• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه

زندگينامه امام رضا (ع)

1.ولادت ، وفات ، طول عمر و مدفن آن حضرت
2. مادر امام رضا ( ع )
3. کنيه آن حضرت
4.لقب آن حضرت
5.نقش انگشتری آن حضرت ، دربان آن حضرت ، شاعر آن حضرت  
6. فرزندان امام رضا ( ع )
7. صفات ظاهری  آن حضرت ، اخلاق و رفتار آن حضرت
8. فضايل و مناقب امام رضا ( ع )
9. پاسخهای امام رضا ( ع ) به مسائل و پرسشها
10.اخبار آن حضرت ( ع ) با مأمون  
11.انگيزه طلب کردن مأمون ، حضرت رضا( ع ) را به خراسان
12.نامه مأمون به امام رضا ( ع ) و فراخواندن آن حضرت به سوی خود
13.آمدن امام رضا ( ع ) به نيشابور
14.حديث سلسله الذهب
15.رسيدن امام رضا ( ع ) به مرو ، بيعت امام رضا ( ع ) به عنوان ولايت عهدي
16.صورت عهدنامه اي که مأمون ولايت عهدي امام رضا ( ع ) را در آن نوشت
17.آنچه پشت عهدنامه به خط امام رضا ( ع ) نگاشته شده است
18.گواهان طرف راست
19.گواهان طرف چپ
20.صورت درهمی که در زمان امام رضا ( ع ) به امر مأمون ضرب شد
21.حرکت امام رضا ( ع ) برای خواندن نماز عيد در مرو
22.بقيه اخبار امام رضا ( ع ) با مأمون
23.جلسه پاسخ امام رضا ( ع ) به پرسش های مأمون
24.ازدواج امام رضا ( ع ) با دختر يا خواهر مأمون
25.عزم مأمون بر خروج از مرو به قصد بغداد
26.خروج مأمون و امام رضا ( ع ) از مرو
27.رسيدن مأمون و امام رضا ( ع ) به سرخس و کشته شدن فضل بن سهل
28.برخی از رواياتی که از امام رضا ( ع ) نقل شده است
29.کسانی که از امام رضا ( ع ) روايت نقل کرده اند
30.تأليفات امام رضا ( ع )
31.سخنان کوتاه و پند و اندرزهايی که از آن حضرت بر جای مانده است
32.سخنان کوتاه و مواعظ آن حضرت به نقل از تذکره ابن حمدون
33.سخنان کوتاه و مواعظ و اندرز آن حضرت ( ع ) به نقل از تحف العقول
34.سخنان کوتاه آن حضرت به نقل از الذخيره
35.سخنان کوتاه آن حضرت به نقل از کتاب النزهة
36.يکی از دعاهای کوتاه آن حضرت
37.علت و چگونگي وفات امام رضا ( ع )
38.چرا مأمون ، امام رضا ( ع ) را مسموم کرد ؟
39.تذهيب گنبد امام رضا ( ع )


ولادت ، وفات ، طول عمر و مدفن آن حضرت
امام رضا ( ع ) در روز جمعه ، يا پنج شنبه 11ذی  حجه يا ذی قعده يا ربيع الاول سال 153يا 148هجری در شهر مدينه پا به دنيا گذاشت . بنابر اين تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق ( ع ) بوده يا پنج سال پس از در گذشت آن حضرت رخ داده است . همچنين وفات آن حضرت در روز جمعه يا دوشينه آخر صفر يا 17يا 21ماه مبارک رمضان يا 18جمادی الاولی يا 23ذی  قعده يا آخر همين ماه در سال 203يا 206يا 202هجری اتفاق افتاده است . شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد قول صحيح آن است که امام رضا ( ع ) در 21رمضان ، در روز جمعه سال 203هجری در گذشته است . وفات آن حضرت در سال 203در طوس و در يکی از روستاهای نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد .
با تاريخ های مختلفی که نقل شد ، عمر آن حضرت 48يا 47يا 50يا 51سال و 49يا 79روز يا 9 ماه يا 6 ماه و 10روز بوده است ، اما برخی که سن آن حضرت را 55يا 52يا 49سال دانسته اند ، سخنشان با هيچ يک از اقوال و روايات ، منطبق نيست و ظاهرا تسامح آنان از اينجا نشأت گرفته که سال ناقص را به عنوان يکسال کامل حساب کرده اند . از جمله اين اقوال شگفت آور سخن شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا است که گفته است : ميلاد امام رضا (ع ) در 11ربيع الاول سال 153و وفات وی در 21رمضان سال 203بوده و با اين حساب آن حضرت 49سال و شش ماه در اين
جهان زيسته است . مطابق آنچه صدوق نقل کرده ، عمرآن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز ميشود و منشاء اين اشتباه را بايد عدم دقت در جمع و تفريق اعداد دانست شيخ مفيد نيز مرتکب اين اشتباه شده است و ما در حواشيهای خود بر کتاب المجالس السنيه متذکر اين خطا شده ايم .
بنابر گفته مولف مطالب السؤول ، امام رضا ( ع ) 24سال وچند ماه بنابر قول ابن خشاب 24سال و 10ماه از عمر خويش را با پدرش به سر برد . لکن مطابق آنچه گفته شد ، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال يا 29سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانکه در مطالب السؤول نيز آمده ، 25سال زيسته است و نيز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت پس از پدرش بيست سال در جهان زندگی کرد .
چنانکه شيخ مفيد نيز در اشارد همين قول را گفته است . برخی نيز اين مدت را بيست سال و دو ماه ، يا بيست سال و نه ماه ، يا بيست سال و چهار ماه ، يا بيست و يکسال و 11ماه ذکر کرده اند که اين مدت ، روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است . در طول اين مدت آن حضرت دنباله حکومت هارون رشيد را که ده سال و بيست و پنج روزبود درک کرد . سپس امين از سلطنت خلع شد و عمويش ابراهيم بن مهدی برای مدت بيست و چهار روز به سلطنت نشست . آنگاه دوباره امين بر او خروج کرد و برای وی از مردم بيعت گرفته شد و يکسال و هفت ماه حکومت کرد ولی به دست طاهر بن حسين کشته شد . سپس عبد الله بن هارون ، مامون ، به خلافت تکيه زد و بيست سال حکومت کرد . امام رضا ( ع ) پس از گذشت پنج يا هشت سال از خلافت مأمون به شهادت رسيد .

مادر امام رضا ( ع )
در مطالب السؤول گفته شده است که : مادر آن حضرت کنيزی بود که خيزران مرسي نام داشت . برخی نام وی را شقراء نوبيه ، ذکر کرده اند که اروی ، اسم او و شقراء لقب وی بوده است .
طبرسی در اعلام الوری گويد : مادرش کنيزی بود به نام نجمه که به وی ام البنين می گفتند . برخی نام مادر آن حضرت را سکن نوبيه و تکتم نيز گفته اند . حاکم ابو علی گويد : از جمله شواهدی که دلالت دارد نام مادر امام رضا ( ع ) تکتم بود ، سخن شاعری است که در مدح آن حضرت فرموده است :
و اجدادا علی المعظم رهظا الا ان خير الناس نفسا و والدا و اتتنا به للعلم و الحلم ثامنا اماما يودی حجة الله تکتم
ابو بکر گويد : عده ای اين شعر را به عموی ابو ابراهيم بن عباس منسوب ساخته اند و من آن را روايت نمی کنم و روايت و سماع اين شعر برای من واقع نشده بنابراين نه آن را اثبات می کنم و نه ابطال .
وی همچنين گويد : تکتم از اسامی زنان عرب است و در اشعار بسياری به کار رفته است . از جمله در اين بيت :
" طاف الخيالان فزا دا سقما خيال تکنی و خيال تکتما "
فيروز آبادی نيز بر اين اظهار نظر صحه گذارده و گفته است : تکنی و تکتم به صورت مجهول ، هر يک از نامهای زنان است .

کنيه آن حضرت
کنيه آن حضرت را ابوالحسن و نيز ابوالحسن ثانی خوانده اند . ابو الفرج اصفهانی  در مقاتل الطالبين روايتی نقل کرده و مبنی بر آن که کنيه آن حضرت ، ابو بکر بوده است . وی به سند خود از عيسی بن مهران از ابوصلت هروی نقل کرده است که گفت : روزی مأمون از من پرسشی کرد . گفتم : ابو بکر در اين باره چنين و چنان گفته است . مأمون پرسيد : کدام ابو بکر ؟ ابو بکر ما يا ابو بکر اهل سنت ؟ گفتم ابوبکر ما . پس عيسی از ابوصلب پرسيد : ابو بکر شما کيست ؟ پاسخ داد : علی بن موسی الرضاست که بدين کنيه خوانده می شود .

لقب آن حضرت
در کتاب مطالب السؤول در اين باره آمده است : القاب آن حضرت عبارت است ازرضا، صابر ، رضی و وفی ، که مشهورترين آنها رضاست . در فصول المهمة نيز مشابه اين مطلب آمده با اين تقاوت که در آنجا به جای القاب رضی و وفی ، زکی و ولی  ياد شده است . در مناقب ابن شهر آشوب گفته شده است : احمد بزنطی گويد : بدان جهت آن حضرت را رضا ناميدند که او از خدا در آسمانش رضا بود و برای پيامبر و ائمه در زمين رضا بود . و نيز گفته اند چون مخالف وموافق گرد آن حضرت بودند وی را رضا ناميدند . همچنين گفته اند : چون مأمون بدان حضرت ، رضايت داد وی را رضا گفتند .

نقش انگشتری آن حضرت
در فصول المهمة گفته شده است : نقش انگشتری امام رضا ( ع ) " حسبی الله " بود و در کافی به سند خود از امام رضا ( ع ) نقل شده است که فرمود: نقش انگشتری من " ما شاء الله لا قوه الا بالله " است . صدوق نيز در عيون گويد : نقش انگشتری آن حضرت " وليی الله " بود . دربان آن حضرت در فصول المهمه نام دربان آن حضرت " محمد بن فرات " و در مناقب " محمد بن راشد " ذکر شده است . شاعر آن حضرت دعبل خزاعی ، ابو نواس و ابراهيم بن عباس صولی ، شاعران آن حضرت بودند .

فرزندان امام رضا ( ع )
کمال الدين محمدبن طلحه در مطالب السؤول گويد : آن حضرت شش فرزند داشت . پنج پسر و يک دختر . نام فرزندان وی چنين است : محمد قانع ، حسن ، جعفر ، ابراهيم ، حسن و عايشه .
عبد العزيزبن اخضر جنابذی در معالم العتره و ابن خشاب در مواليد اهل البيت و ابونعيم در حليه الاوليا نظير همين سخن را گفته اند . سبط بن جوزی در تذکره الخوص گويد : فرزندان آن حضرت عبارت بودند از محمد ( امام نهم ) ابوجعفر ثانی ، جعفر ، ابو محمد حسن ، ابراهيم و يک دختر . شيخ مفيد در ارشاد می نويسد :
امام رضا ( ع ) دنيا را بدرود گفت و سراغ نداريم که از وی فرزندی به جا مانده باشد جز همان پسرش که بعد از وی به امامت رسيد . يعنی حضرت ابوجعفر محمد بن علی ( ع ) .
ابن شهر آشوب در مناقب می گويد : امام محمد بن علی ( ع ) تنها فرزند اوست .
طبری در اعلام الوری می نويسد : تنها فرزند رضا ( ع ) پسرش محمد بن علی جواد بود لا غير . در کتاب العدد القوية آمده است که امام رضا ( ع ) دو پسر داشت که نام آنها محمد و موسی بود و جز اين دو فرزندی نداشت . همچنين در قرب الاسناد نقل به حضرت رضا ( ع ) عرض کرد : من از چند سال پيش درباره شده است که بزنطي جانشين شما پرسش می کردم و شما هر بار پاسخ می  داديد پس از من پسرم جانشين من خواهد شد . اما اينک خداوند به شما دو پسر عطا کرده است پس کداميک از پسرانتان جانشين شمايند ؟
مجلسی نيز در بحار الانوار در باب خوشخويی حديثی  از عيون اخبار الرضا ( ع ) نقل کرده که در سند آن نام فاطمه دختر رضا آمده است .

صفات ظاهری آن حضرت
در فصول المهمه آمده است که آن حضرت قامتی معتدل و ميانه داشت .اخلاق و رفتار آن حضرت طبرسی در اعلام الوری گويد: درباره گوشه ای از خصايص و مناقب و اخلاق بزرگوارانه
آن حضرت ، ابراهيم بن عباس ( يعنی صولی ) گويد : رضا ( ع ) را نديدم که از چيزی سؤال شود و آن را نداند و هيچ کس را نسبت بدانچه در عهد و روزگارش می گذشت داناتر از او نيافتم . مأمون بارها او را با پرسش درباره هر چيزی  می آزمود و امام به او پاسخ می داد و پاسخ وی کامل بود و به آياتی از قرآن مجيد تمثل می جست .
آن حضرت هر سه روز يک بار قرآن را ختم می کرد و خود می فرمود : اگر بخواهم می توانم در کمتر از اين مدت هم قرآن را ختم کنم امامن هرگز به آيه ای برنخورده ام جز آن که در آن انديشيده ام که چيست و در چه زمينه ای نازل شده است .
همچنين از ابراهيم بن عباس صولی نقل شده است که گفت : هيچ کس را فاضل تر از ابوالحسن رضا نه ديده و نه شنيده ام . از او چيزهايی ديده ام که از هيچ کس نديدم . هرگز نديدم با سخن گفتن به کسی جفا کند .نديدم کلام کسی را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود . هيچ گاه حاجتی  را که می توانست برآورده سازد ، رد نمی کرد . هرگز پاهايش را پيش روی کسی که نشسته بود دراز نمی کرد . نديدم به يکی از دوستان يا خادمانش دشنام دهد . هرگز نديدم آب دهان به بيرون افکند و يا در خنده اش قهقهه بزند بلکه خنده او تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برايش می آوردند غلامان و خدمتگزاران و حتی  دربان و نگهبان را بر سر سفره خويش می نشانيد و باآنها غذا می خورد . شبها کم می خوابيد و بسيار روزه می گرفت . سه روز ، روزه در هر ماه را از دست نمی  داد و می فرمود : اين سه روز برابر با روزه يک عمر است . بسيار صدقه پنهانی  می داد بيشتر در شبهای تاريک به اين کار دست می زد . اگر کسی ادعا کرد که فردی مانند رضا ( ع ) را در فضل ديده است ، او را تصديق مکنيد . طبرسی از محمد بن ابو عباد نقل کرده است که گفت : " امام رضا ( ع ) در تابستان بر حصير و در زمستان بر پلاس بود . جامه خشن می پوشيد و چون در ميان مردم می آمد آن را زينت می داد . صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) گويد : آن حضرت کم خوراک بود و غذای سبک ميخورد . در کتاب خلاصة تذهيب الکمال به نقل از سنن ابن ماجه گفته شده است : امام رضا ( ع ) سيد بنی هاشم بود و مأمون او را بزرگ می داشت و تجليلش می کرد و او را وليعهد خود در خلافت قرار داد . حاکم در تاريخ نيشابور گويد : وی با آن که بيست و اندی از سالش می گذشت در مسجد رسول الله ( ص ) فتوا صادر می کرد . و در تهذيب التهذيب آمده است : رضا با وجود شرافت نسب از عالمان و فاضلان بود . صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) به سند خود از رجاء بن ابوضحاک که مأمون وی را برای آوردن امام رضا ( ع ) مأموريت داده بود ، نقل کرده است : به خدا سوگند مردی پرهيزکار تر و ياد کننده تر مر خدای را و خدا ترس تر از رضا ( ع ) نديدم . وی در ادامه گفتار خود می افزايد : وی  به هر شهری که قدم می گذاشت مردم آن شهر به سويش می آمدند و در خصوص مسايل دينی خود از وی پرسشمی کردند
و او نيز پاسخشان می داد و برای آنان احاديث بسياری از پدر و پدرانش ، از علی  ( ع ) و رسول خدا ( ص ) نقل ميکرد . چون با امام رضا ( ع ) به نزد مأمون بازگشتم وی درباره حالت آن حضرت در سفر از من پرسش کرد . من نيز آنچه ديده بودم از روز و شب و کوچ و اقامتش برای وی باز گفتم . مأمون گفت ، آری ابن ابو ضحاک وی از بهترين مردم زمين و داناترين و پارسا ترين ايشان است .
سمعانی در انساب می نويسد : ابو حاتم بن حبان بستی روايت کرده است از پدرش ، عجايب ، روايت کرده است از او ابوصلت و ديگران که امام رضا دچار توهم می شد و خطا می کرد . به اعتقاد من رضا از نسبی شريف برخوردار بود ؟ از جمله عالمان و فاضلان محسوب می شد و خلل در روايت او از سوی راويان است ، هيچ راوی ثقه ای از او روايت نکرده جز آنکه متروک گشته است . يکی  از روايات مشهور از آن حضرت صحيفه است که راوی آن بدين خاطر مورد طعن قرار گرفته است . يکی از کسانی که نسخه ای از انساب را در اختيار داشته ، چنان که در نسخه چاپی اين کتاب مشهود است ، برهامش آن چنين نوشته است : به اين گستاخی  بزرگی که از سوی اين مغرور عنوان شده بنگر ! چگونه فرزند رسول خدا ( ص ) و وارث علم و دانش آن حضرت و يکی از علمای عترت نبوی و امام ايشان که بر افزونی  علم و شرف وی اجماع کرده اند در علم رسمی برای دستيابی به دنيا تلف کرده و بالاخره بر مسند قضاوت بلخ و غير آن تکيه زده چگونه آشکار گرديده است که امام علی  بن موسی الرضا توهم و خطا کرده است ؟ حال آنکه فاصله زمانی ميان اين دو در حدود يک صد و پنجاه سال می باشد . اگر دشمنی با خاندان پيامبر ، که خداوند به حب و مهر ورزی نسبت به ايشان امر کرده است و پيامبر بر تمسک به آنان فرمان داده نيست ، پس چه دليل ديگری برای اثبات گفته خود دارد ؟ خدا آنان را بکشد به کجا رانده می شوند . ؟ از قراين بر می آيد که يکی از خوانندگان اين کتاب که نتوانسته چنين سخنی را تحمل کند ، به قصد نابود کردن آن محکم بر روی  آن کوبيده است ، اما آن هنوز آشکار و روشن باقی است .

فضايل و مناقب امام رضا ( ع )
فضايل و مناقب آن حضرت بسيار است و در کتابهای  حديث و تاريخ ذکر شده . يافعي در مرآة الجنان گويد : در سال 203امام بزرگوار و عظيم الشأن ، سلاله سروران بزرگ ، ابوالحسن علی بن موسی الکاظم يکی از ائمة دوازده گانه صاحبان مناقب که اماميه خود را بديشان منسوب می سازند و بنای مذهب خود را بر آنان اقتصار می کنند ، در گذشت . با توجه به آنچه که در زندگی امام صادق ( ع ) گفتيم مبنی بر آن که امامان همگی کامل ترين مردم زمان خويش بوده اند تنها به ذکر گوشه ای از مناقب و فضايل آن حضرت اکتفامی کنيم چرا که بازگفتن تمام مناقب آن بزرگوار
بس مشکل ودشوار است :
نخست ، علم : قبلا از ابراهيم بن عباس صولی نقل کردم که گفت : نديدم از رضا ( ع ) پرسشی شود که او پاسخ آن را نداند . هيچ کس را نسبت بدانچه در عهد و روزگارش مي گذشت داناتر از او نديدم . مأمون او را بارها با پرسش درباره چيزهايی می آزمود اما امام به وی پاسخ کامل می  داد و در پاسخش به آياتی از قرآن مجيد تمثل می جست . در اعلام الوری از ابو صلب عبد السلام بن صالح هروی نقل شده است که گفت : هيچ کس راداتاتر از علی بن موسی الرضا نديدم و هيچ دانشمندی را نديدم که درباره آن حضرت جز شهادتی که من می  دهم ، بدهد . مأمون در يکی از
مجالس خود تعدادی از علمای اديان و فقهای اسلام و متکلمان را جمع کرده بود . پس امام در بحث و مناظره بر همه آنان چيره شد به گونه ای که هيچ کس نبود جز آن که بر فضل امام رضا ( ع ) و کوتاهی خود اعتراف کردند . از خود آن حضرت شنيدم که می فرمود : در روضه می نشستم و علما در مدينه بسيار بودند . چون يکی از ايشان در حل مسأله ای عاجز می ماند همگی برای حل آن مرا پيشنهاد می کردند و مسايل خود را به نزد من می فرستادند و من نيز آنها را پاسخ می دادم . ابو صلت گويد : محمد بن اسحاق بن موسی بن جعفر از پدرش از موسی بن جعفر برايم حديث کرد که آن حضرت همواره به فرزندانش می فرمود : اين برادر شما علی  بن موسی دانای خاندان محمد ( ص ) است . پس درباره اديان خويش از او بپرسيد و آنچه می گويد به خاطر سپاريد . ابن شهر آشوب در مناقب به نقل از کتاب الجلاء و الشفاء نقل می کند که محمد بن عيسی  يقطينی گفت : چون مردم در کار ابوالحسن رضا ( ع ) اختلاف کردند من مسائلی  که از آن حضرت پرسش شده بود ، گرد آوردم که شمار آنها هجده هزار مسأله بود .
شيخ طوسی در کتاب الغيبه از حميری از يقطينی مانند اين روايت را نقل کرده است جز آن که در روايت شيخ رقم پانزده هزار مسأله آمده است .
در مناقب آمده است : ابو جعفر قيمی در عيون اخبار الرضا ذکر کرده است که : مأمون دانشمندان ديگر اديان را همچون جاثليق و رأس الجالوت و سران صابک ين را مانند عمران صابی و هريذ اکبر و پيروان زردشت و نطاس رومی و متکلمانی مانند سليمان مروزی را جمع می کرد و آنگاه رضا ( ع ) را نيز احضار می کرد . آنان از امام پرسش می کردند و آن حضرت يکی پس از ديگری آنان را شکست می داد .
مأمون داناترين خليفه بنی عباس بود اما با اين وصف گاه از روی اضطرار تسليم حضرت می شد تا آن که وی را ولی  عهد و همسر دختر خويش کند .

