تعداد مطالب : 1610
تعداد نظرات : 122
زمان آخرین مطلب : 2685روز قبل
اى خوشا باعقل بازوى توانا داشتن 
الفت و همصحبتى با شخص دانا داشتن 
حاصل امروز را با خرمى كردن حصاد 
تخم سبزى هم براى روز فردا داشتن 
اندرین پیچ و خم دشوار سطح زندگى 
تكیه بر ایمان و بر خلاق یكتا داشتن 
جسم را آراستن با زیب تقوى و عفاف 
روح را زآلودگى پاك و مصفا داشتن 
در پس چشمان ظاهر بین نورانى سر 
در ضمیر و قلب هم ، چشمان بینا داشتن 
گر زظلمت مى هراسى روز مى باید ترا 
شمع پر نورى براى شام یلدا داشتن 
عمر كوته را غنیمت دان كه شرط عقل نیست 
ایمنى بر چرخ دون و كید دنیا داشتن 
روزى خود را در آوردن زكام اژدها 
به كه پیش دون صفت دست تمنا داشتن 
وقت تعیین رفیق و انتخاب دوستان 
بس خطا باشد نظر بر حسن و سیما داشتن 
پیكر خود كن مزین با لباس معرفت 
فخر نبود جامه الوان و دیبا داشتن 
وارهاندن خاطرى را از فشار زندگى 
خوشتر است از تخت نوشروان و دارا داشتن 
خاو را در كسب دانش كوش بس نبود ترا 
طبع چون آب روان و نطق گویا داشتن  

سه شنبه 23/4/1388 - 18:22
سلطان محمد خوارزم شاه پادشاه متصلبى و سنى متعصبى بود، چون به سبزوار رسید دستور قتل عام داد چون شنیده بود اینان شیعیان متعصبى هستند بطوریكه به حكم مصلحت هم حاضر نیستند نام یكى از خلفاى سه گانه را بر خود نهند، گفت : سه روز مهلت مى دهم ، اگر یك تن همنام یكى از خلفا را تحویل دادید از حكم قتل عمومى صرف نظر مى كنم و گرنه اجراء خواهد شد.
در آغاز خوشحال شدند كه از مدت مهلت استفاده مى كنند و چند نفر همنام خلفاء معرفى خواهند كرد، ولى چون وارد عمل شدند، دیدند هیچكس حاضر نیست نام عاریتى بر خود بگذارد، و مصلحت را كه بر وفق تقیه جان بقیه را حفظ كند در شهر كسى را نجستند، به اطراف رفتند، قضاء را در یك فرسخى شهر، دهى بود. در تون حمام ده مردى را كه از چشم كور و ازگوش كر و از پا و دست شل و فلج بود، و خلاصه جسدى شبیه به ذوى الارواح دیدند، پیدا كردند.
به او پیشنهاد كردند كه به حكم مصلحت براى چند دقیقه نزد پادشاه سنى اقرار كند كه نام وى عمر است یاعثمان یا ابوبكر، نسبت به دو اسم اول به هیچ قسم حاضر نشد ولى عاقبت به قبول اسم ابوبكر، تن در داد و راضى شد كه به نام ابوبكر را بر خود ببندد و شهرى را از نابودى رهائى بخشد.
تخته پاره اى آوردند و او را بر آن تخت انداخته (و القینا على كرسیه جسدا) با سلام و صلوات به حضور خوارزمشاه آمدند، چون آن منظره را دید بخندید و گفت جز این ابوبكرى نداشتید؟ گفتند: پادشاه جهان بسلامت باد آب و هواى سبزوار جز این ابوبكر نپرورد، و گوئى پرورش ‍ ابوبكر را هوائى دیگر باید، این داستان را مولوى در مثنوى آورده است ، دوستان مولانا این شعر را به صورت مثل مى آورند.
سبزوار است این جهان كج مدار 
ما چو بوبكریم در وى خوار و زار 
تو ابوبكرى مجو در سبزوار 
یا كلوخ خشك اندر جویبار 
اكنون آن ده موجود است و به نام ده نام معروف است
منبع:سرمایه سخن ، ص 421.

