• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6215
  • دوشنبه 1383/2/14
  • تاريخ :

حضرت آیت الله حاج سید رضا بهاءالدینی

سپیده ی سیادتورود به مكتبخانه

در محضر حاج شیخشصت سال تدریس

استادانشاگردان

گوشه ای از فضائل

سپیده ی سیادتنهمین روز فروردین ماه 1287 شمسی، سپیده ی حیات طفلی پاك طینت در خانواده ای مذهبی سرزد. شور و اشتیاق آن روز با جشن ولایت و عید غدیر همراه بود و این میلاد، شادی افزونتری برای اطرافیان كودك به ارمغان آورد.

نام فرزند را سیدرضا نهادند، تا به بركت این نام و نورانیت آن ایام برای همیشه «بهاءالدین» باشد و عالمی پارسا و اندیشمندی فرزانه شود. پیشینه ی روشن نیاكان ارجمند، افتخار عظیمی بود كه نصیب طفل شده بود. نسبت او به امام سجاد« علیه السلام» می رسید و اجداد و پدرانی والا مقام داشت كه هر یك به سان گوهر تابناكی در دوران ظلمت درخشیده بودند.

برخی از آنان از عالمان برجسته، بعضی عهده دار تولیت حرم فاطمه ی معصومه (س) و تعدادی از خادمان مخلص بارگاه آن بانوی پاك بودند. كسانی كه همواره رشته ی اتصال عشق و محبت خویش را با رسول خدا« صلی الله علیه وآله» و اهل بیت« علیهم السلام» قوی تر كرده، هر روز بر انبوه معرفت خود می افزودند.

سید صفی الدین، پدر سید رضا، افتخار خدمتگزاری آستانه ی مقدس حضرت معصومه (س) را داشت و تلاش چشمگیر او در این راه، وی را در بین دیگران ممتاز ساخته بود.

فاطمه سلطان، همسر سید صفی الدین – معروف به زن آقا – بانویی مؤمن و مخلص بود كه طریق بندگی و اطاعت را خوب می دانست و به راه عبادت و قرب الهی آشنا بود. او بانویی مهربان و همسری زیرك بود، به طوری كه كارهای خانه را به تنهایی انجام می داد و گاهی هم فعالیت های اقتصادی می كرد؛ كرباس های ارزشمند می بافت كه بهای آنها در آن زمان چهل تومان بود. گفته شده كه وی از نوادگان فیلسوف كم نظیر و اندیشمند برجسته، ملاصدرای شیرازی بوده است.

ورود به مكتبخانهایام كودكی، هنگام شكل گیری شخصیت انسان؛ زمانی كه فهرست كتاب وجود آدمی نقش می بندد و بذر صلاح و رستگاری و یا فساد و تبهكاری در سرزمین وجود او افشانده می شود. در این ایام، شكوفه های رشد و تكامل بر نهال وجود برخی از آدمیان می روید و آینده ای روشن و باشكوه را خبر می دهد.

... سید رضا چون دیگر كودكان به سن دو سالگی رسید. طلوع شخصیت او كه با طلیعه ای زیبا، خلاقیت ذاتی، هوشیاری درونی، ژرف اندیشی كم نظیر و دقت فراوان همراه بود، نظر دیگران را به سوی او جلب می كرد.

سخنان این عارف فهیم از دوران مكتبخانه و تحصیل در حوزه شنیدنی است:

«دو ساله بودم كه برای آموختن حمد و سوره به مكتب خانه رفتم. پس از فراگیری حمد و سوره اذان و اقامه را آموختم. آن گاه قرائت قرآن را یاد گرفته، سپس خواندن و نوشتن را آغاز كردم.

معلم مكتبخانه های آن روز، خانم های متدین، خوش اخلاق و با فهم و شعوری بودند كه خداوند نصیب ما كرده بود.

شش ساله بودم كه دوره ی مكتب تمام شد و من برای ادامه ی آموختن به مكتب دیگری رفتم و «نصاب الصبیان» - كه معانی لغات را به شعر بیان می كند – شروع كردم. استاد ابتدا اشعار را می خواند، سپس توضیح می داد. آن گاه برای یادگیری و تكرار بیشتر، سؤال می كرد. هر گاه پرسش می كرد چه كسی می تواند از رو بخواند؟ می گفتم: من از حفظ می خوانم! و این موجب تعجب او می شد زیرا مرتبه ی اول و دوم كه اشعار را می خواند، خود به خود حفظ می شدم و نیازی به تمرین و صرف وقت بیشتری نداشتم.