پاسخهای امام رضا ( ع ) به مسائل و پرسشها
صدوق در عيون به سند خود از حسن بن خالد نقل می  کند که : به رضا ( ع ) گفت : اي فرزند رسول خدا برخی روايت می کنند که پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند آدم را بر صورت خويش آفريد .
امام رضا فرمود : خدا بکشدشان آنان اول حديث را خذف کرده اند ، زيرا رسول خدا ( ص ) به دو نفر گذشت که به يکديگر دشنام می دادند . پس شنيد که يکی از آنها به ديگری می گويد خداوند چهره تو و چهره کسی را که شبيه توست رسوا و زشت گرداند . پس رسول خدا ( ص ) به وی  فرمود : ای بنده خدا به برادرت چنين مگوی که خدا عزوجل آدم را بر صورت خويش آفريده است .
همچنين از آن حضرت درباره مردی سؤال شد که گفته بود : هر مملوک قديم در ملک من آزاد ست . امام درباره او فرمود : او بايد هر مملوکی  را که شش ماه در ملک او بوده آزاد کند . زيرا خداوند در قرآن فرموده است : " و گردش ماه در منازل معين مقدر کرديم تا مانند شاخه خرما بازگرديد " . و ميان عرجون قديم و عرجون جديد شش ماه فاصله است .
در نثرالدار نقل شده است که فضل بن سهل در مجلس مأمون امام رضا ( ع ) را مورد سؤال قرار داد و پرسيد : ای ابوالحسن آيا مردمان مجبورند ؟ فرمود : خداوند دادگرتر از آن است که بنده خود را مجبور و سپس عذابش کند . پس پرسيد : آيا بندگان رها شده و آزادند ؟ فرمود : خداوند حکيم تر از آن است که بنده اش را واگذارد و او را به خودش رها کند .
در تهذيب التهذيب آمده است که مبرد از ابوعثمان مازنی نقل کرده است که گفت : از امام رضا ( ع ) پرسش شد که آيا خداوند بندگانش را بدانچه توان ندارد تکليف فرمايد ؟ فرمود : خدا عادل تر از اين است . گفت : بندگان می توانند هر کاری که خواستند انجام دهند ؟ فرمود : آنان ناتوان تر از اينند .
نگارنده : مراد امام اين است که بندگان نمی توانند هر کاری که خود خواستند بدون تقدير الهی انجام دهند . علاوه بر آنچه گفته شد در قسمت اخبار امام رضا ( ع ) با مأمون گوشه ای ديگر از پاسخهای آن حضرت را در خصوص علوم مختلف نقل خواهيم کرد دوم ، حلم : در شناخت حلم آن حضرت ، شفاعت وی در نزد مأمون در حق جلودی کافی  است . جلودی کسی بود که به امر هارون الرشيد به مدينه رهسپار شد تا لباس زنان آل ابوطالب را بگيرد و بر تن هيچ يک از آنان جز يک جامه نگذارد . وی همچنين بر بيعت مردم با امام رضا ( ع ) انتقاد کرد . پس مأمون او را به حبس افکند و بعد از آن که پيش از وی دو تن را کشته بود او را خواست . امام رضا ( ع ) به مأمون گفت : ای اميرمؤمنان ! اين پيرمرد را به من ببخش ! جلودی گمان برد که آن حضرت می خواهد از وی انتقام گيرد .
پس مأمون را سوگند داد که سخن امام رضا ( ع ) رانپذيرد مأمون هم گفت : به خدا شفاعت او را درباره تو نمی پذيرم و دستور داد گردنش را بزنند . در صفحات آينده تفضيل اين مطلب را در خبر مربوح به عزم مأمون بر خروج از مرو ، ذکر خواهيم کرد .
سوم ، تواضع : در بخش صفات و اخلاق آن حضرت از قول ابراهيم بن عباس نقل کرديم که گفت : چون امام رضا ( ع ) تنها بود و برای او غذا می آوردند آن حضرت غلامان و خادمان و حتی دربان و نگهبان را بر سر سفره اش می نشاند و با آنها غذا می خورد . همچنين از ياسر خادم نقل شده است که گفت : چون آن حضرت تنها می شد همه خادمان و چاکران خود را جمع می کرد ، از بزرگ و کوچک ، و با آنان سخن می گفت . او به آنان انس می گرفت و آنان با او . کلينی در کافی به سند خود از مردی بلخی روايت ميکند که گفت : با امام رضا ( ع ) در سفر به خراسان
همراه بودم . پس روزی خواستار غذا شد و خادمان سيه چرده خود را نيز بر سفره خود نشاند يکی از يارانش به او عرض کرد : ای کاش غذای اينان را جدا می کردی . فرمود : پروردگار تبارک و تعالی يکی است و مادر و پدر هم يکی . و پاداشها بسته به اعمال و کردارهاست .
چهارم ، اخلاق نيکو : در بخش صفات آن حضرت از ابراهيم بن عباس نقل کرديم که گفت : امام رضا ( ع ) با سخن هرگز به هيچ کس جفا نکرد و کلام کسی را نبريد تا مگر شخص از گفتن باز ايستد . و حاجتی را که می توانست بر آورده سازد رد نمی کرد . پاهايش را دراز نمی کرد و هرگز رو به روی  کسی که نشسته بود ، تکيه نمی داد و هيچ کس از غلامان و خادمان خود را دشنام نمی داد . هرگز آب دهان بر زمين نمی افکند و در خنده اش قهقهه نمی زد بلکه تبسم می نمود . کلينی در کافی  به سند خود نقل کرده است که مهمانی برای امام رضا ( ع ) رسيد . امام شب را در
کنار مهمان نشسته بود و با وی سخن می گفت که ناگهان وضع چراغ تغيير کرد . مرد مهمان دستش را دراز کرد تا چراغ را درست کند ولی امام او را از اين کار باز داشت و خود به درست کردن چراغ پرداخت و کار آن را راست کرد . سپس امام فرمود : ما قومی هستيم که ميهمانان خود را به کار نمی  گيريم . همچنين در کافی به سند خود از ياسر و نادر خادمان امام رضا ( ع ) نقل شده است گفتند : ابوالحسن ، صلوات الله عليه ، به ما فرمود : اگر من بالای  سرتان بودم و شما خواستيد از جا برخيزيد ، در حالی که غذا می خوريد بر نخيزيد تا از خوردن دست بکشيد و بسيار
اتفاق می افتاد که امام بعضی از ما را صدا می زد و چون به ايشان گفته می شد آنان در حال خوردن هستند ، می فرمود : بگذاريدشان تا از خوردن دست بکشند .
پنجم ، کرم و سخاوت : هنگام ذکر اخبار مربوط به ولايت عهدی آن حضرت خواهيم گفت که يکی از شاعران به نام ابراهيم بن عباس صولی به خدمت آن حضرت آمد و امام به او ده هزار درهم داد که نام خودش بر آن ضرب شده بود .
همچنين آن حضرت به ابو نواس سيصد دينار جايزه داد و چون جز آن مال ، مال ديگری  نداشت استر خويش را هم به وی بخشيد . و نيز به دعبل خزاعی ششصد دينار جايزه داد و با اين وجود از وی معذرت هم خواست .
در مناقب از يعقوب بن اسحاق نوبختی نقل شده است که امام رضا ( ع ) تمام ثروت خود را در روز عرفه تقسيم نمود . پس فضل بن سهل به وی گفت : اين ضرر است .
امام فرمود : بل سود و بهره است . چيزی  را که پاداش و کرامت بدان تعلق می گيرد ضرر محسوب مکن .
کلينی در کافی به سند خود از اليسع بن حمزه نقل کرده است که گفت : در مجلس ابو الحسن رضا ( ع ) بودم . مردم بسياری به گرد آن حضرت حلقه زده بودند و از وی  درباره حلال و حرام پرسش می کردند که ناگهان مردی  بلند قامت و گندمگون داخل شد و گفت : السلام عليک يا ابن رسول الله . من يکی از دوستداران تو و پدران و نياکان تو هستم ، من از حج باز می گردم و خرجی  خود را گم کرده ام و با آنچه همراه من است نمی توانم به يک منزل هم برسم ، پس اگر صلاح بدانی که مرا به ديارم روانه کنی که برای خدا بر من نعمتی داده ای  و اگر به شهرم رسيدم آنچه از تو گرفته ام به صدقه می دهم . امام ( ع ) به فرمود : بنشين خدا تو را رحمت کند .
آنگاه دوباره با مردم به گفت و گو پرداخت تا آنان پراکنده شدند و تنها سليمان جعفری و خيثمه و من مانده بوديم پس امام فرمود : اجازه می دهيد داخل شوم سليمان گفت : خداوند فرمان تو را مقدم داشت . پس امام برخاست و به اتاقش رفت و لختی درنگ کرد و سپس بازگشت و در را باز کرد و دستش را از بالای در بيرون آورد و پرسيد : آن خراسانی کجاست ؟پاسخ داد : من اينجايم : فرمود اين دويست دينار را برگير و در مخارجت از آن استفاده کن و بدان تبرک جو و آن را از جانب من به صدقه بده . اکنون برو که نه من تو را ببينم و نه تو مرا . مرد بيرون رفت .
سليمان به آن حضرت عرض کرد : فدايت شوم ببخش بزرگی کردی و رحمت آوردی ، پس چرا چهره را از او پوشاندی ؟ فرمود : از ترس آن که مبادا خواری خواهش را در چهره او ببينم . مگر اين سخن رسول خدا را نشيندی  که می گويد : آن که به نهان نيکويی آورد با هفتاد حج برابری می کند و آن که پليدی  و زشتی را اشاعه می دهد ، مخذول و خوار است و کسی که در نهان گناه کند آمرزيده است . آيا سخن اول را نشنيده ای که می گويد :
متی آته لاطلب حاجته رجعت الی و وجهی بمائه
ششم ، فراوانی صدقات : پيش از اين از ابراهيم بن عباس صولی نقل کرديم که گفت : امام رضا ( ع ) بسيار نکويی می کرد و در نهان صدقه می داد و بيشتر اين عمل را در شبهای  تاريک به انجام می رساند .
هفتم ، شکوه و عظمت در دل مردم : خواهيم آورد که چون آن حضرت در مرو برای  اقامه نماز بيرون شد و اميران و نظاميان ايشان را ديدند ، از اسبهای خود به زمين برجستند و چکمه های خود را با کارد بريدند تا همچون امام که پياده بود سريع تر حرکت کنند . همچنين وقتی که سپاهی بر سرای  مأمون در سرخس هجوم بردند ، پس از قتل فضل بن سهل ، و آتشی آوردند تا در خانه را آتش بزنند و مأمون از امام خواست تا به ميان مردم رود ، آن حضرت به نزد ايشان رفت و بديشان پيشنهاد کرد که متفرق شوند ، مردم نيز به شتاب آنجا را ترک گفنتد .

اخبار آن حضرت ( ع ) با مأمون
طلب کردن مأمون ، را از مدينه به مرو و ولی عهد گردانيدن وي مأمون از شيعيان اميرمؤمنان علی ( ع ) بود و بدين اعتقاد تصريح و بر آن احتجاج می کرد . در حق آل ابوطالب نيکی و اکرام می کرد و در مقابل آنان گذشت به خرج می داد . در اين زمينه می توان وی را عکس پدرش هارون الرشيد ، دانست .
امور بسياری بر تشيع مأمون دلالت می کند که ما در اينجا برخی از آنها را ياد آور می شويم :
1. مأمون در برتری دادن علی ( ع ) با دلايل استوار ، با علماء مناظره کرد . چنان که مؤلف عقد الفريد داستان اين مناظره را روايت کرده است و ما خود نيز اين روايت را تماما در جزء اول از معادن الجواهر نقل کرديم . صدوق نيز در عيون اخبار الرضا اين روايت را به صورت مسند آورده است .
2. وی رضا ( ع ) را ولی عهد خود گردانيد و دخترش را به همسری آن حضرت داد . همچنين وی در حق علويان بسيار احسان می کرد . 3. به همسری دادن دخترش به امام جواد ( ع ) و نيکی  به آن حضرت و بزرگداشت وی .
4. سخن وی که گفت : آيا می دانيد چه کسی به من تشيع را آموزش داده است ؟ و حکايت کردن برخورد امام کاظم ( ع ) با پدرش هارون الرشيد . اين ماجرا در سيره امام کاظم ( ع ) نقل شد .
5. فتوای مأمون مبنی بر حلال کردن متعه و سخن وی در آن روايت مشهور که گفت : ای  حيوان تو کيستی که آنچه خدا حلال کرده ، حرام کنی ؟
6. اعتقاد وی به مخلوق بودن قرآن ، مطابق اعتقاد شيعه . به طوری که اين اعتقاد يکی  از معايب او قلمداد شده است .
7. آنچه بيهقی در المحاسن و المساوی گفته است . وی گويد : مأمون گفت شاعر شيعه رعايت انصاف کرد در آنجا که می گويد : انا و اياکم نموت فلا افلح بعد الممات من ندما
بنا به گفته بيهقی ، آنگاه مأمون ابياتی سرود و در آن علی ( ع ) و اولاد آن حضرت را ستود و علي ( ع ) را بر همگان برتری داد و او را " اعظم الثقلين " خواند .
8. آنچه صدوق در عيون اخبار الرضا( ع ) نقل کرده است . وی گويد : روزی عبد الله برمأمون وارد شد . علی بن موسی  الرضا( ع ) نزد مأمون بود . بن مطرق بن ماهان مأمون ازعبد الله پرسيد : درباره اهل بيت چه می گويی  ؟ عبد الله گفت : چه توانم گفت درباره سرشتی که با آب رسالت عجين شده و نهالی  که با آب وحی غرس گرديده است ؟ آيا بويی جز مشک هدايت و عنبر تقوا از آن به مشام می رسد ؟ پس مأمون حقه ای طلبيد که در آن مرواريد بود و دهانش را بدان مروايد پر کرد .
9. آنچه سبط بن جوزی در تذکره الخواص نقل کرده است ، وی گويد : ابو بکر صولی در کتاب الاوراق و غير آن گفته است : مأمون علی  ( ع ) را دوست می داشت . وی به گوشه و کنار مملکت خويش نامه ها فرستاده بود مبنی  بر اين که علی به ابی طالب ( ع ) برترين مخلوقات پس از رسول خداست و کسی  نبايد از معاويه به نيکی ياد کند و چنانچه کسی وی را به نيکی ياد کند خون و مالش مباح است . سپس صولی ، ابياتی از مأمون را که در حق علی بن ابی طالب ( ع ) سروده و طی آنها حضرت را ستوده و محبتش را به وی نشان داده بود ، نقل کرده است .
سبط بن جوزی گويد : همچنين صولی در کتاب الاوراق ذکر کرده است که بر يکی از ستون های  مسجد جامع بصره نوشته شده بود : " رحم الله عليا انه کان تقيا " ابو عمر خطابی بدين ستون تکيه می داد . نام وی  حفض بود و يک چشم داشت . اين ابو عمر دستور داد نام علی ( ع ) را از اين شعر بزدانيد . اين خبر را برای مأمون نوشتند . شنيدن اين خبر بر مأمون گران آمد و دستور داد ابو عمر را به سوی او آوردند . چون ابو عمر به نزد وی رسيد مأمون از او پرسيد : چرا نام اميرمؤمنان را از آن ستون زدودی ؟ ابو عمر گفت : نام " علی " در آن شعر نبود . مأمون گفت : " رحم الله عليا انه کان تقيا " ابو عمر گفت : به من گفته بودند که در آنجا نوشته شده است " انه کان بنيا " مأمون گفت : دروغت گفته اند بلکه قاف صحيح تر از عين ( چشم ) صحيح توست . و اگر نمی خواستم نفاق تو را نزد عامه بيشتر بنمايانم ترا ادب می کردم . سپس دستور داد او رااخراج کنند .

انگيزه طلب کردن مأمون حضرت رضا( ع ) را به خراسان تا او راولی عهد خويش گرداند
گفته شده است سبب اين امر آن بود که رشيد برای  پسرش محمد امين بن زبيده و سپس برای برادرش مأمون و بعد از آن دو ، برای برادرشان قاسم موتمن بيعت گرفته و کار عزل و ابقای قاسم را به دست مأمون سپرده بود . رشيد همين مطلب را در صحيفه ای نوشته آن را در جوف گذارد . وی سپس کشور را ميان امين و مأمون تقسيم کرد . شرق کشور را به مأمون سپرد و به او امر کرد که در مرو سکنی گزيند و غرب کشور را به امين داد و وی را به سکونت در بغداد امر کرد . مأمون در زمان حيات پدرش در مرو به سر می برد . سپس امين پس از مرگ پدرش هارون در خراسان ، مأمون را از ولايت عهدی خلع و با پسر کوچکش بيعت کرد . پس ميان آن دو جنگ در گرفت . وقتی کار بر مأمون تنگ شد ، نذر کرد که چنانچه خداوند وی را بر امين چيره گرداند خلافت را در فاضل ترين فرد از خاندان ابوطالب قرار دهد . پس از چندی هنگامی که مأمون ، برادرش امين را کشت و سلطنت را به خود اختصاص داد و حکمش در شرق و غرب کشورش روان گرديد ، نامه ای  به رضا ( ع ) نگاشت و او را به خراسان دعوت کرد تا به نذرش وفا کند . صدوق در عيون اخبار الرضا همين وجه را برگزيده است . وی به سند خود از ريان بن صلت روايت کرده است که گفت :
مردم بسياری از اميران و عامه با حضرت رضا ( ع ) بيعت کردند . عده ای هم که از بيعت با رضا ( ع ) ناخشنود بودند بالاخره با وی بيعت کردند و می گفتند : اين از نقشه فضل بن سهل است . مأمون کسی را به سوی  من فرستاد . چون به نزدش رفتم گفت : شنيده ام برخی می گويند بيعت رضا ( ع ) از نقشه فضل بن سهل است ؟ گفتم : آری . گفت : وای بر تو ای ريان ! آيا کسی گستاخی  آن دارد که به نزد خليفه ای که مردم به اطاعت وی در آمده اند ، بيايد و به او بگويد خلافتت را به ديگری واگذار. آيا اين عقلانی است ؟ گفتم : به خدا نه . گفت : اينک من علت اين کار را برای 
تو می گويم . ماجرا چنين بود که وقتی محمد برادرم نامه ای به من نوشت و مرا امر کرد که نزد او بروم و من از اين کار سر باز زدم علی  بن موسی بن ماهان را روانه کرد و به وی دستور داد مرا زنجير کند و طوق بر گردنم افکند . من نيز هرثمه بن اعين را به سجستان و کرمان فرستادم . ولی او شکست خورد و صاحب سرير خروج کرد و بر ناحيه خراسان چيره شد . تمام اين وقايع در يک هفته برای من رخ داد . ديگر نيرويی نداشتم ومالی نيز ، تا با آن خود را تقويت کنم . اميران و مردان جنگاورم را سست و بيم زده می  ديدم . خواستم به پادشاه کابل پناهنده شوم اما با خود گفتم : اين پادشاه کافر است و محمد به او اموال فراوان می دهد و او نيز مرابه وی تسليم می کند . پس هيچ راهی بهتر از اين نيافتم که از گناهانم به سوی خدا توبه کنم و در اين امور از وی  ياری بجويم و به حضرتش عزوجل پناهنده شوم . پس دستور دادم اتاقی مهيا و آن را نظافت کنند . غسلی کردم و دو جامه سپيد پوشيدم و چهار رکعت نماز گزاردم و خدا را خواندم و به او پناهنده شدم
و با نيتی راست با او عهد بستم که اگر خداوند کار خلافت را برای من راست گرداند و مرا بر دشمنم چيره کند خلافت را در جايگاهی  که خداوند بدان دستور داده می نهم . پس از اين ، کار من بالا گرفت ، آن طوری که بر محمد پيروز شدم و خداوند خلافت را برای من راست گردانيد . پس دوست داشتم به پيمانی که با خدا بسته بودم وفا کنم . از اين رو هيچ کس را سزاوارتر از ابوالحسن رضا بدين کار نديدم . لذا خلافت رابه آن حضرت واگذار کردم ، ولی او آن را نمی پذيرفت مگر بنا برآنچه که خود می دانی . انگيزه من در گرفتن بيعت برای رضا ( ع ) اين بود .
در حديث ابوالفرج اصفهانی و شيخ مفيد خواهد آمد که : چون حسن به سهل احتمال بيرون آمدن خلافت را از چنگ اهلش در نظر وی مهم جلوه داد و بازتابهای اين کار را به او گوشنزدکرد، مأمون پاسخ داد : من با خدا پيمان بسته ام که اگر بر برادرم امين غلبه کردم ، خلافت را به برترين کس از خاندان ابوطالب بسپارم و من کسی  را بر روی زمين برتر از اين مرد نمی دانم .
برخی ديگر گفته اند مأمون از آن جهت با امام رضا ( ع ) بيعت کرد که هر چه در بنی هاشم نگريست کسی را برتر و سزاوارتر از آن حضرت پيدا نکرد . اين وجه با وجهی که پيش از اين نقل شد منافاتی ندارد . يافعی  ور مرآة الجنان می گويد :
علت خواسته شدن امام رضا ( ع ) توسط مأمون به خراسان و قرار دادن او به عنان ولی عهد آن بود که مأمون زمانی که در مرو ( يکی از شهرهای خراسان ) بود ، فرزندان عباس را از زن و مرد به محضر خود فرا خواند . شمار همه آنان از بزرگ وکوچک سی وسه هزار تن بود . همچنين وی علی ( امام رضا ( ع ) ) را طلبيد و او را بهترين منزل فرود آورد . ياران و نزديکان خاص خويش را جمع کرد و به آنان گفت که در فرزندان عباس و فرزندان علی بن ابی  طالب تأمل کرده اما هيچ يک از آنان را در آن هنگام برتر و سزاوارتر از رضا نديده است . سپس با آن حضرت
بيعت کرد . طبری در تاريخ خود گويد : نامه ای از حسن به سهل به بغداد رسيد که در آن نوشته شده بود : اميرمؤمنان ، مأمون ، علی بن موسی بن جعفر را پس از خود وليعهد خويش گردانيده است . انگيزه اين تصميم آن بود که وی در فرزندان عباس و فرزندان علی بن ابی طالب نگريست اما هيچ کس را برتر و پارساتر و داناتر از وی نديد .
صدوق در عيون اخبار الرضا از بيهقی از صولی عبيد الله بن عبد الله بن طاهر روايت کرده است که گفت : فضل بن سهل به مأمون پيشنهاد کرد که با صله رحم به توسط بيعت با علی بن موسی به خداوند عوجل رسولش تقرب جويد . تا بدين وسيله آنچه در زمان خلافت هارون الرشيد در حق اين خاندان روا شده بود پاک شود . مأمون نيز نتوانست با اين پيشنهاد مخالفت کند ... او دوست نمی داشت که پس از خود امام رضا ( ع ) خليفه شود صولی گويد : آنچه عبيد الله نقل کرده از چند جهت در نظر من درست است . از جمله آن که : عون بن محمد از محمد بن ابوسهل نوبختی يا
از برادرش برايم روايت کرد که گفت : چون مأمون بر ولی عهد قراردادن رضا ( ع ) مصمم شد گفتم : به خدا سوگند از آنچه در ذهن مأمون می گذرد آگاه خواهم شد که آيا او واقعا خواستار اتمام خلافت بر رضاست يا آن که اين کاراو تصنعی است .
پس نامه ای نوشتم و آن را به دست يکی از خدمتگزارانی  که ميان من و مأمون اسرار محرمانه رد و بدل می کرد ، دادم . در آن نامه چنين نوشتم : " ذوالرياستين بر عقد ولابت عهدی مصمم است و اين برج هم برج سرطان است و در آن مشتری است . و سرطان اگر چه در آن مشتری هم بر آمده ولی برجی منقلب است و کاری که در اين برج بر آن عزم شود تمام نگردد . با اين وجود ، مريخ در برج ميزان در بيت العاقبة است و اين خود بر نحوست آنچه بر آن عزم شده ، دلالت ميکند . من اميرمؤمنان را از اين کار آگاه کردم تا اگر از طريق کس ديگری بر اين ماجرا پی برد ، بر من سخت نگيرد ." پس مأمون در جواب من چنين نوشت :
" چون پاسخ مرا خواندی آن را به همراه آن خدمتگزار بازگردان . و وای بر تو اگر از چيزی که به من گفتی ، ديگری آگاه شود . و وای بر تو اگر ذوالرياستين از تصميم خود منصرف گردد . زيرا اگر او چنين کند ، گناهش متوجه توست و من می دانم که تو سبب اين کار بوده ای . " پس دنيا را بر من تنگ آمد و آرزو کردم که ای  کاش نامه ای  برای مأمون نمی نوشتم . پس از مدتی باخبر شدم که فضل بن سهل از اين ماجرا ( امر نحوست وقت ) آگاهی  يافته و از تصميم خود منصرف شده است . زيرااو نيز از علم نجوم به خوبی مطلع بود . پس به خدا سوگند بر جان خود از او ترسيدم و به سوی او رهسپار گشتم و به وی گفتم : آيا در آسمان ستاره ای مبارک تر از مشتری می شناسی ؟ گفت : خير . پرسيدم : آيا در ميان ستارگان ، اختری از مشتری  در حالت طلوعش ، مبارک تر
می شناسی ؟ گفت : خير . گفتم پس بر آنچه عزم کرده ای  بشتاب که فلک در يکی از مبارک ترين حالات خود است . فضل نيز عزم خود را سامان داد . من تا هنگامی که عقد ولايت عهدی رضا بسته شد ، از ترس مأمون خود را از مردم اين دنيا نمی دانستم . حاصل خبر آنکه فضل نوبختی ، که از منجمان بود ، خواست از آنچه در ذهن مأمون می گذرد مطلع گردد .
پس نامه ای به او نگاشت مبنی بر آن که عقد بيعت برای امام رضا در اين هنگام صورت نمی پذيرد و اين موقع بر نحوست کاری که قصد انجام آن را دارد ، دلالت می کند . پس اگر باطن مأمون مانند ظاهرش باشد عقد بيعت رادر آن موقعيت وا می گذارد و آن را به وقت مناسب ديگری موکول می  کند .پس مأمون پاسخ نامه او را نوشت و به وی هشدار داد که مبادا ذوالرياستين از عزم خود در گرفتن بيعت برای  رضا در آن هنگام از سال بازگردد و چنانچه ذوالرياستين از تصميم خود منصرف شود ، مأمون می داند که منشأ انصراف وی نوبختی بوده است . از طرفی مامون به نوبختی امر کرد که نامه را به سوی او بازگرداند تا مبادا کس ديگری بر مضمون آن آگاهی يابد . سپس نوبختی خبر دار می شود که فضل بن سهل خود متوجه نامبارکی وقت برای عقد بيعت شده است . زيرا او نيز از نجوم بهره داشت . نوبختی می ترسد که انصراف فضل بن سهل از تصميمش به وی نسبت داده شود و موجب گردد که مأمون او را بکشد ، پس سوار شده به نزد فضل می رود و از طريق نجوم او را قانع می کند که وقت برای چنين کاری مناسب و مبارک است و از آنجا که نوبختی از فضل بن سهل در نجوم استاد تر بوده ، کار را بر فضل مشتبه می کند و وی را بر انجام و اجرای تصميمش قانع می سازد .
برخی نيز علت اين امر را چنين ذکر کرده اند که فضل بن سهل اين پيشنهاد را به مأمون ارائه کرد و او نيز از رای او تبعيت نمود . صدوق در اين باره در عيون اخبار الرضا گويد : عده ای گويند فضل بن سهل به مأمون پيشنهاد داد که علی بن موسی الرضا را ولی عهد خود قرار دهد . از جمله کسانی  که اين مطلب را گفته اند ابو علی حسين بن احمد سلامی است که در کتابی که درباره اخبار خراسان تأليف کرده می نويسد : فضل بن سهل ذوالرياستين ، وزير مأمون و گرداننده کارهای او بود . وی  در ابتدا کيش مجوس داشت و بعدا بر دست يحيی بن خالد برمکی اسلام آورد و با او
مصاحبت داشت . همچنين برخی گفته اند . بلکه سهل پدر فضل بر دست مهدی اسلام اختيار کرد ويحيی بن خالد برمکی ، فضل را برای  خدمت به مأمون انتخاب کرد و به مأمون نزديکش ساخت . پس از مدتی فضل بر يحيی  هم برتری يافت و خود همه امور را بر عهده گرفت . از اين جهت به وی ذوالرياستين می گفتند که هم وزارت داشت و هم فرمانده سپاه بود . پس يک روز که مأمون در پی تعيين جانشين از ميان معاشرانش بود فضل به او گفت : کار من در آنچه انجام داده ام کجا و کار ابومسلم در آنچه انجام داد کجا ؟ مأمون گفت : ابو مسلم خلافت را از قبيله ای به قبيله ای ديگر انتقال می داد و تو از برادری به برادر ديگر و بين اين دو تفاوت همان است که خود می دانی . فضل گفت : من نيز آن را از قبيله ای به قبيله ای  ديگر انتقال می دهم . پس به مأمون پيشنهادکرد که علی  بن موسی الرضارا ولی عهد خود قرار دهد . پس مأمون با آن حضرت بيعت کرد و بيعت برادرش موتمن را لغو کرد .
چون اين خبر به گوش بنی عباس در بغداد رسيد ناخشنود شدند و ابراهيم بن مهدی را به خلافت برگزيدند و با وی بيعت کردند .چون مأمون از اين امر آگاه شد دانست که فضل بن سهل خطا کرده و او را به امری ناصواب واداشته است . پس از مرو به قصد عراق خارج شد و بر فضل بن سهل حيله کرد تا او را کشت و نيز علی بن موسی را در بيماريی که به وی عارض شده بود ، مسموم ساخت تا اونيز بمرد . سپس صدوق بعد از ذکر اين مطلب می نويسد : اين حکايتی بود که او علی حسين بن احمد سلامی در کتاب خود آورده است . اما قول صحيح آن است که مأمون به خاطر نذری که ذکر آن گذشت ، آن حضرت را به ولی عهدی خود برگزيد وفضل بن سهل پيوسته با امام رضا ( ع ) دشمنی می کرد و به او کينه می ورزيد و از ولايت عهدی آن حضرت ناخشنود
بود زيرا او نيز از دست پررودگان آل برمک بود .

