تعداد مطالب : 11
تعداد نظرات : 8
زمان آخرین مطلب : 2949روز قبل

آی عشق ادركنی!
ای آقای روزهای بلند، آقای عاشقان پاپتی، نوك پایی هم كه شده بیا، كه من به همه گفته ام
یار ما می آید ... محبوب من فراموشكار نیست ...

جمعه 11/4/1389 - 20:38
اگر پسر خوبی بودم ، مشق می نوشتم ، نمره ی بیست می گرفتم ، به بزرگترها سلام می كردم ، با همسایه ها رفتارهای مؤدبانه ای داشتم : دو ریال. برای حفظ كردن هر غزل حافظ یا بی غلط خواندن هر صفحه ی كلیله و دمنه : یك ریال. بابت سر وقت به خانه برگشتن ، تا كردن جوراب ها ، تمیز نگه داشتن كفش هایم ، مسواك زدن دندان ها هم یك ریال پاداش می گرفتم. ناخن گرفتن روز پنجشنبه ، آب دادن به گل های باغچه و شمعدانی های روی طاق نمای حیاط ، بیرون گذاشتن آشغال ها به موقع ، حتی برای ساكت بودن وقتی میهمان به خانه مان می آمد ، دهن لق نبودن ، شكمو نبودن ، اینها هم همه امتیاز داشتند و آخر ماه مبلغی به حسابم اضافه می شد. اینها و كارهای دیگری كه یادم نیست همه و همه فهرستی می شد و معادل ریالی آن پاداشی بود كه من می گرفتم. با این اشتیاق بود كه آخر ماه پول بلیط سینمای دوستم مسعود و من جور می شد. تازه خانواده ی ما دستشان به دهانشان می رسید ، اما مسعود بیچاره نه تنها در ازای كارهای خوبش پولی نمی گرفت ، عصرها كه از مدرسه برمی گشت ، دم دست مش تقی بود و آخر هر  ماه همیشه مبلغی بیشتر از مزدش به مش تقی بدهكار بود ، آن هم بابت چیزهایی كه مادرش در طول ماه از بقالی مش تقی نسیه می برد. من هم با اشتیاق در ماه پسر خوبی بودم مثل یك فرشته تا بتوانم پول بلیط سینمای مسعود و خودم را فراهم كنم. گاهی اتفاق می افتاد كه ساندویچی هم می گرفتیم و با هم نصف می كردیم ، یا نوشابه ی خنكی قلوپ قلپ می خوردیم ، یك قلپ مسعود ، یك قلپ من ، یك قلپ او ، یك قلپ من. بوی سینما برای مسعود و من عطری جادویی داشت ، فیلم هایی كه می دیدیم ، اشكهایی كه پنهانی می ریختیم و یواشكی با سر آستین كتمان پاك می كردیم ، آستین كت مسعود و من انبار اشكهایی است كه از تماشای صحنه های درام فیلم ها  ذخیره می شد.  در هفته نوبتی داستان فیلم را از اول تا آخر برای هم تعریف می كردیم ، موسیقی فیلم را با دهان می زدیم و دیالوگ های فیلم را از حفظ بودیم. حتی شبها پیش از خواب سر ساعتی معین با مسعود قرار گذاشته بودیم كه چشم ها را ببندیم و سر موقع با هم داستان فیلم را مرور كنیم . خل بودن هم لذت بخش و هم كمی رؤیایی است . فیلم هایی كه می دیدیم خاطره های مشترك ما می شدند ، اغلب خودمان را جای قهرمان فیلم ها می گذاشتیم  و از این بابت احساس غرور می كردیم . ولی حالا تلویزیون داریم . كار خوب نمی كنم ، فیلم می بینم . غزل حافظ از حفظ نمی كنم ، فیلم می بینم . كلیله و دمنه نمی خوانم ، فیلم می بینم . به بزرگترها چه سلام كنم چه نكنم ، فیلم می بینم ، كه سینما همیشه در فاصله ی دو متری حیاط ماست و لاینقطع فیلم می بینم ، بی هیچ آدابی و مناسكی ، بی آنكه رؤیایی در میان باشد ، بی آنكه خودم را جای قهرمان فیلم ها بگذارم ، آخر ساعت به ساعت كه نمی شود قهرمان بود . مفت و مجانی فیلم می بینم و از این نظر زندگی چیز لوس و بی مزه ای شده است ...
سه شنبه 8/4/1389 - 23:36

