تعداد مطالب : 311
تعداد نظرات : 30
زمان آخرین مطلب : 2950روز قبل
نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم! *


لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه ؟
آخه بارون که نیست ... رگبار باروته !
سزای عاشقای " کرد " ما اینه؟

نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که " عزالدین " و داره سرزمین من !
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته، گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث " کرد " دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب !
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب !
بخون با من نترس از گوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من بیا تا من نگو دیره !

سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی " کرد " تو مشت محکمی داره !!
عزیز جمعه های سرخ آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره ...
دوشنبه 23/10/1387 - 10:15
مختار بن ابی عبیده ثقفی از مردم طائف است. وی در سال یکم هجرت متولد شد. در زمان خلافت عمر همراه پدر خود به مدینه رفت.

پدرش در واقعه یوم الحجر در عراق به قتل رسید. مختار بعدها از شیعیان شد، تا جایی که زمانی که مسلم بن عقیل به کوفه آمد، در منزل او اقامت گزید.
مختار زمانی که ابن زیاد مسلم را دستگیر و به قتل رساند، در کوفه نبود. وقتی به کوفه وارد شد به دست عمال عمرو بن حریث دستگیر شد.
در تمام مدتی که جریان کربلا رخ داده ،در زندان بود تا اینکه بعدها با وساطت عبدالله بن عمر از زندان آزاد و مجبور به سفر به طائف گردید.

وی یک سال در طائف سکونت گزید. در آن زمان، عبدالله بن زبیر حاکم مکه بود. پس از بازگشت مختار به مکه، ابن زبیر او را دعوت به همکاری کرد. او نیز با گرفتن تعهد مبنی بر اینکه در کارها او را شریک خویش قرار دهد با او بیعت کرد.
در جریان محاصره مکه توسط سپاه اموی، مختار نیز در کنار دیگران بشدت از حرم الهی دفاع کرد. پس از پایان محاصره، مختار به کوفه بازگشت. در این زمان کوفه به دست طرفداران عبدالله بن زبیر افتاده بود.

ورود او به کوفه مصادف با آمادگی توابین برای خروج از شهر بود. طبعاً مختار نمی توانست در مقابل سران توابین قد علم کند. به همین جهت صبر کرد تا عاقبت کار توابین مشخص گردد.
پس از خروج توابین از شهر، قاتلین امام حسین «ع که از ناحیه مختار هراس زیادی داشتند، حاکم زبیری کوفه را وادار کردند تا مختار را زندانی کند. مختار دوباره زندانی شد، اما پس از مدتی با شفاعت عبدلله بن عمر نزد ابن زبیر آزاد گردید.

وی پنهانی مشغول آماده کردن قیام خود گشت و از بازماندگان توابین خواست تا آماده باشند. او آن را به کتاب خدا، سنت رسول، انتقام خون اهل بیت، دفاع از ضعفا و جهاد با کسانی که حرام اسلام را حلال کرده اند،دعوت می کرد.


مختار شیعیان را در محلهای خاصی گرد هم می آورد و خود را به عنوان نماینده محمد بن حنفیه مطرح می ساخت. گروهی از شیعیان نزد محمد بن حنیفه در مدینه رفتند و از او در این باره پرسیدند. محمد بن حنیفه نیز به صورت سر بسته و مبهم از مختار حمایت کرد، یعنی گفت که:
من دوست دارم تا خدا به دست هر کسی که خود از بندگانش می خواهد، انتقام ما را بگیرد.
اما این سخنان به صورت حمایت رسمی محمد بن حنفیه از مختار در میان شیعیان منتشر و موجب شد تا شیعیان زیادی به وی بپیوندند. مختار در پی افراد نیرومند و پر نفوذی بود که بتواند پایگاه خود را مستحکم نماید.
از جمله آنان ابراهیم بن اشتر، فرزند مالک اشتر بود که توانست او را به سوی خود جلب کند.
بالاخره در شب چهاردهم ربیع الاول سال 66 شورشی آغاز گشت. دسته های سپاهیان او در شهر می گشتند تا هر که می خواهد به آنان ملحق شود. در جریان تسخیر شهر کوفه توسط نیرو های مختار، درگیری های متعددی رخ داد.

