تعداد مطالب : 1058
تعداد نظرات : 2080
زمان آخرین مطلب : 2384روز قبل

 

 اول خدا

 

 


 

 

 

دارد برای همسر خود گریه می کند

با گریه های کوثر خود گریه می کند

 

همسر فقط نبود خدیجه برای او

او در فراق یاور خود گریه می کند

 

دیروز بر عمویش و حالا به همسرش

فردا برای دختر خود گریه می کند

 

روزی که شعله می شود اجر رسالتش

آنجا به یاس پرپر خود گریه می کند

 

روزی که با جراحت پهلوی خود کسی

بر حال و روز شوهر خود گریه می کند

 

طفلی در امتداد مصیبات کوچه بر

آثار درد مادر خود گریه می کند

 

یک روز می رسد که زنی بین قتلگاه

بر کشته های بی سر خود گریه می کند

 

وقت نزول آیۀ سنگین کعب نی

بر پیکر برادر خود گریه می کند

 

…یا ایها الرسول ببین رأس روی نی

دارد به حال خواهر خود گریه می کند

 

عباس را بگو که دل زخم دختری

دارد برای معجر خود گریه می کند



  " محمد بیابانی"

 

دوشنبه 9/5/1391 - 17:14

 

اول خدا

 

 

 

بالا بریم دست نیاز و دعا کنیم

وقت است عاشقانه خدا را صدا کنیم

 

با دست‌های خالی و دل‌های پُرگناه

هر شب به بارگاه خدا التجا کنیم

 

فرصت غنیمت است بیا در حضور عشق

دردِ دلِ شکسته خود را دوا کنیم

 

در کعبه عروج در این لحظه های سبز

دل را در آسمان صداقت رها کنیم

 

حالا که سفره‌ای ز عبادت گشوده‌اند

هر شب ضیافتی ز عبادت به پا کنیم

 

شرمنده‌ام ز دوست که دل نیست قابلش

باید برای هدیه سری دست و پا کنیم

 

" سید عباس سجادی "

 

يکشنبه 8/5/1391 - 11:52

 

اول خدا

 

 

 

شنبه 7/5/1391 - 22:0

 

اول خدا

 

 

 

 " مناجات "


 

من کیستم که لطف خود ابراز می کنی

در را نیامده به رویم باز می کنی

من چوب قهر کردن خود را نمی خورم

از بس می آوری و مرا ناز می کنی

اول تویی همیشه که لبخند می زنی

اول تویی همیشه که آغاز می کنی

من یک گناه کردۀ گردن شکسته ام

آیا مرا دوباره سرافراز می کنی؟

بگذار خوب گریه کنم از خجالتم

امشب که باز در به رویم باز می کنی

گفتم پرم شکسته به دردت نمی خورم

گفتی دلت شکسته و پرواز می کنی

من آدمم یقین یقین می کنم که باز

با یک "حسین" در دلم اعجاز می کنی



    " رحمان نواز نی "

 

شنبه 7/5/1391 - 17:14

 

 

یا غیاث المستغیثین

 

 

 

یااباصالح المدی "عج " ادرکنی

 

ما وارثان وحی و تنزیلیم
عاشق‌ترین مردان این ایلیم

مردم تمام از نسل قابیلند
ما چند تا، فرزند هابیلیم

آن دیگران ناز و ادا دارند
ما بی قر و اطوار و قنبیلیم

در بین ما یک عده هم هستند ...
این روزها مشغول تعدیلیم

در این دویدن‌ها رسیدن نیست
عمری است ما روی ترِدمیلیم

آخر کجا می‌آیی آقا جان ؟
بگذار، ما مشغول تحلیلیم

دنیا به کام قوم دجال است
ما هم که با دجال فامیلیم

درس «پیام نور»تان از دور
خوب است، ما مشتاق تحصیلیم

آقا، شما تفسیر قرآنید
البته ما قائل به تاویلیم

نه عالم احکام قرآنیم
نه عامل تورات و انجیلیم

گفتند: شرط راستی، مستی‌ست
ما هم که ذاتا مست و پاتیلیم

در کل، زمین مصر است و این مردم
یاران فرعونند و ما نیلیم

این‌ها اگر کرم‌اند، ما ماریم
آنها اگر مورند، ما فیلیم

فیلیم در نطع سخن امّا
وقت عمل طیرا ابابیلیم

در حفظ ما باید به جد کوشید
ما نقطه‌ی حساس آشیلیم

«آدم شدن» یک ایده‌ی نوپاست
ما هم نهادی تازه تشکیلیم

سیصد نفر «آدم» که شوخی نیست
مستلزم تغییر و تبدیلیم

تعجیل، کلا کار شیطان است
اصلا چرا مشتاق تعجیلیم ؟

وقتش که شد، آن وقت می‌گوییم :
آقا بیا کم‌کم که تکمیلیم

وقت عمل هم می‌رسد اما
فعلا به فکر حفظ و ترتیلیم

آخر چطوری حرف حق ؟ وقتی
مشغول ذکر و ورد و تهلیلیم

ما با همین حالت که می‌بینید
مستوجب تشویق و تجلیلیم

صندوق عهد و رای اگر باشد
یاران داوود و سموئیلیم

توی صف عشاقتان از صبح
ما صاحبان ساک و زنبیلیم

بعضی به نامت، بارشان شد بار
ما تازه فکر بار و بندیلیم

(کار غنایم را به ما بسپار
چون خبره در تقسیم و تحویلیم

باد هوا خوردن که ممکن نیست
آخر مگر ماها حواصیلیم )

گفتند: روز جمعه می‌آیی
ما روزهای جمعه تعطیلیم ...!