راننده ی تاکسی می گوید: رسیدیم، اینجا بارانداز یادهاست.کرایه را حساب می کنم.راننده پیاده می شود، در صندوق عقب تاکسی را باز می کند و من صندلی لهستانی ام را می گیرم. خداحافظ . او می رود و من صندلی لهستانی در بغل، راه می افتم به سمت ساحل. در ساحل نشسته ام و به نصیحت دریا گوش می کنم. می خواهم ترانه ای بنویسم، دفترم اوراق می شود. باد می وزد و دفترم اوراق می شود. حالا باید ترانه را روی لب هایم بنویسم. هم چنان باد می وزد و قافیه ها یکی یکی پراکنده می شوند. قافیه های سبک بال، مثل: پر. برمی خیزم در باد و قافیه ها را یکان یکان جمع می کنم و در جیب کاپشنم می گذارم . قافیه های تیر، پیر، دیر، سیر، شیر، هیر و ویر. قافیه های خسته، شکسته، نشسته. قافیه های باد، داد، یاد... برمی گردم نمی گذارم غروبم آواره شود، که بارانداز یادهای من اینجاست. به یاد می آورم که صد و پنجاه هزار سال پیش از تولد حضرت مسیح ، شخصی با خویشتن درد دل می کرده است. آب چشم غول های عظیم الجثه ای را به یاد می آورم که اسمشان وَزَنگل بوده است. مردمی که گوش و چشمشان روی سینه هاشان بوده. پیشتر از آن یاد حرف مادربزرگم می افتم که به قول حسین جان، که می گوید: پیرزنی که دامن سنجر گرفت، مادربزرگ ما بوده است. اوقات دست های مادربزرگم تلخ است. با دست های غمگین، گل قالی طرح هریس را نوازش می کند و زیر لب می گوید: دلم می سوزد برای عمویتان سهراب که در یک نزاع خانگی همین جا کشته شد، تا نوشدارو بیاورند روی دست پدرش جان داد. خونش روی این زمین ریخته است. مادربزرگم که به قول حسین جان پیرزنی است که دامن سنجر گرفت، می گوید: به خاطر آبروی خانوادگی مان اسم عمویتان قابیل را در سینه پنهان کنید. اگر کسی پرسید، بگو ما فقط یک عمو داشتیم، او هم اسمش هابیل است. صندلی ام را برمی دارم و در کوچه های لواسان قدم می زنم. باغ می وزد و درخت سیب قرآن می خواند. سرم را روی شانه ی دیوار متروکی می گذارم. با خودم می گویم: من سال ها پیش از این در این تن متولد شدم و سال هایی است که در این تن سکونت دارم. باید نگهبان ترانه هایم باشم . ترانه های من کودکند، گاهی ترانه هایم را شیر می دهم و بر عکس کشورم که بزرگ است، آن چنان که دیگر نمی توانم آن را بغل کنم، در آغوش بگیرم. تو هی می نویسی بیا، بیا، نمی آیم؛ خوب بلدی اشک مرا در بیاوری. یادت می آید، بچه بودیم و تو به اشک هایم سنگ می زدی. محبوبم، نمی آیم، نه می آیم و نه می گذارم که تو بروی. اگر ما نباشیم آینه ها تعطیل اند. نمی گذارم بروی. با همه ی ترانه هایم اطرافت دیوار بلندی می کشم. با واژه های سنگ و سیمان و آب، حصاری بتنی می سازم، هر چند دیواری را که عمویم فردوسی هزار سال پیش با بهترین مصالح زبانی کشیده، بلند و قرص و آباد است. بیا بمان، با هم دیوار واژه ها را تعمیرات کنیم. من در این تن ساکنم، مقیم این تنم، در این تن عشقی غلطان است. باد می وزد و سپیده دم نماز جماعت گندم زار است. پیرزنی که دامن سنجر گرفت، مادربزرگ من بود، می گوید: تن ما وطن ماست و بالعکس... 

يکشنبه 29/7/1386 - 19:42

خدمت دوست از جان عزیزتر و مهربانم ، آقا فتح اله سرمه چی،سلام عرض می کنم. به مهتاب خانوم سلام عرض می کنم. به کیومرث آقا سلام عرض می کنم. به عمه بلقیس و رباب خانم، پسر گرامیش سرکار استوار پورغلامی سلام عرض می کنم. به حاج آقا و آقای نصرتی هم سلام عرض می کنم. کاغذ محترمت را که دیدم چقدر خوشحال شدم. اول از اون با اختر و محمد اسماعیل چقدر خندیدیم، به خصوص آنجا که لطیفه ای نوشته بودی. محمد اسماعیل می گفت: بابا، این اتفاق برای خود عمو فتح اله افتاده، یا اینکه امکان دارد جوکی، چیزی باشد. به او گفتم: من هم مثل شما، از کجا باید بدانم. من که الان قریب یک سال است، از عمو فتح اله ات خبری ندارم؛ جز دو، سه کاغذی که برایمان نوشته است.