روز دوم و سوم و روزهای بعد با همین شور و شوق و جدیّت گذشت. استاد كه از قدرت حافظه و شدت علاقه ی من شگفت زده شده بود، برخی از دوستان خود را از وضع درس من آگاه كرده بود، تا این كه خبر به گوش آیة الله حاج شیخ ابوالقاسم قمی (ره) رسید. ایشان كه از پارسائی ومعنویت بسیار بهره داشت ودر تواضع واخلاص وطلبه پروری كم نظیر بود،خود برای ملاقات بنده وارد جلسه درس شد. در كنارم نشست وچندین پرسش مطرح كرد كه هنوز سئوال های ایشان را به خاطر دارم. پرسش ایشان كه تمام می شد سریع جواب میدادم باز هم می پرسید ومن هم پاسخ می دادم،

سرعت جواب وكامل بودن ان موجب شگفتی او شد بطوری كه بعد از ان روز،مرتب تشریف می اورد ومرا تشویق می كرد گاهی سفارش مرا به استادم می كرد كه مواظبت بیشتری كند وسرمایه گذاری زیادتری نماید.

در محضر حاج شیخ«كتابهای مقدمات را یكی پس از دیگری می خواندم و با لطف الهی و تلاش و پشتكار خود تمام آنها را می فهمیدم و می توانستم به طور روان و زیبا بیان كنم. عمق فهم و پی گیری درس ها به گونه ای بود كه برخی از كتاب ها مثل «صرف میر» را نزد استاد می خواندم و پس از اتمام كتاب، چون قدرت تدریس آن را داشتم، شروع به تدریس می كردم.

... در حالی كه دوازده سال بیشتر نداشتم و برخی از دروس را می خواندم و بعضی را نیز تدریس می كردم، برای امتحان نزد اساتید بزرگ حوزه علمیه قم اعلام آمادگی كردم.

مرحوم حاج شیخ عبدالكریم حائری، مؤسس حوزه، امتحان بنده را به عهده گرفت. او سؤال می كرد و بنده جواب می دادم. تسلط بسیار و قدرت فراوان ایشان چشمگیر بود. قسمتی از «سیوطی» را آورد. جایی كه مشكل ترین بخش كتاب محسوب می شد اما بحمدالله به خوبی از عهده ی آن برآمدم و نزد ایشان نیز قبول شدم، و مورد تحسین قرار گرفتم و این امتحان سرآغاز ارتباط صمیمانه ی با حاج شیخ بود.

سخنان پند آمیز و كلمات معرفت آموز وی تأثیری فراوان بر وجودم گذارد و تحسین های بسیار ایشان عشق و علاقه ام را به تحصیل دو چندان كرد. هر چند ماندن در حوزه و مقاومت در برابر دشمنان روحانیت طاقت فرسا بود، اما عشق و علاقه و توفیق الهی تحفه ای بالاتر و بهتر است.»

گر برگ عیش می طلبی ترك خواب كن

«فاصله ی حجره ام از مدرسه ی فیضیه تا منزل بیش از هزار قدم نبود، اما یك سال از مدرسه پای خود را بیرون نگذاشتم و تمام وقت مشغول درس بودم. مدرسه و یا حرم، محل دیدار ما با خانواده بود.

مادرم رأس ساعت خاصی كه می دانست ساعت استراحت من است به فیضیه می آمد و همدیگر را می دیدیم. برخی از چیزهایی را كه احتیاج داشتم، با خود به مدرسه می آورد و به من می داد و خداحافظی می كرد و من همچنان مشغول درس و بحث بودم. ای كاش می توانستم تمام سال های دیگر را به آن یك سال برسانم، همیشه چنین باشم و چنان فرصت هایی فراهم گردد! در آن زمان بود كه عادت كردم قبل از اذان صبح بیدار شوم و تا هنگام آفتاب، مشغول درس و بحث باشم.

