف را پیش بینی کرده است. قرآن مجید از مردم نمی خواهد که سخن او را بشنوند و تبعیت کنند، بلکه می خواهد که مردم سخن او را بشنوند و در آن تدبر و تامل کنند و آن را فهم کنند. اکنون در جهت توضیح فواید آزادی اندیشه در مبارزه با خرافات، به نکاتی اشاره می گردد:

یکم: آزادی اندیشه و نقد عقاید فرصت انتخاب صحیح را فراهم می کند. در سایه آزادی اندیشه است که می توان عقاید باطل و سخیف و بی سند را از صحیح آن شناخت .

دوم: فایده دیگر آزادى بیان، رشد و ارتقای اندیشه دینی است. این امر باعث می شود که عقاید و اندیشه ها عمق یابند و در نتیجه زمینه برای اندیشه های سطحی و نیز ظاهرگرایی و عقاید خرافی به وجود نیاید. نتیجه محدودیت فکرى، رواج ظاهر گرایى و قشرى گرایى است. صفتى که عمدتاً در جامعه هاى استبدادى و انحصارگرا نمایان مى شود و جامعه در بساطت و انحطاط قرار مى گیرد.

سوم: فایده دیگر آزادى بیان، پیشگیری از حربه تکفیر است. زیرا جلوگیرى از نشر عقاید به نام دین و دفاع از آن، موجب متداول شدن استفاده از این حربه در سرکوب مخالفان و هر اندیشه و فهم و درکى که مخالف صاحبان قدرت دینی و سیاسی باشد خواهد شد.

چهارم: اصلاح عقیده با نقد مداوم اندیشه از سوی مخالفان. یکی از عوامل رواج خرافات و بدعتها نبود زمینه نقد و بررسی آزادانه است. اگر فکر و عقیده و ایمانى همواره مورد نقد و تهاجم قرار گرفت، مجبور است که خود را اصلاح کند، خلاءها و عیوب احتمالى را برطرف سازد و عقلانى و منطقى گردد. قهراً خرافات و بدعتها نمى تواند در چنین جامعه ای جاى گزیند، زیرا مرتب از سوى مخالفان حمله و از سوى موافقان وارسى و پالایش مى شود.

پنجم: پیشگیری از انحطاط و افول فرهنگ دینی. جامعه دینی که در آن مخالف آزادی دارد، به شعار گرایی و تحجر و ظاهر گرایی مبتلا نمی شود. در جایى که فهم جامعه به بساطت گراید و از تضارب آرا جلوگیری شود، دین به تدریج عوامانه شده، عقاید غیر عقلانی و غیر منطقی و خرافی می گردد.

بگذریم از این نکته که اگر جامعه مبتلا به استبداد دینی شد، دیگر منع بیان محدود به مخالفان دین نخواهد ماند و این شیوه از برخورد به سلیقه هاى موجود در داخل دین نیز تسرى پیدا خواهد کرد و هر حرکت فکرى و مخالف با اندیشه رایج، نوعى الحاد و انحراف تلقى خواهد شد، در نتیجه هر تلاش و کوششى و هر نظریه و اندیشه اى ناکام و حرکت جامعه به ایستایى و سکون مبتلا خواهد شد.

با نگاهى به جوامع مذهبى استبداد زده، این حقیقت کاملا نمایان مى شود. زیرا از طرفى افکار خرافى و منحط به شدت رواج مى یابد و از طرفى چون اندیشه ها نقد نمى شوند، واکنشهاى مخفى تاثیر خود را می گذارد. تجربه حضور ماتریالیسم در جوامع مذهبى ـ بویژه ایران ـ و رواج خرافات در سالهای اخیر، نمونه خوبی برای بیان همین شرایط است. رشد و افول دینداری، بلکه گریز از دین و حتی می توانم بگویم ستیز با دین، دقیقاً به نوع برخورد دینداران با مخالفان و آزادی بیان و قدرت نقد مخالفان نسبت به اهل دیانت بستگى داشته و دارد. مسلماً در جوامعى که آزادى بیان و تضارب افکار وجود داشته، تأثیرپذیرى از افکار غیر دینى و ضد دینى کمتر بوده و اقشار تحصیل کرده مقاوم تر با آن برخورد داشته اند. و برعکس، جوامعى که نسبت به شبهات برخورد منطقى و علمى نداشته و شیوه برخورد آنان با کوته فکرى و تنگ نظرى، استبداد و برخورد چماقى همراه بوده، افکار غیر دینى تأثیر بیشترى داشته اند.