نامه مأمون به امام رضا ( ع ) و فراخواندن آن حضرت را به سوی  خود و فرستادن کسی که آن حضرت را به سوی او آورد .
صدوق درعيون اخبار الرضا به سند خود از عده ای نقل کرده است که گفتند : چون کارامين ساخته و پرداخته شد و خلافت برای مأمون هموار گرديد ، نامه ای به امام رضا ( ع ) نوشت و او را به سوی خود در خراسان فراخواند . امام نيز عذر و بهانه بسيار آورد اما وی همچنان به آن حضرت نامه می نگاشت و از آن حضرت خواستار آمدن می شد . تا آنجا که امام رضا ( ع ) دانست که چاره ای جز اين ندارد . پس با فرزندش ابوجعفر ( امام نهم ) که هفت سال داشت از مدينه رهسپار شد .
طبری می نويسد : در اين سال ، يعنی سال 200هجری  ، مامون فردی را به نام رجاء بن ابوضحاک ، عموی فضل بن سهل و فرناس خادم را برای آوردن علی بن موسی بن جعفر بن محمد و محمد بن جعفر روانه کرد . محمد بن جعفر در مکه بر مأمون شوريد و خود را اميرمؤمنان خواند . آنگاه خود را به دست جلودی  سپرد و جلودی با او به عراق آمد وی را تسليم حسن بن سهل کرد حسن نيز وی را به همراه رجاء بن ابوضحاک به نزد مأمون در مرو گسيل داشت . طبری نيز اين مطلب را نوشته است . رجاء امام رضا ( ع ) را از مدينه و محمد بن جعفر را از عراق آورد .
صودق در عيون اخبار الرضا به سند خود ار زجاء بن ابوضحاک نقل کرده است که گفت : مأمون مرا مأمور آوردن علی بن موسی الرضا از مدينه کرد . و به من دستور داد که وی را از راه بصره و اهواز و فارس بياورم نه از راه قم . و نيز فرمان داد که شبانه از وی محافظت کنم تا او را نزد مامون ببرم . بنابر اين من از مدينه تا مرو ، همراه علی بن موسی بودم .
ابوالفرج و شيخ مفيد گفته اند : مأموری که ، آن حضرت و محمد بن جعفر را از مدينه آورد جلودی بود که عيسی بن يزيد نام داشت . اما اين سخن به دور از واقعيت است زيرا جلودی از اميران رشيد و دشمن رضا ( ع ) بود . بنابر اين مأمون او را برای  آوردن امام رضا ( ع ) گسيل نکرده بود . ابو الفرج اصفهانی  در مقاتل الطالبيين ، پس از آن گفته است : مأمون ، امام رضا( ع ) را به حيله مسموم ساخت و آن حضرت در اثر سم جان داد گويد : " در اين باره گفته شده است " قسمتی از اين خبر را علی بن حسين بن علی  بن حمزه از عمويش محمد بن علی بن حمزه علوی و قسمتی ديگر
را احمد بن محمد بن سعيد از يحيی بن حسن علوی برايم باز گفته اند . و من اخبار ايشان راجمع کرده ام .
نگارنده : شيخ مفيد در ارشاد پاره ای از اين خبر را به همان نحوی که ابو الفرج آورده ، نقل کرده است اما بدون ذکر سند . و بر آن خبر نيز مطالبی افزوده است ظاهر آنچه اين دو در آن اتفاق نظر دارند ، مفيد از مقاتل نقل کرده است چون نسخه ای از اين کتاب به خط ابو الفرج در نزد مفيد موجود بوده و وی در جای  ديگری از کتاب ارشاد بدين تصريح کرده است . بنا بر اين ما قسمتی را که اين دو در آن متفق هستند نقل می کنيم و در جايی که بيانات آنان با يکديگر متفاوت است ، خاصه از وی نقل می کنيم : اين دو نوشته اند : مأمون به نزد گروهی از خاندان ابوطالب فرستاد و ايشان را که علی بن موسی  الرضا عليهما السلام نيز در بين آنان بود از مدينه به سوی خود حرکت داد . و دستور داد آنها آنان را از بصره بياورند . کسی که مأمور آوردن ايشان بود به جلودی شهرت داشت . ابو الفرج گويد : او از مردم خراسان بود .
کلينی روايت کرده است که مأمون به امام رضا ( ع ) نوشت راه جبل ( کرمانشاه ) و قم را در پيش نگير بلکه از راه بصره و اهواز و فارس بيا و در روايت صدوق است که مأمون به ا مام رضا ( ع ) نوشت : از راه کوفه و قم حرکت مکن پس امام از راه بصره و اهواز و فارس آمد . مأمون آن حضرت را از آمدن از راه کوفه و قم بدين خاطر منع کرده بود که می دانست شمار شيعيان در آنجاها بسيار است و بيم داشت که مردم اين دو شهر به سوی آن حضرت آيند و به گردش جمع شوند . و از آن حضرت خواست که از راه بصره و اهواز و فارس ، يعنی  شيراز ،و حدود آن شهر عازم خراسان شود . زيرا کسی که از عراق به خراسان می رود ، دو راه در پيش رو دارد يکی راه بصره ، اهواز و فارس و ديگری راه بلاد جبل يعنی  کرمانشاه ، همدان و قم . حاکم در تاريخ نيشابور می نويسد : مأمون ، امام رضارا از مدينه به بصره سپس به اهواز سپس به فارس و از آنجا به نيشابور و بالاخره به مرو آورد و چنان شد که شد .
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از محول سجستانی نقل کرده است که گفت چون پيک برای حرکت دادن امام رضا (ع ) به خراسان ، وارد مدينه شد من در آن شهر بودم . پس امام رضا ( ع ) به مسجد رسول الله آمد تا با آن حضرت خداحافظی کند . در هر بار آن حضرت به سوی قبر باز می گشت و صدايش به گريه بلند می شد . به آن حضرت نزديک شدم و بر او سلام گفتم . او نيز سلامم را پاسخ گفت . به وی تبريک گفتم . وی فرمود : مرا رها کن . من از جوار جدم صلی الله عليه و آله و سلم بيرون می شوم و در غربت می ميرم .
حميری در دلايل از امية بن علی نقل کرده است که گفت : با ابو الحسن ( ع ) در سالی که به حج رفته بود ، در مکه بودم سپس آن حضرت به خراسان رفت در حالی که ابو جعفر ( ع ) نيز آن حضرت را همراهی می کرد . ابو الحسن ( ع ) با خانه خدا وداع گفت و چون طوافش را به پايان رساند به سوی مقام رفت و در آنجا نماز گزارد . ابوجعفر بر گردن موفق سوار بود و طواف می کرد . سپس ابو جعفر ( ع ) به سوی سنگ رفت و در آنجا مدت درازی نشست . موفق به او گفت : فدايت گردم برخيز . ابوجعفر ( ع ) فرمود : نمی خواهم هرگز از اينجا جدا شوم مگر آن که خدا
خواهد . در چهره اش اثار غم و اندوه هويدا بود . موفق به نزد ابو الحسن ( ع ) رفت و گفت : فدايت گردم ابوجعفر در حجر نشسته و قصد برخاستن ندارد . آنگاه ابو الحسن ( ع ) برخاست و پيش ابوجعفر رفت و به اوفرمود : عزيزم برخيز . ابو جعفر پاسخ داد : نمی خواهم از اينجا جدا شوم . امام فرمود : آری عزيزم . سپس گفت : چگونه برخيزم که تو چنان با خانه خدا وداع گفتی که ديگر به سوی آن باز نمی گردی . امام رضا ( ع ) فرمود : برخيز عزيزم . ابوجعفر نيز برخاست .

آمدن امام رضا ( ع ) به نيشابور
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا روايت کرده است ، چون رضا ( ع ) به نيشابور واردشد در محله ای به نام قزوينی ( غزينی ) فرود آمد . در اين محله ، حمامی بود که امروز به حمام رضا معروف است . در آنجا چشمه کم آبی وجود داشت . امام بر آن کسی را گماشت تا آب چشمه را بيرون آورد تا آنجا که آب بسيارفزونی گرفت و از بيرون کوچه حوضی ايجاد کرد که چند پل می  خورد تا آن حوض ، آب از آن فرود می آمد سپس امام رضا ( ع ) به اين چشمه وارد شد و در آن غسل کرد و سپس از آن بيرون آمد و در کنار محل آن نماز گزارد مردم نيز متناوبا در اين حوض وارد می شدند و در آن غسل می کردند و برای تبرک از آب آن می نوشيدند و در کنار محل آن چشمه نماز می گزاردند و حاجات خود را از خداوند عزوجل طلب می کردند. اين چشمه معروف به " چشمه کهلان " است که امروز نيز مقصود نظر مردمان می باشد .

حديث سلسله الذهب
در کتاب فصول المهمه نوشته ابن صباغ مالکی آمده است که مولی السعيد امام الدنيا عماد الدين محمد بن ابو سعيد بن عبد الکريم وازن گفته است در محرم سال 596مؤلف تاريخ نيشابور در کتابش نوشته است : چون علی بن موسی الرضا ( ع ) در همان سفری که به فضيلت شهادت نايل آمد ، به نيشابور قدم نهاد در هودجی  پوشيده و بر استری سياه و سفيد نشسته بود . شور و غوغا در نيشابور بر پا شد .
پس دو پيشوای حافظ احاديث نبوی و رنج بردگان بر حفظ سنت محمدی ، ابو زرعه و محمد بن اسلم طوسی ، که عده بيشماری از طالبان علم و محدثان و راويان و حديث شناسنان ، آن دو را همراهی می کردند ، نزد امام رضا ( ع ) آمده عرض کردند : ای  سرور بزرگ ، فرزند امامان بزرگ ، به حق پدران پاک و اسلاف گرامي ات نمی خواهی  روی نيکو و مبارک خود را به ما نشان دهی و برای ما حديثی از پدرانت از جدت محمد ( ص ) روايت کنی ؟ ما تو را به او سوگند می دهيم . پس امام خواستار توقف استر شد و به غلامانش دستور داد پرده ها را از هودج کنار زنند . چشمان خلايق به ديدار چهره مبارک آن حضرت منور گرديد .آن حضرت دو گيسوی بافته شده داشت که بر شانه اش افکنده بود . مردم ، از هر طبقه ای  ايستاده بودند و به وی  می نگريستند . گروهی فرياد می کردند و دسته ای می  گريستند و عده ای روی در خاک می ماليدند و گروهی نعل استرش را می بوسيدند . صدای  ضجه و فرياد بالا گرفته بود .
پس امامان و عاما و فقها فرياد زدند : ای مردم بشنويد و به خاطر سپاريد و برای  شنيدن چيزی که شما را نفع می بخشد سکوت کنيد و ما را با صدای ناله و فرياد و گريه خود ميازاريد . ابو زرعه و محمد بن اسلم طوسی در صدد املای حديث بودند .
پس علی بن موسی الرضا ( ع ) فرمود : حديث کرد مرا پدرم موسی کاظم از پدرش جعفر صادق از پدرش محمد باقر از پدرش علی زين العابدين از پدرش حسين شهيد کربلا از پدرش علی بن ابی طالب که گفت : عزيزم و نور چشمانم رسول خدا صلی  الله عليه و آله و سلم سبحانه و تعالی می فرمايد : کلمه " لا اله الا الله " دژ من است . هر که آن را بگويد به دژ من وارد گشته است و آن که به دژ من وارد شده از عذاب من ايمن و آسوده است .
سپس پرده هودج را افکند و رفت . پس نويسندگانی  که اين حديث را نوشتند شماره کردند افزون بر بيست هزار نفر بودند . و در روايتی  که بيست و چهار هزار مرکب دان ، به جز دوات ، در آن شمارش شد .

رسيدن امام رضا ( ع ) به مرو
ابوالفرج و شيخ مفيد در تتمه گفتار سابق خويش آورده اند که جلودی آن حضرت رابا همراهان خود از خاندان ابوطالب بر مأمون وارد کرد . مأمون همراهان امام را در يک خانه و علی بن موسی  الرضا ( ع ) را در خانه ای ديگر جای داد . مفيد گويد : مأمون امام را مورد اکرام و بزرگداشت قرار داد . بيعت امام رضا ( ع ) به عنوان ولايت عهدي شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) به سند خود در حديثی روايت کرده است : چون امام رضا ( ع ) به مرو آمد ، مأمون به آن حضرت پيشنهاد کرد که امارت و خلافت را بپذيرد . اما آن حضرت امتناع کرد و در اين باره گفت و گوهای بسيار در گرفت که حدود دو ماه طول کشيد . و در تمام اين مدت امام رضا ( ع ) از پذيرش آن پيشنهاد سر باز مي زد .
شيخ مفيد در تتمه گفتار گذشته خود می گويد : انگاه مأمون کس به نزد آن حضرت فرستاد که من می خواهم از خلافت کناره کنم و آن را به شما واگذارم . نظر شما در اين باره چيست ؟ امام رضا ( ع ) با اين پيشنهاد مخالفت کرد و گفت : پناه می دهم تو را به خدای ای اميرمؤمنان از اين سخن و از اين که کسی آن را بشنود . پس مأمون بار ديگر يادداشتی به آن امام داد که : حال که از پذيرش آنچه بر شما پيشنهاد می شود امتناع می کنی پس بايد ولايت عهدی مرا بپذيری . امام ( ع ) به سختی از اين کار امنتاع کرد . مأمون آن حضرت را خصوصی پيش خود خواند و در خلوت که جز فضل بن سهل و آن دو کسی ديگر حضور نداشت به آن حضرت گفت : من در نظر دارم کار فرمانروايی مسلمانان را به عهده شما واگذارم و از گردن خود آن را باز زنم . امام رضا ( ع ) پاسخ داد : از خدای بترس ای اميرمؤمنان که نيرو و توان چنين کاری را ندارم . مأمون گفت : پس تو را ولی  عهد می کنم . امام فرمود : ای اميرمؤمنان ! مرا از اين کار معاف کن . مأمون سخنی گفت که از آن بوی تهديد می آمد و ضمن آن به امام ( ع ) گفت : عمر بن خطاب خلافت را به طور مشورت در ميان شش تن قرار داد که يکی از آنان جد تو اميرمؤمنان علی بن ابی طالب بود و درباره کسی که با آن شش نفر راه خطا بپويد شرطکرد که گردنش را بزنند . و شما ناگزير بايد آنچه من خواسته ام بپذيری و من گريزی  از آن ندازم . امام رضا ( ع ) به وی گفت : من خواسته تو را مبنی بر ولی عهد کردن خودم می پذيرم بدان شرطکه نه امر کنم و نه نهی . نه فتوا دهم و نه داوری کنم . نه کسی را منصوب و نه کسی  را معزول گردانم و هيچ چيزی را که برپاست تغيير ندهم . مأمون همه اين شرايط را پذيرفت .
سپس مفيد می گويد : شريف ابو محمد حسن بن محمد از جدش از موسی بن سلمه نقل کرده است که گفت : من و محمد بن جعفر در خراسان بوديم . در آنجا شنيدم روزی  ذوالرياستين بيرون آمد و گفت : شگفتا ! امر شگفتی  ديدم . از من بپرسيد که چه ديده ام ؟ گفتند : خدايت نکو گرداند چه ديدی ؟
گفت : مأمون به علی بن موسی الرضا می گفت : من در نظر دارم کار مسلمانان و خلافت را بر عهده تو نهم و آنچه در گردن من است برداشته به گردن شما اندازم ، ولی ديدم که علی بن موسی می گفت : ای اميرمؤمنان من تاب و توان چنين کاری را ندارم . من هرگز هيچ خلافتی را بی ازرش تر از اين خلافت نديدم که مأمون شانه از زير آن تهی می کرد و به علی بن موسی الرضا واگذارش می کرد و او هم از پذيرش آن خودداری می کرد و به مأمون بازش می گرداند .
شيخ مفيد در ادامه گفتارش می نويسد : گروهی از سيره نويسان و وقايع نگاران زمان خلفا روايت کرده اند : چون مأمون تصميم گرفت ولی عهدی خود را به حضرت رضا ( ع ) واگذارد ، فضل بن سهل را فرا خواند و او را از تصميم خود آگاه کرد و به او دستور داد با برادرش حسن بن سهل به حضور او بيايند . فضل پيش برادرش حسن رفت و هر دو نزد مأمون رفتند . حسن بازتابهای اين تصميم را در نظر مأمون بزرگ جلوه داد و او را از پيامدهای بيرون شدن خلافت از اهلش آگاه کرد . مأمون گفت : من با خدا پيمان بسته م که چنانچه بر برادرم امين پيروز شدم ، خلافت را به
برترين کس از خاندان ابوطالب واگذارم و هيچ کس را برتر از اين مرد بر روی  زمين نديده ام . چون حسن و فضل عزم مأمون را بر اجرای  چنين تصميمی محکم و استوار يافتند از مخالفت با او دست کشيدند . آنگاه مأمون آن دو نفر را به نزد حضرت رضا ( ع ) فرستاد تا ولی عهدی را به آن حضرت واگذارند آن دو به نزد امام رضا ( ع ) آمدند و ماجرا را عرض کردند اما آن حضرت از پذيرفتن اين پيشنهاد سر باز زد . حسن و فضل همچنان بر اين پيشنهاد پای می  فشردند تا اين که بالاخره امام پاسخ مثبت داد و آن دو به نزد مأمون بازگشتند و موافقت امام رضا ( ع ) را با
ولايت عهدی به اطلاع وی رساندند . مأمون از اين بابت خوشحال شد .
ابو الفرج اصفهانی نيز در تتمه کلام سابق خود همين مطلب را عينا نقل کرده جز آن که افزوده است : پس مأمون فضل و حسن را به نزد علی  بن موسی روانه کرد . آن دو پيشنهاد مأمون را بر آن امام عرضه داشتند اما آن حضرت از پذيرش آن خودداری  می کرد . آن دو همچنان اصرار می کردند و امام امتناع می کرد تا آن که يکی از آن دو گفت : اگر بپذيری که هيچ ، و گر نه ما کار تو را می سازيم و بنای تهديد گذاردند . سپس يکی از آنان گفت : به خدا سوگند مأمون مرا امر کرده که اگر با خواست ما مخالفت کنی گردنت را بزنم .
نگارنده : در صفحات آينده خواهيم گفت که حسن بن سهل پيش از بيعت با رضا و پس از آن در عراق در بغداد و در مدائن بود . و ظاهرا مأمون هنگامی که تصميم داشت با امام رضا ( ع ) بيعت کند او را به خراسان فرا خوانده بود و چون کار بيعت تمام شد وی دوباره از خراسان به عراق بازگشت .
شيخ مفيد می نويسد : مأمون در روز پنج شنبه مجلسی  برای خواص از ياران و نزديکان خود تشکيل داد . فضل بن سهل از آن مجلس بيرون آمد و به همه اعلام کرد که مأمون تصميم گرفته ولی عهدی خود را به علی بن موسی  واگذار کند و او را رضا ناميده است و دستور داد لباس سبز بپوشند و همگی برای  پنج شنبه آينده برای بيعت با امام رضا ( ع ) به مجلس مأمون حاضر شوند و به اندازه حقوق يک سال خود از مأمون بگيرند . چون روز پنج شنبه فرا رسيد طبقات مختلف مردم از اميران و حاجيان و قاضيان و ديگر مردمان لباس سبز بر تن کرده به جانب قصر مأمون روان شدند . مأمون نشست و برای حضرت رضا دو تشک و پشتی بزرگ گذاردند به طوری که به پشتی و تشک مأمون متصل می شد . حضرت را با لباس سبز بر آن نشاندند بر سر آن حضرت عمامه ای بود و شمشيری نيز داشت . آنگاه مأمون فرزندش عباس را فرمان داد که به عنوان نخستين کس با امام ( ع ) بيعت کند . حضرت دست خود را بالا گرفت به گونه ای که پشت دست به طرف خود آن حضرت و کف آن به روی مردم بود .
مأمون گفت : دست خود را برای بيعت باز کن . امام ( ع ) فرمود : رسول خدا ( ص ) اين گونه بيعت می کرد . پس مردم با آن حضرت بيعت کردند و کيسه های  پول را در ميان نهادند و سخنوران وشاعران برخاسته اشعاری درباره فضل رضا ( ع ) و آنچه مأمون در حق آن حضرت انجام داده بود ، سخنها گفتند و شعرها سرودند . پس ابو عباد ( يکی از وزرای مأمون و نويسنده نامه های  محرمانه دربار او ) عباس بن مأمون را فرا خواند . عباس برخاست و نزد پدرش رفت و دست او را بوسيد . مأمون به او امر کرد که بنشيند . سپس محمد بن جعفر را صدا کردند . فضل بن سهل
گفت : برخيز . محمد بن جعفر برخاست تا به نزيک مأمون رفت و همانجا ايستاد و دست مأمون را نبوسيد به او گفته شد : برو جلو و جايزه ات را بگير .مأمون نيز وی را صدا کرد و گفت : ای ابوجعفر به جای خويش برگرد . او نيز بازگشت . سپس ابوعباد يکايک علويان و عباسيان را صدا می زد و آنان پيش می آمدند و جايزه خود را دريافت می کردند . تا آن که مالهای بخششی  تمام شد . سپس مأمون به امام رضا ( ع ) عرض کرد . برای مردم خطبه ای بخوان و با ايشان سخنی بگوی . امام رضا ( ع ) به خطبه ايستاد و خدای را حمد کرد و او را ستود سپس فرمود : همانا از
برای ما بر شما حقی است به واسطه رسول خدا ( ص ) و از شما نيز به واسطه آن حضرت بر ما حقی است . چنانچه شما حق ما را داديد مراعات حق شما نيز بر ما واجب است - در آن مجلس به جز از آن حضرت سخن ديگری نقل نشده است .
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا و امالی از حسين بن احمد بيهقی از محمد بن يحيی  صولی از حسن بن جهم از پدرش روايت کرده است که گفت : مأمون بر فراز منبر آمد تا با علی بن موسی الرضا ( ع ) بيعت کند . پس گفت : ای مردم ! بيعت با علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسين بن علی ابی طالب برای شما محقق شده است به خدا سوگند اگر اين نامها بر کران و لالان خوانده شوند به اذن خداوند عزوجل شفا می يابند .
طبری  می نويسد : مأمون علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسين بن علی بن ابی طالب را ولی عهد مسلمانان و خليفه آنان پس از خويش قرار داد و وی را رضای آل محمد ( ص ) ناميد و به لشکرش دستور داد جامه سياه را از تن به در کنند و به جای آن جامه سبز بپوشند و اين خبر را به همه کشور اطلاع داد . اين ماجرا در روز سه شنبه دوم ماه رمضان سال 201به وقوع پيوست .
صدوق در عيون اخبار الرضا از بيهقی از ابو بکر صولی  از ابوذر کوان از ابراهيم بن عباس صولی نقل کرده است که گفت : بيعت با امام رضا( ع ) در پنجم ماه رمضان سال 201انجام پذيرفت .
شيخ صدوق و ابوالفرج اصفهانی نوشته اند : مأمون فرمان داد سکه ها را به نام آن حضرت ضرب کردند و بر آنها نام رضا ( ع ) بزنند و اسحاق بن موسی را امر کرد که با دختر عمويش اسحاق بن جعفر ازدواج کند و دستور داد در آن سال اسحاق بن موسی  با مردم به حج برود و در هر شهری از ولايت عهدی  حضرت رضا ( ع ) خطبه خواندند . ابوالفرج گويد : احمد بن محمد بن سعيد برايم چنين روايت کرد و شيخ مفيد گويد :
احمد بن محمد بن سعيد از يحيی بن حسن علوی نقل کرده است که گفت که : از عبد الحميد بن سعيد شنيدم که در اين سال بر منبر رسول خدا ( ص ) در مدينه خطبه می خواند . پس در دعا برای آن حضرت گفت : خدايا ! نکو گردان کار ولی عهد مسلمانان علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسين بن علی بن ابی طالب عليهم السلام را .
ستة اباءهم ما هم افضل من يشرب صوب الغمام
و از جمله شاعرانی که بر آن حضرت درآمد دعبل بن علی خزاعی ، رحمه الله عليه بود و چون بر آن حضرت وارد شد گفت : من قصيده ای  گفته و با خود پيمان بسته ام که پيش از آن که آن را برای شما بخوانم برای کسی  ديگر نخوانم . امام به او دستور داد بنشيند و چون مجلسش خلوت شد به وی  فرمود : شعرت را بخوان . دعبل قصيده خود را به مطلع زير خواند :
مدارس آيات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفر العرصات
و قصيده را به آخر رساند چون از خواندن قصيده اش فراغ يافت امام برخاست و به اتاقش رفت ، سپس خادمی را فرستاد و به وسيله او پارچه ای از خز برای دعبل فرستاد که ششصد دينار در آن بود و به آن خادم فرمود : به دعبل بگو درسفر خود از اين پول خرج کن و عذر ما را بپذير . دعبل به آن خادم گفت : به خدا سوگند من نه پولی می خواهم و نه برای پول اينجا آمده ام ولی بگو يکی از جامه هايش را به من بدهد .
امام رضا ( ع ) پولها را دوباره به دعبل بازگردانيد و به او گفت : اين پولها را بگير و جبه ای از جامه های خود را بدو داد . دعبل از خانه آن حضرت برون آمد تا به قم رسيد ، چون مردم قم آن جبه را نزد او بديدند خواستند آن را به هزار دينار از وی بخرند اما او نداد و گفت : به خدا يک تکه آن را به هزار دينار هم نخواهم فروخت . سپس از قم بيرون شد . گروهی  وی را تعقيب کرده راه را بر وی  بند آوردند و آن جبه را گرفتند . دعبل دوباره به قم برگشت و درباره باز پس گرفتن آن جبه با ايشان سخن گفت . اما آنان پاسخ دادند : ما اين جبه را به تو نخواهيم داد ولی اگر بخواهی اين هزار دينار را به تو می دهيم . دعبل گفت : پاره ای از آن جبه را نيز بدهيد . پس آنان هزار دينار و پار ای از آن جبه به وی دادند .
بنا به نقل ابن شهر آشوب در مناقب عبدالله معتز گفت :
و اعطاکم المامون حق خلافة لنا حقها لکنه جاد بالدنيا
فمات الرضا من بعد ما قد عملتم ولاذت بنا من بعده مرة اخری