این حالت تا سال ها برای بنده وجود داشت، به طوری كه گاهی قبل از اذان صبح، دو درس داشتم و پس از اقامه ی نماز صبح، دو درس دیگر. خورشید طلوع می كرد، در حالی كه ما سه چهار مباحثه انجام داده بودیم.

فرصتهای طلایی برایم فراهم بود، مشغول درس و بحث خود بودم وبه آنچه مربوط به بنده نبود آگاه نمی شدم  از اتلاف عمر و وقت خود جلوگیری می كردم.

تدریس بسیار مرا از مباحثه با هم درس هایم بی نیاز كرده بود. زیرا دقت بسیار محصلین، انسان را به توجه و تأمل در تمام كلمات و ظرائف وادار می كرد، تا با تسلط كافی برای تدریس در درس حاضر شود.

مدتی گذشت و با لطف الهی، جلسات درس بنده به همه ی مدارس قم كشیده شد. تدریس بسیار، مرا خسته می كرد، به طوری كه ظهر كه برمی گشتم نیرو و توان این كه لباس هایم را از بدن خارج كنم نداشتم و از فرط خستگی بر زمین می افتادم، ولی عشق و علاقه ام به تحصیل مرا همچنان سرپا نگه می داشت.»

شصت سال تدریس«بحمدالله موفق شدم چندین دوره ی «جامعه المقدمات»، «سیوطی» و «مغنی» را تدریس كنم. با «حاشیه» بسیار مأنوس بودم و به آنها علاقه داشتم. بیش از پنج دوره «مطوّل» و «قوانین» را تدریس كردم. پس از آن تدریس «رسائل» را شروع كردم. یك صفحه ی آن بیست دقیقه طول می كشید. با آن كه محتوای درس خوب بود و شاگردان ورزیده ای چون شهید مطهری، آقای مشكینی و آقای منتظری داشتم، مطالعه ی بسیاری روی «رسائل» می كردم. گاه به خاطر پرسش های دقیق برخی از آقایان مجبور می شدم دقیقتر مطالعه كنم.

روش بنده در مطالعه برای تدریس این بود كه همیشه سعی می كردم مطالعه ی سه درس را زودتر انجام دهم، تا اگر گرفتاری پیش آمد و شب درس نتوانستم مطالعه كنم، درس تعطیل نشود و یا كم محتوا نگردد.

در ایام تحصیل حوزه، دعوت هیچ كس را نمی پذیرفتم، زیرا درس و بحث را بر این كارها ترجیح می دادم.

چندین بار «مكاسب» و «كفایه» را تدریس كردم و به دنبال آن مشغول درس خارج شدم. درس خارج ما بیست سال طول كشید. مجموع مباحثات و تدریس های ما حدود شصت سال ادامه یافت. در این مدت همیشه با قرآن انس داشتم و به سبب كثرت ممارست، اكثر قرآن را حفظ بودم.

شور و عشق به این كتاب الهی و علاقه به نهج البلاغه و صحیفه ی سجادیه، موجب شد كه دست به قلم برده و مطالبی پیرامون این كتاب ها بنویسم. از این رو برخی شب ها كه مشغول نوشتن بودم، از اول شب تا نیمه های شب، آنچه لطف الهی به ذهنم می رسانید، می نوشتم.

اُنس با تدریس و كتاب و همنشینی با طلاب و علما موجب شده بود كه امور زندگی مان را كس دیگری اداره كند. خداوند خود اسباب گذران زندگی ما را فراهم كرده بود.

برنامه ی روزهای تعطیل ما در حوزه از روزهای تحصیلی انباشته تر و بیشتر بود و از اوقات تعطیلی بیشترین استفاده را می كردم.»

استادانحضرت آیة الله بهاء الدینی، در ایام تحصیل از محضر چهره های فروزانی استفاده كرد و با حضور در محضر درسشان توشه های دانش بسیاری اندوخت.

«نصاب الصبیان» را نزد حاج آقا صفایی فرا گرفت و از این طریق با علم لغت آشنا گردید. «جامع المقدّمات» و «سیوطی» را از محضر درس استاد خود، ولی الله عامری آموخت و در پی آن برای تسلطی بیشتر بر ادبیات عرب و به دست آوردن نیروی استنباط «مغنی اللبیب» را از آقا میرزا علی ادیب فرا گرفت.