سه شنبه 23/4/1388 - 18:22
در كتاب طب ائمه از امام صادق علیه السلام نقل شده : كه كسى كه از برادر دینى اش خوشش آید بسم الله یا الله اكبر بگوید زیرا چشم زدن و نظر تنگى حق است ، و باز فرمود: اگر قبرها براى شما شكافته شود هر آینه خواهید دید كه بیشتر مردگان شما با چشم زدن از دنیا رفته اند زیرا چشم و نظر حق و درست است آگاه باشید كه رسول خدا(ص ) فرمود: كسى كه از برادر دینى و رفیقش خوشش آید ذكر خدا را بر زبان جارى سازد پس اگر مشغول ذكر خدا شد به او ضرر نرسد و در مكارم از ابن خلاد نقل شده كه گفت : با حضرت امام رضا علیه السلام در خراسان بودم و مسئول خرید براى او بودم پس به من فرمود شیشه اى براى من بخر براى او خریدم و آن حضرت به آن نظر افكند و خوشش آمد و به من فرمود: اى معمر همانا قطعا چشم و نظر حق و گیرا است ، در كاغذى بنویس (( حمد و قل هو الله احد و قل اعوذ برب الناس و قل اعوذ برب الفلق و آیة الكرسى )) را و در غلاف این شیشه قرار بده و فرمود:
چشم و نظر حق است و بر خود و بر غیر خود ایمن نباش پس اگر از چشم زدن ترسیدى سه مرتبه بگو: (( ماشاء الله لا قوة الا بالله العلى العظیم ، ))
و باز فرمود:
اگر كسى از برادرش خوشش آمد بگوید مبارك باشد، و خدا به تو خیر و بركت دهد زیرا چشم و نظر حق است .
و پیامبر اكرم (ص ) فرمود:
اگر بنا بود چیزى بر قضا و قدر سبقت گیرد آن چشم و نظر است كه بر قضاء و قدر سبقت مى گیرد.
و امیر المؤ منین على علیه السلام فرمود: كسى به چیزى نمى گوید به به یابه كسى نمى گوید خوشا به حال تو مگر اینكه آن روز براى او روزى نحس و شر خواهد شد.
منبع:زهر الربیع ، ج 2، ص 166
سه شنبه 23/4/1388 - 18:20
در بحارالانوار مجلسى و در مناقب شاذان بن جبرئیل از اصبغ بن ثباته است كه گفت : روزى با سلمان فارسى بودم كه امیر مدائن بود در زمان خلافت حضرت امیرالمؤ منین (ع ) و مریض شد، بمرضى كه به همان مرض وفات یافت ، هنگامى كه مرض او شدید شد، گفت : اى اصبغ شنیدم كه رسول خدا (ص ) بمن فرمود: اى سلمان هنگامى كه وفات تو برسد مرده اى با تو سخن خواهد گفت ، و من خواستم بدانم كه آیا و فاتم نزدیك شده ؟ اصبغ گفت : حال به چه چیزى دستور مى دهى تا انجام دهم ؟ فرمود: تختى بیاور كه مرا بوسیله آن به قبرستان ببرى ، گفت به چشم ، اطاعت مى شود پس هر چه دستور داده بود انجام داد، تا او را به طرف قبله در میان قبرها گذاشت حضرت سلمان صورت به طرف قبله نمود و گفت : سلام بر شما اى اهل عرصه بلا، سلام بر شما اى محجوبین از دنیا، سلام بر شما اى كه آرزوها غذاى شما شد، سلام بر شما اى كه زمین لحاف و پرده شما شد سلام بر شما اى كه رسیدید به اعمالتان در دار دنیا سلام بر شما اى منتظران نفخه صور و اى منتظران قیامت .
شما را بخدا و پیغمبر(ص ) قسم مى دهم كه آیا كسى هست كه جواب مرا بدهد؟ من سلمان فارسى غلام و عبد پیغمبرم ، ناگهان مرده اى از قبر خود جواب او را داده و مشغول تكلم شد وگفت : سلام بر شما و رحمت خدا و بركانش بر شما باد، اى اهل فنا و اى كسانى كه مشغول دنیا شده اید، من كلام تو را شنیدم و در جواب آماده هستم پس هر چه خواهى سئوال كن خدا ترا رحمت كند.
حضرت سلمان گفت اى ناطق بعد از مرگ ، و اى صحبت كننده پس از حسرت فوت ، آیا تو از اهل بهشتى و یا اهل آتش ، گفت اى سلمان من از آنهایى هستم كه خدا بر من انعام فرمود بسبب عفو و كرمش مرا بخشید، و مرا به وسیله رحمتش داخل بهشت نمود، سلمان به او گفت : اى بنده خدا براى من مرگ را توصیف كن كه چگونه آن را یافتى ؟ و چه از آن مشاهده نمودى ؟ گفت : اى سلمان به خدا سوگند، بدن انسان را قیچى كنند و قطعه قطعه نمایند بهتر است از سختى جان كندن ،
بدان كه من در دنیا از كسانى بودم كه خداى تعالى خیر و نیكى را به من الهام نمود و من عمل نمودم ، زیرا واجبات را به جاى آورده و قرآن تلاوت مى كردم و به پدر و مادر خود نیكى مى نمودم و از گناهان كبیره و از حرامها اجتناب مى كردم ، و روزى حلال را طلب مى نمودم ، و از سئوال نمودن از مردم ترس و واهمه داشتم .