صورت عهدنامه ای که مأمون به خط خود ولايت عهدی  امام رضا ( ع ) را در آن نوشت
مأمون به خط و انشای خويش عهدنامه ولايت عهدی  امام رضا( ع ) را نوشت و بر آن نيز شاهد گرفت امام رضا ( ع ) نيز به خط شريف خود بر اين عهد نامه نگاشت و اين عهد نامه را عموم مورخان ياد کرده اند . علی  بن عيس اربلی در کشف الغمة می نويسد : در سال 670يکی از خويشانم از مشهد شريف بدينجا آمد و با وی عهد نامه ای بود که مأمون به خط خويش آن را نوشته بود . در پشت اين عهد نامه خط امام ( ع ) بود . پس جای قلمهای وی را بوسيدم و چشمم را در بوستان کلامش گردش دادم و ديدن اين عهد نامه را از الطاف و نعمتهای  الهی پنداشتم و اينک آن
را حرف به حرف نقل می کنم آنچه به خط مأمون در اين عهد نامه نوشته شد ، چنين است :
" بسم الله الرحمن الرحيم . اين نامه ای است که عبد الله بن هارون رشيد ، امير مؤمنان ، آن را به ولی عهد خود علی بن موسی بن جعفر نگاشته است . اما بعد همانا خداوند عزوجل دين اسلام را برگزيد و از ميان بندگان خود پيغمبرانی  برگزيد که به سوی او هدايتگر و رهنما باشند و هر پيغمبر پيشين به آمدن پيامبر پس از خود نويد داده و هر پيامبر بعدی پيامبر پيش از خود را تصديق کرده است . تا اين روز که دوره نبوت پس از مدتی فترت و کهنه شدن علوم و قطع گرديدن وحی و نزديک شدن قيامت به محمد ( ص ) خاتمه يافت .
پس خداوند به وجود او سلسله پيغمبران را پايان داد و او را بر آنان شاهد و گواه امين گرفت و کتاب عزيز خود را بر او نازل فرمود چنان کتابی که از پيش رو و پشت سر باطن را بدان راه نيست و تنزيلی است از جانب خداوند حکيم و ستوده
که در آنچه حلال و حرام کرده و بيمی و اميد داده و بر حذر داشته و ترسانيده و امر و نهی کرده هرگز تصور باطلی نمی رود تا حجتی رسا بر مردم بوده باشد و هر کس که راه گمراهی و هلاکت سپارد از وری بينه و دليل و آن کس که به نور هدايت زندگی  جاويدان يافته از روی بينه و دليل باشد ، و يقينا خداوند شنوای داناست . پس پيامبر ( ص ) ، پيغام خدا را به مردم رسانيد و آنان را به وسيله آموختن حکمت و دادن پند و اندرز و مجادله نيکو به سوی خدا فراخواند و سپس به جهاد و سخت گيری  با دشمنان دين مأمور شد تا اين که خداوند او را نزد خود برد و آنچه بود برای وی 
برگزيد .
چون دوران نبوت پايان يافت و خدا وحی و رسالت را به محمد ( ص ) خاتمه داد و قوام دين و نظام امر مسلمانان را به خلافت و اتمام و عزت آن قرار داد و قيام به حق خدای تعالی در طاعتی است که به وسيله آن واجبات و حدود خدا و شرايع اسلام و سنتهای آن بر پا شود و جنگ و ستيز با دشمنان دين انجام گردد . بنابر اين بر خلفاست که درباره آنچه خداوند آنان را حافظ و نگهبان دين و بندگانش قرار داده است خدا را فرمان برند و بر مسلمانان است که از خلفا پيروی کرده آنان را در مورد اقامه حق خدا و بسط عدل و امنيت راهها و حفظ خونها و اصلاح در ميان مردم و اتحادشان از راه دوستی کمک و ياری کنند . و اگر بر خلاف اين دستور عمل کنند ، ريشه اتحاد مسلمانان سست و لرزان و اختلاف خود و جامعه شان آشکار و شکست دين و تسلط دشمنانشان ظاهر و تفرقه کلمه و زيان دنيا و آخرت حاصل می شود .
پس بر کسی که خداوند او را در زمين خود خلافت داده و بر خلق خويش امين کرده است سزاوار است که خود را در راه کوشش برای  خدا به زحمت اندازد و آنچه مورد رضايت و طاعت اوست مقدم شمارد و خود را آماده انجام کارهايی بکند که با احکام خدا و مسؤوليتی که در نزد او دارد سازگار باشد و در آنچه خدا به عهده او گذارده به حق و عدالت حکم کند همان گونه که خداوند عزوجل به داوود می فرمايد : ای  داوود ما تو را در روی زمين خليفه قرار داديم پس ميان مردم به حق حکم کن و از هوای نفس پيروی مکن که تو را از طريق خدا گمراهت سازد و کسانی که از راه خدا
گمراه می شوند برای آنان عذاب سختی است زيرا که روز حساب را فراموش کرده اند. و نيز خدادند عزوجل فرمود : پس سوگند به پروردگارت هر آينه تمام مردم را از آنچه انجام می دهند بازخواست خواهيم کرد .
و نيز در خبر است که عمر بن خطاب گفت : اگر در کرانه فرات بره ای تباه گرد می ترسم که خداوند مرا از آن مؤاخذه کند و سوگند به خدا که هر کس در مورد مسؤوليت فردی يی که بين خود و خدای خود دارد در معرض امر بزرگ و خطر عظيمی  قرار گرفته پس چگونه است حال کسی که مسؤوليت اجتماعی را به عهده دارد ؟ در اين امر اعتماد بر خدا و پناهگاه و رغبت به سوی اوست که توفيق عصمت و نگهداری  کرامت فرمايد و به چيزی هدايت کند که در آن ثبوت حجت است و به خشنودی و رحمت خدا رستگاری فراهم آيد. و در ميان امت آن که از همه بيناتر و برای خدا در
دين بندگان او خير خواهتر از خلايقش در روی  زمين است خليفه ای است که به اطاعت از کتاب او و سنت رسولش عمل کند و با تمام کوشش ، فکر ونظرش را درباره کسی که ولی عهدی او را بر عهده می گيرد به کار برد و کسی را به رهبری  مسلمانان برگزيند که بعد از خود آنها را اداره کند و با الفت جمعشان کند و پراکندگيشان را به هم آورد و خونشان را محترم شمارد و با اذن خدا تفرقه و اختلاف آنها را امن و آرامش دهد و آنان را از فساد و تباهی  و ضديت ميان يکديگر نگه دارد و وسوسه و نيرنگ شيطان را از آنان دفع کند . زيرا خداوند پس از خلافت مقام ولی عهدی را متمم و مکمل امر اسلام و موجب عزت و صلاح مسلمانان قرار داده است و بر خلفای خود در استوار داشت آن مقام الهام فرموه که کسی را برای اين کار انتخاب کنند که سبب زيادی  نعمت و مشمول عافيت شود .
و خداوند مکر و حيله اهل شقاق و دشمنی و کوشش تفرقه اندازان و فتنه جويان را در هم شکند . از موقعی که خلافت به اميرمؤمنان رسيده است تلخی طعم آن راچشيده و از سنگينی بار خلافت و تکاليف سخت آن آگاه شده و وظيفه مشکلی را که خليفه در مورد اطاعت خدا و مراقبت دين بايد انجام دهد ، دانسته است . از اين رو همواره در مورد آنچه که موجب سرفرازی دين و ريشه کن کردن مشرکان و صلاح امت و نشر عدالت و اقامه کتاب و سنت است ، جسم خود را به زحمت انداخته و چشمش را بيدار نگهداشته و بسيار انديشه کرده است . انديشه در اين مسأله او را از آرامش و
راحت و از آسايش و خوشی بازداشته است زيرا بدانچه خداوند از آن سوال خواهد کرد آگاه است و دوست دارد که به هنگام ديدار خدا ، در امر دين و امور بندگانش خيرخواه بوده باشد و برای ولی عهدی کسی را برگزيد که حال امت را مراعات کند و در فضل و دين و پارسايی و علم از ديگران برتر باشد و در قيام به امر خدا و ادای  حق او بيشتر از ديگران به وی اميد بسته شود .
از اين رو برای رسيدن به اين مقصود شب و روز به پيشگاه خدا مناجات کرد و از او استخاره کرد که در انتخاب ولی عهد کسی را به او الهام فرمايد که خشنودی و طاعت خدا در آن باشد و در طلب اين مقصود ، در افراد خاندان خود از فرزندان عبد الله بن عباس و علی بن ابی طالب دقت نظر کرد و در احوال مشهورترين آنان از لحاخ علم و مذهب و شخصيت بسيار بررسی کرد ، تا آن که به رفتار و کردار همگی آگاه شد و آنچه درباره آنان شنيده بود به مرحله آزمايش در آورد و خصوصيات و احوال آنها را مکشوف داشت و پس از طلب خير از خدا و بجای  آوردن کوشش فراوان در انجام فرمايشهای الهی و ادای حق او درباره بندگان و شهرهايش و تحقيق در افراد آن دو خاندان ، کسی را که برای احراز اين مقام انتخاب کرد علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسين بن علی بن ابی طالب است . زيرا که فضل والا و دانش سودمند و پاکدامنی ظاهر و زهد بی شائبه و بی اعتنايی او به دنيا و تسليم بودن مردم را درباره وی از همه بهتر و بالاتر ديد و برای او آشکار شد که همگی زبانها در فضيلت او متفق و سخن درباره اش متحد است و چون هميشه به فضيلت از زمان کودکی و جوانی و پيری آشنا و آگاه بود لذا پيمان ولی  عهدی و خلافت پس از خود را با اعتماد به خدا ، به نام او بست و خدا نيک می  داند که اين کار را برای از خود گذشتگی در راه خدا و دين و از نظر اسلام و مسلمانان و طلب سلامت و ثبوت حق و نجات و رهايی در روزی که مردم در آن روز در پيشگاه پروردگار عالميان به پا خيزند ، انجام داد .
اکنون اميرمؤمنان فرزندان و خاندان و خواص خود و فرماندهان و خدمتکارانش را دعوت می کند که ضمن اظهار سرور و شادمانی در امر بيعت پيشدستی کنند و بدانند که اميرمؤمنان طاعت خدا را بر هوای نفس درباره فرزند و اقوام و نزديکان خويش مقدم شمرد و او را ملقب به رضا کرد . زيرا که او مورد پسند و رضای اميرمؤمنان است . پس ای خاندان اميرمؤمنان و کسانی که از فرماندهان و نظاميان و عموم مسلمانان در شهر هستيد به نام خدا و برکاتش و به حسن قضای او درباره دين و بندگانش برای اميرمؤمنان و برای علی بن موسی الرضا پس از او بيعت کنيد . چنان
بيعتی که دستهای شما باز و سينه هايتان گشاده باشد و بدانيد که اميرمؤمنان اين کار را برای اطاعت امر خدا و برای خير خود شما انجام داد و خدا را سپاسگزار باشيد که مرا بدين امر ملهم کرد و آن در اثر حرص و اصراری بود که مرا به رشد و صلاح شما بود و اميدوار باشيد که اين کار در جمع الفت و حفظ خونها و رفع استقامت امور شما مؤثر است و فايده آن به شما باز می گردد و بشتابيد به سوی  طاعت خدا و فرمان اميرمؤمنان که اگر بشتابيد موجب امنيت و آسايش است و خدا را در اين امر سپاس گزاريد که اگر خدا خواهد بهره آن را خواهيد ديد " .
اين نامه را عبد الله مامون در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201، به دست خود نگاشت .

آنچه پشت عهدنامه به خط امام رضا ( ع ) نگاشته شده است
" بسم الله الرحمن الرحيم . ستايش و سپاس خدای  راست که آنچه خواهد به انجام رساند . زيرا نه فرمانش را چيزی باز گرداند و نه قضايش را مانعی باشد . به خيانت ديدگان آگاه و اسرار نهفته در سينه ها را می داند ، و درود بر خدا و بر پيامبرش محمد پايان بخش رسولان و بر اولاد پاک و پاکيزه او باد .
من ، علی موسی بن جعفر ، می گويم : همانا اميرمؤمنان که خدا او را در استواری  کارها کمک کند و به او رستگاری و هدايت توفيقش دهد آنچه را ديگران از حق ما نشناخته بودند باز شناخت . رشته رحم و خويشاوندی را که از هم گسيخته شده بود به هم پيوست و دلهايی را که بيمناک شده بودند ايمنی بخشيد . بل آنها را پس از آن که تلف شده بودند جان بخشيد و از فقر و نياز مستغنی  کرد . و تمام اين کاره را به منظور خشنودی پروردگار جهانيان انجام داد و پاداشی از غير او نخواست که خداوند شاکران به زودی جزا دهد و پاداش نکوکاران را تباه نکند .
او ولايت عهد امارت کبرای خود را به من واگذار کرد چنانچه بعد از او زنده بمانم عهده دار آن گردم پس هر کس گرهی را که خداوند به بستن آن فرمان داد بگشايد و رشته ای را که خداوند پيوست آن را دوست دارد از هم بگسلد حرمت حريم خدا را مباح شمرده و حلال او را حرام کرده است . زيرا با اين کار امام را حقير کرده و پرده اسلام را از هم دريده است . رفتار گذشتگان نيز بدين گونه بوده است . آنان بر لغزشها صبر کردند و به صدمات و آسيبهای  ناشی از آن اعتراض نکردند زيرا از پراکندگی کار دين و از به هم خوردن رشته اتحاد مسلمانان می ترسيدند و اين ترس بدان جهت بود که مردم به زمان جاهليت نزديک بودند و منافقان هم انتظار می کشيدند تا راهی برای ايجاد فتنه باز کنند من خدا را بر خود شاهد گرفتم که اگر مرا زمامدار امور مسلمانان کرد و امر خلافت را به گردن من نهاد درميان مسلمانان مخصوصا فرزندان عباس چنان رفتار کنم که به اطاعت خدا و پيامبرش مطابق باشد . هيچ خون محترمی را نريزم و مال و ناموس کسی را مباح نکنم ، مگر اين که حدود الهی ريختن آن را جايز شمرده و واجبات دين آن را مباح کرده باشد ، تا حدود توانايی و امکان در انتخاب افراد کاردان و لايق بکوشم و بدين گفتار بر خويشتن عهد و پيمان محکم بستم که در نزدش درباره انجام آن مسک ول خواهم بود که او فرمايد : به پيمان وفا کنيد که نسبت به انجام آن مسؤول هستيد . و اگر از خود چيز تازه ای به احکام الهی افزودم و يا آنها را تغيير و تبديل کردم ، مستوجب سرزنش و سزاوار مجازات و عقوبت خواهم بود . و پناه می  برم به خداوند از خشم او و با ميل و رغبت به سوی او رو می کنم که توفيق طاعتم دهد و ميان من و نافرمانيش حايل گردد و به من و مسلمانان عافيت عنايت فرمايد . و من نمی دانم که به من و شما چه خواهد شد . حکم و فرمانی نيست مگر برای خداوند او به حق داوری  می کند و بهترين جداکنندگان است . لکن من برای امتثال امر اميرمؤمنان اين کار را بر عهده گرفتم و خشنودی او را برگزيدم . خداوند من و او را نگاهداری کناد . خدا را در اين نوشته بر خود گواه گرفتم و خدا به عنوان شاهد و گواه بس است . اين نامه را در حضور اميرمؤمنان که خدا عمر او را دراز گرداناد و فضل بن سهل و سهل بن فضل و يحيی بن اکثم و عبدالله بن طاهر و ثمامة بن أشرس و بشر بن معتمر و حماد بن نعمان ، در ماه رمضان سال 201به خط خود نوشتم . "

گواهان طرف راست
يحيی بن اکثم در پشت و روی اين مکتوب گواهی داده و از خداوند خواسته که اميرمؤمنان و همه مسلمانان خجستگی اين عهد و ميثاق را دريابند . عبدالله بن طاهر به حسين به خط خويش در تاريخی که در اين عهد نامه مشخص است گواهی خود را بر آن نوشته است .
حماد بن نعمان نيز پشت و روی اين عهد نامه را گواهی  کرده است و بشر بن معتمر نيز در همان تاريخ مانند همين گواهی را داده است .

گواهان طرف چپ
اميرمؤمنان ، که عمرش دراز باد ، خواندن اين صحيفه ، يعنی صحيفه ميثاق ، را مرسوم ساخت . اميدوارم بدين ميثاق و به حرمت سرورمان رسول خدا ( ص ) ، از صراطگذر کند . ميان روضه و منبر بر سرهای شاهدان ، به چشم و گوش بنی هاشم و ساير اوليا و انصار پس از کامل شدن شروطبيعت بر آنان بدانچه اميرمؤمنان حجت را بر همه مسلمانان تمام کند و شبهه ای را که انديشه های  نادانان پيش می کشيدند ، باطل سازد و خداوند مؤمنان را بر آنچه شما برآنيد وا مگذارد و فضل بن سهل به امر اميرمؤمنان در همان تاريخ در اين عهد نامه نوشت .
اين مطلبی بود که مؤلف کشف الغمه آن را ذکر کرده بود . سبط بن جوزی در تذکره الخواص در اين باره گويد : آنگاه اين عهد نامه در جميع آفاق و در کعبه و ميان قبر رسول الله ( ع ) و منبر وی خوانده شد و خواص مأمون و بزرگان دانشمند بر آن شهادت دادند . از اين جمله است شهادت فضل بن سهل که به خط خويش نوشته :
" شهادت دادم بر اميرمؤمنان عبد الله مأمون و برابو الحسن علی بن موسی بن جعفر بدانچه واجب گرداندند تا حجتی بر آنان برای مسلمانان باشد . و بدان شبهه جاهلان را باطل کنند . فضل بن سهل در تاريخ مذکور نوشته است : و عبد الله بن طاهر نيز به مانند همين امر را شهادت داده است . و يحيی اکثم قاضی و حماد بن ابوحنيفه و ابوبکر و وزير مغربی و بشر بن معتمر به همراه گروه بسياری از مردم بر اين امر شهادت دادند .

صورت درهمی که در زمان امام رضا ( ع ) به امر مأمون ضرب شد
چنان که مؤلف کتاب مطلع الشمس و از گروهی از علماو مجتهدان گواهی گرفته است و آنان به خط و مهر خود آن را تأييد کرده اند ، شکل درهمی که در زمان امام رضا ( ع ) و به فرمان مامون ضرب شد و اصل صورت به خط کوفی است و با خط نسخ نيز نقش گرديده چنين است :
در وسط يکی از دو طرف سکه در هفت سطر چينن حک شده است :
الله
محمد رسول الله
المامون خليفه الله
مما امر به الامير الرضا
ولی عهد المسلمين علی بن موسی 
ابن علی بن ابی طالب
ذوالرياستين
و در طرف ديگر سکه در چهار سطر چنين حک شده است :
لا اله الا الله
الله وحده
لا شريک له
المشرق
و بر يکی از دو طرف درهم به شکل دايره وار نوشته شده است :
" محمد رسول الله ارسله بالهدی و دين الحق ليظهره علی الدين کله و لو کره المشرکون " .
و بر طرف ديگر شکل دو دايره داخلی و خارجی به چشم می خورد که بر دايره داخلی  چنين نوشته اشده است : " بسم الله ضرب هذا الدرهم بمدينة اصبهان سنة اربع و
مأئتين " .
و بر دايره خارجی چنين نوشته شده است : " فی بضع سنين لله الامر من قبل و من بعد و يومئذ يفرح المومنون " .
شايان تذکر است که کتابت اين درهم ، اگر درست باشد ، تاييد می کند که وفات امام رضا ( ع ) در سال 206بوده و بدين ترتيب قولی  که وفات آن حضرت را در سال 203يا کمتر دانسته اند تضعيف می شود . مگر آنکه بگوييم اين درهم ، پس از وفات امام ( ع ) و فقط به منظور تبرک به نام آن حضرت ضرب شده و ضرب آن به فرمان مأمون نبوده است . ( و الله اعلم ) .

حرکت امام رضا ( ع ) برای خواندن نماز عيد در مرو و بازگرداندن آن حضرت پيش از اقامه نماز
شيخ مفيد در ارشاد می نويسد : علی بن ابراهيم از ياسر خادم وريان بن صلت از هر دو آنها نقل کند که گفتند : بعد از آن که مأمون امام رضا ( ع ) را به ولايت عهدی  خود منصوب کرد ، چون روز عيد شد مأمون کسی را به نزد امام رضا ( ع ) فرستاد که وارد شود و برای خواندن نماز عيد و ايراد خطبه بيرون رود . امام رضا ( ع ) به وی پيغام داد : تو خود شروطی  که در ولی عهدی من است ، به خوبی می دانی . بنابر اين مرا از نماز خواندن با مردم معذور دار . مأمون پاسخ داد : تنها قصد من از اين کار آن است که دلهای مردم در ولی عهدی  شما مطمئن و استوار گردد و نيز بدين وسيله فضل و برتری تو را بشناسند و پيوسته پيغامگزاران در اين خصوص ميان امام ( ع ) و مأمون رفت و آمد می کردند . چون مأمون بر پافشاری خود افزود ، امام ( ع ) به وی پيغام داد : اگر مرا از اين کار معذور داری  خوشحال تر می شوم و اگر مرا معذور نداری برای نماز چنان خارج می شوم که پيامبر ( ص ) و اميرمؤمنان بيرون می رفتند . مأمون پاسخ داد : هر طور که می خواهی بيرون شو . و به اميران و حاجبان و مردم دستور داد که اول بامداد برای نماز در خانه حضرت رضا ( ع ) بروند . راوی گويد : مردم برای ديدار امام رضا ( ع ) بر سر راهها و روی بامها نشسته بودند و زنان و کودکان نيز همگی بيرون ريخته و چشم به راه آمدن آن حضرت بودند . همه اميران و سربازان نيز درخانه آن امام ( ع ) ، آمدند و سوار بر مرکبهای خود ايستاده بودند تا آن که آفتاب بر آمد . آنگاه حضرت رضا ( ع ) غسل کرد و جامه اش را پوشيد و عمامه سفيدی از کتان بر سر بست که يک طرف آن را به سينه و طرف ديگرش را ميان دو شانه اش انداخته و کمی هم عطر زده بود . سپس عصايی به دست گرفت و به همراهان خود فرمود : شما نيز کاری  کنيد که من کردم . آنان هم پشاپيش امام ( ع ) به راه افتادند . امام پای  برهنه در حالی که زير جامه خود را تا نصف ساق پا بالا زده بود و دامن لباسهای  ديگر را به کمر زده بود ، به راه افتاد تا به در خانه رسيد پس اندکی راه رفت و آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و تکبير گفت و همراهان آن حضرت نيز تکبير گفتند . سپس به راه افتاد تا به در خانه رسيد .
سربازان آن حضرت را که بر آن حال ديدند همگی  از مرکبها پايين آمدند خوشحال ترين آنان در آن هنگام کسی بود که چاقويی همراه داشت که می توانست به وسيله آن بند نعلين خود را ببرد و پابرهنه شود . سپس حضرت ( ع ) در آستانه در تکبير گفت و مردم نيز با او تکبير گفتند . آن چنان که گويی  آسمان و در و ديوار با او تکبير می گفتند . مردم که حضرت رضا ( ع ) را به آن حال ديدند و صدای تکبيرش را شنيدند چنان بلند گريستند که شهر مرو به لرزه در افتاد .
اين خبر به مأمون رسيد . فضل بن سهل ذو الرياستين گفت : ای امير مؤمنان ! اگر علی  بن موسی الرضا با اين حال به مصلی برود مردم شيفته او خواهند گشت و همه ما بر خود انديشناک خواهيم شد . پس کسی را به سوی او بفرست تا وی بازگردد .
مأمون کسی را فرستاد وی از جانب مأمون به امام رضا ( ع ) گفت : ما شما را به زحمت و رنج انداخته ايم حال آن که دوست نداريم رنج و سختی به شما برسد . شما از همين جا باز گرديد و همان کسی که با مردم معمولا نماز می خوانده امروز نيز نماز می گزارد .
پس امام رضا ( ع ) کفش خود راخواست و آن را پوشيد و سوار بر مرکب خويش شد و بازگشت . در آن روز کار نماز عيد مردم بر هم خورد و نماز مرتبی خوانده نشد .

بقيه اخبار امام رضا ( ع ) با مأمون
مردی را به نزد مأمون بياوردند . مأمون خواست گردن آن مرد را بزند . امام رضا( ع ) در آن مجلس حاضر بود . مأمون به امام روی کرد و پرسيد : ای ابوالحسن درباره اين کار چه نظری داری ؟ امام ( ع ) فرمود : من می گويم خداوند به نيکويی  عفو جز بر عزتت نيفزايد . مأمون نيز از آن مرد در گذشت .
آبی در نثر الدرر روايت کرده است که مأمون به امام رضا ( ع ) گفت : ای ابو الحسن ! به من پاسخ ده که جدت ، علی بن ابی طالب ، چگونه تقسيم کننده بهشت و جهنم است ؟ گفت ای اميرمؤمنان ! آيا از پدرت از پدرانت از عبد الله بن عباس برايت روايت نکرده اند که گفت : از پيامبر ( ص ) شنيدم که می فرمود : حب علی ايمان و دشمنی با او کفر است ؟ مأمون گفت : آری . امام فرمود : پس علی  تقسيم کننده بهشت و جهنم است . مأمون گفت : خدا مرا پس از تو زنده مگذارد ای  ابو الحسن ! گواهی می دهم که تو وارث علم رسول خدايی ( ص ) !