آخوند میرزا محمد همدانی استاد زبردست ایشان در «شرح لمعه» و آخوند ملاّ علی همدانی عهده دار تدریسِ كتاب «قوانین» بود. فقه، موضوع كتاب «شرح لمعه» و اصول یا روش استنباط و اجتهاد، موضوع «قوانین» و «رسائل» است. حضور در درس «رسائل» آخوند میرزا محمد همدانی نقشی ژرف در پایه ریزی دانش اصولی وی داشت.

این پژوهشگر فرزانه «مكاسب»، را در محضر آیة الله صدر آموخت و از این طریق فقه استدلالی و متین را فرا گرفت. سپس آخرین كتاب اصولی سطح عالی «كفایة الاصول» را در درس حاج شیخ عبدالكریم حائری تحصیل كرد.

روش معرفت آفرین و دلپذیر روحی و معنوی حاج آقا رضا بهاءالدینی، همراهی نور تحصیل و عطر تهذیب بوده، تا از این طریق آمیزه ای آسمانی از عشق و اندیشه فراهم شود و پلكان ملكوت یكی پس از دیگری طی گردد.

استادان اخلاق ایشان كه از نوجوانی در كلاس علم و عمل آنان حضور داشته و راه صلاح و اصلاح را آموخته است، آیة الله حاج شیخ ابوالقاسم قمی و شیخ علی صفایی بوده اند.

پس از پایان درسهای مقدمات و سطح در حوزه های علمیه، درس خارج فقه و اصول مطرح است، تا با حضور چندین ساله و كوشش فراوان قلّه ی مقدّس «اجتهاد» فتح شود و موفقیتی در استنباط احكام شرعی به دست آید.

هوشمندی چشمگیر و تلاش فراگیر این طلبه ی فاضل، او را به هنگام نوجوانی به درس آیة الله حاج شیخ عبدالكریم حائری كشید، تا از محضر آن شیخ عظیم الشأن استفاده كند و اندوخته های بسیار فراهم آورد. آن بزرگ مرد در روزگار قحطی فضایل اخلاقی، به سان ستاره ای درخشان، خوش درخشید و در یلدای ظلمت با نور افشانی خود «بهاءالدین» پرورید.

شاگردانطوبای بركات عمر مبارك حضرت آیة الله بهاء الدینی، آثار ژرف و پربهایی به همراه دارد كه جلوه ای از آن همه، پرورش شاگردان ممتاز و مفیدی است كه سالیان سال در ثمر آفرینی و خدمات بسیار كوشیده اند.

دهها سال تدریس، فرصتی بسیار برای ذكر شاگردان و استفاده كنندگان از محضر درس ایشان می طلبد، از این رو در این جا از برخی شاگردان معظم له نام می بریم.

برخی شاگردان دوره ی سطح این فقیه والامقام عبارتند از حضرات آیات و حجج الاسلام: استاد شهید مطهری، احمد جنتی، علی مشگینی، احمد آذری قمی، محمد فاضل لنكرانی، حسینعلی منتظری، سید مصطفی خمینی و فرزندان حضرات آیات صدر، خوانساری ، حجت، ابوالقاسم قمی و حاج شیخ عباس قمی.

و شاگردان درس خارج ایشان عبارتند از آقایان: حیدری كاشانی، معزی، حجتی یزدی، امجد، برادران احمدی یزدی، حسینی كاشانی، نصیری و ...

درس اخلاق ایشان از بسیاری فضلای با تقوا تشكیل می شد كه اجازه ی انتشار نام آنان داده نشد.

گوشه ای از فضائل1- ... یكی از سادات

یكی از سادات افغانستان چند شبی بود كه در نماز معظم له شركت می كرد. لباسی معمولی به تن داشت و ظاهری پریشان، اما مناعت طبع و عزت نفس بسیاری از خود نشان می داد.

شبی نگاه آقا به وی افتاد. بدون این كه او سخنی بگوید، معظم له به منزل رفتند و یك عبا و قبا همراه خود آوردند و با نشاط بسیار همراه با خوشرویی به آن سید تقدیم كردند.