پس هنگامى كه در بهترین حالات و خوشترین اوقات بسر مى بردم ، ناگهان مریض شده و در مرض خود ماندم تا مرگم فرا رسید، و شخص ‍ عظیم الخلقه با هیئتى خوفناك بر من وارد شد و ایستاد كه نه بسوى آسمان بالا مى رفت و نه به زمین فرو مى رفت ، پس اشاره نمود به چشم كور شد، و به گوش اشاره كرد كر شد، و به زبانم اشاره نمود لال شد، پس ‍ به او گفتم تو كیستى اى بنده خدا كه مرا از اهل و فرزندانم جدا نمودى ؟ گفت من فرشته مرگم آمده ام تا روح تو را بگیرم چون مدت تو سر آمده و مرگ تو فرا رسیده پس روح را از بدنم گرفت ، و روح را به سختى از بدنم گرفت تا اینكه روح به سینه ام رسید، و پس از آن یك اشاره اى نمود كه اگر به كوهها اشاره كرده بود از وحشت متلاشى مى شد، پس روح مرا از عرنین بینى ام گرفت و گریه و ناله از اهل و عیال من بلند شد و خبر مرگم به همسایه ها و دوستان رسید و هر چه انجام مى شد و گفته مى شد من عالم به آن بودم .
پس هنگامیكه صدا و ناله خویشان من بلند شد، ملك الموت با غضب متوجه آنها شد و گفت : چرا گریه مى كنید، به خدا قسم من به این ظلم نكردم تا گریه نمائید و صیحه بكشید زیرا مدت و عمر و رزق او به پایان رسیده و رفت پیش خداى خود، ما و شما از یك پروردگاریم ، هر چه خواست درباره ما حكم مى كند و او بر هر چیز توانا است ، پس اگر صبر نمودید دارى اجر و پاداش هستید، و اگر بى تابى كردید گناهكارید، چقدر من به شما رجوع مى كنم و جان پسران و دختران و پدران و مادران شما را مى گیرم ، پس او از پیش من رفت و روح بالاى سرم بود نگاه مینمود به من تا غسل دهنده آمد و لباس را از تنم بیرون آورد و شروع نمود در غسل دادنم پس روح ندا داد اى بنده خدا با بدن ضعیف مدارا كن به خدا قسم خارج نشدم از رگى مگر اینكه آن قطع شد به خدا سوگند اگر غسل دهنده حرف او را مى شنید از شدت ترس هیچگاه او را غسل نمى داد
منبع:شجره طوبى
سه شنبه 23/4/1388 - 18:20
در كتابها نقل شده كه بهلول روزى به مسجد آمد دید ابوحنیفه دارد درس مى دهد، و در میان صحبتهایش گفت : امام صادق (ع ) چیزهائى مى گوید كه من از كلام او تعجب مى كنم .
1- مى گوید خداوند تبارك و تعالى موجود است ولى نه در دنیا و نه در آخرت دیده نمى شود و آیا مى شود چیزى موجود باشد و دیده نشود این نیست جز تناقض زیرا كه موجود بودن . دیده نشدن تناقض دارد.
2- مى گوید شیطان در آتش عذاب مى شود، با اینكه شیطان از آتش ‍ خلق شده ، پس چگونه چیزى عذاب مى شود با همان چیزى كه از آن آفریده شده .
3- باز امام صادق مى گوید هر كارى كه بندگان خدا انجام مى دهند خودشان آن را انجام مى دهند خدا انجام نمى دهد، با این كه آیات دلالت دارد كه خدا همه كارها را انجام مى دهد.
بهلول هنگامى كه این مطالب را از ابوحنیفه شنید كلوخى برداشت و به مغز ابوحنیفه زد، در این هنگام خون به ریش و صورت ابوحنیفه جارى شد ابوحنیفه به سرعت پیش خلیفه رفت و از بهلول شكایت كرد، بهلول را حاضر كردند و از او علت این عمل را جویا شدند، بهلول به خلیفه گفت : او مى گوید كه حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در سه مسئله اشتباه نموده .
1- ابوحنیفه خیال مى كند هیچ كارى فاعلى ندارد جز خداى متعال ، بنابر این زخم سر او كار خدا است و من تقصیرى ندارم .
2- او مى گوید هر چیزى كه موجود است باید دیده شود پس این درد هم اكنون در سر او موجود است با اینكه احدى او را نمى بیند.
3- او از خاك خلق شده و این كلوخ هم از خاك است و او خیال مى كند جنس همجنس خود را عذاب نمى كند و هیچ جنسى به جنس خود شكنجه نمى شود پس چرا او از این كلوخ اظهار درد و سوزش ‍ مى كند.
خلیفه وقتى كلام بهلول را شنید به شگفت آمد و او را از دست ابوحنیفه آزاد نمود
منبع:همان ، ص 251
سه شنبه 23/4/1388 - 18:18