جلسه ای که امام رضا ( ع ) در آن به پرسش های  مأمون در خصوص آياتي که به ظاهر بر عدم عصمت پيامبران دلالت می کنند ، پاسخ می دهد
صدوق در عيون اخبار الرضا گويد : تميم بن عبد الله بن تميم قرشی ونيز پدرم ازحمدان بن سليمان نيشابوری از علی بن محمد بن جهم حديث کردند که گفت : در مجلس مأمون حضور داشتم . امام رضا ( ع ) نيز نزد او بود . مأمون از آن حضرت پرسيد : ای پسر رسول خدا ( ص ) آيا يکی از اعتقادات تو اين نيست که پيامبران معصوم هستند ؟ فرمود : بلی . پرسيد : پس معنای اين سخن خداوند عزوجل چيست که فرمود : پس آدم پروردگارش راسر پيچيد پس گمراه شد ؟ امام پاسخ داد : خداوند تبارک و تعالی به آدم گفت : تو و همسرت در بهشت سکنی گزين و از آن هر چه
می خواهيد برخوردار شويد ولی به اين درخت نزديک مشويد و به آنان درخت گندم را نشان داد و گفت پس از ستمگران خواهيد شد .
حال انکه به آنان نفرمود از اين درخت نخوريد نه از درختی که همجنس آن باشد . آن دو به آن درخت نزديک نشدند بلکه از درختی  غير آن درخت خوردند ، چرا که شيطان آنان را وسوسه کرد و گفت : " پروردگارتان شما را از اين درخت نهی نکرد " بلکه او شما را از غير اين درخت منع کرد و شما را از خوردن آن باز نداشت مگر آن که شما دو فرشته شويد يا در زمره جاودانگان درآييد و برای آنان قسم ياد کرد که از خيرخواهان است " .
و آدم و حوا پيش از اين ماجرا نديده بودند که کسی به دروغ به خداوند سوگند بخورد . " پس شيطان آن دو رابه فريب و دروغ راهنمايی  کرد " و آن دو از آن درخت خوردند آنان به سوگند دروغ شيطان به خدا اعتماد کردند و اين ماجرا پيش از نبوت آدم بوده و جزو گناهان کبيره ای به حساب نمی آيد که آدم رامستحق عذاب کند . بلکه اين از گناهان صغيره ای بود که پيامبران پيش از بعثت مرتکب آن می شوند و خدا هم از آن در می گذرد . چون خداوند آدم را برگزيد و او را پيامبر قرارداد ، ديگر مرتکب گناه ، چه صغيره يا کبيره ، نشد و خداوند عزوجل فرموده است : " و آدم پروردگارش را سر پيچيد پس گمراه شد سپس پروردگارش او را برگزيد پس آدم توبه کرد و آنگاه هدايت يافت " و خداوند نيز فرموده است :
" همانا خدا آدم و نوح و آل ابراهيم عمران را بر جهانيان برگزيد . "
مأمون پرسيد : پس معنای اين سخن خداوند چيست که فرمود : " پس چون به آن پدر و مادر فرزندی صالح عطا شد او را شريکان خود در آنچه به آنها عطا گرديد قرار دادند " امام رضا ( ع ) به او فرمود : حواء فرزندی  برای آدم آورد و آدم و حواء با خداوند عهد بستند و گفتند : " اگر به ما فرزند صالحی دهی از سپاسگزاران خواهيم بود پس چون خداوند فرزند صالحی به آنان عطا کرد که خلقتی نيکو و به دور از آفت داشت . آنچه خداوند به آن دو داد دو صنف بود يکی مذکر و ديگری  مونث . پس آن دو صنف را برای خداوند تعالی قرار داد و خدا را در آنچه به آن دو داده بود ، شريک قرار دادند و مانند يک پدر و مادر خدا را سپاس نگزاردند . خدا هم فرمود : " پس خدای برتر است از آنچه به او شرک می  ورزند " مأمون با شنيدن
اين پاسخها گفت : گواهی می دهم که تو به حقيقت فرزند رسول خدايی . اينک از اين فرمايش خداوند عزوجل در حق ابراهيم که گفت : " پس چون شب او را فرا گرفت ستاره ای ديد و گفت : اين پروردگار من است " امام رضا ( ع ) فرمود : ابراهيم با سه گروه برخورد کرد .
گروهی زهره و گروهی ماه و گروهی ديگر خورشيد را می  پرستيدند . اين برخورد هنگامی  رخ داد که ابراهيم از نهانگاه خود بيرون آمده بود ، و وقتی شب فرا رسيد و زهره را ديد بر سبيل انکار و استخبار گفت : اين پروردگار من است . چون ستاره افول کرد ابراهيم گفت : من افول کنندگان را دوست نمی دارم . زيرا افول از صفات محدث است نه قديم . سپس چون ماه را ديد که نور می افشاند گفت : " اين پروردگار من است " . بر سبيل انکار و استخبار و چون ماه نيز افول کرد گفت : " اگر پروردگارم مرا هدايت نکند از گروه گمراهان خواهم شد " . سپس چون صبح فرا
رسيد و خورشيد را ديد که نور می افشاند گفت : " اين پروردگار من است اين بزرگ تر است " . يعنی بر وجه انکار و استخبار گفت اين خورشيد که از ماه و زهره بززگ تر است پروردگار من است . سخن ابراهيم اخباری  و در حقيقت اقرار به خدايی  خورشيد و ماه و زهره نبود . چون خورشيد هم افول کرد : ابراهيم به هر سه گروه گفت : " ای قوم ! من از آنچه شريک می گيريد بيزارم همانا من با ايمان خالص روی  خود را به سوی کسی متوجه کردم که آسمانها و زمين را بيافريد و من از مشرکان نيستم " ابراهيم بدانچه گفت می خواست بطلان دين آن سه گروه را روشن سازد و به آنان ثابت کند که عبادت شايسته زهره و ماه و خورشيد نيست . بلکه لايق آفريننده آنها و آفريننده آسمانها و زمين است . احتجاج ابراهيم بر قومش ، از الهامات خدا بر او بود چنان که خداوند خود فرمايد : " و اين حجت ماست که آن را به ابراهيم بر قومش داديم " .
مأمون گفت : خدا در تو خير و برکت نهد ای ابوالحسن ! اينک از اين فرمايش خداوند تعالی که فرمود : " و موسی مشتی سخت بر آن مرد نواخت که بدان ضربت
بمرد . موسی گفت : اين از کردار شيطان بود " برايم سخن بگو .امام رضا ( ع ) فرمود : موسی بی خبر وارد يکی از شهرهای تحت سلطه فرعون شد . ورود او در زمانی  ميان مغرب و عشا بود . پس در آن شهر دو نفر را ديد که با يکديگر جنگ می کردند يکی از هواخواهان او بود و ديگری از دشمنانش . آن که از هواخواهان موسی بود از وی کمک خواست .
پس موسی به کمک وی شتافت و به حکم خداوند ضربتی  بر آن مرد زد و وی را از پای  در آورد . سپس موسی گفت اين جنگ و جدل ميان آن دو نفر از کردار شيطان بود نه آنچه موسی انجام داده بود . و سپس در دنبال گفتار خود آورد که شيطان دشمن گمراه کننده آشکار است . مأمون پرسيد پس معنای  اين سخن موسی چيست که گفت : " پروردگام ! من به خود ستم کردم پس مرا پنهان کن " . امام ( ع ) پاسخ داد : من با آمدن به اين شهر خود را در بد جايگاهی  گرفتار ساخته ام پس مرا از چشم دشمنانت مخفی کن تا بر من دست نيابند و مرا نکشند و در دنبال آيه است که
" خدا هم او را آمرزيد که او پنهان کننده مهربان است " . موسی گفت : پروردگارا به سبب اين نعمتی که به من داده ای ، يعنی نيرويی  که با يک ضربت آن مرد را از پای در آوردم ، من هرگز ياور مجرمان نخواهم شد " . بلکه با اين نيرو در راه تو تلاش می کنم تا خشنود گردی . پس موسی در آن شهر صبح کرد در حالی که ترسان وبيمناک بود که ناگهان آن کس که ديروز موسی را به ياری طلبيده بود ، باز او را به دادخواهی فرا خواند موسی به وی گفت تو سخت گمراهی . تو ديروز جنگيدی و امروز نيز سر جنگ داری اينک تو را ادب می کنم و خواست به او حمله آورد که آن
مرد گفت : " ای موسی آيا چنان که ديروز يکی را کشتی  می خواهی مرا هم بکشی تو جز گردن کشی در زمين قصد ديگری نداری و نمی خواهی  از مصلحان باشی " . مأمون گفت : خداوند به تو از سوی انبيا بهترين پاداش دهد . معنای قول موسی به فرعون که گفت : " آنگاه چنين کردم در حالی که از گمراهان بودم " چيست ؟ امام رضا ( ع ) فرمود : وقتی که موسی نزد فرعون آمد فرعون به وی گفت : " و آن فعل زشت از تو سر زد و به خدايی ما کافر بودی " ؟ موسی پاسخ داد : " آنگاه چنين کردم که راه را گم کردم و وارد يکی از شهرهای تحت حکومت تو شدم . پس به خاطر ترسی 
که از شما داشتم گريختم پس خداوند به من حکمتی  عطا کرد و مرا از پيامبران قرار داد " .
خداوند عزوجل نيز به پيامبر تو محمد ( ص ) فرموده است : " الم يجدک يتيما فاوی " يعنی آيا تو را يگانه و تنها نيافت پس مردم را به سوی تو پناه داد و " وجدک ضالا " يعنی تو را نزد قومت بی نام و نشان ديد " فهدی " پس آنان را به شناخت تو هدايت کرد و " وجدک عائلا فاغنی " يعنی با مستجاب قرار دادن دعايت تورا بی نياز ساخت . مأمون گفت : ای فرزند رسول خدا ! خداوند در تو برکت بنهد پس معنای اين سخن خداوند عزوجل چيست که گفت : چون موسی به ميقات ما آمد و پروردگارش با وی سخن گفت ، موسی گفت : پروردگارا خود را به من نشان ده تا به سويت بنگرم . خدا فرمود : " مرا هرگز نخواهی ديد ... " چگونه موسی بن عمران نمی دانست که خداوند قابل ديدن نيست و از او چنين درخواستی کرد ؟ امام رضا ( ع ) فرمود : قطعا موسی بن عمران می دانست که خداوند تعالی بی نياز از آن است که به چشم ديده شود ، اما وقتی که خداوند عزوجل با وی سخن گفت و نجوا کرد به سوی قوم بازگشت و به آنان خبر داد که خداوند عزوجل با وی سخن گفته و او را به خود نزديک داشته و با او نجوا کرده است . قومش گفتند : ما به تو ايمان نياوريم مگر آن که صدايش را بشنويم چنان که تو شنيدی  . آن قوم هفتصد هزار نفر بودند موسی از آنان هفتاد هزار و سپس هفت هزار و سپس هفتصد و آنگاه هفتاد نفر انتخاب کرد تا آنان را به ديدار پروردگارشان برد . موسی به همراه آنان به سوی طور رفت و از خدا خواست که با وی سخن بگويد و صدايش را به آن جمع بشنواند . پس خدا با موسی سخن گفت و آن جمع کلامش را از بالا و پايين و راست و چپ و پشت و جلو شنيدند زيرا خداوند آن صدا را در درخت زيتونی ايجاد کرده بود و آن صدا از درخت بيرون می آمد به طوری  که همگان آن را از هر طرف می شنيدند . آن جمع گفتند : ما باور نداريم که آنچه شنيديم کلام خدا باشد مگر آن که خدا را آشکارا ببينيم . چون اين سخن بزرگ را گفتند و بنای سرکشی و استکبار رانهادند خداوند عزوجل صاعقه ای بر آنان فرستاد و آن صاعقه به سبب ظلمی که آنان کرده بودند ، همشان را در بر گرفت و آن عده مردند . موسی گفت : خدايا اگر به سوی بنی اسرائيل بازگردم چه بگويم ؟ آنان خواهند گفت : تو ايشان را بردی و کشتی زيرا آنچه ادعا کرده بودی ، دروغ بود . پس خداوند آنان را دوباره زنده و با موسی روانه شان کرد .آنان به موسی گفتند : ای کاش تو از خدا بخواهی که خودش را به تو نشان دهد تا به او بنگری ، خدا خواسته تو را جواب می دهد آنگاه تو به سوی ما بازگرد و از چگونگی او ما را آگاه کن ، تا او را چنان که بايد بشناسيم . موسی پاسخ داد : قوم ! خداوند به چشم ديده نمی شود و کيفيت و چگونگی  ندارد و او فقط از طريق آيات و نشانه هايش دانسته می شود . آن قوم گفتند : ما به تو ايمان نياوريم مگر آن که از او اين حاجت را بخواهی . پس موسی گفت : خدايا تو سخنان بنی اسرائيل را شنيدی و تو خود به صلاح ايشان بهتر آگاهی . آنگاه خداوند تعالی به موسی وحی  کرد که ای موسی آنچه از تو
خواسته اند از من بخواه . من تو را به خاطر نادانی  ايشان بازخواست نمی کنم . در اين جا بود که موسی گفت پروردگارا ! خودت را به من بنمای تا به سوی تو بنگرم . خدا فرمود : مرا هرگز نخواهی ديد اما به کوه بنگر اگر بر جای خود برقرار بماند تو نيز مرا خواهی ديد . پس چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد آن را متلاشی  ساخت و موسی بی هوش افتاد و چون به هوش آمد گفت : منزهی تو ! به سويت باز گشتم و من نخستين ايمان آورندگانم . يعنی من از جهل تو به شناخت خود از تو باز گشتم و من اولين کس از آنانم که ايمان آوردم تو ديدنی نيستی . مأمون گفت : آفرين ای ابو الحسن ! اينک مرا از اين فرمايش خدا آگاه کن که فرمود : و زليخا آهنگ يوسف کرد و يوسف آهنگ زليخا را اگر نديده بود برهان پروردگارش را . امام رضا ( ع ) فرمود : آن زن به طرف يوسف آمد و اگر يوسف هم برهان پروردگارش را نديده بود حتما به سويی آن زن می شتافت لکن او معصوم بود و معصوم آهنگ گناه می کند اماآن را انجام نمی دهد .پدرم از پدرش صادق ( ع ) حديث کرد که فرمود : آن زن آهنگ آن گناه را کرده بود و يوسف آهنگ آن داشت که آن کار را نکند .
مأمون گفت : آفرين ای ابو الحسن اينک مرا از فرمايش خداوند عزوجل که گفت : " و ياد آر ذا النون را هنگامی که از قوم خويش خود غضبناک رفت " خبر ده ! امام رضا ( ع ) فرمود : او يونس بن متی ( ع ) بود که قوم خويش را غضبناک رها کرد و رفت . " فظن ان لن نقدر عليه " يعنی يقين کرد که ما روزی را بر او تنگ نمی  گيريم مثل قول خداوند عزوجل که فرمود : "و اما اذا ما ابتلاه فقدر عليه زرقه " يعنی وقتی که روزی را بر او تنگ گيريم پس در تاريکی  شب و تاريکی شکم ماهی  بانگ برداشت که معبودی جز تو نيست ، منزهی تو همانا من از ستمگران بودم . به رها کردن چنين عبادتی که امکان آن را در شکم ماهی  برايم ميسر ساختی ، پس خداوند دعای او را اجابت کرد و فرمود : " اگر او از تسبيح کنندگان نمی بود همانا تا قيامت در شکم ماهی می ماند ".
مأمون گفت : خدا جزايت دهد ای ابو الحسن ! اينک از اين فرمايش خداوند عزوجل برايم بگو که فرمود : " تا آنجا که پيامبران نا اميد شدند و گمان کردند که وعده نصرت خدا خلاف خواهد شد ؟ " امام رضا ( ع ) فرمود : خداوند می گويد : هنگامی که پيامبران از قومشن نااميد گشتند و قومشان گمان کردند که پيامبران دروغ گفته اند ياری ما به پيامبران رسيد . مأمون گفت : آفرين ای  ابو الحسن ! اينک مرا از اين سخن خداوند عزوجل آگاه کن که فرمود : " تا خداوند بيامرزد گناهان گذشته و آينده ات را " ؟ امام رضا ( ع ) فرمود : هيچ کس در نزد مشرکان مکه ، گناهکارتر از رسول خدا ( ص ) نبود . زيرا آنان به جز خداوند سيصد و شصت بت می پرستيدند هنگامی که پيامبر به سوی آنان مبعوث شد و ايشان را به توحيد دعوت کرد ، اين امر بر آنان گران آمد و گفتند : " آيا او چندين خدای ما را منحصر به يک خدا کرد اين امر شگفت آوری است و گروهی از سران قوم چنين رای دادند که بايد طريقه خود را ادامه دهيد و در پرستش خدای خود بر همين بتان ثابت قدم باشيد . اين کاری  است که مراد همه است . اين سخن را در آخرين دين هم نشنيده ايم و اين جز ياوه و دروغ چيز ديگری نيست .
چون خداوند برای پيامبرش ( ص ) فتح مکه را ميسر کرد ، به او فرمود : " ای محمد همانا ما تو را به فتح مکه آشکاری فيروز گردانديم تا خداوند گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزد" . يعنی گناهانی که نزد مشرکان مکه داشتی زيرا آنان را در گذشته به توحيد فرامی خواندی و نيز گناهان آينده ات را می آمرزم زيرابرخی از مشرکان مکه اسلام آوردند و برخی ديگر از مکه خارج شده بودند و کسانی هم که در مکه مانده بودند قدرت انکار توحيد را نداشتند . بدين ترتيب گناه پيامبر پيش مشرکان مکه را با پيروزی آن حضرت بر ايشان آمرزيد . مأمون گفت : خدايت جزای 
خير نيکو دهد ای ابو الحسن ! اکنون مرا از اين سخن خداوند آگاه فرما که گفت : " خدا از تو در گذشت چرا که به ايشان اجازه دادی  " ؟ امام رضا ( ع ) پاسخ داد :
اين فرمايش از باب " تو را قصد می کنم وای همسايه تو بشنود " می باشد . خداوند پيامبر را خطاب کرده ولی در حقيقت امت آن حضرت را منظور نظر داشته است . و مثل اين است اين فرمايش خداوند که اگر تو شرک ورزی عملت را تباه کند و از زيانکاران می شوی و نيز اگر تو را استوار نمی گردانيديم نزديک بود اندکی بديشان مايل شوی مأمون با شنيدن اين پاسخ گفت : درست می گويی ای  فرزند رسول خدا...
صدوق گويد : اين حديث شگفت آوری است که از طريق علی بن محمد جهم ، با وجود دشمنی و کينه وی به اهل بيت ( ع ) ، روايت شده است .
در مناقب ابن شهر آشوب آمده است که ابن سنان گفت مأمون روزهای دوشنبه و پنج شنبه در ديوان مظالم می نشست و امام رضا( ع ) نيز در سمت راست او جای  می گرفت . روزی صوفيی از مردم کوفه را به جرم سرقت نزد وی آوردند . مأمون آن وفی را احضار کرد و چهره اش را زيبا و نکو ديد . پس گفت : آيا چنين کسی با اين چهره نيکو دست بدين کار زشت می آلايد ؟ مرد پاسخ داد: اين کار را از روی  اجبار و نه اختيار مرتکب شدم و خداوند نيز فرموده است : " پس هرگاه کسی در ايام سختی از روی اضطرار نه به قصد گناه چيزی از آنچه حرام شده مرتکب شود گناهی 
بر او نيست . " مرا از خمس و غنايم محروم کرده اند . مأمون پرسيد : حق تو از خمس و غنايم چيست ؟ صوفی پاسخ داد : " بدانيد هر غنيمتی که می گيريد پنچ يک از آن برای خدا و رسول و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و در راه ماندگان است "
حق مرا دريغ داشته اند در حالی که من از مسکينان و در راه ماندگان و از حاملان قرآنم . هر سال از من دويست دينار ، به فرمايش پيامبر ( ص ) ، دريغ داشته اند . مأمون گفت : من به خاطر اين ياوه ها به هيچ احدی از حدود الهی و هيچ حکمی از احکام او را در مورد دزد تعطيل نمی  کنم . صوفی پاسخ داد : پس اول از نفس خويشتن بياغاز و آن را پاک کن و سپس به پاک کردنديگری همت گمار و حدود خدا را اول بر نفست جاری ساز و سپس بر ديگران اقامه کن .
راوی گويد : مأمون به امام رضا ( ع ) نگاه کرد و پرسيد : منظور اين مرد چيست ؟ امام ( ع ) فرمود : می گويد : او مورد سرقت قرار گرفته و برای همين به سرقت دست زده است . مأمون در خشم شد و گفت : به خدا گردنت را قطع می کنم . صوفی  گفت : گردن مرا می زنی در حالی که تو بنده منی  . مأمون گفت : وای بر تو چه می گويی ؟ گفت : مگر بنده ات از پول فی ء خريداری  نشده است ؟ پس تو بنده هر مسلمانی که در مشرق و مغرب زندگی می کنند مگر آن که تو را آزاد سازد . من نيز يکی از مسلمانانم و تو را هنوز آزاد نکرده ام . ديگر آنکه نجس ، نجسی را
پاک نمی سازد بلکه پاک ، پاک کننده است و کسی که بايد مورد اجرای حد قرار گيرد ، خود حد اجرا نمی کند مگر آن که اول بر خودش حد جاری سازد . آيا نشنيده ای  که خداوند می فرمايد : " آيا مردم را به نيکی  امر می کنيد و خودتان را از ياد برده ايد ، در حالی که کتاب آسمانی می خوانيد ، آيا پس نمی انديشيد ؟ "
مأمون به امام رضا ( ع ) نگريست و گفت : نظر شما چيست ؟ امام ( ع ) فرمود : خداوند عزوجل به پيامبرش ( ص ) فرمود : " بگو پس حجت رسا از آن خداست . " حجت بالغه ، حجتی است که به جاهل می رسد و او را از ناداني اش باخبر می کند چنان که عالم به علم خود آن را در می يابد . دنيا و آخرت بر حجت پايدارند و اينک اين مرد حجت آورده است .
راوی گويد : پس مأمون دستور آزادی آن صوفی را صادر کرد و در نهان بر امام رضا ( ع ) خشم گرفت . اين روايت را شيخ صدووق نيز در عيون اخبار الرضا به سند خود از محمد بن سنان نقل کرده است .

ازدواج امام رضا ( ع ) با دختر يا خواهر مأمون
صدوق در عيون اخبار الرضا روايت کرده است که مأمون پس از آن که امام رضا رابه ولی عهدی خود منصوب کرد دخترش ام حبيب يا ام حبيبه را در آغاز سال 102به ازدواج وی در آورد . و در روايت ديگری آمده است : مأمون دخترش ام حبيبه را به ازدواج امام رضا ( ع ) در آورد و دخترش ام الفضل را برای امام جواد ( ع ) نامزد کرد . و آن حضرت با پوران دختر حسن بن سهل در يک روز ازدواج کرد . مسعودی  در اثبات الوصيه گويد : مأمون دخترش و بنا بر قولی خواهرش مکنی به ام ابيهارا به همسری امام رضا ( ع ) در آورد . وی می  گويد : روايت صحيح آن است که
ام حبيبه خواهر مأمون بود . زيرا مأمون از امام خواست که از وی خواستگاری کند .
همين که مردمان جمع شدند امام ( ع ) خطبه ای خواند و در پايان آن گفت : و دختری  که ام حبيبه نام دارد و خواهر اميرمؤمنان عبد الله بن مأمون است برای صله رحم و پيوند با يکديگرخواستگاری می کنم و صداق او را پانصد درهم قرار می دهم آيا ای  اميرمؤمنان اورا به همسری من می دهی ؟ مأمون گفت : آری او را به همسری تو دادم امام هم فرمود : پذيزفتم و بدان خرسندم .