فردای آن شب كه ما وارد حسینیه شدیم، آن سید افغانی را در لباس مقدس روحانیت دیدیم. متوجه شدیم كه ایشان روحانی بوده، اما به خاطر فقر و ناداری، توان خرید لباس نداشته است، ولی این پیر ژرف اندیش با نگاه بصیرت آمیز خود حقیقت را دریافته است.

2- درمانده ی آبرومند

باز هم برگ دیگری از خاطرات دوستان و ارادتمندان ایشان را بیان می كنیم، تا از تابش اندیشه و روشنایی وجود این فقیه فرزانه و عارف فهیم توشه های بیشتری برگیریم:

«شبی در حسینیه ی آقا نشسته بودم. ناگاه فردی با ظاهر آراسته، قیافه ای مرتب كه شخصیتی آبرومند از خود نشان می داد وارد شد و در گوشه ای نشست. اولین بار بود كه او را می دیدم و تاكنون او را در صف جماعت حسینیه مشاهده نكرده بودم. از این رو، حدس زدم كه ساكن قم نیست و مسافر است.

لحظاتی بیش از ورود آن مرد نگذشته بود كه ناگاه حضرت آیةالله بهاء الدینی اشاره ای به من فرمودند و من به حضورشان شتافتم. امر كردند كه فلان مبلغ به این شخص بدهید. بنده هم اطاعت كردم. آهسته كنار او نشستم و شروع به سلام و احوالپرسی كرده، طوری كه متوجه نشود و دیگران هم مشاهده نكنند، پول را در جیب او گذاشتم.

نماز تمام شد و او از حسینیه خارج شد. پس از چندی معلوم شد كه وی «ابنُ السبیل» بوده است؛ كسی كه در شهر خود توانایی مالی داشته، اما در مسافرت بی پول شده، ولی برای حفظ آبرو و شخصیت خود توان اظهار فقر و بی پولی نداشته است.

از آن روز تاكنون از این كه این عالم فهیم، حالات روحی و وضع اقتصادی آن شخص را دریافته است در تعجب مانده ام!

توجه دیگران

روزی در اطراف قم افتخار حضور در خدمت معظم له را داشتیم و میهمان یكی از ارادتمندان آقا بودیم. ظهر كه فرا رسید، همگی نماز را به امامت ایشان خواندیم. پس از نماز چون خواستند سفره ی ناهار را پهن كنند، آن عالم فرهیخته نگاهی به میزبان كرد و فرمود:

«قبل از اینكه به فكر ما باشید، ناهار چند كارگر را كه روی زمین شما كار می كنند فراهم كنید.»

شور و اشتیاق میزبان و علاقه ی بسیار او موجب شد كه ابتدا برای میهمانان غذا آماده كند، تا پس از آن، به پذیرایی از كارگران خود بپردازد. از این رو، سفره را پهن كرد و غذا را آورد. ناگهان همگی مشاهده كردیم كه آقا عبا بر سر خود كشیدند و گفتند: «بنده كمی می خوابم!»

میزبان اصرار زیادی كرد كه اول غذا میل فرمایید، سپس استراحت كنید. اما سخنان او سودی نبخشید. مدتی گذشت و ایشان مشغول استراحت بودند. صاحبخانه كه زحمات زیادی برای پذیرایی هر چه بهتر از میهمانان كشیده بود كمی ناراحت و محزون شد.

در این هنگام یكی از دوستان كه با روحیه آقا آشنایی بیشتری داشت به او اشاره كرد كه ابتدا غذای كارگران را بده! او نیز فوراً غذای آنها را كشید و نزدشان گذاشت. در همین حال بود كه دیدیم معظم له از جا بلند شده، و سر سفره حاضر شدند! بدون این كه كسی حرفی از غذا دادن به كارگران به میان آورد.

آگاهی از حقایق عالم

در این مقال، صفحه ای دیگر از كتاب شخصیت ارجمند و باشكوه حضرت آیةالله بهاءالدینی را مرور می كنم و به پاره ای آگاهیهای ایشان از اسرار عالم وجود نظر می افكنیم و فیض معرفت و دانایی بر می گیریم:

الف) رشد علمی در برزخ

سالیان بسیاری بود كه در درس آقا حاضر می شدم و شركت كنندگان در درس را می شناختم. یكی از شاگردان معظم له كه فردی مقیّد به درس و مطالعه و انسانی متقی بود، اما استعداد شایان توجهی نداشت، از دنیا رفت. مدتها گذشت. روزی در محضر پیر خردمند و روشن ضمیر بودیم كه صحبت از آن شخص به میان آمد، ناگاه آقا فرمود:

«فلانی در برزخ چنان رشد علمی كرده، و حرفهایی می زند كه اگر در حیاتش برای او گفته می شد نمی فهمید! در باره ی موضوعی در باب طهارت با ما بحث كرد و نظر ما را تغییر داد.»