سرانجام کوفه بدست مختار افتاد و عبدالله بن مطیع حاکم زبیری مخفیانه از شهر خارج شد. وی با مردم شهر به عنوان امیر آنها بیعت کرد.اما اشراف کوفه که از مختار هراس داشتند دست به قیام زدند، که قیامشان سرکوب شد.
پس از این جریان مختار ماموریت اصلی خود یعنی کشتن قاتلین امام حسین را آغاز کرد. وی اعلام کرد:
هر کس در خانه خویش را به روی خود ببندد، امنیت خواهد داشت، مگر کسی که در ریختن خون فرزندان پیامبر مشارکت داشته باشد، بسیاری از اشراف که در ماجرای کربلا دست داشتند به سمت بصره فرار کردند.

اما یاران مختار بسیاری از آنان را دستگیر کرده و نزد مختار می آوردند. او نیز دستور می داد که آنان را به قتل برسانند. حتی دست و پای بعضی را که جرمشان سنگینتر بوده قطع کرده و به قتل می رساندند.
تعداد تخمینی کسانی که به جرم شرکت در حادثه کربلا کشته شدند، حدود سه هزار نفر ذکر شده است.
از جمله این افراد شمر بن ذی الجوشن، حرمله و عمر بن سعد را می توان نام برد.

بعد از این وقایع، مختار سپاهی را به سمت مدینه فرستاد تا مدینه را از تسلط عبدالله بن زبیر، خارج ساخته و به این ترتیب زمینه را برای حاکمیت شیعی بر حجاز آماده کند. اما این سپاه از سپاه عبدالله بن زبیر، شکست خورد.
مختار حتی نامه ای هم به محمد بن حنفیه نوشت که در آن هدفش را تصرف بلاد برای حاکمیت او ذکر کرده و از او خواست تا سپاهی را به سوی مدینه گسیل کند. اما محمد بن حنفیه با تمجید از او و نیتش، آنرا نپذیرفت.

مهم ترین اقدام مختار
مهم ترین اقدام مختار را می توان مقابله با سپاه شام دانست. این جنگ در سال 67 هجری میان سپاه اعزامی مختار به فرماندهی ابراهیم بن مالک اشتر و سپاه شام به فرماندهی عبیدالله بن زیاد، حصین بن نمیر سکونی، شرحبیل بن ذی الکلاع سپاه شام نیز شکست خورده و متفرق گردید.
حمله سپاه زبیریان به فرماندهی مصعب بن زبیر را باید پایان کار مختار به حساب آورد. آنها می خواستند مختار را سرکوب کرده و کوفه را زیر سلطه خود درآورند. در این رابطه افرادی چون محمد بن اشعث بن قیس که از قاتلین امام حسین بود، در شمار افرادی بود که به عنوان یکی از فرماندهان نیروهای زبیری به کوفه حمله برد. جریان درگیری به نفع زبیریها خاتمه یافت و مختار با گروهی از یارانش به شهادت رسیدند. (سال 67 هجری)
گرچه ممکن است انگیزه های مختار کاملاً حق نبوده باشد، امااو کسی است که با انتقام گرفتن از قاتلین اهل بیت، دل امامان شیعه را شاد کرد.

از امام باقر روایت شده که فرمود :
او را دشنام ندهید، او قاتلین کشته های ما را کشته، انتقام ما را گرفته، یتیمان ما را شوهر داده و در وقت عسرت به ما کمک مالی کرده است.

منابع:

تاریخ خلفا ص517 - 532
چهارشنبه 18/10/1387 - 17:47
در باره قاتل امام حسین علیه السلام چند گونه روایت وجود دارد:

1ـ « شمر بن ذی الجوشن »: او امیر لشگر عمر بن سعد بوده است. نوشته‌اند که شمر خشمگین روی سینه مبارک امام نشست و محاسن او را گرفت. وقتی خواست سر امام را ببرد، امام لبخندی زد و فرمود:« می‌دانی من کیستم که می‌خواهی مرا بکشی؟»
شمر پاسخ داد:« آری، تو را خوب می‌شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت علی مرتضی و جدت محمد مصطفی است. تو را می کشم و باکی ندارم.» سپس امام را با دوازده ضربه شمشیر به شهادت رساند و سر مبارک او را جدا کرد.

2ـ « سنان بن انس نخعی »: او به خولی گفت:« سر حسین را از بدن جدا کن.» اما خولی سست شد و لرزه بر اندامش افتاد. سنان به او گفت:« خدا بازویت را سست گرداند. چرا می لرزی؟» و خود پیاده شد و سر امام را جدا کرد و به دست خولی داد.