۳- اهتمام به علم و دانش

بدون شک رواج علم و منطق علمی تأثیر به سزایی در خرافه زدایی دارد. پس از اندیشیدن، تشویق به کسب علم در مبارزه با خرافات اهمیت بسیار دارد. آیاتی از قرآن مجید اهمیت این امر را آشکار می سازد. عقل با چراغ دانش فروزان می شود. عقاید صحیح و منطقی در تعامل عقل و منطق علمی حاصل می گردد. بخشی از آیات قرآن کریم، آیاتی هستند که تشویق به کسب علم و دانش می‌کنند. و بخشی دیگر آیاتی است که به هنگام طرح عقیده به استدلال می پردازند. از آن جمله آمده که علم بسى ارجمند است، خداوند صاحبان دانش را بلند مرتبه قرار داده و داود و سلیمان از پیامبران بزرگ به دلیل اعطاى علم بر بسیارى از بندگان خدا برترى داده شده اند و حتى در تعبیرى به مقایسه دانایان و نادانان مى پردازد و مى فرماید: «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»(زمر/۹). آیا آنان که مى دانند و آنان که نمى دانند یکسان هستند(درباره فضیلت علم به این آیات قرآن مراجعه کنید: بقره/۲۴۷، آل عمران/ ۷، نسا/ ۸۳، مجادله/ ۱۱، مریم/۴۳، قلم/۱، علق/ ۱ و ۴ و ۵ ). همچنین درباره اهمیت علم می فرماید .. إِنَّما یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ.( فاطر/۲۸) از بندگان خدا تنها دانایانند که از او می‌ترسند.

شکوفایی علمی در فضایی باز و غیر بسته امکان پذیر است. بخش عظیمى از رونق علم با گفتگو، طرح عقاید گوناگون و تضارب آرا و خلاصه فرصت دادن به اهل نظر از هر عقیده و آرمانى است و اگر در اسلام به علم بها داده شده، به این دلیل است که نگران عقیده دینی ارائه شده نبوده و طرح عقاید مخالف را وسیله نقد اندیشه دینی و جلوگیری از عقاید باطل و ناسالم می داند. پس اگر قرآن به علم تأکید می کند، نمى توانسته به لوازم آن توجه نداشته باشد. هیچ دانشى ـ چه علوم تجربى و چه ریاضى و چه دینى ـ بدون بحث و گفتگو و نقد و برخورد و رویاروىی با نظر مخالف به رشد و کمال نرسیده است. از نمونه هاى روشن آن در حوزه معارف دینى، علم کلام است. علم کلام در سایه نقادیهاى گسترده از سوى مخالفان دین بالنده و تناور شده و قوت علمى گرفته است. اگر نبود طرح آن شبهات و اشکالات، هرگز این علم، به چنین موقعیتى نمى رسید. و جالب اینجاست که در هر زمان که این فرصت براى نقد و بررسى به وجود نیامده، علم دین هم به خمودى و رکود کشیده شده و از حالت عقلانى، خارج و تبدیل به تقلید و تکرار مکررات و رواج خرافات گشته است.