ب) عذاب صاحب قبر

روزی به اتفاق آقا وارد قبرستانی شدیم. روش همیشه ی ایشان این بود كه در ابتدای قبرستان توقف می كردند و سوره ی فاتحه ای برای صاحبان قبور قرائت می فرمودند. اما آن روز دیدم چند قدمی طی كردند و در آن طرف گورستان بر سر قبری ایستادند. چند لحظه مكث كرده، فرمودند: «همین جا می نشینیم».

چندین دقیقه بر سر آن قبر نشستند، سپس با هم حركت كردیم و از قبرستان خارج شدیم. پس از مدتی سؤال كردم كه آیا علت خاصی وجود داشت كه بر سر آن قبر نشستید؟ فرمودند:

«صاحب قبر در عذاب سختی بود، گفتم شاید تخفیفی برای او حاصل شود، كه البته بی تأثیر نبود!»

ج) حس كردم حاج شیخ از دنیا رفته است!

روزی خدمت مراد و عزیزمان حاج آقا بهاء الدینی بودم. صحبت از حوزه ی مقدس قم و بنیانگذار آن مرحوم حاج شیخ عبدالكریم حائری – رحمةالله علیه – به میان آمد. سخن از درس مرحوم حائری و شاگردان او به ارتباط آقا با حاج شیخ و چگونگی فوت آن عالم عظیم القدر كشیده شد.

از معظم له سؤال كردم كه حضرت عالی چگونه از ارتحال حاج شیخ عبدالكریم حائری مطلع شدید؟ ایشان فرمود:

«قبل از اذان صبح در منزل بودم، حس كردم حاج شیخ از دنیا رفته است. به طرف حرم حركت كردم، دویست متری حرم یقین كردم كه ایشان رحلت فرموده است!»

د) ازدواج بدفرجام

در زمان رژیم سابق و در سال 1353 شمسی، مقدمات ازدواج دخترم فراهم شد. در آن هنگام مسؤولین دفاتر ازدواج خود صیغه ی عقد را جاری می كردند و این در حالی بود كه بسیاری از آنان از عوامل آن رژیم پلید بودند. از این رو، خانواده های متدّین و مذهبی، برای اطمینان بیشتر، دو بار صیغه ی عقد را جاری می كردند، بار اول در دفاتر دولتی، تا قانونی بودن ازدواج انجام شود و دیگر بار نزد روحانیان، تا از نظر شرعی آسوده خاطر شوند و مطمئن گردند.

بر این اساس بود كه خدمت سرور فرزانه ی خود، حضرت آیةالله  بهاء الدینی رسیدم و از محضر شان تقاضا كردم كه برای اجرای مراسم عقد و خواندن خطبه تشریف فرما شوند.

ایشان با روی باز قبول فرمودند و سر ساعت، طبق وعده ی قبلی به مجلس آمدند.

طرفین ازدواج و اقوام عروس و داماد همگی حضور داشتند و هیچ مانعی جهت اجرای عقد در میان نبود. لحظاتی بیش از حضور آقا در مجلس عقد نگذشته بود كه سر خود را بلند كرده، نگاه عمیقی به اطرافیان كردند. گویا در نگاه خود چیزهایی می دیدند و مطالبی می یافتند. بنده كه به بصیرت باطنی ایشان آگاه نبودم، تنها سیمای نورانی معظم له را می دیدم كه ناگهان متوجه شدم آقا برخاسته، قصد خارج  شدن از منزل را دارند! هر چه اصرار كردیم ثمری نبخشید. در پایان به ایشان گفتم: حاج آقا! شما فقط صیغه ی عقد را جاری كنید، نیازی به عقدنامه از طرف حضرت عالی نیست. اما ایشان باز هم نپذیرفتند. در آن لحظه گمان كردم كه آقا برای حفظ آبرو و حیثیت خود و دوری از درگیری با افراد رژیم خواهش ما را رد می كنند. از این رو تقاضا كردم كه صیغه ی عقد را مخفی و پنهانی قرائت كنند. ولی این بار نیز سخنم ثمری نداشت.