عزم مأمون بر خروج از مرو به قصد بغداد و انگيزه اين تصميم و ذکر اخباری که به امام رضا ( ع ) مربوطاست
برای بيان اين گوشه از تاريخ ناگزير به ذکر مقدمه ای تاريخی هستيم . طبری درتاريخش می نويسد : مأمون در سال 168، اداره تمام سرزمنيهايی  که طاهر بن حسين در نواحی جبال و فارس و اهواز و بصره و کوفه و حجاز و يمن فتح کرده بود به حسن بن سهل سپرد . و به طاهر که مقيم بغداد بود نوشت که اين سرزمينها را به خلفای حسن بن سهل تسليم کند و خود عازم رقه شود و ولايت موصل و جزيره و شام و مغرب را بر عهده وی نهاد . اين طاهربن حسين خزاعی  همان کسی بود که بغداد را فتح کرد و امين را به قتل رسانيد . در سال 199حسن بن سهل ، که امور حرب و خراج بر عهده وی بود از طرف مأمون به بغداد آمد و کارگزاران خود را در نواحی و شهرها گسيل داشت . هرثمه بن اعين از لشکريان بنی عباس در عراق بود که وقتی حسن بن سهل بدانجا وارد شد ، ولاياتی را که زير تسلط داشت به حسن تسليم کرد . و خود در حالی که نسبت به حسن خشم گرفته بود به سوی خراسان روانه گشت تا آن که به حلوان رسيد . ابو السرايا در کوفه خروج کرد و کارش بالا گرفت او با هيچ سپاهی مواجه نمی شد جز آن که آنان را تار و مار می کرد . پس حسن به هرثمه پيغام داد تا بازگردد و با ابو السرايا بجنگند اما هرثمه از پذيرفتن اين پيشنهاد امتناع
می کرد . لکن حسن همچنان بر پيشنهاد خود پافشاری  کرد تا آن که هرثمه پذيرفت .
در نتيجه ابو السرايا شکست خورد و کشته شد . همين که هرثمه از کار جنگ با ابو السرايا فراغت يافت ، از کوفه خارج شد تا به خراسان رسيد . پيغامهايی از مأمون به او رسيده بود مبنی بر آن که از خراسان بازگردد و به شام يا حجاز برود . اما هرثمه به اين فرمان وقعی ننهاد و گفت : من باز نمی گردم مگر آن که به نزد اميرمؤمنان در آيم . قصد وی در حقيقت ابراز گستاخی  به مأمون بود . زيرا وی  گمان می کرد مأمون مراتب خيرخواهی هرثمه را نسبت به خويش و پدرانش می داند . هرثمه با اين کار خود می خواست مأمون را از تدبيرها و نقشه های فضل و اخباری که
از وی پوشيده بود ، آگاه کند و مأمون را رها نکند مگر آن که وی را راهی بغداد کند . فضل از قصد هرثمه آگاه شد و مأمون را نسبت به وی بد دل کرد و گفت : هرثمه ، برای ابو السرايا دسيسه چينی کرد و او يکی از سربازان هرثمه بود تا آنکه آن کرد که کرد و اگر هرثمه می خواست که ابو السرايا آن کار را نکند وی هم دستورش را اطاعت می کرد . از سويی ديگر امير مؤمنان نامه ها و پيغامهايی برای  هرثمه نوشت که بازگردد اما هرثمه از روی گستاخی اطاعت نکرد . چون هرثمه به پيشگاه مأمون رفت با وی  درشتی کرد . پس رفت تا از وی پوزش طلبد اما مأمون نپذيرفت و بينی اش را شکستند و بر شکمش لگد کوفتند و او را زندانی کردند ، سپس بر او هجوم برده به قتلش رساندند و به مأمون خبر دادند که هرثمه مرد . اين واقعه در سال 200به وقوع پيوست . حسن بن سهل در مدائن بود که هرثمه به خراسان روانه گرديد و پيش از وی علی  بن هشام بر بغداد ولايت داشت . چون مردم بغداد از آنچه با هرثمه انجام شده بود ، آگاه شدند علی بن هشام را از
بغداد بيرون راندند و حسن بن سهل نيز به سوی واسط گريخت . اين واقعه هم در اوايل سال 201بود . عيسی بن محمد بن ابو خالد بن هندوان با طاهر بن حسين در رقه بود . پس به بغداد آمد و او و پدرش برای جنگ با حسن بن سهل همراه با مردم بغداد جمع شدند . پدر عيسی در يکی از برخوردها مجروح شد و درگذشت . آنگاه وقتی  که حسن بن سهل ديد نمی تواند از عهده کار عيسی  برآيد با وی دست مصالحه و آشتی  داد و مأمون در همين سال بود که با رضا ( ع ) به عنوان ولی عهد بيعت کرد . در همين ايام نامه ای از جانب حسن بن سهل به عيسی  بن محمد بن ابو خالد رسيد که در آن وی را آگاه کرده بود که مأمون ، با رضا به عنوان ولايت عهد بيعت کرده و دستور داده است که جامه سياه را کنار گذارند و جامه سبز بپوشند . همچنين وی در آن نامه به عيسی دستور داده بود که از ياران و سربازان و لشکريان و بنی هاشم برای ولايت عهدی رضا ( ع ) بيعت گيرد و آنان را وادارد تا قباها و کلاهها و پرچمهای خود را سبز کنند و مردم بغداد را نيز به رعايت اين امور وادارد . مردم بغداد برخی گفتند : بيعت می کنيم و جامه سبز می پوشيم و برخی گفتند : نه بيعت می کنيم و نه جامه سبز می پوشيم و خلافت را از ميان فرزندان بنی عباس بيرون نمی بريم و اين دسيسه ای است از سوی فضل بن سهل . فرزندان عباس خشمناک شدند و در ملاقاتهای خود با يکديگر می گفتند : يکی را از ميان خود به ولايت برگزينيم و مأمون را از سلطنت خلع کنيم . سپس با ابراهيم بن مهدی بيعت کردند و مأمون را از خلافت بر کنار داشتند . اين ماجرا در روز سه شنبه بيست و پنجم ذی الحجه سال 201اتفاق افتاد . ابو علی حسين در عيون گفته است چون مأمون با حضرت رضا ( ع ) به عنوان ولی عهد دست بيعت داد و عباسيان در بغداد از اين امر آگاه شدند ، از اين مسأله بس ناخشنود گشتند و ابراهيم بن مهدی عموی مأمون ، معروف به ابن اشکله ، را علم کرده با وی به عنوان خليفه دست بيعت دادند و مأمون را از خلافت خلع کردند . ابراهيم آوازه خوان مشهوری بود که به نواختن عود بسيار عشق می ورزيد و همواره به شرابخواری اشتغال داشت . به گونه ای که تنی چند از شاعران مانند ابو فراس و دعبل در اشعار خود اين خصوصيات وی را توصيف کرده اند .
مأمون به حسن بن سهل دستور داد که بغداد را محاصره کند . بين سپاهيان ابراهيم و سپاهيان حسن بن سهل جنگ در گرفت و کار در عراق از هم گسيخت اما مأمون از اين امر آگاهی نداشت و فضل هم اخبار را از وی پنهان می کرد و ديگران هم از ترس فضل ، نمی توانستند مأمون را از حقيقت ماجرا آگاه کنند . ولی امام رضا ( ع ) مأمون را از اين قضايا مطلع می کرد و به وی پيشنهاد
داد که به سوی بغداد در حرکت شود .
طبری گويد : گفته شده است که علی بن موسی بن جعفر بن محمد علوی ( ع ) مأمون را از فتنه و کشتارهايی که از زمان قتل برادرش دامنگير مردم شده بود آگاه کرد و او را از پنهان کاری فضل در رساندن اخبار به وی ، مطلع می نمود و به ومی خبر داد که خاندانش و گروهی از مردمان در صدد انتقامجويی  از اويند و عمويش ابراهيم بن مهدی را به خلافت برکشيده اند . مأمون گفت : آنان ابراهيم را خليفه نمی دانند بلکه بنابر آنچه فضل گفته وی را رئيس خود قرار داده اند و به فرمان او کار می کنند . امام رضا ( ع ) به وی گفت که فضل به او دروغ گفته و نادرستی پيشه
کرده است و جنگ ميان سپاهيان ابراهيم و حسن بن سهل برقرار است ومردم با او به خاطر جايگاه خود و برادرش و نيز به خاطر جايگاه من و به خاطر بيعت تو با من با وی در جنگ شده اند . مأمون پرسيد : چه کسی  از اين اخبار آگاه است ؟ امام ( ع ) گروهی از بزرگان سپاه را نام برد . مأمون از آنان خواهان خبر شد اما ايشان از گفتن اخبار امتناع کردند تا آن که مأمون به خط خويش امان نامه ای برای آنان نوشت که فضل متعرض آنان نشود سپس آن گروه ، مأمون را از فتنه هايی که گريبانگير مردم شده بود ، خبر دادند و دشمنی خاندان و موالی و لشکريان را عليه وی  به اطلاعش رسانيدند و از مشتبه ساختن کار هرثمه توسط فضل وی را آگاهانيدند و گفتندش که هرثمه آمده بود تا مأمون را نصيحت کند اما فضل برای کشتن او توطئه چينی کرد و نيز به وی اخطار کرد که چنانچه وی  شخصا در اين کار دقت نظر روا ندارد خلافت از او و خاندانش بيرون خواهد رفت و طاهر بن حسين به خاطر اطاعتش از تو ، به گرفتاری دچار آمده و چنانچه خلافت از دست تو بيرون شود ، طاهر از تمام ولاياتی که تحت سلطه داشت خارج است . و تنها در گوشه ای از مملکت در رقه سکنی گزيده است . مملکت از هم گسيخته شده است . آنگاه آنان از مأمون خواستند
که خود به طرف بغداد حرکت کند . چون اين اخبار نزد مأمون جامه تحقق پوشيد دستور حرکت به سوی بغداد را صادر کرد . چون فضل بن سهل تعدادی از آن کسان که حقيقت اخبار را برای مأمون باز گفته بودند شناخت ، آنان را تحت فشار قرار داد تا آجا که برخی از آنها را به تازيانه زد و برخی  ديگر را حبس کرد و ريشهای آنها را کند. پس علی بن موسی الرضا ، مجددا وضع آنان را به مأمون اطلاع داد و امان نامه وی را برای آن عده ، به او متذکر شد و او نيز به امام اطلاع داد که در رفع اين مشکل تلاش می کند .
سبط بن جوزی در تذکره الخواص گويد : سيره نويسان گويند: هنگامی که مأمون چنين کرد بنی عباس در بغداد غوغا به راه انداختند و او را از خلافت بر کنار کردند و ابراهيم بن مهدی را به خلافت برگزيدند در آن هنگام مأمون درمرو بود و دلهای  هواخواهان و پيروان بنی عباس نسبت به او متفرق شده بود . پس علی بن موسی  الرضا به وی گفت : ای اميرمؤمنان ! خير خواهی  برای تو واجب است و نيرنگ باختن برای مؤمن روا نيست . عامه ( اهل سنت ) با آنچه تو با من کردی مخالفند و خاصه ( شيعيان ) نيز با فضل بن سهل مخالف و ناسزاگارند ، تدبير آن است که ما
از تو کناره بگيريم تا خاصه و عامه در اطاعت تو درآيند و کارها سامان يابد .
صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از ياسر خادم روايت کرده است که گفت : روزی ما نزد حضرت رضا ( ع ) بوديم . چون صدای قفلی  را که بر در خانه مأمون که در کنار خانه ابو الحسن ( ع ) بود ، شنيديم آن حضرت به ما فرمود : برخيزيد و از پيش مأمون دور شويد . مأمون آمد همراه وی  نوشته ای بلند بود . امام رضا ( ع ) خواست به احترام مأمون برخيزد اما مأمون او را به حق مصطفی ( ص ) سوگند داد که برنخيزد . سپس آمد تا خود را نزديک ابو الحسن رسانيد و صورتش را بوسيد و آنگاه پيش روی آن حضرت ، به متکايی تکيه داد و آن نوشته را بر امام خواند . در آن نوشته خبر فتح برخی از قرای کابل آمده و گفته شده بود ما قريه فلان و فلان را فتح کرديم . چون مأمون از خواندن آن نوشته فراغ يافت ، امام رضا ( ع ) از او پرسيد : آيا فتح قرای شرک تو را شادمان کرده است ؟ مأمون پاسخ داد : آيا به راستی اين خبر شادی آور نيست ؟ امام ( ع ) فرمود : ای امير مؤمنان ! درباره امت محمد و خلافتی که عهده دار انجام آن گشته ای از خدا بترس . به راستی تو کارهای مسلمانان را تباه کرده ای واين کار را به کسی  واگذاشته ای که به غير آنچه خداوند حکم داده ، رفتار می کند . تو خود در اين شهر نشسته ای و خانه هجرت و
منزل وحی را ترک گفته ای . مهاجران و انصار مورد ستم واقع می شوند و در مورد هيچ مؤمنی خويشاوندی و پيمانی را رعايت نمی کنند و بر مظلوم روزگاری می گذرد که به رنج افتاده و از کسب نفقه عاجز مانده است و هيچ کس را نمی يابد که شکايت به نزد او برد و صدايش به گوش تو نيز نمی رسد پس ای اميرمؤمنان در کارهای  مسلمانان تقوای الهی پيشه گير و به خانه نبوت و معدن مهاجران و انصار بازگرد .
ای اميرمؤمنان ! آيا نمی دانی که والی مسلمانان ، مانند ستون ميانی خيمه است هر که اراده کند می تواند آن را بگيرد . مأمون گفت : سرورم ! شما چه نظری داريد امام ( ع ) فرمود : انديشه من آن است که تو از اين شهر خارج شوی و به محل پدران و نياکانت بازگردی و در کار مسلمانان نظارت کنی  و کار آنان را به ديگری مسپاری  خداوند عزوجل از آنچه تو را بر آن گماشته پرسش خواهد کرد . مأمون گفت : باشد . تدبير صواب همان است که شما گفتيد . آنگاه مأمون خارج شد و دستور داد سواران و محمل نشينان جلو بيفتند .
اين خبر به ذوالرياستين رسيد وی بسيار غمگين شد . زيرا در حقيقت کار خلافت به دست او بود و مأمون نمی توانست پيش او نظری  از خود ارائه دهد و جسارت نداست که از وی چيزی بپرسد . ولی بعدا با آمدن امام رضا ( ع ) ، مأمون بسيار قوت گرفت . پس ذوالرياستين به نزد مأمون آمد و به وی گفت : اين تدبيری است که سرورم رضا مرا بدان فرمان داده است . و انديشه صواب است . ذوالرياستين گفت : اين تدبير صواب نيست . ديروز برادرت را کشتی و خلافت را از او گرفتی و برادرانت و همه مردم عراق و همه خاندانت با تو دشمنند آنگاه با اين وضع تو دومين مشکل راهم ايجاد کرده ای . تو منصب ولايت عهدی  را به ابو الحسن دادی و آن را از برادرانت دريغ داشتی حال انکه عامه و فقها و علما و آل عباس به اين تصميم رضايت ندادند و دلهاشان از تو چرکين است . تدبير صواب آن است که تو در خراسان بمانی تا دلهای مردم بر اين تصميم آرام يابد و کاری را که محمد ، برادرت کردی از ياد ببرند . ای اميرمؤمنان در اينجا پيرمردان و بزرگانی هستند که به
رشيد خدمت کرده اند و به کارها آشنايند در اين باره با آنان مشورت کن اگر ايشان اين تصميم را درست دانستند آنگاه به سوی  بغداد حرکت کن . مأمون گفت :
مثلا با چه کسی مشورت کنم ؟ گفت : با کسانی مانند علی بن ابی عمران و ابن مونس و جلودی . اينان در حقيقت کسانی بودند که با بيعت مأمون با امام رضا ( ع ) مخالف بودند و از اين کار دل خوشی نداشتند . و بدين سبب مأمون آنان را زندان کرده بود . چون فردا شد ابو الحسن ( ع ) به نزد مأمون آمد وپرسيد : ای  اميرمؤمنان چه کردی ؟ مأمون نيز سخنان ذو الرياستين را برای آن حضرت بازگفت و دستور داد آن چند نفر را از زندان بيرون و به نزد وی  آوردند . نخستين کسی که به نزد وی آوردند علی بن عمران بود . همين که چشم علی  بن عمران به امام رضا ( ع )
که در کنار مأمون بود ، افتاد گفت : ای اميرمؤمنان ! تو را به خدا پناه می دهم که مبادا اين خلافت را که خداوند در شما نهاده و شما را بدان ويژه داشته بيرون کنی و به دست دشمنانتان بسپاری . به دست کسانی  که پدرانت آنان را می کشتند و در شهرها آواره شان می کردند . مأمون به او گفت : ای زنازاده ! تو می خواهی پس از رضا زنده باشی نگهبان گردنش را بزن . او نيز گردن وی را زد . پس از وی ابن مونس را داخل کردند او نيز چون امام رضا ( ع ) را در کنار مأمون ديد گفت : اين کسی که در برابر توست به خدا سوگند بتی است که او را پرستش می کنند . مأمون
به وی گفت : ای زنازاده ! تو می خواهی بعد از رضا زنده باشی . نگهبان ! گردنش را بزن . نگهبان گردن او را نيز زد سپس جلودی  را به محضر آوردند - جلودی در دوران خلافت رشيد ، هنگامی که محمد بن جعفر بن محمد در مدينه سر به شورش برداشته بود ، از طرف رشيد مأمور مقابله با وی شده بود و رشيد به او دستور داده بود که چون بر محمد چيره شد گردنش را بزند و به خانه های آل ابوطالب هجوم برد و لباس زنانشان را از تن در آورد و بر تن آنها به جز يک جامه باقی نگذارد .
جلودی نيز چنين کرد . همچنين جلودی به در سرای ابو الحسن رضا ( ع ) رفت و همراه با سپاهيان تحت امرش به خانه آن حضرت هجوم برد چون امام رضا ( ع ) چشمش به آنان افتاد همه زنان را در يک خانه جای داد و خود بر در خانه ايستاد . جلودی به آن حضرت گفت : من ، بنا به دستور خليفه ، بايد داخل خانه شوم و جامه زنان را را از تنشان در آورم . امام رضا ( ع ) فرمود : من خود جامه آنان را برای تو می آورم و سوگند می خورم که جز يک جامه بر تن آنان چيزی نگذارم . اما جلودی  همچنان به امام اصرار می کرد و آن حضرت نيز برای  وی سوگند می خورد که خودش چنين می کند تا آنکه جلودی از اصرار باز ايستاد . پس ابو الحسن ( ع ) به خانه داخل شد و لباس زنان را کند و حتی گوشواره و خلخالها و ازارهايشان و نيز همه آنچه که در خانه بود ، از کم و زياد ، گرفت و برای جلودی آورد - در اين روز که جلودی را به محضر مأمون آورده بودند ، امام رضا ( ع ) به مأمون گفت : ای  اميرمؤمنان ! اين پيرمرد را به من ببخش . مأمون گفت : سرورم ! اين مرد کسی  است که با دختران رسول خدا ( ص ) چنان کاری کرد . جلودی به امام ( ع ) ، که در حال صحبت کردن با مأمون بود و از وی می خواست که جلودی را به او ببخشد و عفو
کند ، نگاه کرد و گمان برد که امام رضا ( ع ) به خاطر کردار گذشته جلودی ، دارد مأمون را به کشتن او تحريک می کند . پس گفت : ای اميرمؤمنان ! تو را به خدا و به حق خدمتی که برای رشيد کرده ام ، از تو می  خواهم سخن او را در مورد من نپذيری . پس مأمون گفت : ای ابو الحسن او مرا از پذيرش خواسته تو معاف داشت و ما نيز نمی توانيم ذمه خود را از قسم او بری کنيم . سپس خطاب به جلودی گفت : به خدا سوگند هرگز سخن او را در مورد تو نمی  پذيرم . او را نيز به دو دوستش ملحق کنيد . آنگاه او را هم گردن زدند .
ذوالرياستين به سوی پدرش سهل باز گشت و مأمون دستور داده بود که سواران و محمل نشينان پيش افتند ، اما ذو الرياستين آنان را باز گردانده بود . چون مأمون اين سه نفر را کشت ذو الرياستين پی برد که وی  قصد خروج دارد . امام رضا ( ع ) از مأمون پرسيد : ای اميرمؤمنان ! با پيش فرستادن سواران حاضر رکاب چه کردی ؟ مأمون گفت : سرورم تو آنان را بدين کار فرمان ده ! پس امام رضا ( ع ) بيرون آمد و به مردم صيحه ای زد که سواران را پيش آوريد . راوی گويد : گويا آتش در ميان مردم افتاد پس سواران پيش می آمدند و می  رفتند . ذو الرياستين در منزل
خودش بماند . مأمون در پی او فرستاد و چون بيامد از وی پرسيد : ترا چه شده که در خانه ات نشسته ای ؟ گفت : ای اميرمؤمنان ! گناه من در پيش خاندان تو و عامه و مردم بسيار بزرگ است . آنان مرا به کشتن برادر مخلوعت ، امين و بيعت با رضا ( ع ) نکوهش می کنند و من از بدگويان و حسودان و ستمگران ايمن نيستم .
پس اجازه ده که در غياب تو در خراسان بمانم . مأمون به وی گفت : ما از تو بی نياز نيستيم . اما آنچه گفتی مبنی بر اينکه از تو بدگويی می کنند و غائله بر ضد تو بر پا می شود ، بايد بدانی که تو در نظر ما فردی مورد اعتماد و امين ، خير خواه و دلسوزی . پس برای خود هر ضمان و امانی که خود بدان اعتماد می کنی بنويس و در آن برای  خودت آن قدر تأکيد کن که بدان مطمئن شوی . ذو الرياستين رفت و امان نامه ای برای  خود نوشت و همه علما را جمع کرد و نزد مأمون آورد و آن نوشته را خواند و مأمون هر چه خواسته بود به وی  عطا کرد و به خط خودش در همان نامه " کتاب الحبوه " را نوشت . يعنی نوشت : من اين اموال و اين زمينها را به تو بخشيدم . و آرزوهای وی را از دنيا بر آورده ساخت . پس ذو الرياستين گفت : ای اميرمؤمنان ! لازم است خط ابو الحسن نيز در اين نامه باشد تا او هم هر چه تو به من عطا کرده ای  ، عطا کند . زيرا او ولی عهد توست . مأمون گفت : تو خود می دانی که ابو الحسن با ما شرط کرده است که چنين کارهايی انجام ندهد و ما نيز از او چيزی  را که بدان خوش ندارد درخواست نمی کنيم . تو خود از او بخواه که او در اين خواسته بر تو ابا نخواهد کرد . پس ذو الرياستين آمد و از امام رضا ( ع ) اجازه دخول خواست . ياسر خادم گويد :
امام رضا ( ع ) سر خود را بلند کرد و پرسيد : ای فضل چه کار داری ؟ گفت : سرورم اين امان نامه ای است که اميرمؤمنان برای من نوشته و تو در بخشيدن آنچه اميرمؤمنان عطا کرده ، سزاوارتری . چون ولی عهد مسلمانانی  . امام رضا ( ع ) به وی گفت : آن را بخوان . آن امان نامه در پوستی  بزرگ بود و فضل بر پای ايستاد و آن امان نامه را بخواند . چون از خواندن فراغ يافت ، امام رضا ( ع ) به وی  گفت : ای فضل ! اين موارد که خواندی بر ماست به شرط آن که از خداوند بترسی ، ياسر گويد : امام مقصود خود را در يک کلمه نقض کرد . پس فضل از نزد آن حضرت بيرون شد .

خروج مأمون و امام رضا ( ع ) از مرو
شيخ مفيد در ارشاد می نويسد : از ياسر خادم روايت شده است که گفت : چون مأمون تصميم گرفت از خراسان به سوی بغداد عزيمت کند ، با فضل بن سهل ذو الرياستين از مرو خارج شد و ما نيز همراه با ابو الحسن رضا ( ع ) از مرو بيرون رفتيم .

رسيدن مأمون و امام رضا ( ع ) به سرخس و کشته شدن فضل بن سهل
ياسر خادم ، در تتمه روايتی که پيش از اين از صدوق نقل کرديم ، گفته است :چند روزی پس از اين ماجرا در حالی که ما در يکی  از خانه ها بوديم ... که ناگاه مأمون از آن دری که از خانه اش به خانه حضرت گشوده می شد گرديد و گفت سرورم ! ای ابو الحسن ! خداوند تو را در مورد فضل ، اجر دهاد ! فضل داخل حمام شد و عده ای با شمشير بر او حمله برده وی را کشتند .
و يکی از کسانی که در حمام به فضل حمله کرده بودند ، دستگير شد آنان سه نفر بودند و يکی از ايشان ابن خالد فضل ذی العلمين بود . چون آن سه تن را نزد مأمون آوردند از آنان پرسيد : چرا فضل را کشتيد ؟ گفتند : از خدا بترس ای اميرمؤمنان ! تو خود ما را به کشتن او فرمان داده بودی . اما مأمون به سخن آنان وقعی ننهاد و ايشان را کشت . اين واقعه در شعبان سال 203به وقوع پيوست .
طبری گويد : قاتلان فضل از چاکران و خدمتگزاران مأمون و چهار تن بودند : غالب مسعودی اسود ، قسطنطين رومی ، فرج ديلمی و موفق صقلبی . آنان به مأمون پاسخ دادند : تو خود ما را به کشتن فضل فرمان دادی . اما مأمون دستور داد گردن آنها را بزنند و سرهايشان را برای حسن بن سهل بفرستند . صدوق و سلامی نيز چنان که خواهد آمد ، نوشته اند : اين رويداد در شعبان سال 203 اتفاق افتاد . طبری گويد : اين ، ماجرا در روز جمعه دوم شعبان سال 202روی داد .
شايد روايت صدوق به صواب نزديک تر باشد .
صدوق درعيون اخبار الرضا از ابو علی حسين بن احمد سلامی ، در کتاب تاريخ نيشابور، نقل کرده است که گفت : مأمون بر فضل بن سهل حيله کرد تا آن که به ناگاه غالب دائی مأمون ، در حمام سرخس فضل را کشت و اين واقعه در ماه شعبان سال 203رخ داد . ياسر خادم ، در تتمه روايت سابق گويد : سران سپاه و لشکريان و کسانی که از مردان ذو الرياستين بودند بر در خانه مأمون جمع شدند و گفتند : مأمون بر فضل حيله بسته و او را کشته است . اينک ما به خونخواهی  او آمده ايم . پس مأمون به امام رضا ( ع ) گفت : سرورم ! آيا صلاح می دانی که بيرون روی و آنان را پراکنده سازی ؟ ياسر گويد : پس امام رضا ( ع ) سوار شد و به من نيز فرمود : سوار شو . پس چون ما از در خانه بيرون رفتيم حضرت رضا ( ع ) به کسانی که بر در خانه مأمون جمع شده و آتش افروخته بودند تا در خانه را بسوزانند ، نگريست و بر آنان فرياد زد و به دستش به ايشان اشاره کرد که پراکنده شويد ، آنان نيز پراکنده شدند .
ياسر گويد : به خدا قسم مردم چنان روی به فرار می  نهادند که برخی از ايشان روی  برخی ديگر می افتادند و به سوی هيچ کس اشاره نمی  کرد جز آن که او می دويد . آن حضرت به آن جماعت عبور کرد و هيچ کس رو به ايشان نايستاد .

برخی از رواياتی که از امام رضا ( ع ) نقل شده است
درحلية الاوليا از احمد بن رزين نقل شده است که گفت : از امام رضا ( ع ) درباره اخلاص پرسيدم فرمود : اخلاص يعنی اطاعت از خداوند عزوجل . و نيز در همان کتاب از يوسف بن ابراهيم بن موسی  سهمی جرجانی از علی بن محمد قزوينی از داود بن سليمان قزاز از علی بن موسی  الرضا از پدرش از جعفر از پدرش محمداز پدرش علی بن حسين از پدرش حسين بن علی از پدرش علی بن ابی طالب ( ع ) نقل شده است که گفت : رسول خدا ( ص ) فرمود : علم گنجينه هايی است و کليد همه آنها سؤال است . پس سؤال کنيد . خداوند شما را رحمت کند که در پرسش
چهار کس اجر داده می شود . پرسنده ، معلم ، شنونده ، و کسی که آنان را دوست دارد .