جاى دورى نرویم؛ در همین دوران اخیر ـ در سالهاى ۱۳۲۵ تا ۱۳۳۵ ـ که حزب توده هجوم گسترده خود را به اندیشه دینى فزونى بخشید، اندیشه دینى تبلور یافت و اندیشمندانى را به تکاپو و عرضه متون دینى و فلسفى و اجتماعى وادار ساخت. در این دوره اخیر که سایت های اینترنی فراوان شده و علی رغم ممانعت ها و ممیزی ها، باز هم شبهات و اشکالات مطرح می شود، موضوعات بسیار مختلفی طرح شده واین به رشد اندیشه دینی ونقد خرافات کمک جدی کرده است. به هر حال اهتمام اسلام به علم آموزى و تأکید قرآن نسبت به نعمت شمردن نطق و بیان و منت گذاشتن بر انسان به اینکه خداى بخشنده، انسان را آفرید و به او سخن گفتن آموخت(الرحمن/۳) و یا سوگند یاد کردن به قلم(قلم/۱) همه و همه نشان مى دهد که علم و بیان در حیات دینی بشر نقش اساسی را ایفا می کند و قدرت بیان و قلم از امورى است که مى تواند فضاى نقد و در نهایت تفاهم و نزدیکی میان افراد بشر را برقرار سازد و انسانها را از مقاصد یکدیگر مطلع گرداند و اندیشه هایشان را در معرض بحث و انتقاد قرار دهد و اصطکاک افکار موجب روشن شدن حق و حقیقت و فیضان نور علم و معرفت و تکامل گردد.

نویسنده : سید محمد علی ایازی

 

منبع: نگاشته‌ها

سه شنبه 14/4/1390 - 10:4

امام کاظم(ع) می فرماید: «حق را بگو اگر چه نابودی تو در آن باشد، زیرا که نجات تو در آن است…و باطل را فرو گذار هر چند نجات تو در آن باشد، زیرا که در واقع نابودی تو در آن است»(تحف العقول، ص۴۰۸)

و پیامبر خدا(ص) می فرماید: «هان! مبادا ترس از مردم مانع از آن شود که کسی حق را بداند و نگوید. بدانید که برترین جهاد سخن حقی است که در برابر فرمانروایی ستمگر به زبان آید»(کنزالعمال، ح۴۳۵۸۸).

و می فرماید: «با تقواترین مردم کسی است که حق را بگوید، چه به سودش باشد چه به زیانش»(امالی الصدوق، ص۲۷).

از این سه سخن گرانبها به وضوح تمام برداشت میشود که بیان حق و حقیقت از معیارها و نشانه های اصلی دینداری است. نجات و رستگاری انسان در گرو حق گویی است، هرچند مشکلات زیادی را برای انسان داشته باشد. در واقع مشکلاتی که در پی گفتن حق و حقیقت برای انسان پیش می آید همان هزینه ای است که باید برای نجات و رستگاری پرداخت.

مومن باید در همه جا حق را بگوید و از هیچ خطر و هزینه ای نهراسد. اما خطر جدی هنگامی است که کسی بخواهد حقیقتی را به فرمانروایی ستمگر بگوید و از رفتار و اعمال او یا زیردستانش انتقاد کند. ویژگی جباران و ستمگران این است که حق را بر نمی تابند و از شنیدن آن برآشفته می شوند. ازسخنان امام علی(ع) بر می آید که همین امر یکی از تفاوت های مهم حکومت عدل با حکومت جور است. امام می فرماید آن گونه که با جباران سخن می گویند با من سخن نگویید چرا که شنیدن حرف حق بر من سنگین نیست. از من انتقاد کنید و خطاهای مرا گوشزد کنید(نهج البلاغه، خ۲۱۶).

به هر حال از آنجا که فرمانروایان ستمگر تحمل شنیدن سخن حق را ندارند و حق گویان و منتقدان را سخت مجازات می کنند و آنان را زندانی و حصر و شکنجه می کنند یا حتی به قتل می رسانند، پس هزینه گفتن حق نزد آنان بسیار سنگین است. همین امر باعث شده است که پیامبر این عمل را برترین جهاد بنامد. گفتن حق نزد فرمانروایی ستمگر بیشترین ارزش را برای جامعه، و بیشترین هزینه را برای گوینده آن دارد و به همین جهت برترین جهاد است.