به هر حال ایشان خداحافظی كردند و از منزل خارج شدند و همگی ما از طرز برخورد و نگاه و چگونگی آمد و رفت آقا در تعجب و حیرت مانده بودیم. و از سوی دیگر، این مطلب به ذهن من رسید كه ایشان فردی است كه بیش از حد احتیاط می كند! و اصلاً چرا یك روحانی نباید این قدر شجاعت داشته باشد، مگر دولت با افراد چه می كند...؟!

آن شب همگی اصرار بر انجام عقد داشتند و با حضور روحانی دیگری مراسم انجام شد و پس از آن سند ازدواج را از محضر گرفتیم. چیزی نگذشت كه به دنبال عقد، مراسم عروسی بر پا شد و زندگی مشترك دخترم و همسرش آغاز شد.

مدتی از زندگانی آن دو سپری نشده بود كه اختلافات و بگو و مگو در گرفت. چندین بار وضع آنها توسط دیگران اصلاح شد، اما هر چه می گذشت، درگیری شدیدتر و امكان تفاهم سخت تر می گشت. زندگی دخترم، هر روز بیش از روز قبل، تلخ و جهنمی می شد، و این در حالی بود كه وضع مادی آنها از تمامی دامادهای فامیل بهتر بود! تا آن كه سرانجام با داشتن سه فرزند و با وضع بسیار بدی از هم جدا شدند و ضربه ی سختی به آبرو و شخصیت اجتماعی ما وارد شد.

د رهمان ایام بود كه برای نماز مغرب و عشا به حسینیه ی آقا می رفتم و برای آرامش خاطر خود پای سخنان ایشان می نشستم. روزی در بین صحبتهای آقا، كلماتی شیرین و عباراتی پر مغز و جان افزا شنیدم. همان لحظه حس كردم كه ایشان برای دلداری بنده و آرامش روح خسته ام این سخنان را فرمودند. از این رو، روزی خدمتشان رسیدم و ماجرای تلخ و طاقت سوز دخترم را به طور مفصل توضیح دادم. ناگهان معظم له سر برداشتند و به من خطاب كردند:

« آن ازدواج نمی باید انجام می شد. شاید شما از دست من ناراحت شدید كه چرا در آن شب، صیغه را نخوانده، از منزل خارج شدم. اما بنده نزد خود گفتم، اگر این عقد به وسیله ی من انجام نشود بهتر است. اگر در آن جلسه حقیقت ماجرا را برای شما می گفتم، در شرایطی بودید كه از من قبول نمی كردید. از این جهت حرفی نزدم و از شما جدا شدم »

و ) سعی كن آدم شوی!

در سال 1360 شمسی، شخصی كه در شهری از شهرهای ایران عنوانی داشت، خدمت حضرت آیةالله بهاء الدینی رسید. بعد از نماز مغرب و عشا، خدمت آقا نشست، در حالی كه برخی از مأمومین در اطراف ایشان حلقه زده بودند، او پس از احوالپرسی از معظم له، خطاب به ایشان گفت: آقا! نصیحتی بفرمایید. این پیرژرف اندیش و بصیر، نگاهی ژرف كرده، فرمودند:

«سعی كنید در زندگی مشرك نباشید، اگر توانستید به این مرحله برسید، همه ی كارهای شما اصلاح می شود. این بهترین نصیحتی است كه می توانم بكنم.»

او ادامه دادو گفت: آقا ما را دعا كنید. ایشان فرمود:

«آدم شو تا دعا در حق تو تأثیر كند و گرنه دعا بدون ایجاد قابلیت فایده ای ندارد.»

آن شخص برای بار سوم گفت: امسال مكّه بودم و برای حضرت عالی طواف كردم. باز آقا فرمود:

«ان شاء الله سعی كن آدم شوی، تا طواف برای خودت و دیگران منشأ اثر باشد.»