3ـ « خولی بن یزید »: او بر امام یورش برد و سر مقدس آن بزرگوار را جدا نمود و نزد عبیدالله بن زیاد برد و گفت:« رکاب مرا از طلا و نقره لبریز کن. من پادشاه بزرگی را به قتل رساندم، بهترین مردم را از نظر مادر و پدر و بهترین مردم از نظر نژاد و نسب را کشتم. »

منابع:

  • بحارالانوار، ج 45، ص 56
  • کامل ابن اثیر، ج 4، ص 78
  • الاستیعاب، ج 1، ص 393
  • قصه کربلا، ص 373.
چهارشنبه 18/10/1387 - 17:45

عشق  از اول  چرا  خونی بود؟   

 

  تا   گریزد  هر که   بیرونی   بود
 

او بعکس شمع های آتشی است 

 

می نماید آتش و جمله خوشی است

 

lion heart

 

يکشنبه 15/10/1387 - 16:52
مولانا : دیدارش با شمس را به بهترین صورت توضیح می دهد:

 

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم *دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم


دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا *زَهره شیر است مرا زُهره تابنده شدم


گفت كه دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای*رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم


گفت كه سرمست نه ای رو كه از این دست نه ای*رفتم و سرمست شدم و ز طرب آكنده شدم


گفت كه تو كشته نه ای در طرب آغشته نه ای*پیش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدم


گفت كه تو زیرككی مست خیالی و شكی*گول شدم هول شدم وز همه بركنده شدم


گفت كه تو شمع شدی قبله این جمع شدی*شمع نیم جمع نیم دود پراكنده شدم


گفت كه شیخی و سری پیش رو و راهبری*شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم


گفت كه با بال و پری من پر وبالت ندهم*در هوس بال و پرش بی پر و پركنده شدم

يکشنبه 15/10/1387 - 16:47
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
مولوی در ابتدای این غزل سر جاودانگی خود را به وضوح و صراحت بیان میكند و میگوید كه من قبلا مرده بودم اما اكنون زنده شدم گریه بودم اكنون خنده شدم. مولوی از كسانی بود كه مطلقا غم را نمی‌شناخت و صریحاْ میگفت كه :
باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل تریم / رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال / هر غمی كو گرد ما گردید شد در خون خویش
مولوی از طرب آكندگی خود نیز در همان غزل میگوید:
گفت كه سرمست نه ای رو كه از این دست نه ای/ رفتم و سر مست شدم وز طرب آكنده شدم
گفت كه تو كشته نه ای در طرب آغشته نه ای / پیش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدم
مولوی در ابیات بعدی شرح گفتگوی خود را با شمس به دست میدهد و نشان میدهد كه شمس چگونه عقاب روح او را از بند تلقات رها كرد:
گفت كه دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای / رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
اولین سخنی كه شمس به مولوی گفت این بود كه شرط ورود به آن عرصه ‌‌‌‌ی نورانی دست كشیدن از عقل عرفی یا از ملاحظات و تعلقات ظاهری است. مولوی میگوید كه من هم دست كشیدم و دیوانه شدم.
گفت كه تو شمع شدی قبله‌ی این جمع شدی/ جمع نیم شمع نیم دود پراكنده شدم
شمس گفت كه تو خیلی محبوبیت داری ؛ شمع شدی قبله‌ی این جمع شدی . مردم به تو توجه دارند و تو در بند قیودی گرفتار آمده‌ای كه سرانجام تو را خواهد كشت. مولوی میگوید كه من به صراحت آمادگی خود را اعلام كردم و گفتم كه همه را كنار میگذارم . اما باز شمس سراغ چیز دیگری آمد و گفت كه این پیشوایی و شیخ مآبی هم در خور تو و مناسب پرواز تو نیست. این را هم باید رها كنی:
گفت كه شیخی و سری پیشرو و راهبری / شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفتم این را هم كنار گذاشتم. شمس موارد دیگری را نیز بر شمرد:
گفت كه تو زیرككی مست و خیالی و شكی / گول شدم هول شدم وز همه بر كنده شدم
گفت كه تو فیلسوف مآبی اهل اوهامی اهل چون و چرایی به عقل خود می‌نازی. و مولوی هم در پاسخ گفت از این زیركی و خیال اندیشی دل كندم. شمس سپس گفت:
گفت كه با بال و پری من پر و بالت ندهم / در هوس بال و پرش بی پر و پر كنده شدم
یعنی ساز و برگ و مال و حشمت و امكانات و رفاه و ابزار و وسایل داری به عجز نرسیده‌ای . آنها را هم فرو نهادم. وقتی همه‌ی این بندها از دست و پای من گشوده شده آنگاه:
تابش جان یافت دلم واشد و بشكافت دلم / اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم / یوسف بودم ز كنون یوسف زاینده شدم
يکشنبه 15/10/1387 - 16:39
نفس می زند موج
نفس می زند موج
ساحل نمی گیردش دست
پس می زند موج
فغانی به فریاد رس می زند موج
من آن رانده مانده بی شكیبم
كه راهم به فریاد رس بسته
دست فغانم شكسته
زمین زیر پایم تهی می كند جای
زمان در كنارم عبث می زند موج
نه در من غزل می زند بال
مه در دل هوس می زند موج
رها كن رها كن
كه این شعله خرد چندان نپاید
یكی برق سوزنده باید
كزین تنگنا ره گشاید
كران تا كران خار و خس م یزند موج
گر ایننغمه این دانه اشك
درین خاك رویید و بالید و بشكفت
پس از مرگ بلبل ببینید
چه خوش بوی گل در قفس می زند موج