در دین مبین اسلام میزان دینداری انسان ها به میزان تقوا و پارسایی آنان بستگی دارد چرا که خداوند می فرماید گرامی ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست(حجرات، ۱۳). اگر این آیه شریفه را صغرای استدلالی قرار دهیم که کبرای آن روایتی باشد که از پیامبر(ص) دراین باره گذشت استدلالی به این صورت به دست می آید: گرامی ترین انسان ها نزد خدا با تقواترین آنان است؛ و با تقواترین انسان ها کسی است که حاضر باشد بیشترین هزینه را در راه بیان حق و حقیقت بپردازد؛ پس گرامی ترین انسان ها نزد خدا کسی است که حاضر باشد بیشترین هزینه را در راه بیان حق و حقیقت بپردازد.

اهمیت بیان حقیقت در دینی مانند اسلام از آنجا ناشی میشود که گوهر این دین، که نام اسلام هم از آن گرفته شده، تسلیم حق بودن و حق پرستی و عشق به حقیقت است. اگر گوهر و مغز و لب دین عشق به حقیقت است پس بیان حقیقت و شناساندن آن در مسیر و راستای همین حق پرستی و عشق به حقیقت است. لازمه حق پرستی تلاش برای ترویج حقیقت و اعتلای آن و نابودی باطل است. و اگر بیان حقیقت و ترویج آن در راستای اعتلای آن است پس این عمل تا جایی ارزشمند است که به سود حق پرستی و حق پرستان باشد و اگر در جایی به زیان باشد به حکم عقل، سکوت پسندیده و بلکه ضروری است. این سکوت و حفظ زبان را در ادبیات دینی «تقیه» می نامند. اگر در جایی و فضایی اظهار عقیده و ایمان خطر زیادی دارد که از نفع آن برای حق پرستی و حق پرستان بیشتر باشد، چه خطر برای شخص و چه دیگران، در این صورت عقل حکم به سکوت و سرپوشی می کند. در آیاتی از قرآن مجید به این اصل عقلانی اشاره شده است: «مومنان نباید کافران را به جای مومنان، به دوستی برگزینند. پس هر کس چنین کند او را با خدا رابطه ای نیست، مگر اینکه از آنان بیمناک باشید»(ال عمران/۲۸).

«کسی که، بعد از ایمان آوردنش، به خدا کفر ورزد(عذابی سخت خواهد داشت) مگر آن کس که مجبور شده ولی قلبش به ایمان اطمینان دارد»(نحل/۱۰۶).

امام باقر(ع) می فرماید: «تقیه در هر موردی است که ضرورت پیش آید و تقیه کننده خود بهتر می داند که در چه وقت باید تقیه کند»(کافی، ج۲، ص۲۱۹).

و امام صادق(ع) می فرماید: «نگران دین خود باشید و آن را با تقیه پوشیده نگه دارید؛ زیرا کسی که تقیه ندارد ایمان ندارد. شما در میان مردم، مانند زنبوران عسل در میان پرندگان هستید»(همان، ص۲۱۸).

همان طور که از آیات و روایات فوق بر می آید تقیه آن است که دریک موقعیت اضطراری، که جان خود فرد یا جمعی از مومنان در خطر باشد، فرد ایمان یا اعتقاد خود را مخفی سازد. زمانی که پیامبر و مسلمانان به مدینه مهاجرت نکرده بودند و یا پس از آن کسانی که در مکه مانده بودند در وضعیتی قرار داشتند که مسلمان بودن جرم بود و سخت ترین مجازات ها را در پی داشت. همچنین در زمان برخی از ائمه اطهار شیعه بودن جرم بود به گونه ای که اثبات شیعه بودن کسی سخت ترین مجازات ها را در پی داشت. در چنین وضعیتی حکم عقل مخفی نگه داشتن ایمان است و آیات و روایات به همین امر اشاره دارند.