یكی از همراهان آن شخص گمان كرد كه آقا او را نمی شناسند، از این رو گفت: حاج آقا! ایشان فلانی هستند كه در فلان شهر مسؤولیت دارند و خدمات ارزشمندی كرده اند. معظم له فرمود:

«چرا متوجه نیستید چه عرض می كنم، باید آدم شود تا اینها برای او نافع باشد. دست از هوا و هوس بردارد، خود را همه كاره ی خداوند نداند و نقشه برای خراب كردن افراد و غلبه بر دیگران نكشد. باید دست از كلك بازی بردارد. آن وقت است كه طعم ایمان را می چشد وگرنه همه ی اینها ظاهرسازی است.»

طرز برخورد و سخنان تند و آتشین آقا، تمام افراد را سخت شگفت زده كرده بود و برای ما نیز سؤال ایجاد شد كه چگونه این چنین جملاتی صریح و عباراتی بی پرده در میان جمع گفته می شود؟! اما چندی نگذشت كه دریافتیم وی فردی ظاهرالصلاح بوده كه در منطقه ی خود بسیاری را به انحراف كشانده است. دانستیم كه او باطنی فاسد و منحرف داشته و خود را برای مردم آن دیار به بتی بدل كرده، در حالی كه حقیقت شخصیت او چیز دیگری بوده است.

درباره ی مقام معظم رهبری

«بعد از امام اگر بشود به كسی اعتماد كرد به این سید (آیةالله خامنه ای) است... ایشان از همه ی افراد به امام نزدیكتر است... كسی كه ما به او امیدواریم آقای خامنه ای است...، باید به او كمك كرد كه تنها نباشد.»

این جملات بخشهایی از سخنان این اندیشمند ژرف اندیش و عالم گرانقدر است. عبارتی كه از سال 1361 تا 1367فرموده اند.

گاهی كه صحبت از قائم مقامی برخی افراد بعد از امام می شد، ایشان لبخندی ملیح زده و با تأمّل اندیشمندانه ای می فرمود:

ما این طور نمی بینیم، چون خدا نمی خواهد، هر چند بعضی تلاش می كنند. خیال می كنند می توانند برای شیعه از جانب خود رهبر و مرجع درست كنند.»

آن گاه این داستان را بیان می كردند كه:

«در زمان سید ابوالحسن اصفهانی برای مرجعیت بعد از ایشان، تبلیغ زیادی برای میرزا محمد حسین اصفهانی (كمپانی) كردند، ولی از آن جا كه خدا نمی خواست، میرزا محمد حسین اصفهانی پنج سال قبل از سید ابوالحسن اصفهانی رحلت كرد و سید ابوالحسن اصفهانی بر پیكرش نماز خواند.»

در سال 1365 كه برخی از دوستان و علاقه مندان ایشان در خدمت آقا بودند، صحبت از رهبری بعد از حضرت امام (قدس) به میان آمد فرمودند:

«البته هیچ كس حاج آقا روح الله نمی شود، ولی آقای خامنه ای از همه به امام نزدیكتر است. كسی كه ما به او امیدواریم آقای خامنه ای است. شما از ما قبول نمی كنید و تعجب می كنید، ولی این دید ماست، نزد ما محرز است سید علی خامنه ای».

زمان می گذشت و به مرور زمان سخنان گهربار و گلواژه های بینش آفرین این پیر روشن ضمیر، بیشتر و بهتر عملی می شد. تا این كه رحلت حضرت امام قدس سره و انتخاب حضرت آیةالله خامنه ای (مدظله العالی) پیش آمد. خدمت ایشان رسیدیم و به عنوان خبر جدیدی خدمتشان عرض كردیم. فرمودند:

«ما مدتها پیش به این مطلب رسیده بودیم و باید به ایشان كمك كرد تا تنها نباشد.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
برگهایی زرین از زندگانی آیت الله بهاءالدینی

برگهایی زرین از زندگانی آیت الله بهاءالدینی

برگهایی زرین از زندگانی آیت الله بهاءالدینی
جای خالی آیة الله بهجت(ره)

جای خالی آیة الله بهجت(ره)

جای خالی آیة الله بهجت(ره)
حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای

حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه...

حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای
علامه جعفری به روایت دوستان

علامه جعفری به روایت دوستان

علامه جعفری به روایت دوستان
UserName
عضویت در خبرنامه