مرحوم علامه سید نعمت الله جزائرى صاحب كتاب زهر الربیع گوید: چشمم ضعیف و كم دید شده بود، پس رفتم در كربلاء و در زیر گنبد حضرت سیدالشهداء علیه السلام زیارت عاشورا را خواندم پس در روز دوم یا سوم كه در آنجا بودم وقتیكه زوار خارج شدند خدام روضه مطهره آن حضرت آنجا را جارو نمودند كه فرش پهن كنند من و جمعى دیگر نرفتیم و در زیر قبه آن حضرت ماندیم پس یك مقدار گردى از جارو نمودن فرشها پیدا شد من چشمهایم را باز نگاهداشتم تا از آن غبارها پر كنم پس وقتى كه چشمهایم را از غبار زوار و خاكهاى قبه آن حضرت پر كردم و از روضه مطهره آن حضرت خارج شدم چشمهایم مانند چراغ نورانى گشته و تا حال هیچ دردى عارض من نشده و هیچ چشمهایم را معالجه و درمان نكرده ام جز با غبار و تربت آن حضرت ، كه از تربت آن حضرت سرمه ساخته و به داخل چشمم مى مالم

منبع:زهر الربیع ، ج 1، ص 250

 

سه شنبه 23/4/1388 - 18:10

شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان كجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال كرد كه هر كس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند، گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر، پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج برد، تا به میقات رسیدند احرام بستند و لبیك گویان بر حرم داخل شدند، به محض ‍ ورود، آن پسر چنان متحیر شد كه فورا به زمین افتاد و روح از بدنش ‍ بیرون رفت ، عارف دچار وحشت شده و مى گفت ، كجا رفت فرزند من و چه شد پاره جگر من ، از گوشه خانه خدا صدائى بلند شد، تو خانه را مى طلبیدى او را یافتى ، و پسر تو پروردگار و صاحب خانه را طلبید او هم به مراد خویش رسید، از هاتف غیبى صدائى شنید كه او نه در قبر و نه در زمین و نه در بهشت است بلكه اوست (( ((فى مقعد صدق عند ملیك مقتدر)))) او جایگاهش در نزد پروردگار است 

منبع:همان مدرك ، ج 2، ص 439

 