اما گویا مفهوم و معنای «تقیه» دچار انحرافی بسیار عمیق گشته است. گاهی این واژه چنان تفسیر و معنا می شود که به معنای این است که هر جا حق پرستی یا بیان حقیقت هزینه ای برای انسان داشته باشد باید از حق پرستی دست بردارد یا حقیقت را بیان نکند یا در راه اعتلای حق تلاش نکند. اگر معنای «تقیه» این باشد به لحاظ معنایی دقیقا هم معنا و مترادف با «نفاق» می شود. منافق کسی است که برای فرار از هزینه چهره خود را عوض می کند و تقیه به معنایی که به مرور زمان یافته، دقیقا به همین معناست.

اگر معنای «تقیه» همین معنای متعارف آن باشد خود ائمه اطهار از آن تخطی کرده اند. امام حسین(ع) باید با یزید در ظاهر بیعت می کرد تا این اندازه هزینه نپردازد. همه انبیایی که به فشار و عذاب و شکنجه مبتلا بوده اند جرمشان بیان حقیقت بوده است واگر وظیفه داشتند که هر جا بیان حقیقت برای آنان هزینه داشته باشد تقیه کنند و حق را نگویند هیچگاه دچار مشکل نمی شدند.

به هر حال «تقیه» دچار تحول و انحراف مفهومی شده و با نفاق خلط شده است. امام علی(ع) می فرماید به زودی از شما خواسته خواهد شد که از من بیزاری بجویید، گردنتان را جلو بکشید تا آن را بزنند و از من بیزاری نجویید(امالی الطوسی، ص۲۱۰). زراره از امام باقر یا امام صادق(ع) از تقیه در مسح کردن روی کفش می پرسد و امام تقیه در این مورد و برخی موارد دیگر را رد می کند(کافی، ج۳، ص۳۲). امام صادق(ع) در روایتی شرط تقیه را این می شمارد که به تباهی دین نینجامد(همان، ج۲، ص۱۶۸). آن حضرت در روایتی دیگر این انحراف بزرگ را گوشزد می فرماید: «تقیه در حقیقت برای جلوگیری از خونریزی ها ایجاد شده است. پس هرگاه تقیه منجر به خونریزی شود، دیگر تقیه نیست. به خدا سوگند که اگر شما را دعوت کنند تا ما را یاری دهید قطعا خواهید گفت ما این کار را نمی کنیم بلکه تقیه می کنیم و تقیه را از پدر و مادرتان دوست تر خواهید داشت و زمانی که قائم قیام کند، نیازی ندارد که دراین باره از شما سوال کند، و درباره بسیاری از شما منافقان، حد خدا را جاری خواهد ساخت»(وسایل الشیعه، ج۱۱، ص۴۸۳).

آیا در جامعه ای که دین خدا وارونه می شود و تباه می گردد و حقوق اساسی ملت نادیده گرفته می شود و به نام دین ظلم و ستم و تجاوز و قتل صورت می گیرد، بازمی تواند کسی آموزه «تقیه» را بهانه قرار دهد و سکوت کند و حق را نگوید؟ آیا چنین کسی، همان طور که امام صادق(ع) فرمودند، مصداق بارز و روشن منافق نیست؟ آیا چنین کسی تقیه را بهانه ای برای حفظ موقعیت و جایگاه و پست و مقام خود و اجتناب از هزینه دادن قرار نداده است؟

شیوه و روش انبیاء و ائمه این نبوده است. اگر اینگونه بود امام کاظم سال ها در زندان های تنگ و تاریک محبوس نمی گشت. اگر این گونه بود بدن آن حضرت در غل و زنجیر قرار نمی گرفت. اگر اینگونه بود آن حضرت به شهادت نمی رسید و پیکر نحیفش از زندان هارون بیرون آورده نمی شد. همه این امور به خاطر فلسفه دینداری آن حضرت است که همان طور که گذشت می فرماید: «حق را بگو اگر چه نابودی تو در آن باشد، زیرا که نجات تو در آن است». پس آن حضرت زندانی نظام فاسد و دیکتاتوری هارون الرشید است و جرمش تنها بیان حقیقت است.