کسانی که از امام رضا ( ع ) روايت نقل کرده اند
ابن شهر آشوب در مناقب گويد : دسته ای از مصنفان از آن حضرت روايت نقل کرده اند مانند : ابو بکر خطيب در تاريخش و ثعلبی در تفسيرش و سمعانی در رساله اش و ابن معتز در کتابش و نيز عده ای  ديگر . جنابذی در معالم العترة گويد : عبد السلام بن صالح هروی و داود بن سليمان و عبد الله بن عباس قزوينی و طبقه آنان از امام رضا ( ع ) روايت نقل کرده اند . همچنين ابن شهر آشوب در مناقب گويد : از راويان موثق آن حضرت احمد بن محمد بن ابو نصر بزنطی  و محمد بن فضيل کوفی ازدی و عبد الله بن جندب بجلی و اسماعيل بن سعد احرص اشعری و احمد بن محمد بن اشعری و از اصحاب آن حضرت حسن بن علی خزاز مشهور به وشاء و محمد بن سليمان ديلمی بصری و علی بن حکم انباری و عبد الله بن مبارک نهاوندی و حماد بن عثمان ناب و سعد بن سعد و حسن بن سعيد اهوازی و محمد بن فضل رجحی و خلف بصری و محمد بن سنان و بکر بن محمد ازدی  و ابراهيم بن محمد همدانی و محمد بن احمد بن قيس بن غيلان و اسحاق بن معاويه خصيبی از آن حضرت روايت نقل کرده اند .
در تهذيب التهذيب آمده است : از آن حضرت فرزندش محمد و ابو عثمان مازنی و نحوی  و علی بن علی دعبلی و ايوب بن منصور نيشابوری  و ابو صلب عبد السلام بن صالح هروی و مأمون بن رشيد و علی بن مهدی بن صدقه ، که نسخه ای نيز به نقل از امام رضا ( ع ) نزد او موجود است ، و ابو احمد داود بن سليمان بن يوسف قاری  قزوينی ، که او نيز نسخه ای به نقل از امام رضا ( ع ) دارد ، و عامر بن سليمان طايی ، که نسخه ای بزرگ به نقل از امام رضا ( ع ) نزد اوست ، و ابو جعفر محمد بن محمد بن حبان تمار و نيز عده ای حديث نقل کرده اند .
حاکم در تاريخ نيشابور نويسد : از جمله ائمه حديث که از آن حضرت ( ع ) حديث نقل کرده اند آدم بن ابی اياس و نصر بن علی جهضمی  و محمد بن رافع قشيری و عده ای ديگر می باشند .

تأليفات امام رضا ( ع )
آن حضرت تأليفات بسياری دارد که علما از آنها به اجمال و تفصيل ياد کرده اند .در کتاب خلاصة تذهيب الکمال از سنن ابن ماجه آمده است : عبد السلام بن صالح و جماعتی ديگر ، تعدادی نسخه از آن حضرت در دست دارند . و در تهذيب التهذيب نوشته شده است : علی بن مهدی و داود بن سليمان از آن حضرت نوشته هايی در دست دارند . همچنين عامر بن سليمان طايی نوشته بزرگی از آن حضرت ( ع ) دارد . اما مؤلفات آن حضرت ، به تفضيل ، عبارتند از :
1. آنچه به محمد بن سنان در پاسخ پرسشهای وی درخصوص علل احکام شرعی نوشته است .
2. عللی که فضل بن شاذان گويد آنها را از امام رضا ( ع ) ، يکی پس از ديگری ، شنيده و جمع آوری کرده است و به علی بن محمد بن قتيبه نيشابوری اجازه روايت آنها را از وی از امام رضا ( ع ) داده است . در حقيقت می توان اين کتاب را از تأليفات امام رضا ( ع ) دانست زيرا مانند مؤلفی است که کتابی را بر کسی  املا کرده است .
3. آنچه برای مأمون درباره اسلام و دستورهای دينی  نوشته است . اين سه رساله را صدوق در عيون اخبار الرضا با اسناد متصل ذکر کرده است .
4. آنچه برای مأمون درباره کليات شريعت نوشته است . حسن بن علی بن شعبه درتحف العقول روايت کرده است که : مأمون ، فضل بن سهل ذو الرياستين را نزد امام رضا ( ع ) فرستاد و گفت : من دوست دارم کلياتی  از حلال و حرام و فرايض و سنن برايم فراهم کنی . زيرا تو حجت خداوند بر مخلوقاتش هستی و معدن علمی . آن حضرت نيز دوات و کاغذ خواست و به فضل فرمود : بنويس . آنگاه وی اين رساله را که نزديک به سه رساله سابق الذکر است ، نقل کرده است .
5. الرسالة المذهبية يا الرسالة الذهبية در طب . آن حضرت اين رساله را برای  مأمون عباسی و درباره صحت مزاج و راهنمايی او به غذا و نوشيدنيها و دواها نوشته است . واين رساله را بدين جهت ذهبيه خوانده اند که مأمون دستور داده بود آن را به طلا بنويسند . شيخ طوسی در الفهرست در ذيل زندگينامه محمد بن حسن بن جمهور عمی بصری از اين رساله ياد کرده است . آنچه که می گويد : وی صاحب چندين کتاب است و آنگاه يکی از کتابهايی را که ياد می  کند الرسالة المذهبة عن الرضا عليه السلام است . آنگاه وی می گويد : دسته ای از روات از محمد بن علی بن حسين
از پدرش از سعد بن عبد الله از احمد بن حسين بن سعيد از محمد بن جمهور ، روايات اين کتاب را برای ما باز گفته اند . همچنين شيخ گويد : اين رساله را محمد بن علی بن حسين از محمد بن حسن بن وليد از حسن بن متيل از محمد بن احمد علوی از عمرکی بن علی بن محمد بن جمهور نقل کرده است .
ابن شهر آشوب در کتاب معالم العلماء در شرح زندگی  محمد بن حسن بن جمهور عمی  گويد : الرسالة المذهبة عن الرضا ( ع ) درطب از آن اوست . منتخب الدين در الفهرست گفته است : سيد فضل الله بن علی راوندی  شرحی بر اين کتاب نگاشته و آن را ترجمه العلوی للطب الرضوی ناميده است . از ظاهر امر چنين بر مي آيد که اين کتاب ميان علمای اماميه مشهور بوده است و آنان برای صحت اين کتاب ، طرق و اسانيد فراوانی ذکر کرده اند . در بحار آمده است : اين رساله از کتابهای  معروف است و مجلسی در بحار تمام اين رساله را در جلد چهاردهم آورده و گفته
است که وی برای اين کتاب دو سند پيدا کرده است :
الف . موسی بن علی بن جابر سلاسی گفت خبر داد مرا شيخ اجل و دانشمند يگانه سديد الدين يحيی بن محمد بن علی خازن که گفت خبر داد مرا ابو محمد حسن بن محمد بن جمهور .
ب . هارون بن موسی تعلبکری گفت : حديث کرد ما را محمد بن هشام بن سهل از حسن بن محمد بن جمهور که گفت : پدرم به ابو الحسن علی  بن موسی الرضا عالم بود و ملازم گفتار آن حضرت بود . و هنگامی که آن حضرت از مدينه به سوی خراسان آورده شد و تا وقتی که در طوس شهادت يافت همواره همراه با وی بود . او برايم نقل کرده که مأمون در نيشابور اقامت داشت و در مجلس او ، سرورم امام رضا ( ع ) و گروهی از پزشکان و فلاسفه مانند يوحنا بن ماسويه و جبرئيل بن يختيشوع و صالح بن بلهمه هندی و عده ای ديگر از دانشمندان و پژوهشگران حضور داشتند . در آن مجلس سخن از طب و آنچه که صلاح و قوام جسم بدان وابسته است ، به ميان آمد . مأمون و حاضران غرق در گفتار بودند و نيز درباره اينکه چگونه خداوند طبايع چهارگانه و مضار و منافع غذاها را در بدن ترکيب کرده و علت بيماريها بسيار سخن گفتند . اما حضرت رضا ( ع ) در اين ميانه خاموشی گزيده بود و در اين باره سخنی نمی گفت پس مأمون به آن حضرت گفت : ای ابو الحسن ! درباره مطلبی که امروز در مورد آن سخن می گوييم و بايد درباره آنها و نيز سود و زيان آنها و بهداشت بدن چيزهايی  بدانيم ، چه نظری داری ؟ ابو الحسن ( ع ) فرمود ، من نيز بنا بر آنچه تجربه کرده و صحت آنها را از اخبار دانسته ام و از گذشتگان فرا گرفته ام و نيز مواردی که انسان نمی تواند نسبت بدانها بی اطلاع باشد و در ترک آنها عذری هم ندارد ، چيزهايی می دانم . سپس به توضيح و شرح مسايلی  که بايد حتما آنها را دانست پرداخت . مأمون در آن هنگام در رفتن به بلخ شتاب داشت و امام رضا ( ع ) همراهش نرفت . پس از آنکه مأمون به بلخ رفت نامه ای به آن حضرت نگاشت و درباره شناخت خوردنيها و نوشيدنيها و دواها و رگ زدن و حجامت و مسواک کردن و حمام و نوره از آن حضرت پرسشهايی کرد و خواستار آن شد که امام رضا ( ع ) بر
اساس تجربه هايی که کرده و مطالبی که شنيده بود وی را آگاه کند . پس امام ( ع ) در پاسخ سؤالهای وی نامه ای نوشت که به اين ترتيب آغاز می شد :
" بسم الله الرحمن الرحيم . به خداوند چنگ می  آويزم . اما بعد همانا نامه اميرمؤمنان به دستم رسيد که در آن مرا امر کرده بود که وی را در خصوص خوردنيها و نوشيدنيها و دواها و رگ زدن و حجامت و حمام و نوره و جماع و ديگر اموری که صحت بدن به آنها وابسته است ، بنابر آنچه تجربه کرده و شنيده ام ، آگاه کنم . من نيز مسايل مورد نياز را توضيح داده ام و آنچه که در تدبير خوردنيها و نوشيدنيها و دواها و رگ زدن و حجامت و جماع و غير آن را که به بهداشت بدن مربوطاست تشريح کرده ام و از خداوند خواهان توفيق هستم . بدان که خداوند عزوجل بدن را به بيماری مبتلا نساخته جز آن که دارويی  نيز برای معالجه آن قرار داده است . زيرا بدن انسانها مانند يک مملکت است ." آنگاه مجلسی تمام اين رساله را نقل کرده است .
کتاب فقه الرضا ( ع ) اين کتاب در خصوص ابواب فقهی است و پيش از زمان مجلسی اول چندان معروف نبوده است . اما از روزگار وی تا امروز شهرت پيدا کرد . علت اشتهار اين کتاب آن بود که گروهی از مردم قم نسخه اين کتاب را به مکه مکرمه آوردند و قاضی امير سيد حسين اصفهانی آن را مطالعه و يقين کرد که از تأليفات امام رضا ( ع ) است . پس نسخه ای از روی آن تهيه کرد و آن را با خود به اصفهان آورد و به مجلسی اول نشان داد . او نيز صحت نسبت اين کتاب به امام رضا ( ع ) را تأييد کرد . پس از وی نيز فرزندش مجلسی دوم ، صحت انتسابت اين کتاب به امام رضا ( ع ) را مورد تأييد قرار داد و احاديث آن را درمجلدات گوناگون بحار الانوار پخش کرد و آن را يکی از منابع بحار قرار داد . بدين ترتيب اين کتاب از آن روزگار تا به امروز معروف و مشهور شد . مجلسی در مقدمات بحار گويد : کتاب فقه الرضا ، محدث دانشمند قاضی  امير حسين پس از آن که به اصفهان آمد مرا از اين کتاب خبر داد و گفت : در يکی از سالهايی که من در
جوار بيت الله الحرام سکونت داشتم ، گروهی از مردم قم به قصد حج به آنجا آمدند و آنان کتابی داشتند که قديمی بود و تاريخ آن با تاريخ عصر امام رضا ( ع ) موافقت داشت و از مرحوم پدرم شنيدم که می گفت : از سيد امير حسين شنيدم که می گفت : خط امام رضا ( ع ) بر اين کتاب بود و نيز اجازه های گروه بسياری از فضلا و دانشمندان بر اين کتاب بود . سيد گفت : من با اين قراين دانستم که اين کتاب تأليف امام ( ع ) است . پس آن را گرفته نسخه ای از آن تهيه و تصحيحش کردم . پس پدرم اين کتاب را از سيد گرفت و استنساخ و تصحيحش کرد . بيشتر عبارات اين کتاب مطابق چيزی است که صدوق در کتاب من لا يحضرة الفقية بدون سند و پدرش در نامه ای که به صدوق نگاشته آن را ذکر کرده است . و بسياری از احکامی که علمای ما آنها را ذکر کرده اند ولی مستند آنها معلوم نبوده است ، در اين کتاب موجود می باشد .
همچنين از جمله کسانی که به صحت انتساب اين کتاب اعتقاد پيدا کرده اند سيد مهدی بحر العلوم طباطبايی در فوائد الرجالية و شيخ يوسف بحرانی و عده ای ديگر بوده اند . از معاصران نيز محدث معروف ميرزا حسين نوری صحت انتساب اين کتاب را به امام رضا ( ع ) تأييد کرده و آن را در کتاب مستدرکات الوسايل آورده و روايات آن را در طی ابواب مختلف بازگو کرده است . شيخ حرعاملی ، صاحب وسايل الشيعه ، اين کتاب را در زمره کتابهايی که نويسنده اش مشخص نيستند ياد کرده است . مؤلف صاحب الفصول فی الاصول و نيز گروهی  ديگر هم اين کتاب را جزو
کتابهای مجهول المؤلف دانسته اند . عده ای نيز درباره اين کتاب توقف کرده اند شايد احتمال داده اند که اين کتاب ، رساله علی  بن بابويه ، پدر شيخ صدوق ، به فرزندش می باشد . زيرا اسم او علی بن موسی  بوده است . هر چند که در آغاز آن آمده است : چنين می گويد بنده خدا علی بن موسی الرضا . امااين نظريه بعيد است زيرا احتمال می رود که نساخ در آن دخل و تصرف کرده باشند . زيرا ذهن معمولا به طرف فرد اکمل گرايش دارد . اما آنچه با اين احتمال منافات دارد آن است که اصل عدم وقوع سهو است در ذکر نام رضا ( ع ) . از سويی  ديگر در اين کتاب قراينی 
وجود دارد که دلالت می کند اين کتاب نوشته آن حضرت است . نظير : " از جمله اموری که ما اهل بيت بر آن مداومت داريم " يا پس از ذکر آيه خمس می گويد : " پس بدين وسيله خداوند ما را مورد منت و رحمت خود قرار داد ." و نيز به هنگام ذکر شب نوزدهم ماه رمضان آورده است و " اين شبی است که جد ما اميرمؤمنان در آن ضربت خورد . " و در کتاب زکات گفته است : " از پدرم ، عالم روايت شده است " و يا در باب ربا گفته است : " پدرم به من فرمود من نيز آن کار را انجام دادم . " و در باب حج گفته شده است : " پدرم گفت که اسماء بنت عميس و ... " و باز در همين باب آمده است : " موقف جبل نيست و پدرم هر جا را که شب می کرد موقف می گرفت " و در همين باب آمده است : " پدرم از جدم از پدرش روايت کرد که گفت : ديدم علی بن حسين راه می  رود و رمی جمره نمی کند " و باز در همين باب گفته شده است : " پدرم فرمود هر کس زنش را ببوسد و ... " و احکام بسياری نقل کرده که با عبارت " چنين گفت پدرم " شروع شده است . و نيز
آمده است از " عالم شنيد که می فرمود ... " و چنان که می دانيم عالم لقب امام کاظم ( ع ) بوده است .
به هر ترتيب ، اکثر محققان اين کتاب را ثابت ندانسته و در آن توقف کرده اند و رواياتی را که در اين کتاب به امام رضا ( ع ) يا به عالم ( ع ) اسناد داده شده است ، روايات مرسلی حساب کرده اند که در دلالت خود به مويد و مرحج نيازمندند . از جمله مواردی که نظريه اين محققان را تأييد می کند آن است که اگر واقعا اين کتاب از تأليفات امام رضا ( ع ) می بود ، قطعا مشهور می شد و به حد تواتر می رسيد . زيرا آن حضرت در عصر خود ، امرش ظاهر و عملش معروف و نامش بلند بود .
به طوری که وقتی آن حضرت برای علمای نيشابور حديثی روايت کرد بيست و چهار هزار نفر از نويسندگان ، از اهالی  شهر و اطراف آن را نگاشتند .
7. صحيفة الرضا ( ع ) . در اين باره در مقدمات بحار گفته شده است : صحيفة الرضا با وجود آوازه آن در زمره احاديث مرسل است نه مسند . هر چند که در برخی  از نسخ ديده ام که اسناد آن را به ابو علی طبرسی  نسبت داده اند . اما اين اسناد در نظر من شناخته شده نيست . در مستدرکات الوسايل در اين باره آمده است : صحيفة الرضا ( ع ) که از آن با نام مسند الرضا ، چنان که در مجمع البيان ياد شده است ، و رضويات ، که در کشف الغمة با اين نام آمده است ، ياد می شود از کتابهای معروف و مورد اعتمادی است که کتابی  در خور اعتبار و اعتماد ، قبل از آن و پس از آن نوشته نشده است .
نگارنده : شگفت آور آن که با اين وجود در بخار آمده است که اين کتاب در زمره احاديث مرسل است نه مسند . حال آن که نسخه ای  خطی از اين کتاب نزد من است . شيخ عبد الواسع يمانی زيدی نسخه ای از اين کتاب را از يمن آورد و آن را در دمشق به چاپ رسانيد و به من اجازه داد که روايات اين کتاب را از او ، با ذکر سلسله بندی که در اول اين کتاب آمده است ، نقل کنم . و من آن را در قسمت دوم از الرحيق المختوم آورده ام . اين نسخه با نسخه ای  که در اختيار من است ، در متن اختلاف دارد .
سپس ميرزا حسين نوری در مستدرکات می گويد : صحيفة الرضا ( ع ) در فهرست کتاب وسايل ذکر شده است . جز آن که نسخه های متعددی  با اسناد مختلف از اين کتاب موجود است که متن برخی بر متن برخی ديگر افزودنيهايی  دارد اما صاحب وسايل الشيعه بر نسخه طبرسی روايت او از اين کتاب ، بسنده کرده است . وی در ادامه گفتارش می گويد : فاضل دانشمند ميرزا عبد الله در رياض العلما طرق اين کتاب راذکر کرده است . وی گويد : از جمله طرق اين کتاب ، طرقی بود که در نسخه ای از اين صحيفه در شهر اردبيل ديدم . آغاز سند اين نسخه چنين بود :
قال الشيخ الامم الاجل العالم نور الملة و الدين ضياء الاسلام و الامسلمين
ابو احمد انا ليک العادل مروزی قرأ علينا الشيخ القاضی  الامام الاجل الاعز الامجد
الازهد مفتی الشرق و الغرب بقية السلف استاذ الخلف صفی الملة و الدين ضياء
الاسلام و المسلمين وارث الانبياء و المرسلين ابوبکر محمود بن علی بن محمد
السرخسی فی المسجد الصلاحی بشادياخ نيسابور عمرها الله غداة يوم الخميس
الرابع من ربيع اولال من شهور سنة عشر و ستمائه ( 610) قال اخبرنا الشيخ الامام
الاجل السيد الزاهد ضياء الدين حجة الله علی خلقه ابو محمد الفضل بن محمد بن
ابراهيم الحسينی تغمده الله بغفرانه و اسکنه اعلی  جنانه فی شهور سنة سبع و
اربعين و خمسمائه ( 547) قراءة عليه قال اخبرنا ابو المحاسن احمد بن عبد
الرحمن اللبيدی قال اخبرنا ابو لبيد عبد الرحمن بن احمد بن محمد بن لبيد قال
حدثنا الاستاذ الامام ابوقاسم الحسن بن محمد بن حبيب رضوان الله عليه سنة خمس و
اربعه ( 405) بنيسابور فی داره قال خدثنا ابو بکر محمد بن عبد الله بن احمد بن
عامر الطايی بالبصره قال حدثنی ابی فی سنة ستين و مأتين ( 260) قال حدثنا علی 
بن موسی  الرضا عليهما السلام امام المتقين و قدوة اسباح سيد المرسلين مما اورده
فی مولفه المعنون بصحيفة اهل البيت عليهم السلام سنة اربع و تسعين و مائه
( 194) قال حدثنی ابی موسی بن جعفر عليهما السلام قال الخ ... "

سخنان کوتاه و پند و اندرزهايی که از آن حضرت بر جای مانده است و به نقل از نثر الدرر
امام رضا ( ع ) فرمود : پرهيز بيمار از مضرات ، ترک يکباره آنها نيست بلکه کم مصرف کردن آنهاست . آن حضرت در خصوص اين فرمايش الهی که گفته است : " از آنها به نيکويی در گذر " فرمود : يعنی بدون آنکه آنها را سرزنش کنی عفوشان کن . و در مورد اين سخن خداوند که فرموده است : " از آيات خداوند آن است که برق را بر شما می نماياند . که هم شما را می ترساند و هم اميدوار می گرداند " فرمود : برق باعث ترس مسافر و اميد مقيم است .

سخنان کوتاه و مواعظ آن حضرت به نقل از تذکره ابن حمدون
امام علی بن موسی بن جعفر عليها السلام فرمود : هر که از خداوند عزوجل به اندک از روزی خرسند شود خدا نيز از او به اندک از عمل خرسند گردد . انسان پيشامد بد را با سيلی زدن بر روی خود از بين نبرد و تعجيل عقوبت را با پوشيدن زره ستمکاری از ميان نبرد .

سخنان کوتاه و مواعظ و اندرز آن حضرت ( ع ) به نقل از تحف العقول
مؤمن ، مؤمن نگردد مگر آن که در او سه خصلت باشد : سنتی از پروردگارش ، سنتي از پيامبرش و سنتی از امامش . سنت پروردگارش رازپوشی است و سنت پيامبرش مدارا با مردم و اما سنت امامش شکيبايی در سختی و تنگی است . کسی که نعمت دارد بايد بر عيالش درهزينه وسعت بخشد .
عبادت به فراوانی روزه و نماز نيست . بلکه عبادت بسيار انديشيدن در کار خدا است . نظافت از اخلاق انبياست . امين به تو خيانت نکند ، اما تو خائن را امين شمردی . خاموشی يک باب از ابواب حکمت است . خاموشی دوستی می آورد و به راستی راهنمای هر خيری است . برادر بزرگ تر به منزله پدر است . دوست هر کس عقل اوست و دشمنش جهل اوست . مهر ورزی با مردمان نيمی از خردمندی است .
همانا خداوند قيل و قال و تباه کردن مال و بسيار خواهش کردن را دشمن دارد . خرد انسان مسلمان کامل نگردد مگر آنکه ده خصلت در او باشد : از او اميد خير برود ، از بدی او در امان باشند ، خوبی اندک ديگری  را بسيار داند ، خوبی بسيار خود را کم شمارد ، هر چه از او خواهند دلتنگ نشود ، در عمر خود از پی علم رفتن خسته نگردد ، فقر در راه خداوندش از توانگری  نزد او محبوب تر باشد ، خواری در راه خدايش از عزت با دشمنش محبوب تر باشد ، گمنامی را از شهرت خواهان تر باشد سپس فرمود : دهم و دهم چيست ؟ پرسيدند : دهمين خصلت چيست ؟ فرمود :
احدی را نبيند جز آنکه گويد او از من بهتر و پرهيزگارتر است و چون مردی که از او بدتر و پست تر باشد ببيند بگويد شايد باطن او بهتر باشد و اين خوش باطنی  برای او بهتر باشد و خوبی من ظاهر است و آن برای من بهتر است و اگر کسی را بيند که بهتر و با تقواتر از اوست برای او فروتنی  کند تا به او رسد و چون چنين کرد بزرگواريش بيشتر شود و خوبي اش پاک گردد و نامش خوب شود و بر مردم زمانش برتر آيد .
احمد بن نجم از آن حضرت درباره عجبی که عمل را فاسد می کند پرسيد : آن حضرت فرمود : عجب را درجاتی است : يکی آنکه کردار بد بنده در نظرش خوب جلوه کند و آن را خوب بداند و پندارد کار خوبی کرده است . و يکی آنکه بنده ای به خداوند ايمان آورد و بر خدا منت نهد با آن که خداوند بايد در اين باره بر او منت گذارد .
از بهترين بندگان از آن حضرت پرسش شد : فرمود : آنان کسانی هستند که چون نيکی  کنند ، خوشحال شوند و چون بدی کنند ، آمرزش طلبند و هرگاه چيزی به آنان داده شود سپاس گزارنده و هرگاه به بلا دچار شوند صبر کنند و هرگاه خشم کنند درگذرند .
از حد توکل از آن حضرت سؤال شد . فرمود : توکل آن است که از کسی جز از خدا نترسی . و نيز فرمود : ايمان چهار پايه دارد : توکل بر خداو رضا به قضای او و تسليم شدن به امر خدا و واگذاشتن کار به خدا . صله رحم کن گر چه با جرعه ای آب باد . و برترين چيزی که بدان صله رحم می شود خودداری از آزار و اذيت به ارحام است . در قرآن آمده است که " صدقات خود را با منت نهادن و آزار دادن باطل مکنيد " .
کسی که در پی مالی است تا عيالش را بدن کفايت کند بزرگ تر از کسی است که در راه خدا جهاد می کند . از او پرسش شد . چگونه صبح کردی ؟ فرمود : با عمر کاسته ، و کردار ثبت شده و مرگ بر گردن ما و دوزخ دنبال ماست و نمی دانيم با ما چه می کنند . هر که را پنج چيز است به او اميدی برای دنيا و آخرت نيست :
کسی  که نه ريشه محکم دارد و نه سرشتی کريم و نه خويی  پسنديده و نه نجابت در خود و نه ترس از پروردگارش . سخاوتمند از غذای  مردم بخورد تا مردم از غذايش بخورند و بخيل از غذای مردم نخورد تا از غذايش نخورند . زمانی فرا رسد که عافيت ده قسمت شود . نه قسمت آن در دوری از مردم و يک قسمت آن در خاموشی  است . ما اهل بيت وعده خود را دينی بر خود می  دانيم چنان که رسول خدا ( ص ) می کرد . ياری رساندن تو به ضعيف برتر از صدقه است . حقيقت ايمان برای  بنده ای کامل نشود مگر آن که سه خصلت در او باشد : تفقه در دين ، برنامه ريزی 
و صبر بر سختيها .
علی بن شعيب گويد : بر ابو الحسن رضا ( ع ) داخل شدم پس به من فرمود : ای علی ! زندگی چه کسی بهتر است ؟ گفتم : سرورم ! شما بهتر از من می دانيد . فرمود : ای  علی ! کسی که ديگری در زندگی او خوش زيد . ای  علی زندگی چه کسی بدتر است ؟ گفتم : تو بهتر می دانی . فرمود : کسی که ديگری  در زندگي اش زندگی نکند . ای  علی ! با نعمتها خوش همسايه باشيد که گريز پايند و از مردمی دور نشوند که باز آيند . ای علی بدترين مردم کسی است که از ميهمان دريغ کند و به تنهايی بخورد و بنده اش را بزند . به خداوند گمان نيکو ببر زيرا هر کس که به خدا خوشبين است ،
عمل اندک از او پذيرفته شود . و کسی که به اندک از حلال راضی شود ، هزينه اش اندک گردد و خانواده اش خوشند و خداوند به درد دنيا و درمانش بينا سازد و او را از دنيا به سلامت به دار السلام برساند .
برای بخيل آسايش و برای حسود لذت و برای پادشاهان وفا و برای دروغگو مروت وجود ندارد . يکی ديگر از فرمايشات آن حضرت که در کتاب المجالس السنيه آن را ذکر کرده ام ولی الان مأخذ آن را فراموش نموده ام آن است که فرمود :
وحشتناک ترين چيز اين مردم در سه مرحله است : روزی  که به دنيا می آيد و دنيا را می بيند و روزی که می ميرد و آخرت و مردم آن را می بيند و روزی که بر انگيخته می شود و احکامی را می بيند که در دنيا آنها را مشاهده نکرده است .
خداوند بر يحيی و عيسی ( ع ) در اين سه جا درورد فرستاده است . درباره يحيی فرموده است : " و درود بر او روزی که به دنيا آمد و روزی که مرد و روزی که زنده بر انگيخته می شود " و نيز از قول عيسی ( ع ) فرمود :
" و درود بر من روزی که به دنيا آمدم و روزی که مردم و روزی که زنده بر انگيخته می شوم . "
همچنين آن حضرت فرمود : خداوند به سه چيز امر فرموده که مقرون به سه چيز ديگر است . به نماز و زکات پس آن که نمازگزارد و زکات ندهد ، نمازش پذيرفته نيست و به شکر او و پدر و مادر پس کسی از پدر و مادرش سپاس گزاری نکند . خدای راسپاس ننهاده است و به تقوای خدا و صله رحم پس آن که صله رحم نکند ، از خداوند عزوجل تقوا نکرده است . مال جمع نشود مگر با پنچ خصلت : بخل بسيار ، آرزوی طولانی ، حرص غالب ، قطع رحم و ترجيح دنيا بر آخرت . بر مرد سزاوار نيست که در روز بوی خوش به کار نبرد پس اگر نتوانست يک روز در ميان و اگر
نتوانست در هر جمعه بايد بوی خوش به کار برد .