سه شنبه 23/4/1388 - 18:10
روزى عربى به دیار عجم آمد اتفاقا ماه محرم بود و همه جا مجالس ‍ عزاى حضرت امام حسین علیه السلام بر پا بود و غذا و طعام هاى چرب و شیرین و چاى و شربت مى دادند او تعجب كرده و پرسید چه ماهى است ؟ به او گفتند: ماه محرم الحرام است ، او رفت و سال بعد آمد دید از عزادارى و تكیه ها و حسینیه ها و غذاهاى چرب و شیرین و چاى و شربت خبرى نیست و فقط در مساجد باز است و هیچ كس هیچ چیز نمى خورد، پرسید این چه ماهى است ؟ گفتند: ماه رمضان المبارك است عرب گفت : سبحان الله بر عكس نامگذارى كرده اند باید بگویند محرم المبارك و رمضان الحرام 
سه شنبه 23/4/1388 - 18:9
روزى به ناصرالدین شاه خبر دادند كه در شهر مردى شیاد و كلاه بردارى پیدا شده است كه گوش آدمهاى زیرك را مى برد، از این قرار آدمهاى ساده لوح حسابشان معلوم است شاه از شنیدن این خبر بسیار عصبانى شد، فورا دستور داد كه او را به هر قیمتى است دستگیر كرده و به حضور بیاورند، یك ساعت بعد مرد شیاد دستگیر شده و به بارگاه آوردند.
شاه تا چشمش به قیافه وى افتاد فریاد كرد قبل از آنكه تو را به حبس ‍ بیندازم میل دارم براى من تعریف كنى كه چطور گوش مردم را مى برى ؟ مرد شیاد قیافه مظلومانه اى به خود گرفته و گفت : قربان با تعریف كردن منظورتان عملى نمى شود، شما باید ابزار و ادوات یا ساده تر بگویم چاقوى گوش برى بنده را ببینید تا از جریان كار من اطلاع پیدا كنید، شاه گفت : كجاست ، ابزار و چاقوى گوش بریت را بیرون بیاور ببینم ، مردك دوباره قیافه مظلومانه به خود گرفته و جواب داد قربان متاءسفانه از ترس ‍ ماءموران شما همه اش را در آب ریختم ، ولى اگر الان دو تومان به بنده مرحمت كنید، عین آنها را از بازار خریده و به شما نشان خواهم داد به شرطى كه ماءمورین شما همراه من نباشد، شاه قبول كرد فورا دستور داد كه دو تومان به او بدهید، مردك وقتى كه پول را گرفت با وقار تمام از بارگاه خارج گردید، ولى شاه هر قدر منتظر ماند از مراجعتش خبرى نشد، ناچار براى دومین بار، عده اى را به دنبال او فرستاد، ماءمورین پس ‍ از بیست و چهار ساعت جستجو او را در گوشه قهوه خانه اى پیدا كردند و به حضور شاه آوردند شاه با حالت غضب گفت : چرا دیروز مراجعه نكردى كو ابزار و چاقوى گوش برى تو،
شیاد جواب داد قربان دیگر نشان دادن ابزار و چاقوى گوش برى لزومى ندارد زیرا من دیروز با گرفتن دو تومان از شما عملا نشان دادم كه گوش ‍ مردم را چطور مى برم 
منبع:رنگارنگ ، ج 2، ص 12

سه شنبه 23/4/1388 - 18:8
شخصى از جناب حجه الاسلام و المسلمین آقاى حاج شیخ محسن قرائتى زید عزه نقل كرد كه گفت از تلویزیون شنیدم كه میگفت : روزى بچه اى را دیدم پشت در خانه اى ایستاده و ناراحت است گفتم : بچه چرا اینجا ایستاده اى و ناراحتى ، گفت : مى خواهم زنگ در خانه را بزنم و قدم كوتاه است و نمى توانم ، گفتم این كه ناراحتى ندارد، من برایت زنگ میزنم گفت نه تو مرا بغل كن تا من خودم زنگ بزنم ، من او را بغل كردم و او زنگ در خانه را زد گفت حالا بیا تا با هم فرار كنیم ...

سه شنبه 23/4/1388 - 18:7