حبس و شکنجه و شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) نتیجه حق پرستی و ظلم ستیزی آن حضرت است. آن امام همام مبارزه و ضدیت با ظلم را چنان ضروری و جدی می داند که به شیعیان نه تنها اجازه کمک و همکاری با ظالمان را نمی دهد، بلکه حتی عملی را که اندکی همدلی با آنان را در پی داشته باشد روا نمی داند.

یکی از یاران و شیعیان امام کاظم(ع) فردی به نام صفوان است که کاروان شتر دارد و آن را به خلیفه، هارون الرشید، برای انتقال اسباب و لوازم در سفر حج اجاره داده است. امام به او می فرماید همه چیز تو خوب است غیر از یک چیز. صفوان عرض میکند: آن یک چیز کدام است یابن رسول الله؟ حضرت می فرماید: اینکه شترانت را به این مرد کرایه داده ای.

صفوان عرض می کند: من برای سفر حرامی کرایه نداده ام. هارون عازم سفر حج است و من شترهایم را برای سفر حج کرایه داده ام. علاوه بر این خود همراه او نخواهم رفت و غلامان خود را خواهم فرستاد. امام می فرماید: ای صفوان! تو شترهایت را اجاره داده ای تا هارون بعد از بازگشت به تو اجاره دهد. آیا دوست نداری که هارون زنده بازگردد وطلب تو را بپردازد؟ صفوان عرض می کند: همین طور است. امام می فرماید: هر کس به هر عنوان دوست داشته باشد ستمگران باقی بمانند او جزء ستمگران محسوب می گردد و در عذاب الهی به سر خواهد برد. صفوان پس از شنیدن سخنان امام شترهای خود را یکجا می فروشد(سفینة البحار، ج۲، ماده ظلم؛ داستان راستان، ج۲، ص۲۵).

اما هارون به چه اتهامی امام کاظم(ع) را دستگیر و زندانی می کند؟ یحیای برمکی، که از نزدیکان هارون بود، گفت به گمانم هارون می خواهد موسی ابن جعفر(ع) را دستگیر و زندانی کند. گفتند از کجا این را می دانی؟ گفت از آنجا که هارون سر قبر رسول خدا(ص) پس از اینکه به آن حضرت سلام داد، عرض کرد: «من از شما معذرت می خواهم که مجبورم فرزند شما موسی ابن جعفر را توقیف کنم. مصالح اینجور ایجاب می کند، اگر این کار را نکنم در مملکت فتنه به پا می شود؛ برای اینکه فتنه بپا نشود، و به خاطر مصالح عالی مملکت مجبورم چنین کاری را بکنم، یا رسول الله! من از شما معذرت می خواهم»(مطهری، مرتضی، سیری در سیره ائمه اطهار، ص۱۷۶-۱۷۷).

مرحوم شهید مطهری(ره) در ضمن نقل این ماجرا می گوید: گویا هارون گمان میکرده که پیامبر(ص) را هم می توان فریب داد. به این شهید بزرگوار عرض می کنیم که هارون می دانسته که پیامبر(ص) را نمی توان فریب داد و در پی این هم نبوده است. بلکه می خواسته که امثال یحیی و دیگر اطرافیانی را که ناظر بوده اند فریب دهد و به وسیله این خواص توده های مردم را فریب دهد.به هر حال جبارانی که از دین مردم برای استحکام قدرت خود استفاده می کنند از این ترفندها زیاد در آستین دارند.

اما نکته بسیار جالب و درس آموز، آخرین خواسته هارون از امام(ع) است. در آخرین روزهایی که امام زنده بود و چند روز قبل از مسموم کردن آن حضرت، هارون به او عرض می کند که می دانم که بی گناهی، اما من قسم خورده ام و نمی توانم قسم خود را بشکنم، پس شما به جرم خود اعتراف کن و عذرخواهی کن و از من تقاضای عفو نما تا تو را آزاد کنم. امام(ع) در پاسخ یک جمله کوتاه می فرماید:«از عمر من دیگر چیزی باقی نمانده است»(همان، ص۱۷۵).

عبدالرحیم سلیمانی اردستانی

http://a-soleimani.blogspot.com/

جمعه 10/4/1390 - 9:49