 فتح اله جان، دورت بگردم، نمی دانم جراحی ات موفقیت آمیز بوده است یا نه. راجع به همان عملی که گفتی غیر از من و خدا و خودت هیچ کس خبر نداشته باشد. موضوع کاشتن موهای سرت است. اگر موفقیت آمیز بوده، امیدوارم سال جدید، تابستان تو را با مو، آن هم با موهای شبیه همان هنرپیشه ای که دوستش داشتی و حالا دستش از دار دنیا کوتاه است، شده باشی.

فتح اله جان ، امسال دیگر منتظر شما هستیم، که تشریف بیاورید، زیرا بحمدالله امسال کاسبی خیلی خیلی خوب است.

فتح اله جان، چند شب پیش اختر می گفت: اگر به آقا فتح اله کاغذ نوشتی، بنویس اگر ماشین را به غریبه نفروخته، نفروشد؛ بیاورد تهران، خودمان می خریم. امسال با هر سال فرق دارد. تمام قسط خانه را هم یک جا داده ام. یک تابلوی نئون هم سفارشی داده ام، خیلی قشنگ است: گل علی اصغر گلکار و پسران. از حالا سفارش تابلوی پسران داده ام. زیرا ان شاء الله امسال یک نان خور اضافه می گردد. محمد اسماعیل گفته است اسمش را بگذاریم محمد ابراهیم.

فتح اله جان، دیگر وقتت را نمی گیرم. من منتظر دیدن روی ماهت هستم، آن هم با موهای جدید. تا توانستی زودتر حرکت کن، بیا ببین که امسال تهران دیدنی است. الحمدلله قحطی گل شده است.

                                                                                                                                                 

                                                                     علی اصغر گلکار و نسترن    

 

   « نویسنده: محمد صالح علا »

يکشنبه 31/4/1386 - 20:1
محبوبم ... فقط یک امسال فصل ها را از هم جدا نکن. بگذار برگ های زرد پاییز هشتاد و پنج هنوز زیر پاهایمان خش خش کنند.من همه ی بهار را در زنبیلی ریخته ام و زنبیل را با دندان هایم بلند کرده ام٬ دهانم بند است و نگاهم بند از این آبی که درخت می خواهد و ریشه دراز می کند٬ شما را طلب می کنم ...  
جمعه 1/4/1386 - 11:2

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی
با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی
شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی
بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ،  می شينم دلم گرفته  
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

 بعد نشست تا تهشو خورد...

پنج شنبه 31/3/1386 - 19:19
نمی دونم چرا دلم گرفته
دوشنبه 28/3/1386 - 16:34
آقای من ، نوک پایی هم که شده بیا ،که من به همه گفته ام یار ما می آید، محبوب من فراموشکار نیست. هر روز به یاد توام ، که اگر یاد تو در میان نباشد عمرم را تباه کرده ام. وقتی به یاد تو می رسم ، هر روز هر روز در انتظارم ، گاهی واژه واژه آه می کشم . دست من و دامان تو... دنیا را به اندازه ی کفش هایم قدم می زنم ، از دشتها می گذرم ، در شیبهای تند به سمت توام. از واهه های درونم می گذرم ، من چه بخواهی نخواهی غلام توام، که درخت می داند ، پرنده می داند ، مقصود من از زندگی رهروی توست. مهتابی ترین جاده ها راه توست، تو که سمت صبحی . من خواب خودم را می بینم ، گلهای خودم را می بویم . دسته دسته به دریا می رویم ، مرغان دریایی در باد بال می زنند ، نام تو را به منقار دارند ...
يکشنبه 27/3/1386 - 20:44
محبوبم ؛ چیزی در من غژغژ می کند. تو را می جویم، من برای دیدن تو همه ی درها را زده ام. سپیده برمی خیزم و تا ظهر روشنم. خودم را از خاطراتم خالی می کنم. شما نیستی و باران از روبرو می ریزد، کاش من به جای باران می باریدم ...
شنبه 26/3/1386 - 12:6

محبوبم ... جمعه به اندازه ی همه ی زمین است. به اندازه ی زندگی. جمعه روزگار دیگری است . محبوبم می ترسم که آینه یکبار ما را با هم ببیند ...

جمعه 25/3/1386 - 17:37