تعداد مطالب : 55
تعداد نظرات : 43
زمان آخرین مطلب : 3002روز قبل

محبت ره به دل دادن صفاي سينه مي خواهد

به ياد ديگران بودن دل بي كينه مي خواهد

دوشنبه 26/6/1386 - 14:54

 

 

عشق يعني چون كبوتر پرزدن

ناگهان افتادن وپرپرزدن

دوشنبه 26/6/1386 - 12:59

عشق.......

عشق كه بازاربتان جاي اوست

سلسله برسلسله سوداي اوست

گرمي بازار خراب است عشق

اتش دل هاي كباب است عشق

گفت به مجنون صنمي در دمشق

كاي شده مستغرق درياي عشق

عشق چه و مرتبه ي عشق چيست؟

عاشق و معشوق دراين پرده كيست؟

عاشق يك رنگ و حقيقت شناس

گفت كه: اي محواميد وهراس

نيست بجزعشق دراين پرده كس

اول واخرهمه عشق است وبس

 

نظر**____يادتون**____نره

دوشنبه 26/6/1386 - 12:47

عشق جزبخشش خدايي نيست

اين به سلطان و گدايي نيست

هركه او برنخيزد ازسرسر

عشق را با وي اشنايي نيست

عشق وقف است بر دل پردرد

وقف در شرع ما بهايي نيست

هركه را بازعشق صيد كند

بازش ازچنگ اورهايي نيست

كاران كس كه عاشقي ورزد

بجزازعين بينوايي نيست

هرچه عطار گويد ازسرعشق

به يقين دادن كه جز عطايي نيست

ن ظ ر...............

دوشنبه 26/6/1386 - 12:33

 

خداوند دايره اي است كه مركزش همه جاست و محيطش هيچ جا

يکشنبه 25/6/1386 - 18:51

پروانه عاشق

-----------------

دراين ديوانسراي ناموافق

چوپروانه نبيني هيچ عاشق

چنان در جان او شوقي است ازدوست

كه نه ازمغزانديشه نه از پوست

چولختي پر زند دركوي معشوق

بسوزد درفروغ روي معشوق

خدايا زين حديثم ذوق دادي

چوپروانه دلم راشوق دادي

چو من درياي شوق تو كنم نوش

زشوق تو چودريا مي زنم جوش

زشوقت امدم درعالم خاك

زشوقت مي روم با عالم خاك

زشوقت در كفن گفتم بنازم

زشوقت در قيامت سرفرازم

اگر هرذره من گوش گردد

زشوق نام تو مدهوش گردد

اگرهر موي من گردد زباني

نيابد جززنام تونشاني

اگرازهرجزء من چشمي شود باز

نبيندجزء تورا در پرده راز

گراز من ذره اي ماند و گرهيچ

تورا خواند تورا داند دگرهيچ

شنبه 24/6/1386 - 20:41

 

 

گرچه غيرت بردن از عاشق نكوست

 

غيرت معشوق دايم بيش اوست

شنبه 24/6/1386 - 20:32

زندگي زيباست مانندگل شقايق

شقايق زيباست مانند دريا

دريا زيباست مانند موجش

 

شنبه 24/6/1386 - 20:28

الا يا ايها الساقي ادركاسا و نا و لها

كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها

دلدار من از آن زمان كه توبا «عشق » خويش مرا شاعري

 آموختي ديگر  حسد  نبرم زيرا هم اكنون

خود طبعي چون :

طبع او و ياري چون يار او دارم

*******************

مرا تا عشق تعليم سخن كرد

حديثم نكته در هر محفلي بود

تو مرا شور آن دادي كه در اين همه غزل نغز وصف شوريدگي دل

 كنم همچنان كه نگاه به نگاه و شعر به شعر پاسخ مي گويد :

سخن من نيز انعكاس لطف تو بود

دلنشين شد سخنم تا تو قبولش كردي

كاش ترانه هاي من از اين پس همچنان به گوش تو رسند

آري ، آري سخن عشق نشاني دارد

زيرا كه سخن «عشق» اگر هم بر زبان نيايد بر دل مي نشيند

 

جمعه 23/6/1386 - 21:28

در درون خويش آرامش بجوي

 آن گاه مي تواني

دنياي پيرامون خود را دريابي

روزگار را با خويشان و ياران بگذراني

در طلب دوستان تازه باشي

در هر روز نو خدا را سپاس گويي

و براي هر فردايت رويايي داشته باشي

كه هر فردايي ماجرايي تازه است ......

« دبي آوري »

جمعه 23/6/1386 - 20:2