سخنان کوتاه آن حضرت به نقل از الذخيره
هر که نفس خويش را حساب کشد سود برده و آن که از آن غافل شود زيان کرده است . کسی که بترسد ايمن شود و کسی که عبرت گيرد بينا گردد و آن که بينا شود بفهمد و آن که بفهمد بداند . دوست جاهل در رنج است . بهترين مال آن است که با آن ناموس نگاه داشته شود . و بالاترين خرد معرفت انسان نسبت به خويش است مومن چون خشم می گيرد ، خشمش او را از حق به در نبرد و چون راضی شود رضايتش او را به باطل نکشاند و چون قدرت يافت بيش از حقش نگيرد .

سخنان کوتاه آن حضرت به نقل از کتاب النزهة
هر که خوبيهايش زياد شود ، بدان ستايش شود و از تظاهر به مدح بی نياز است .کسی که از نظرتو در صلاحش پيروی نمی کند پس تو هم به نظر او مگرای . آن که در پی کاری است از موضع آن ، هرگز نمی لغزد و اگر هم بلغزد حيله و نيرنگ او را خار نمی سازد .
در تسليت به حسن بن سهل فرمود : تبريک گفتن به خاطر پاداشی که خواهد رسيد سزاوارتر از تسليت گفتن به خاطر مصيبتی است که به سرعت می آيد . کسی که به مردم راست بگويد ، از او بدشان می آيد . مسکنت کليد نياز است . همانا دلها را روی کردن و پشت کردن و حرکت و سستی است پس چون روی  آورند بينا شوند و بفهمند و چون پشت کنند خسته و ملول گردند ، پس آنان را به هنگام روی آوردن و حرکتشان بگيريد وبه هنگام پشت کردن و سستی شان رها کنيد .
با سلطان با ترس و بيم و با دوست با تواضع و با دشمن با پرهيز و مراقبت و با عامه مردم با گشاده رويی همنشينی کن .
اجل آفت آرزوست و نکوکاری غنيمت دور انديش و تفريط مصيبت صاحب قدرت است .
بخل آبرو را می درد و دوستی فرا خواننده بديهاست . بزرگواريش و گرامی ترين خوبها انجام کار خير و فريادرسی دادخواهان و تحقق آرزوی  آرزومندان و تصديق گمان اميدواران و زيادی دوستان در زندگی و بسياری  گريندگان پس از وفات است .

يکی از دعاهای کوتاه آن حضرت
صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از ابو جعفر ثانی ( ع ) از پدرانش از حسين بن علی ( ع ) خبر بلندی را روايت کرده و درآن از هر يک از ائمه دعايی نقل نموده تا به امام رضا( ع ) رسيده و گفته است آن امام دعايی داشت و بدان خدا را می خواند : " اللهم اعطنی الهدی و ثبتنی عليه و احشرنی  عليه امنا امن من لا خوف عليه و لا حزن و لا جزع انک اهل التقوی و اهل المغفرة . "

علت و چگونگی وفات امام رضا ( ع )
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از ياسر خادم روايت کرده است که گفت : هنگامی که ميان جايگاه ما تا طوس هفت منزل فاصله بود ، ابو الحسن ( ع ) بيمار شد . پس به شهر طوس وارد شديم در حالی که بيماری ابو الحسن شدت يافته بود . ما در آن شهر چند روزی ماندگار شديم . مأمون هر روز دو مرتبه به عيادت امام ( ع ) می آمد .
نگارنده : از برخی از اخبار بر می آيد که بيماری  آن حضرت تب بوده است . مجلسی  در بحار الانوار گويد : بدان که اصحاب ما و غير ايشان در اين نکته اختلاف کرده اند که آيا مرگ امام رضا ( ع ) به صورت طبيعی  بوده است يا آن که وی را به سم شهيد ساخته اند . و آيا مأمون آن حضرت را مسموم کرد يا کس ديگری جز او . اما قول مشهورتر در ميان ما آن است که حضرت به واسطه سمی که مأمون به وی داده بود ، به شهادت رسيد .
شيخ صدوق در کتاب عيون اخبار الرضا و نيز مفيد در ارشاد رواياتی نقل کرده اند مبنی آن که مأمون امام را مسموم ساخت . در کتاب خلاصة تذهيب الکمال فی اسماء الرجال از سنن ابن ماجه قزوينی ، که هر دو از اهل سنت می باشند ، آمده است که امام رضا ( ع ) در طوس به سبب مسموميت در گذشت . ابو الفرج اصفهانی در مقاتل گويد : مأمون با آن حضرت به عنوان ولی عهد خويش پيمان بست ولی بعدا بر ضد آن ه کرد و او را به سم کشت . ئحضرت توطابن حجر در کتاب تهذيب التهذيب به نقل از حاکم در تاريخ نيشابور می گويد :
علی بن موسی الرضا درسناباد به شهادت رسيد . و در همين کتاب از ابو حاتم بن حبان نقل شده است که گفت : امام رضا ( ع ) در روز آخر ماه صفر در گذشت بدين ترتيب که آب انار را مسموم ساخته بودند و آن حضرت از آن نوشيد . طبری گويد :
امام رضا ( ع ) در خوردن انگور زياده روی  کرد و به ناگهان وفات يافت .

چرا مأمون ، امام رضا ( ع ) را مسموم کرد ؟
شيخ مفيد در ارشاد می نويسد : امام رضا ( ع ) مأمون را در خلوت بسيار مورد پند و اندرز قرار می داد و او را از خداوند می ترساند و آنچه بر خلاف دستور آن حضرت انجام می شد زشت می شمرد . مأمون در ظاهر سخنان آن حضرت را قبول می کرد ولی  ناراحتی و سرگردانی خويش را از نصايح امام پنهان می داشت . روزی حضرت رضا ( ع ) نزد مأمون آمد و ديد که او برای نماز وضو می سازد و غلامش آب بر دست او می ريزد . پس امام ( ع ) به وی فرمود : ای اميرمؤمنان ! در پرستش پروردگارت کسی را شريک قرار مده . مأمون نيز آن غلام را رد کرد و خود به تنهايی کار وضويش را به انجام رساند . ولی اين فرمايش امام ( ع ) کينه و خشم او را نسبت به آن حضرت افزون کرد .
همچنين هرگاه مأمون در محضر آن امام ( ع ) درباره فضل بن سهل و برادرش سخن می گفت : امام ( ع ) عيبب کارهای آن دو را برای مأمون بازگو می کرد و از شنيدن سخنان آنان وی را بر حذر می داشت . فضل و حسن نيز به اين مطلب پی بردند و همواره در نزد مأمون از آن حضرت بدگويی می کردند و سخنانی می گفتند که امام رضا ( ع ) را از چشم مأمون بيندازند و او را از ميل و علاقه مردم نسبت به آن حضرت می ترسانيدند . آن دو آنقدر به اين کار خود ادامه دادند تا نظر مأمون رانسبت به امام ( ع ) برگرداندند به طوری که مأمون کمر به قتل وی بست .
ابو الفرج اصفهانی گويد : امام رضا( ع ) بيمار شد و در همان بيماری بدرود حيات گفت . پيش از اين ، امام نزد مأمون از فرزندان سهل ياد می کرد و عيب کارهای  آنان را به وی گوشزد می کرد و مأمون را از توجه به آن دو باز می داشت و بديهايشان را به وی تذکر می داد .
اما کلينی در کافی روايتی مبنی بر مسمويت آن حضرت نقل نکرده است چنان که درباره پدر امام هشتم ، حضرت موسی بن جعفر ( ع ) ، نيز روايتی دال بر مسموميت وی نياورده است هر چند که مرگ امام کاظم ( ع ) در اثر مسموميت بسيار مشهور و معروف بوده است .
بلکه وی تنها به ذکر اين نکته بسنده کرده است که امام کاظم ( ع ) در زندان " سندی بن شاهک " چشم از جهان فرو بست .
اربلی در کشف الغمة می نويسد : از برخی از موثقان شنيده ام که سيد رضی الدين علی بن طاووس موافق با اين نظريه نبود که مأمون امام رضا را مسموم ساخته بود . حال آنکه سيد در اين گونه امور اهل مطالعه و پژوهش بود و آنچه از رفتار مأمون ظاهر است دلالت بر مهربانی وی بر امام و ميل او به آن حضرت و ترجيح وی بر خاندان و فرزندانش می باشد و اينها قراينی است که اين نظر را تأييد و اثبات می کنند .
سبط بن جوزی در تذکرة الخواص سخنی دارد که گويا آن را از ابو بکر صولی در کتاب الاوراق نقل کرده است . وی گويد : گروهی خيال کرده اند که مأمون ، امام رضا را مسموم ساخته است اما اين سخن صحيح نيست . بلکه وقتی علی بن موسی ( ع ) در گذشت ، مأمون گريه و زاری سر داد و اندوهگين شد و چند روزی چيزی نخورد و نياشاميد و از لذت خود را بر کنار داشت .
بعدا در اين باره مفصل سخن خواهيم گفت . شيخ مفيد گويد : روزی حضرت با مأمون غذايی خوردند و حضرت از آن خوراک بيمار شد و مأمون نيز خود را به بيماری زد . ابو الفرج اصفهانی هم گويد : امام رضا ( ع ) بيمار شد پس مأمون به عيادت آن حضرت می آمد همين که بيماری امام ( ع ) سنگين شد ، مأمون نيز تظاهر به بيماری  کرد و چنين وانمود ساخت که آن دو خوراک زيان آوری خورده اند و هر دو دچار بيماری گشته اند .
نگارنده : سخن شيخ مفيد حاکی از آن است که مأمون در اين غذای امام رضا ( ع ) سم ريخت و خود نيز به بيماری تظاهر کرد تا به مردم وانمود کند که امام رضا ( ع ) در اثر خوردن آن غذای زيان آور بيمار شده نه در اثر سم . لکن عبارت ابو الفرج نمايانگر آن است که غذا مسموم نبود بلکه سم در چيزی غير از غذا بوده است ، چنان که خواهد آمد ، لکن مأمون چنين وانمود کرده است که بيماری در اثر خوردن غذای زيان آور بوده و اين به صواب نزديک تر است .
ابو الفرج اصفهانی گويد : رضا ( ع ) همچنان بيمار بود تا آن که مرد . و درباره وفات وی اختلاف شده است و به هر حال سبب وفات او سمی بود که آن را نوشيد . شيخ مفيد و ابو الفرج نيز با عباراتی نزديک به عبارت شيخ ، گويند : محمد بن علی حمزه از منصور بن بشير از برادرش عبد الله بن بشير روايت کرده که گفت : مأمون به من دستور داد که ناخنهايم را عادة بلند کنم و آنها را به کسی نشان ندهم من نيز دستورش را اجراکردم سپس خواست و چيزی  شبيه تمبر هندی به من داد و گفت : اين را به دستان خود بمال .
من نيز چنين کردم سپس برخاست و از پيش من رفت و بر امام رضا ( ع ) داخل شد و از آن حضرت پرسيد : چگونه ای ؟ امام ( ع ) فرمود : اميد بهبود دارم گفت : من نيز بحمد الله بهترم . و به امام رضا ( ع ) گفت : آيا امروز کسی از پرستاران و غلامان به نزد شما آمده است ؟ حضرت فرمود : خير . مأمون خشمناک شد و بر غلامانش فرياد زد . و به امام رضا( ع ) فرمود : هم اکنون آب انار را بگير و بخور که برای رفع اين بيماری چاره ای جز خوردن آب انار نيست . سپس مرا طلبيد و گفت : برای ما انار بياور چون انار آوردم گفت : برايم آب آنها را به دستت بگير . من نيز چنان کردم و مأمون به دست خود آن را به رضا ( ع ) نوشانيد و همين موجب مرگ آن حضرت بود . زيرا امام ، بعد از نوشيدن اين آب انار ، بيش از دو روز زنده نبود . محمد بن علی بن حمزه از ابو صلب هروی روايت می کند که گفت : پس از آن که مأمون از نزد امام رضا ( ع ) بيرون آمد ، پيش آن حضرت رفتم . ايشان به من فرمود : ای ابوصلب ! اينان کار خود را کردند و شروع به ذکر توحيد و تمجيد خداوند کرد .
محمد بن علی گويد و از محمد بن جهم شنيدم که می گفت : حضرت رضا ( ع ) شيفته انگور بود پس قدری انگور برای آن حضرت تهيه کردند و در جای حبه های آن چند روز سوزنهای زهرآلود زدند سپس آن سوزنها را کشيدند و آن انگور زهر آلود را برای  آن حضرت آوردند . امام رضا ( ع ) که به همان بيماری  که پيش از اين گفته شد ، مبتلا بود از آن انگور زهر آلود بخورد و همين امر موجب شهادت آن حضرت گرديد . گويند : اين نوع زهر ، از زهرهای بسيار کاری است .
علی بن عيسی اربلی در کشف الغمة گويد : شيخ مفيد درباره علت شهادت امام رضا ( ع ) چيزی راعنوان کرده که عقل من آن را نمی  پذيرد و شايد من خطا کار باشم . مفيد گويد : امام ( ع ) در پيشگاه مأمون عيب پسران سهل را باز می گفت و از آنان به بدی ياد می کرد و مواردی از اين قبيل . حال آن که اشتغال امام به امور دنيوی و اخروی و نيز اشتغالش به خداوند به او امکان چنين کارهايی را نمی داده است . همچنين بنابر نظر مفيد ( ره ) دولت مذکور از اساس فاسد بوده و بر پايه ای ناپسند بنياد شده است . و امام ( ع ) همه تلاشش را در جهت غيبت از فرزندان سهل به کار گرفته بود تا آن که موجب گرديد آن دو نيز پيش خليفه آيند و نظر او را نسبت به امام تيره کنند . از طرفی نصيحت امام به مأمون و فرمايش آن حضرت به وی ، در چيزی که به حال دينش سودمند بود ، نمی تواند موجب قتل آن حضرت و ارتکاب چنان جنايت بزرگی شود . بلکه در اين باره کافی بود که مأمون آن حضرت را به نزد خود راه نمی داد و يا از ايراد نصايحش جلوگيری می کرد .از
طرفی ما تا کنون نشنيده ايم که اگر سوزن را در دانه های انگور جای دهند انگور نيز مسموم می شود و قياس طبی نيز بر صحت چنين کاری شهادت نمی دهد و خداوند تبارک و تعالی به حال همگان آگاه است و بازگشت همه به سوی اوست و در پيشگاه او دشمنان و مخالفان جمع خواهند شد .
اربلی همچنين می گويد : در کتابی به نام کتاب النديم ، که فعلا در وقف تأليف اين کتاب آن را در اختيار ندارم خواندم که گروهی  از بنی عباس نامه ای به مأمون نگاشتند و عقيده او در ولی عهد قرار دادن امام رضا( ع ) و تمايلش به فرزندان ه کرده بودند . مأمون نيز ئعلی ( ع ) را به سختی موردانتقاد قرار داده و تخطمتقابلا پاسخی تند برای آنان نوشت و ايشان را ناسزا گفت و عرض و ناموسشان را دشنام داد . از جمله سخنانی که مأمون در پاسخش گفته بود و اينک به خاطر دارم آن بود که شما همان نطفه های مستان در رحم کنيزکان خواننده و عشوه گريد . آنگاه درباره امام رضا ( ع ) سخن رانده بود و فضل و شرافت آن حضرت و خاندانش بار برشمرده بود . اين پاسخ و برخوردهايی از اين قبيل قراينی هستند که اتهام کشتن امام ( ع ) را به وسيله مأمون و تلاش در چيزی که موجب تباهی و زيان دنيوی و اخروی او می شود منتفی  می سازد . و خدا داناتر است .
مجلسی در بحار الانوار می نويسد : اربلی در کشف الغمة اسبابی را که شيخ مفيد به عنوان موجبات قتل امام رضا( ع ) توسط مأمون ذکر کرده است ، با دلايلی سخيف و کم ارزش مردود شمرده است . آنگاه مجلسی پس از نقل گفتار اربلی گويد : سستی  اين گفتار پوشيده نيست . چرا که بدگويی و غيبت از فرزندان سهل امری دنياوی  نبوده که آن حضرت را از اشتغال به عبادت خدای  تعالی باز دارد . بلکه حتی اين امر از باب امر به معروف و نهی از منکر و رفع ظلم از مسلمانان به هر طريق ممکن بر آن حضرت واجب بوده است . و اينکه خلافت مأمون فاسد بوده است سبب
نمی شده که آن حضرت دست از خير خواهی و پند و اندرز بردارد چنان که کسان ديگری غير از امام رضا ( ع ) نيز برای مسلمانان در غزوات و جنگها خير خواهی  می کردند . از طرفی معلوم است که نصيحت ستمگران و پند گفتن به آنها در حضور مردمان ، به خصوص اگر ادعای فضل و خلافت هم داشته باشند ، از عواملی است که کينه و حسد و خشم آنها را بر مي انگيزد .
نگارنده : همچنين اين سخن اربلی که گفته است " اگر سوزن در دانه های انگور بگذارند انگور مسموم نمی شود و قياس طبی هم بدان گواه نمی دهد " ، اظهار نظر نادرستی است . زيرا ظاهر روايت گواه آن است که سوزن به نوعی از زهرهای کاری  آلوده بوده است نه آن که سوزن ناآلوده به زهر را در حبه های انگور گذارده اند و انگور بدين وسيله آلوده به زهر شده باشد .
سبط بن جوزی به نقل از کتاب الاوراق نوشته ابو بکر صولی می نويسد : برخی  گفته اند امام رضا ( ع ) به حمام رفت و پس از آنکه از حمام بيرون آمد برای وی  طبقی از انگور آلوده به زهر آوردند که در دانه های  آنها سوزنهای زهر آلود نهاده بودند ، که در ظاهر نشان نمی داد . امام نيز از آن انگور تناول کرد و پس از مدتی بدرود حيات گفت .
روايت ديگری گويای آن بود که امام ( ع ) به وسيله زهری که در انار بود به شهادت رسيد . اما آنچه سبط بن جوزی گفته بود ، مبنی  بر آنکه مأمون آن حضرت را مسموم نکرد زيرا بر مرگ امام نوحه و زاری به راه انداخت و اندوهگين شد و ... چندان صحت ندارد . زيرا از زيرکی مأمون بعيد نيست که امام را مسموم ساخته باشد و آنگاه برای رفع اتهام از خود ، که در آن هنگام نيز شايع شده بود ، به گريه و زاری بپردازد . از اين گذشته گريه و زاری و اندوه مأمون در عزای امام که خود ناشی از شناخت وی از فضايل امام ( ع ) بود با ارتکاب به قتلی که علت آن ترس از بيرون رفتن خلافت از دستش می بود ، هيچ منافاتی ندارد .
نگارنده : می توان احتمال داد که مأمون آن حضرت را در اثنای بيماري اش مسموم کرده باشد . از قراين ظاهری نيز می توان چنين دريافت که چون مأمون متوجه شد که بيعت مردم بغداد با ابراهيم بن مهدی خلافتش دچار مشکل و از هم گسيختگی شده و اين امر به خاطر بيعت وی با امام رضا ( ع ) به عنوان ولی عهد حادث گشته و مردم نيز اين تصميم را به فضل بن سهل نسبت می  دادند ، و از طرفی فضل هم اخبار به ناآرامی مملکت را، از ترس همين نسبت نادرست و ديگر مقاصد درست طمربويا نادرست خود ، از مأمون پنهان می کرده همه اين عوامل باعث شد که وی از سقوط
خلافتش بيمناک شود . لذا انديشيد که جز با کشتن فضل و رضا ( ع ) نمی تواند مخالفان و انتقاد گران را از مخالفت باز دارد . از اين رو فضل را در حمام سرخس از پای در آورد و امام رضا ( ع ) را به وسيله دادن زهر شهيد کرد .
اگر مانند علامه مجلسی بگوييم که بيعت مأمون با امام رضا ( ع ) از روز نخست از روی حيله و نيرنگ بوده بايد بگوييم که مأمون از روی حسن نيت امام رضا ( ع ) را به ولی عهدی خود تعيين کرد ، در اين دو صورت هم مسموم ساختن امام رضا( ع ) توسط مأمون بعيد نيست . زيراچه بسا اوضاع و شرايطی  پيش آيد که نيتها دستخوش دگرگونی شوند . مانند زايل شدن حکومت که چه بسا بدين خاطر پادشاهان فرزندان و برادرانشان را کشته اند. انگيزه ای که مأمون را به کشتن فضل واداشت همان بود که وی را به مسموم ساختن حضرت رضا ( ع ) بر انگيخت . کشته شدن فضل توسط او ، که هيچ ترديدی در آن نيست ، دور بودن اين احتمال که وی امام رضا ( ع ) رامسموم ساخته منتفی می سازد ، به خصوص که در اين باره روايات و اقوال مورخان فراوان است و چنان اين امر شهرت يافته که حتی شاعران نيز بدان متذکر شده اند . مثلا ابو فراس حمدانی در اين باره گويد :
باؤوا بقتل الرضا من بعد بيعته و ابصروا بعض يوم رشد هم فعموا
عصابة شقيت من بعد ما سعدت و معشر هلکوا من بعد ما سلموا
و نيز دعبل در سوگ آن امام ( ع ) سروده است :
شککت فما ادری امسقی شربة فابکيک ام ريب الردی فيهون
ايا عجبا منهم يسمونک الرضا و تلقاک منهم کلحة و عضون
سخن دعبل در اين جا گفته است " ترديد کردم " اگر چه ظاهرا بر عدم علم دلالت دارد اما با گفته وی در بيت بعد که " از ايشان دندان نماياندن ( کنايه از خشم گرفتن بر کسی ) و ترشرويی ديدی " نشان می دهد که اين مسأله يقينی و محقق بوده است .
شيخ مفيد و نيز ابو الفرج گويند : چون امام رضا ( ع ) وفات يافت مأمون يک شبانه روز مرگ آن حضرت را پنهان داشت سپس در پی  محمد بن جعفر و گروهی از اهل بيت و خاندان ابوطالب که در خراسان بودند ، فرستاد . چون آنان به نزدش آمدند خبر مرگ امام ( ع ) را به ايشان داد و گريست و بسيار بی تابی کرد و جنازه آن حضرت را بديشان نشان داد و آنگاه خطاب به پيکر پاک امام ( ع ) گفت : ای  برادر بر من بس گران است که تو را دراين حالت ببينم . من آرزو می کردم که پيش از تو بميرم ولی خداوند نخواست . سپس دستور داد آن حضرت را غسل دهند و کنند و خود جنازه را برداشت به همين جايی که اکنون مدفن آن حضرت طکفن و حنوبه بود در دهی از شهر طوس طاست ، آوردند و به خاک سپرد و آنجا خانه حميد بن قحکه نامش سناباد نزديک نوقان است و در همان جا نيز قبر هارون الرشيد بود . قبر حضرت رضا( ع ) پس روی هارون و در قبله او قرار گرفته است .
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا ضمن حديثی آورده است که : آخرين سخنی که امام رضا ( ع ) گفت : اين بود : " بگو اگر در خانه های خود هم بوديد باز آنکه سرنوشت .
آنها کشته شدن است ازخانه به قتلگاه به پای خود البته بيرون مي آمدند " و فرمان خدا حکمی نافذ و روان خواهد بود سپس قبر هارون را شکافت و آن حضرت را با وی  ه قرب هارون به آن حضرت ، به وی نفع طدفن کرد گفت : اميدوارم خداوند به واسبخشد .

تذهيب گنبد امام رضا ( ع )
شاه عباس اول از اصفهان پياده به خراسان آمد و دستور داد گنبد و بارگاه آن حضرت را از خالص مالش ، تذهيب کنند . کار تذهيب گنبد امام رضا ( ع ) در سال 1010هجری شروع شد و در سال 1016هجری پايان پذيرفت .