"  ابوالفضل زرویی نصرآباد "

[تصویر: all444xw5.gif]
جمعه 6/5/1391 - 11:19

 

 

لااله الاالله الملک الحق المبین

 

 

 

و ای مولای ما یا صاحب الزمان «عج»؛

می آمدی خیلی پیش تر؛

اگر نقل مجالسمان «غیبت» تو بود ...

 

 

 

پنج شنبه 5/5/1391 - 12:1

 

اول خدا

 

مسافری خسته که از راهی دور می آمد، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود ، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد…!

 


وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد. فـوراً تختی که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد !!!

 

مسافر با خود گفت: چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذای لذیـذی داشتم…

ناگهان میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـکار شد. پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید…


بعـد از سیر شدن ، کمی سـرش گیج رفت و پلـک هایش به خاطـر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را روی آن تخت رهـا کرد و در حالـی که به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فکـر می کرد با خودش گفت : قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا… بگـذرد چه؟و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید…


هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست. ولی باید حواسـمان باشد ، چون این درخت افکار منفی ، ترس ها ، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد.

بنابر این مراقب آن چه که به آن می اندیشید باشید…

                    "   ؟  "

 

پنج شنبه 5/5/1391 - 11:22

 

اول خدا

 

 

 

سفره آماده ،سر سفره گدا آماده

کرم آماده من آماده خدا آماده

این کرم خانه دو ماه است تدارک دیده

قبل مهمان همه جا هست غذا آماده

 

اینکه اینجائیم از لطف خود اوست نه من

او نخواهد ، نشوم بهر دعا آماده

گر خدا رحم نیارد به من آلوده

نفس من هست به انجام خطا آماده

دل بیمار محال است به درمان نرسد

مطب آماده دل آماده دوا آماده

بی پرو بال به پرواز رسیدن شدنی است

بسکه در ماه خدا هست هوا آماده

توبه بی ذکر علی نیست میسر ولله

ذکر حیدر بکند قلب مرا آماده

عجبی نیست ببینم در این ماه علی

بیشتر از همگان فاطمه را آماده

طلب کعبه در این ماه طواف یار است

پس چه بهتر که بود کرببلا آماده

وقت یاری گل فاطمه فردای فرج

کاش باشیم کنار شهدا آماده

 

" علی اکبر لطیفیان "

 

چهارشنبه 4/5/1391 - 14:36

 

اول خدا

 

 

 

 

ما که لبریز غم و غصه و آهیم هنوز
رمضان آمده و غرق گناهیم هنوز


رانده از عالم و آدم شده ایم آقا جان
بی کس و خسته و بی پشت و پناهیم هنوز


دستمان را تو گرفتی که بیاییم به راه
ولی افسوس که ما در ته چاهیم هنوز


ما خجالت زده ی لطف تو هستیم زیرا
آه...غفلت زده با روی سیاهیم هنوز


با همین روی سیاه و دل ناپاک اقا
به خداوند قسم چشم به راهیم هنوز


هرشب ماه مبارک به خدا گریه کن
روضه های شه بی یار و سپاهیم هنوز

مرده ایم و ز دم گرم تو جان می خواهیم
یک سفر - کرببلا- در رمضان می خواهیم

 

" علیرضا خاکساری "

 

سه شنبه 3/5/1391 - 23:7

 

اول خدا

 

 

 

ماه رحمت شده پیدا لکَ لبّیک خدا
«استجابت» شده معنا لکَ لبّیک خدا

ماه ها در پی ماه رمضانت بودیم
شد روا حاجت ماها لکَ لبّیک خدا

تا شود روزی ما لقمه ی نان سحری
پهن شد سفره ی نجوا لکَ لبّیک خدا

لایق این همه اکرام نبودیم اصلاً
این چه سرّی است خدایا لکَ لبّیک خدا

با وجودی که خطاکاری ما را دیدی
باز آغوش کنی وا لکَ لبّیک خدا

گرمی دست نوازش گر تو باعث شد
دل مرده شود احیا لکَ لبّیک خدا

وقت آن است کمی خانه تکانی بکنیم
تا شوی در دل ما جا لکَ لبّیک خدا

قطره ای بیش نبودیم که یک موج دعا
وصلمان کرد به دریا لکَ لبّیک خدا

تا که گفتیم «حسین» فاطمه هم گفت «حسین»
چه بساطی است مهیّا لکَ لبّیک خدا

نمک سفره ی امشب شده با اذن حسین
روضه ی حضرت زهرا لکَ لبّیک خدا

تا که افتاد زمین محسن او هم افتاد
ناله اش سوخت علی را لکَ لبّیک خدا

 " محمد فردوسی "

 

دوشنبه 2/5/1391 - 22:36