شنبه 14/10/1387 - 9:58

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنك امام ما عَلَم بگرفته بر دوش


تكبیر زن ، لبیك گو بنشین به رهوار
مقصد دیار قدس همپای جلودار
شنبه 14/10/1387 - 9:56

ایرانی به سرکن خواب مستی
برهم زن بساط خود پرستی
که چشم جهانی سوی تو باشد
چه از پا نشستی

در این شب سپیده نادمیده
تیغ شب به خونش درکشیده
امید چه داری از این شب
که در خون کشیده سپیده

تیغ بر کش آذر فشان نغمه ها را تندری کن
در دل شب رخ بر فروز کار مهر خاوری کن
از درون سیاهی برون تاز
پرچم روشنائی برافراز
تا جهانی از تباهی وارهانی
دیو شب را تیغ بر دل برنشانی

با خواری در روزگار ننگ باشد زندگانی
مرگ به تا چنین زندگانی

ای مبارز ای مجاهد ای برادر
دل یکی کن ره یکی کن بار دیگر

راه بگشا سوی شهر روشنی ها
روزگار تیرگی ها برسرآمد
شنبه 14/10/1387 - 9:54

وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم


دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم


گاه سفر آمد نه هنكام درنگ است


چاووش می گوید كه ما را وقت تنگ است


گاه سفر شد باره بر دامن برانیم
تا بوسه گاه وادی ایمن برانیم


وادی پر از فرعونیان و قبطیان است
موسی جلودار است و نیل اندر میان است


از هر كران بانگ رحیل آید به گوشم
بانگ از جرس برخاست وای من خموشم


دریا دلان راه سفر در پیش دارند
پا در ركابِ راهوار خویش دارند


گاه سفر آمد برادر گام بردار


چشم از هوس از خوف از آرام بردار


گاه سفر آمد برادر ، ره دراز است
پروا مكن ، بشتاب ، همت چاره ساز است


ره توشه باید، عزم را در كار بندیم


دل بر خدا، آن گه به رفتن بار بندیم


ره توشه باید، صبر را در دل نشانیم


وادی به وادی باره تا منزل كشانیم


باید خطر كردن سفر كردن رسیدن


ننگ است از میدان رمیدن آرمیدن


تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر
بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر


فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید
تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید


یعنی كلیم آهنگ جان سامری كرد
ای یاوران باید ولی را یاوری كرد


گر صد حرامی صد خطر در پیش داریم


حكم جلودار است سر در پیش داریم


حكم جلودار است : بر هامون بتازید
هامون اگر دریا شود از خون ، بتازید


از دشت و دریا صد خطر باید گذشتن


بی گاه و گام و روز و شب باید گذشتن


فرض است فرمان بردن از حكم جلودار
گر تیغ بارد ، گو ببارد ، نیست دشوار


جانان من برخیز بر جولان برانیم
زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم


آنجا كه جولانگاه  اولاد یهوداست


آنجا كه قربانگاه زعتر صور صیداست


آن جا كه هر سو صد شهید خفته دارد
آن جا كه هر كویش غمی بنهفته دارد


جانان من اندوه لبنان كشت ما را
بشكست داغ دیر یاسین پشت ما را


جانان من برخیز باید بر جبل راند


حكم است باید باره تا دشت امل راند 


باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین
باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین


باید زسر زی مسجد الاقصی سفر كرد


باید به راه دوست ترك جان و سر كرد


جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنك امام ما عَلَم بگرفته بر دوش


تكبیر زن ، لبیك گو بنشین به رهوار
مقصد دیار قدس همپای جلودار
شنبه 14/10/1387 - 9:50